روزنوشت های ژورنالیست

یادداشت های روزانه درباره مسائل مدیریتی، اجتماعی، فرهنگی و ...

زبان دیگه بلدی؟
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۳  

یکی از همکاران تعریف می کرد:

مشتری تماس گرفته بود و برای کودک خردسال خود سفارشی داده بود. مطلبی گفت متوجه نشدم.
پرسید: ترکی یا انگلیسی بلدی توضیح بدم؟
گفتم: شما همان فارسی هم صحبت می کنید متوجه می شم!
صدایش را آهسته کرد و گفت: آقا این بچه مادرش فوت شده  ... حساسه. این سفارشش رو زودتر بفرستید خیلی ناراحت نشه.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه
 
ما 5 نفر بودیم
ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۳  

راننده تاکسی جوانی سی و خورده ای ساله، قدری درشت هیکل و به گفته خودش از کردهای ایلام بود.

می گفت: «از دوران کودکی 5 نفر بودیم که دوستی نزدیکی داشتیم، آنقدر نزدیک که حتی به خاطر هم مردود می شدیم تا همیشه همکلاس بمانیم.

بزرگتر که شدیم، روزی شنیدم یکی از دوستان که از بقیه هم کوچکتر بود، سیگار می کشد. رفتم و یکی زیر گوشش خواباندم که این چه کاریست که می کنی!

... الان از آن 5 نفر، 3 نفر زیر خاک رفته اند: یکی خودکشی کرد، یکی آوردوز کرد و یکی دیگر را به جرم قتل اعدام کردند. چهارمی همان است که سیگار می کشید و الان هروئینی شده، اما من با اینکه دوست صمیمی همان چهار نفر بودم، نه سیگار می کشم، نه مواد و نه حتی قلیون»

به اینجا که رسید، از کنار صندلی راننده یک پیپ درآورد و گفت:«البته بعضی وقت ها کوهی جایی می رویم، این را می کشم.»

 

و باز هم به این فکر می کنم که این تفاوت، در کجای انسان ها واقع شده است؟ که بعضی وقت ها، دو برادر یا خواهر در یک خانواده با تربیت و ژن تقریباً مشابه، کاملاً متفاوت می شوند و می گویند خیلی به ژن و تربیت ربطی ندارد و زمینه های محیطی مهمتر هستند؛ و بعضی وقت ها مثل همین داستان، زمینه محیطی برای چند نفر یکسان است و خروجی شان متفاوت.


 
یادگار درخشان آریا 10 ساله شد
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢  

30 مهرماه سال 1382، شرکت یادگار درخشان آریا به شماره ثبت 210728 به ثبت رسید.

آن روزها همزمان بود با آغاز دوران دانشجویی من در مقطع کارشناسی مدیریت دولتی دانشگاه تهران. انتخاب اولم در کنکور مدیریت بازرگانی روزانه دانشگاه تهران و آنچه پذیرفته شدم، انتخاب یازدهمم (مدیریت دولتی شبانه) بود. اوایل هم (یکی دو ترم اول) از اینکه به جای مدیریت بازرگانی (که بیشتر مرتبط با بخش خصوصی بود) مدیریت دولتی قبول شده بودم قدری دلخور بودم، اما بعدها فهمیدم در اقتصادی که تقریباً تمام آن دولتی محسوب می شود، دولتی خواندن و آشنا شدن با ساختار دولت به مراتب کاراتر است و به همین خاطر هم هنگام انتخاب گرایش در مقطع ارشد، به جای بازاریابی گرایش استراتژیک را که هماهنگ تر با مدیریت دولتی بود انتخاب کردم. بگذریم.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه
 
به آنان که نمی خواهند در انتخابات شرکت کنند
ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢  

پرسیدند: آیا در انتخاباتی که یک بار از آن دلزده شده ایم باز هم می شود شرکت کرد ؟

گفت :بله.

پرسیدند : آیا شما تا کنون از لیوان شکسته آب خورده اید؟

پاسخ داد :آیا شما به خاطر لیوان شکسته از آب خوردن دست کشیده اید؟


 
نوشابه ؟ هرگز !
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ فروردین ۱۳٩٢  

سال های اخیر درباره مضرات نوشابه بسیار خوانده ام و مصرفش را کمتر کرده بودم تا حدود یک سال پیش که تصمیم گرفتم مصرفش را به صفر برسانم؛ حتی در جایی که هیچ نوشیدنی دیگری وجود نداشت !

دلیل آن:

در فقه نوشیدن شراب و انواع مشروبات الکلی دارای حرمت است، مستند به اینکه در قرآن آمده «درباره شراب و قمار از تو می پرسند بگو در آن دو زیانی بزرگ و سودهایى براى مردم است و[لى] زیانشان از سودشان بزرگتر است» (سوره بقره، آیه 219)

اما درباره نوشابه، از مجموع آنچه دیده و خوانده و شنیده و جستجو کرده ام، تنها به این رسیده ام که در آن «زیان» خالص است و هیچ فایده ای (البته به جز مواردی که کاربرد یک اسید قوی برای شستشوی های خاص را دارد) در آن وجود ندارد.

