چهارده سالگی

چهارده سالگی برای من روزهای اوج و پرباری بود. سال ۷۸، هر روز یک کتاب می خواندم و ده بیست صفحه می نوشتم. 
چهار سال بعد از آن روزها، یادگار متولد شد. تولد او همزمان با آغاز درس دانشگاهم بود و رسیدن به هر دو، ناممکن! این شد که در سال اول، هم هر دو ترم را مشروط شدم و هم یادگار زیان ده شد.
 نوزادی که از  ابتدای سال دوم، دچار بیش فعالی شد ‌و هنوز خود شکل نگرفته بود، دو شعبه دیگر هم به آن اضافه گردید. یک بیماری مهلک که چندان دوام نیاورد و با زیانی دیگر، به حالت پیشین خود بازگشت. 
داستان های یادگار، فراتر از یک نوشته کوتاه است و شاید به وسعت یک کتاب! اما امروز، ۱۴ سالگی آن است.
در کلاس درس راه اندازی کسب و کار، همیشه می گفتم اهمیت انتخاب نام شرکت مانند انتخاب نام فرزند است و بلکه بیشتر. چه اینکه نام فرزند، یک عمر با او می ماند، اما نام شرکت، گاهی فراتر از عمر یک انسان باقی خواهد ماند.
شاید روزی تولد یادگار ایده من بود، اما امروز، یادگار هویتی است که از مجموع تلاش عده زیادی شکل گرفته  و من هم گوشه ای از آن ایفای نقش می کنم و دیگر، یادگار من نیست، یادگار ماست. 
امیدوارم تلاش و کارهای ما در یادگار، نقش درخشانی باشد در کشور ایران  و روزگاری نه چندان دور، همه مردم با افتخار به «یادگار درخشان آریا» نگاه کنند.
/ 0 نظر / 86 بازدید