یه مرد بود یه مرد

امروز در تقویم، روزی بود که به نام "پدر" یا تعبیر دیگری "مرد" نامگذاری شده است، به مناسبت تولد یکی از اسطوره های ما ... که نمی خواهم در اینجا از آن اسطوره بگویم، می خواهم از مردها و پدران بگویم.

سختی کار برای همه مردان وجود دارد، آنها که شبانه روز خود را وقف کار برای جامعه یا خانواده شان می کنند، از خیلی چیزها می زنند، خیلی مرارت ها می کشند اما خم به ابرو نمی آورند ... و شاید بدون اغراق بتوان گفت هیچ چیز نمی تواند یک مرد را شکسته کند مگر آنکه غرورش شکسته شود، مگر آنکه شرمنده شود.

وقتی در خیابان های این شهر قدم بزنی و با دقت به اطراف خود نگاه کنی، خیلی از این مردها را می بینی که غرورشان شکسته شده یا می شود.

مردی که سر چهارراه چیزی دست گرفته و می فروشد، بی آنکه بدانی او نه یک دستفروش سر چهارراه که فرد کاملا آبروداری است ...

پدر بزرگی که گاری سنگینی را با مشقت هل می دهد، اگرچه سنش خیلی بالا رفته برای این کارها ...

مردی که از باجه تلفن عمومی با یکی از آشنایان خود صحبت می کند برای قرض گرفتن چند تومان که ... شرمنده خانواده خود نباشد.

مردی که نمی تواند برای بچه کوچکش آنچه را می خواهد بخرد ... و بچه نمی داند گریه های او و گفتن "بابا خیلی بدی" چقدر پدرش را می شکند ...

و من مردی را دیدم که همراه خانواده خود، کمی آنطرف تر از در خانه ما، روبروی اورژانس کودکان چادر زده بود تا کودکش را در آن مرکز مداوا کند ... و به این فکر کردم او که آنقدر پول ندارد که به یک مسافرخانه برود برای این یکی دو شب، برای پول مداوا چه خواهد کرد ....

و مردی را دیدم، نه تکیده و نه پیر، نه آشفته و نه معتاد، مرد جوانی که به سی و پنج می خورد، در کنار همسر خود که از شرم چادر بر صورتش کشیده بود و مرد هم یک ماسک تنفسی بر صورت داشت (که نمی دانم به خاطر بیماری اش بود یا برای مشخص نشدن چهره اش و تفاوتی هم نمی کرد) به تیپش می خورد تحصیلکرده باشد، و اگر او را جای دیگری می دیدم گمان می بردم مهندسی باشد یا پزشکی یا مدیری ... اما همراه همسرش نشسته بود بر سکوی کنار بانک ... و منتظر رهگذری بود ...

و مرد دیگری را دیدم که بیشتر به معلمان می خورد و حدود چهل را داشت ... و در کنارش همسرش و دو فرزند خردسالش، سر به زیر انداخته بود و دستش را  اندکی جلو آورده بود ... و آنها نیز منتظر رهگذرانی بودند ...

 

نه، اینها متکدی نبودند، دیگر مشخص است فرق میان آنکه گدایی می کند از سر تنبلی و زیاده خواهی و آنکه واقعا به استیصال رسیده و راه دیگری برایش نمانده است، به هر دری زده تا بتواند "کار" کند، اما هنگامی که این "کار" کفاف زندگی او را نمی دهد، ... و نمی خواهد از دیوار خانه مردم بالا برود ... و نمی خواهد دست در کیف دیگری کند ... و نمی خواهد مال حرام بر سر سفره اش ببرد ... آبروی خود را در میان می گذارد.

و چقدر یاد این شعر می افتم

با صدای بی صدا

مث یه کوه بلند

مث یه خواب کوتاه

یه مرد بود یه مرد

با دستهای فقیر

با چشمهای محروم

با پاهای خسته

یه مرد بود یه مرد

 

به امید زمانی که وقتی روز عیدی می رسد که به نام "پدر" و "مرد" است، هیچ پدر و هیچ مردی و همین طور هیچ "مادر" و  "همسری" شرمنده خانواده خود نباشد و همه شاد باشند.

/ 1 نظر / 19 بازدید
setare

veblagetoon zende o payande