از مجموع این دو گزاره، اگر برای شراب عنوان شده سود و زیانی در آن وجود دارد اما به علت زیان بیشتر آن، نوشیدن آن منع شده است، در رابطه با نوشیدن نوشابه که تنها در آن زیان وجود دارد، چه حکمی واقع است؟


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،فرهنگ ،دین ،منطق
 
دیروز دنیا به پایان رسید
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ دی ۱۳٩۱  

می گفتند بر اساس پیشگویی ها و افسانه ها و باورها و تقویم ها، دنیا در روز 21 دسامبر 2012 مطابق با شب یلدا به پایان می رسد؛ بعضی باور کردند و بسیاری به سخره گرفتند ... اکنون، ظاهرا دنیا همچنان پا برجاست.

اما دیروز دنیا به پایان رسید. دیروز برای 80 هزار نفر دنیا به پایان رسید (همچنان که هر روز به پایان می رسد)، که از این تعداد 25 هزار نفر بر اثر گرسنگی مردند، 10 هزار نفر بر اثر عفونت خونی، 3 هزار نفر بر اثر خودکشی و سایرین هم بر اثر بیماری و سانحه ناگهانی.

دیروز، دنیا برای تمام آن هشتاد هزار نفر که جمعیتشان به اندازه یک شهر کوچک می شد به اتمام رسید، و افسوس که همیشه گمان می کنیم پایان دنیا به این زودی ها برای ما نیست و قرار است 60، 70 یا 80 سال زندگی کنیم (گر چه هر روز می بینیم کودک همکارمان بر اثر نارسایی، همسایه جوانمان بر اثر تصادف، یکی از اقوام میانسال بر اثر بیماری و سایرین به خاطر عوامل دیگر، پیش از این سن یکباره می روند، اما همچنان فکر می کنیم مرگ برای دیگران است!)

دیروز دنیا برای بسیاری به اتمام رسید و امروز هم برای بسیاری دیگر به اتمام می رسد و فردا ... چه فرقی می کند شهاب سنگی به زمین برخورد کند یا راننده شتابزده ای به ما یا یک بیماری ناگهانی، در همه حال هر لحظه ممکن است دنیا برای ما به اتمام برسد، بی آنکه پیشگویان پیش بینی کنند یا آماده تمام شدن آن باشیم.

بسیاری از کسانی که افسانه به پایان رسیدن دنیا را به سخره گرفته بودند، دیروز دنیا برایشان تمام شد؛ و شاید فردا نوبت ما باشد !


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠  

صبح امروز آیت الله عمید زنجانی ریاست پیشین دانشگاه تهران پس از یک دوره بیماری دار فانی را وداع گفت.

حدآیت الله عمید زنجانیود دو سال پیش مطلبی درباره ایشان نوشته بودم ... چند روز پیش هم جلسه ای با دبیران و کارشناسان انجمن های علمی دانشجویی دانشگاه داشتیم و در آن جلسه که نقش مشاور انجمن های دانشگاه را داشتم، به ذکر خاطره ای درباره حضور آقای عمید زنجانی در جلسه شورای دبیران انجمن های علمی دانشگاه در سال 85 و صبر و حوصله ایشان پرداختم.

جز برنامه های آینده ام بود که دیداری با ایشان داشته باشم و راهنمایی هایی در خصوص مسائل مربوط به دانشجویان و ... (با توجه به سابقه ریاست دانشگاه و چند دهه تدریس در دانشگاه و ارتباط با دانشجویان) از ایشان بگیرم، اما افسوس که اجل منتظر نمی ماند تا برنامه هایی که داریم به سرانجام برسد.

آیت الله عمید زنجانی، برای سایرین یک رئیس پیشین دانشگاه، نماینده پیشین مجلس یا استاد حقوق بود، اما برای من که چند باری با ایشان به صورت خصوصی، نیمه خصوصی و عمومی دیدار داشتم، انسان بزرگواری بود که از پیش ما رفت.

(پ.ن: ویژه نامه همشهری سال در نوروز 88 مقاله ای در رابطه با ریاست کوتاه مدت ایشان در دانشگاه تهران با تیتر "خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود" درج کرده بود ... تیتری که به نظرم درباره زندگیشان هم مصداق داشت)


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه
 
یادگار هشت ساله شد
ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠  

هشت سال پیش در چنین روزی، سی ام مهرماه سال یکهزار و سیصد و هشتاد و دو، شرکت یادگار درخشان آریا به شماره ثبت 210728 تاسیس شد.

از آن سال تا کنون، یادگار فراز و نشیب های بسیاری را پشت سر گذاشت ... روزهایی که یک شعبه در شمال کشور (ساری) و یک شعبه در جنوب کشور (اهواز) داشت تا روزهایی که ماه ها می گذشت و فعالیت خاصی نداشت.

امید آن دارم که سال های پیش رو، درخشان تر از سال های گذشته آن باشد و تجربه اندوخته شده این هشت سال که با هزینه بسیاری به دست آمده بتواند راهگشای آینده شرکت باشد.

 


 
انتظار یا توقع نا به جا
ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ امرداد ۱۳٩٠  

(دوستی امروز بحثی مطرح کرد با عنوان انتظار یا توقع نا به جا که بعضی از آنچه گفت و گفته شد در این پست آمده است و حقوق مادی و معنوی آن متعلق به ایشان می باشد!)

