تنهایی

یکی از عواملی که انسان را در جامعه اش تنها می گذارد، بیگانه بودن اوست با آنچه که مردمهمه می شناسند؛ تشنه ماندن اوست در کنار جویبارهایی که مردم از آن می آشامند و لذتمی برند؛ گرسنه ماندن اوست بر سر سفره ای که همه خوب می خورند و سیر می شوند.روح به میزانی که تکامل می یابد و به آن انسان متعالی ای که قران از آن بنام قصه آدم یادمی کند، می رسد تنهاتر می شود. چه کسی تنها نیست؟ کسی که با همه، یعنی در سطحهمه است.کسی که رنگ زمان بخود می گیرد، رنگ همه را بخود می گیرد و با همگان تفاهمدارد و در سطح موجودات و با وضع موجود ، به هر شکلش و هر بعدش منطبق است. این آدماحساس تنهایی و تک بودن و مجهول بودن نمی کند، چرا که از جنس همگان است. او در جمعاست ،با جمع می خورد و می پوشد و میسازد و لذت می برد. احساس خلاء مربوط بهروحی است که آنچه در این جامعه و زمان و در این ابتذال روزمرگی وجود دارد نمی تواندسیرش کند. احساس گریز، احساس تنهایی در جامعه و در روی زمین و احساس عشق کهعکس العمل این گریز است، او را بطرف آن کسی که می پرستدش و با او تفاهم داردمی کشد، به آن جایی که جای شایسته اوست و متناسب با شخصیت او، احساس تنهایی واحساس عشق در یک روح به میزانی که این روح رشد می کند، قویتر و شدیدتر و رنج آورترمی شود.
درد انسان، درد انسان متعالی، تنهایی و عشق است.

 (دکتر علی شریعتی)

 

خواستم چیزی اضافه کنم ... دیدم دکتر همه چیز را گفته . همین !

 

 

/ 0 نظر / 7 بازدید