چه چیز باید باشد؟ چه چیز هست؟ چه چیز عادلانه است؟ انتظار ما کدام است؟

فرض کنید موعد تمدید اجاره خانه شما می رسد. نرخ بازار اجاره بهای این خانه امسال چهارصد هزار تومان است (چیزی که هست) اما با توجه به نرخ تورم و قدرت خرید و درآمد شما و سایر مسائل، باید دویست هزار تومان باشد (چیزی که باید باشد). حال اگر صاحبخانه شما، مبلغ اجاره را سیصدهزار تومان تعیین کند، واکنش شما چه خواهد بود؟

از اینکه از آنچه باید باشد، بیشتر از شما می گیرد ناراحت می شوید؟

یا اینکه از آنچه که اکنون عرف بازار است کمتر می گیرد خوشحال می شوید؟

* * *

دوست دیگری امروز شیرینی قبولی دکترای خود را به ما داد. همان دوست قبلی در همین مورد مثال زد که اگر ما انسان متوقعی باشیم و با انتظار، الان هم طلبکاریم که چرا اینقدر دیر شیرینی دادی؟ یا چرا فلان جا که خوب نبود؟ یا چرا فلان طور؟ ... اما می شود از منظر دیگری هم نگاه کرد. اصلا من چرا به عنوان یک دوست باید انتظار داشته باشم وقتی او قبول می شود به من شیرینی بدهد؟ آیا واقعا این را حق خود باید بدانم؟ پس اگر این انتظار را نداشته باشم، نه تنها از برآورده نشدن آن شاکی نمی شوم، بلکه وقتی این دوست به من شیرینی می دهد خیلی خوشحال می شوم از اینکه این لطف را به من کرده.

کل زندگی ما نیز به همین ترتیب است.

آیا ما باید از دیگران انتظارهای مختلف داشته باشیم و همواره در این دغدغه که چون انتظاراتمان را برآورده نمی کنند یا آنطور که باید! برآورده نمی شود، با خودمان و دیگران دچار چالش باشیم؟

یا بهتر است که انتظاری از هیچ کس در هیچ زمینه ای نداشته باشیم و اگر هم کسی برایمان کاری کرد سپاسگزار او باشیم؟

البته توقع به جا و حق و داشتن انتظار متعارف طبیعی است، اما اکثر مشکلاتی که در جامعه به وجود می آید، در خانواده، در محیط کار، در محیط دوستی و ... به خاطر وجود همین انتظارات زیاد از همدیگر است و بیشتر دلیل شادمان نبودن ما در زندگی، به همین باز می گردد که :

چون سطح انتظاراتمان از دیگران بالاست، یا از برآورده نشدن آنها همواره دچار چالش درونی هستیم و ناراحت و عصبی،
یا هر گاه کسی کاری می کند آن را به نسبت انتظار خودمان کم می دانیم یا چون وظیفه او می دانیم، احساس نمی کنیم که خوبی بزرگی در حق ما شده است تا از آن خوشحال شویم، بلکه آن را یک روند طبیعی می دانیم.


 
آموزش؛ کلید توسعه
ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠  

در گذر زمان، چهار حرفه را آموختم.

اولی علاقه ام بود و با آن احساس هویت می کردم، روزنامه نگاری. آنچه از این دوران برایم به یادگار ماند، توانایی نوشتن و خوب نوشتن است.

دومی، حرفه ام شد، شغلی که با آن کسب درآمد می کنم، طراحی وب سایت. اگرچه هیچ گاه طراح سایت نبوده ام، کد نویسی نمی دانم اما مدیریت پروژه های فناوری اطلاعات را به خوبی انجام می دهم و اینترنت را می شناسم و به پیاده سازی سیستم های وب را تا حدی آشنا هستم.

سومی، رشته ام بود و جوهره کاری ام، مدیریت. هشت سال درسش را خواندم و همان مدت هم عملا درگیرش بودم. چه در سطح یک شرکت خصوصی، چه در سطح روابط عمومی پرشین بلاگ و سطوح دیگر.

اما چهارمی، معلمی بود. تدریس، آن هم از هشت سال پیش شروع شد. از تدریس خصوصی کامپیوتر گرفته تا تدریس عمومی اینترنت و فتوشاپ، تا برگزاری دوره های آموزشی کارآفرینی تا راهبری کارگاه های آموزشی در نقاط مختلف کشور.

 

امروز که خوب نگاه می کنم، می بینم مجالی برای روزنامه نگاری نیست، صنعت فناوری اطلاعات از نظر نیروی متخصص کمبودی ندارد و در مدیریت هم عرصه ای به امثال من نمی دهند، اگر چه در هر سه زمینه می توانم کار کنم و فعالیت هم دارم، اما آموزش را بیش از آن سه دیگر می پسندم، یا بهتر بگویم، از ترکیب آن سه برای آموزش استفاده می کنم!

از سوی دیگر، گمانم بر این است که بیشترین مشکلی که در جامعه کنونی داریم فقدان آموزش است! شاید با وجود این همه دانشگاه و دانشجو و موسسات آموزشی آزاد و انواع و اقسام آموزش، در نگاه اول حرف بی ربطی به نظر برسد، اما اگر کمی دقیق تر باشیم، می بینیم که باز هم در بسیاری زمینه ها، این فقدان آموزش است که کمر جامعه را خم کرده است.


 
یه مرد بود یه مرد
ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠  

امروز در تقویم، روزی بود که به نام "پدر" یا تعبیر دیگری "مرد" نامگذاری شده است، به مناسبت تولد یکی از اسطوره های ما ... که نمی خواهم در اینجا از آن اسطوره بگویم، می خواهم از مردها و پدران بگویم.

سختی کار برای همه مردان وجود دارد، آنها که شبانه روز خود را وقف کار برای جامعه یا خانواده شان می کنند، از خیلی چیزها می زنند، خیلی مرارت ها می کشند اما خم به ابرو نمی آورند ... و شاید بدون اغراق بتوان گفت هیچ چیز نمی تواند یک مرد را شکسته کند مگر آنکه غرورش شکسته شود، مگر آنکه شرمنده شود.

وقتی در خیابان های این شهر قدم بزنی و با دقت به اطراف خود نگاه کنی، خیلی از این مردها را می بینی که غرورشان شکسته شده یا می شود.

مردی که سر چهارراه چیزی دست گرفته و می فروشد، بی آنکه بدانی او نه یک دستفروش سر چهارراه که فرد کاملا آبروداری است ...

پدر بزرگی که گاری سنگینی را با مشقت هل می دهد، اگرچه سنش خیلی بالا رفته برای این کارها ...

مردی که از باجه تلفن عمومی با یکی از آشنایان خود صحبت می کند برای قرض گرفتن چند تومان که ... شرمنده خانواده خود نباشد.

مردی که نمی تواند برای بچه کوچکش آنچه را می خواهد بخرد ... و بچه نمی داند گریه های او و گفتن "بابا خیلی بدی" چقدر پدرش را می شکند ...

و من مردی را دیدم که همراه خانواده خود، کمی آنطرف تر از در خانه ما، روبروی اورژانس کودکان چادر زده بود تا کودکش را در آن مرکز مداوا کند ... و به این فکر کردم او که آنقدر پول ندارد که به یک مسافرخانه برود برای این یکی دو شب، برای پول مداوا چه خواهد کرد ....

و مردی را دیدم، نه تکیده و نه پیر، نه آشفته و نه معتاد، مرد جوانی که به سی و پنج می خورد، در کنار همسر خود که از شرم چادر بر صورتش کشیده بود و مرد هم یک ماسک تنفسی بر صورت داشت (که نمی دانم به خاطر بیماری اش بود یا برای مشخص نشدن چهره اش و تفاوتی هم نمی کرد) به تیپش می خورد تحصیلکرده باشد، و اگر او را جای دیگری می دیدم گمان می بردم مهندسی باشد یا پزشکی یا مدیری ... اما همراه همسرش نشسته بود بر سکوی کنار بانک ... و منتظر رهگذری بود ...

و مرد دیگری را دیدم که بیشتر به معلمان می خورد و حدود چهل را داشت ... و در کنارش همسرش و دو فرزند خردسالش، سر به زیر انداخته بود و دستش را  اندکی جلو آورده بود ... و آنها نیز منتظر رهگذرانی بودند ...

 

نه، اینها متکدی نبودند، دیگر مشخص است فرق میان آنکه گدایی می کند از سر تنبلی و زیاده خواهی و آنکه واقعا به استیصال رسیده و راه دیگری برایش نمانده است، به هر دری زده تا بتواند "کار" کند، اما هنگامی که این "کار" کفاف زندگی او را نمی دهد، ... و نمی خواهد از دیوار خانه مردم بالا برود ... و نمی خواهد دست در کیف دیگری کند ... و نمی خواهد مال حرام بر سر سفره اش ببرد ... آبروی خود را در میان می گذارد.

و چقدر یاد این شعر می افتم

با صدای بی صدا

مث یه کوه بلند

مث یه خواب کوتاه

یه مرد بود یه مرد

با دستهای فقیر

با چشمهای محروم

با پاهای خسته

یه مرد بود یه مرد

 

به امید زمانی که وقتی روز عیدی می رسد که به نام "پدر" و "مرد" است، هیچ پدر و هیچ مردی و همین طور هیچ "مادر" و  "همسری" شرمنده خانواده خود نباشد و همه شاد باشند.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
نیمه خرداد
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٠  

١۵ خرداد باز هم رسید تولدی دیگر ... برای اولین بار فارغ از دغدغه امتحانات و کنکور و ... (البته با دغدغه پایان نامه!) و برای اولین بار در کنار همسر.

حدود ٣٠ پیام تبریک از طریق فیسبوک، ٣ پیام تبریک از طریق ایمیل، ٧ پیام تبریک از طریق اس ام اس، ٢ پیام تبریک تلفنی و چندین تبریک حضوری داشتم.

خدای را سپاس که سال دیگری به عمر ما افزود تا در این دنیا ادای دین کنیم.

امیدوارم بتوانم در سال جدید زندگی خود، پرثمرتر و بهتر از گذشته ادامه دهم.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
گذشت و بزرگواری
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٠  

برگزاری هر دوره آموزشی برایمان خاطرات زیادی به همراه دارد که بعضی از آنها تا سال های سال در خاطرمان می ماند.

در هر دوره آموزشی (چه کوتاه مدت 4 یا 8 ساعته و چه میان مدت 50 ساعته) گرفتن بازخورد از فراگیران از اصول کارمان است ... انتقادها ما را به مسیر درست هدایت می کند و تشویق ها امیدوارترمان می کند به ادامه راه.

دوره آموزشی کارآفرینی دانشجویان پردیس کشاورزی ابوریحان دانشگاه تهران پس از 6 هفته (هر پنجشنبه به مدت 8 ساعت) تمام شد و حدود هفتاد فرم نظرسنجی یکی از دستاوردهای گرانبهای این دوره بود.

در هر فرم نظرسنجی مدرسان دوره، برای هر مدرس 6 سوال گزینه ای پرسیده شده (با گزینه های عالی، خوب، متوسط، نامطلوب و ضعیف) و یک سوال تشریحی (نظر شما درباره مدرس).

در یکی از فرم ها، فقط یک نظر تشریحی نوشته شده بود و آن هم برای من:
"استاد یک جلسه منو ضایع کردید، خورد تو ذوقم"

فرم را در همان روز دیده بودم و در اختتامیه دوره هم با مطرح کردن این نظر عذرخواهی کردم از اینکه اگر چنین رفتاری یا هر برخورد دیگری داشتم که سبب رنجش خاطر دانشجویان گردیده بود. اما نکته جالب این فرم آن بود که در نظرسنجی گزینه ای برای سایر مدرسان دوره گزینه های عالی، خوب و متوسط علامت زده شده بود، برای من همه را عالی زده بود!

نمی خواستم با نقل این خاطره بگویم خوب هستم یا نیستم ... فقط می خواستم بگویم دانشجویی در کلاسی بود که تنها نظر تشریحی که درباره مدرسان داشت را ضایع شدن و تو ذوق خوردن نوشته بود، اما همان مدرس را عالی ارزیابی کرده بود، فارغ از برخوردی که با خودش داشت.

فقط دو کلمه: گذشت و بزرگواری.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،اخلاق
 
از ما بهترون ...
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ اسفند ۱۳۸٩  

داستان وام های بانکی، داستانی است قدیمی و غم انگیز و البته پر از عجایب!

در تمام سالیانی که در بازار کار بوده ام هیچ وقت به گرفتن وام فکر نکرده بودم و حتی در این هشت سال با آنکه قانونا می توانستم، از گرفتن دسته چک خودداری کردم. و می گفتند یکی از مزایای دسته چک و کار کردن با آن این است که اگر بعد از مدتی خواستی وام بگیری به پشتوانه آن وام را می دهند ...

تا اینکه بالاخره گفتیم از وام ازدواج بانک مرکزی با نرخ بهره 4 درصد استفاده کنیم که به هر حال تنها حمایتی است که دولت از زوج های جوان به عمل می آورد و به هر حال حقمان است! شرایطش هم ظاهرا ساده بود. یک کاسب، یک دارنده حساب جاری، یک کارمند یا بازنشست ضامن می شد و وام را می گرفتیم و طی سه سال بازپرداخت می کردیم. اما داستان طور دیگری پیش رفت تا جایی که بعد از سه بار ثبت نام در سیستم و تغییر شعبه بانکی طی چند ماه دوندگی، از گرفتن 2 میلیون تومان وام صرف نظر کردم!

روزنامه تهران امروز در سرمقاله خود به مساله وام های بانکی و آنها که وام ها را پس نمی دهند اشاره کرده است.

بدهکار بودن نزدیک به ۷٫۵ میلیون نفر به سیستم بانکی که حاضر به پرداخت بدهی‌های معوقه خود نیستند به معنای این است که از هر ۱۰ ایرانی یک نفر به سیتم بانکی کشور بدهی معوقه دارد و در این میان حدود ۷ میلیون نفر دستکم یک و نیم میلیون تومان به سیستم بانکی بدهی دارند. نزدیک ۴۰ هزار نفر بدهی بالای ۱۰۰ میلیون دارند و انگونه که در مجلس عنوان شد ۹ نفر هم مجموعا رقم نجومی ۱۵۰۰ میلیارد تومان بدهی معوقه دارند که ۷ نفر از این ۹ نفر حاضر به بازپرداخت بدهی خود نیستند.

...

این آمار را می بینم و به این فکر می کنم که با وجود داشتن دو نفر ضامن و گردش حساب بالای عابر بانکی که از همان بانک داشتم و تکمیل بودن همه مدارک، از دادن وامی که قسط آن ماهانه 60 هزار تومان بود خودداری کردند (نه یک بانک، که چند بانک!) از ما که گذشت و منت سیستم بانکی را برای دو میلیون تومان بر سر خود نمی گذاریم، اما واقعا چه بسیار هستند افرادی که در این جامعه در برهه هایی از زمان نیازمند  جدی به اخذ وام هایی با مبالغ کم هستند و از دادن وام به آنها خودداری می شود، اما به میلیارد میلیارد تومان به از ما بهترون وام می دهند و آنها حتی به فکر بازپرداخت این مبلغ نیستند ...


 
دو ماه و نیم بعد ...
ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩  

حدود دو ماه و نیم است که در اینجا چیزی ننوشته ام ... یاد روزهایی می افتم که در همه حال و به هر صورتی که بود و با هر وسیله ای، می نوشتم، که یک روز هم وقفه نیافتد ! و حال، دو ماه و نیم ... !

خوب در هر مقطعی چیزی مهم است و بعدها ممکن است مهم نباشد. گاهی نوشتن دغدغه است و گاهی خواندن، گاهی دیدن دغدغه است و گاهی شنیدن ...

نه که حرفی نباشد، در این دو ماه و نیم حرف های بسیاری بودند برای گفتن. گاهی دلیل نگفتن نخواستن بود، گاهی نتوانستن بود، گاهی نشدن بود ... به هر حال ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار بودند که اینجا به روز نشود‌!

شاید در روزهای آینده، بیشتر به اینجا سر زدم ... حساب و کتاب ندارد که !


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه
 
تا عبرتی برای دیگران شود !
ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩  

این دانشگاه ما هم برای خودش قصه هایی دارد ! ... تقریبا ترم آخر کارشناسی ارشد به حساب می آیم و 4 واحد درسی برایم باقی مانده و 4 واحد پایان نامه. طبق قانون، نمی توان با پایان نامه بیش از یک درس برداشت، به همین خاطر قصد کردم 4 واحد را این ترم بر دارم و پایان نامه را ترم بعد.

اما سیستم پیغام خطا می داد که حداقل واحد ترم رعایت نشده است ! ناچار شدم پایان نامه را هم بردارم تا سیستم قبول کند. در حالی که به لحاظ منطقی باید برای سیستم تعریف می شود که 1 ) دانشجویی که 4 واحد تئوری او مانده بتواند کف انتخاب واحد را (که 8 واحد است) رعایت نکند و 2 ) دانشجو نتواند همزمان با پایان نامه 4 واحد اخذ کند که بعدا دچار مشکل شود !!

در هر حال ... به محل سابق دانشگاه رفتم (خیابان استاد نجات الهی) که اعلام شد محل مجتمع مدیریت و حسابداری منتقل شده است به انتهای اتوبان همت ! ... به همراه یکی از دوستان به آنجا رفتم، جایی که شهر تمام می شد و در کنار ساختمان دانشگاه کوه بالا می رفت ! ابتدا به کاربر ارشد رایانه مراجعه کردم و بعد از اینکه نیم ساعتی به اتفاق سایرین نشستم تا بلکه سیستم گلستان وصل شود (یا اینترنت آن ها ؟) رفتم و مساله خود را مطرح کردم. ایشان فرمودند باید از کارشناس رشته ام مجوز بگیرم. به سراغ کارشناس رشته رفتم، سه چهار نفری هم جلوتر از من بودند و سه چهار نفری هم بعد از من آمدند. از ساعت 11 پیش کارشناس بودم. ایشان از همان ابتدا با لحن بسیار بدی خطاب به مراجعان (که دانشجویان کارشناسی ارشد رشته مدیریت اجرایی و MBA بودند) صحبت می کردند و می گفت برید کنار ! اینجا نایستید ! ... و نیم ساعتی که گذشت و ساعت 11:30 شد، خطاب به جمعیت گفت : جز این سه نفر (که من هم یکی از آن ها بودم) باقی برن و ساعت 1:30 به بعد بیاین ! خسته شدم ! ... و پس از آن چند بار حرف خود را با عتاب شدید تکرار کرد که : مگه نگفتم برید بقیه تون ؟؟

خلاصه آنکه بالاخره نوبت به من رسید و بعد از اینکه به سختی فهمید مشکل من چیست، گفت درخواستم را بنویسم. من هم طی نیم صفحه A4 به صورت کامل شرح مصیبت پیش آمده را نوشتم ... ایشان پرونده تحصیلی بنده را بیرون آورد و آن را برانداز کرد و سپس روی کاغذ من نوشت : خانم ... اقدام شود !

1) در پرونده تحصیلی بنده اثری از اینکه چند واحد گذرانده ام یا مانده نبود ! اینکه پرونده به چه خاطر مورد رویت قرار گرفت جز ابهامات است ! 2) به خاطر همین چهار کلمه پاراف که سی ثانیه طول کشید، یک ساعت و نیم در انتظار بودم و اینطور که ایشان به دیگران گفته بود، قرار بود کار هر کدام از ما سه نفر بیست دقیقه ای طول بکشد !

نهایتا کاغذ را پیش مسئول سایت بردم و ایشان نگاهی انداخت و شماره دانشجویی مرا وارد کرد و یک کلیک و تمام !!!

* * *

می شود گذشت و بی خیال شد. کار که انجام شده، نشده ؟ اما یک ساعت و نیم وقت من (و دوست همراهم، و سایرینی که همچون من کارشان در یک دقیقه انجام می شد و انجام نشد!) تلف شده، چه کسی پاسخگوست ؟

نه. لزومی ندارم به خاطر کم کاری و انجام بد امور توسط یک کارشناس، سیستم دانشگاه را زیر سوال ببرم. طی نامه ای به رئیس مجمتع، تمام آنچه را اتفاق افتاده بود شرح می دهم و منتظر می مانم که برای دانشگاه، کارشناسش مهمتر است یا دانشجویانش ؟ ... مهم نیست چه بر سر آن کارشناس می آید، بگذاریم تا عبرتی برای دیگران شود تا آن ها چنین برخوردی نکنند ... تا شاهد چنین برخوردهایی در جامعه نباشیم و به سوی جامعه ای بهتر برویم ! بهتر نیست ؟


 
مرگ یک وبلاگ
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٩  

چند روز پیش یه جا خواندم که نوشته بود:

مرگ یک وبلاگ زمانی نیست که خواننده ای نداشته باشه بلکه زمانیه که نویسندش دیگه نتونه راحت بنویسه ...

 

خیلی وقت است که احساس می کنم این وبلاگ مرده ! نمی دانم می توانم احیایش کنم یا نه، اما می دانم با این شرایط، آنقدرها هم به تلاش من بستگی ندارد !


 
حکایتی از گلستان
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩  

مدت هاست ننوشتم ... چرایی ننوشتن بماند. حکایتی از سعدی در ذهنم بود که هر چند شاید تکراری باشد، اما شنیدن و باز شنیدن آن به خصوص در زمانه ما، خالی از لطف نیست.

بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار . شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش درآورد همه شب نیارمید از سخنان پریشان گفتن که فلان انبازم (شریک) به ترکستان و فلان بضاعت (مال) به هندوستان است و این قباله فلان زمین است . گاه گفتی خاطر اسکندریه دارم که هوای خوش است باز گفتی نه که دریای مغرب مشوش است. سعدیا سفری دیگرم در پیش است اگر آن کرده شود به قیمت عمر خویش به گوشه بنشینم . گفتم آن کدام سفر است ؟ گفت: گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمت عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حَلب و آبگینه (آئینه) حَلبی به یمن و برد (یک نوع پارچه) یمانی به پارس و زان پس ترک تجارت کنم به دکانی بنشینم، انصاف از مالیخولیا (جنون) چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند، گفت: ای سعدی تو هم سخنی بگوی از آنها که دیده ای و شنیده، گفتم:
آن شنیدستی که در اقصای غور             بار سالاری بیفتاد از ستور
" گفت چشم تنگ دنیادوست را               یا قناعت پر کند یا خاک گور "


 
پرشین بلاگ و آینده ای دیگر
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩  

همراه با پرشین بلاگ

سابقه آشنایی من با پرشین بلاگ به پیش از راه اندازی رسمی آن باز می گردد! چه اینکه جز اولین کسانی بودم که به محض شنیدن خبر تاسیس یک بلاگ سرویس فارسی به اینجا آمدم و دامنه Journalist آن را ثبت کردم، 22 خرداد 81، یک روز پیش از راه اندازی رسمی سایت ! اگر چه آن وبلاگ را 4 سال به حال خود رها کردم و پس از این مدت، با نقل جملات قصار و داستان و ... آن را به روز می کردم  و روزهایی را به خاطر دارم که آن وبلاگ جز فعال ترین وبلاگ های پرشین بلاگ شناخته می شد. تا وقتی وارد پرشین بلاگ شدم و این وبلاگ و چند وبلاگ دیگر را راه اندازی کردم.

ورودم به سیستم پرشین بلاگ به آهستگی صورت گرفت. تابستان 86 بود که پرشین بلاگ به دنبال برگزاری جشن تولد بود و سالن دانشکده مدیریت را پیشنهاد دادم و از آنجا رابطه نزدیک تری با این سایت و گروه آن پیدا کردم و دی ماه 87، پس از تغییرات در تیم مدیریتی، به عنوان مدیر روابط عمومی سایت مشغول به کار شدم.

پرشین بلاگ؛ دیروز

بدون شک اینترنت نقش مهمی در جامعه امروز ما ایفا می کند و محتوای فارسی نقش مهمی در این میان برای ما و پرشین بلاگ، نقشی اساسی در تولید محتوای فارسی در اینترنت داشته است. اگر چه طی این سالیان و فراز و نشیب هایی که برای این سایت به وجود آمد، سهم آن در این میان کم و زیاد شد، اما نقش آن به عنوان "اولین سرویس دهنده وبلاگ فارسی" و حضور پر رنگ آن طی این سالیان که به فضای مجازی محدود نشد و همواره با کاربران خود و جامعه وبلاگ نویسی (صرف نظر از اینکه از کدام بلاگ سرویس استفاده می کردند) ارتباطی نزدیک داشته است.

پرشین بلاگ؛ امروز

امروز با وجود حضور ده ها سرویس دهنده وبلاگ فارسی و چندین سایت قوی در این زمینه، پرشین بلاگ همچنان با در اختیار داشتن تعداد زیادی وبلاگ نویس فعال و بار ترافیکی قابل توجه، جز پیشتازان این عرصه به حساب می آید و هر چه زیرساخت های اینترنت در کشور مهیاتر می شود و دسترسی به این شبکه جهانی بیشتر می شود، شاهد آن هستیم که استفاده از وبلاگ ها نیز رو به رشد است و بر خلاف نظر عده ای که وبلاگ نویسی را "یک تب زود گذر" می دانستند، امروز شاهد آنیم که وبلاگ نویسی به لحاظ کمی و کیفی دارای رشد صعودی می باشد و همین موضوع باعث شده تا پرشین بلاگ سیستمی زنده و پویا باشد.

پرشین بلاگ؛ فردا

به نظر من به عنوان فردی که ارتباط نزدیکی با این سیستم داشته است، پرشین بلاگ  امروز به مرحله ای رسیده که نیاز به تحول و جنبشی درون خود  و استفاده هر چه بیشتر از ظرفیت هایی دارد که می توان از آن ها استفاده کرد و شاید یکی از دلایل واگذاری آن نیز همین باشد تا بتواند توسط تیم دیگری، بیش از گذشته در وبلاگستان فارسی و فضای مجازی جامعه ایفای نقش نماید.

مانند بسیاری از کاربران وبلاگستان فارسی و شهروندان جامعه مجازی، پرشین بلاگ را به سان یک سرمایه ملی می بینم و امیدوارم آینده آن بسیار روشن باشد.


در همین رابطه :

پرشین بلاگ واگذار می شود
جزئیات واگذاری پرشین بلاگ


 
خانه امن الهی ...
ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩  

در مدت کوتاهی که از سفر بازگشته ام، دوستان و آشنایانی که هنوز قسمتشان نشده به این سفر بروند، از حال و هوای آنجا می پرسند و من نیز ناچارم پاسخ دیگران را بدهم، چه اینکه پاسخی است کاملا به جا "تا خودتان نروید نمی توانید درک کنید" ... اگر چه سعی می کنم به حد بضاعتم از آنچه دیده ام و حس کرده ام بگویم. آن ها که رفته اند نیز به عنوان کسانی که این حس را درک کرده اند، حس مشترکند ... یا بهتر بگویم، همان درد مشترک ! درد اینکه دیگر در آنجا نیستیم ... درد اینکه چه زود گذشت.

درباره سفر نوشته ام و قصد دارم اگر مجالی بود آن را تکمیل کنم و به نوعی انتشار دهم، اما به همین یک کلام بسنده می کنم که این سفر دوازده روزه که شش روز اول در مدینه بود و شش روز بعدی در مکه ... شش روز اول برای آماده شدن بود و شش روز بعدی، انتهای داستان بود ... یا بهتر بگویم، ابتدای داستان.

مسجد الحرام، خانه امن الهی بود. جایی که احساس در خانه خدا بودن به همه دست می داد. احساس آرامش ... جایی که آرامش آنجا به سان خانه خود انسان و حتی بسیار بیشتر بود.

(ادامه دارد)


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی ،دین
 
سفر به ابتدا
ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٩  

اولین جایی که آدم و حوا پا به زمینکعبه گذاشتند و یکدیگر را شناختند،‌ عرفات بود و اولین خانه ای که ساخته شد، کعبه بود. پس بد نیست بگویم سفر به آنجا، سفر به ابتداست. جایی که زندگی بر روی زمین آغاز شد و مرکز آفرینش است و برای ما، به خصوص، مرکز توجه است.

 

برای دیدار خانه خدا از سوی او دعوت شده ام و امشب رهسپار سفرم.

 

مجال نبود تا از یک به یک دوستان و آشنایان خداحافظی کنم ... از همه درخواست می کنم که اگر کاستی و ناملایمتی بوده یا حقی داشته اند ببخشند.

 

با آرزوی اینکه این سفر هر چه زودتر قسمت هر کسی که می خواهد برود بشود.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،دین ،پیامبر
 
15 خرداد ... بیست و پنج سال گذشت
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩  

امروز، 15 خرداد 1389، بیست و پنج سال از 15 خرداد 1364 می گذرد و یک سال دیگر به سال های عمرم افزوده شد ... و شاید به قولی گذشت و کم شد !

این یک سال برای من سالی بسیار پرماجرا بود. شروع آن در اوج تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری واقع شد و با امتحانات ترم دوم دانشگاه ادامه پیدا کرد و با حوادث بعد از انتخابات سپری شد ... با آشنایی با همسرم شکل دیگری گرفت و شروع کارهای جدید از یک طرف و ادامه درس از طرف دیگر و خواستگاری و عقد ... و امروز، بیست و چهارسالگی پرماجرا جای خود را به بیست و پنج سالگی می دهد (و به قولی وارد بیست و شش می شوم ... من که از این اقوال سر در نمی آورم!)

در تمام سالیانی که به خاطر دارم، یعنی از همان شش سالگی این روز همیشه در تعطیلات قبل از امتحانات قرار داشته ! چه دوران مدرسه، چه دوران لیسانس و چه اکنون ! البته به امید خدا امسال آخرین سالی است که این اتفاق افتاده است ! ... این هفته چهار امتحان این ترم را (یکشنبه، دوشنبه، سه شنبه و پنجشنبه) دارم و به همین خاطر، امروز بیش از آنکه رنگ و بوی روز تولد را داشته باشد بیش از هر سال! رنگ و بوی کتاب و امتحان را داشت.

البته به خاطر مقارن شدن این روز با تعطیلات، مانند سال های گذشته جشن تولد مختصری دو روز زودتر گرفته شد. در این سال های اخیر، این جشن مختصر  یک بار از طرف دوستان همکار شرکت و یک بار از طرف دوستان همراه انجمن علمی، هر دو بار به صورت سورپرایز! برگزار شد و امسال، از طرف خانواده همسر و در کنار آن ها جلوه ای متفاوت داشت.

از روزهای گذشته تبریکات و هدایا به صورت حضوری و تلفنی و اس ام اسی و اینترنتی دریافت شد، اما یکی از بانمک ترین تبریکات را امروز 9 صبح از طریق اس ام اس دریافت کردم

مشترک گرامی:
تولدتان مبارک
همراه اول، همراه لحظه های خوش شما.

تا 15 خرداد سال آینده، سال پرماجرای دیگری خواهم داشت ... و البته این بار باید بگویم خواهیم داشت. به امید آنکه سال آینده، با خاطری آسوده تر و خوش تر و در کنار جمع خانواده، سالی که خواهد گذشت را خوب خوب و عالی ارزیابی کنیم.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
تصمیم با راننده است
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ خرداد ۱۳۸٩  

یک - جمعه ساعت 5 بعد از ظهر - تقاطع انقلاب و ویلا

تا شروع کلاس دانشگاه دقایقی بیشتر نمانده و اثری از تاکسی هایی که همیشه در خط "ابتدای ویلا-انتهای ویلا" بودند نیست. طبیعی است چرا که امروز نه هیچ کدام از سازمان ها و شرکت های و آژانس های مستقر در خیابان ویلا فعال هستند و نه حتی خود دانشگاه کلاسی به آن صورت دارد.

اگر تا یکی دو دقیقه دیگر تاکسی پیدا نشود یک دربست می گیرم و می روم بالا ... بالاخره یک تاکسی که راننده آن جوانی است می پیچد و سوار می شوم و می رویم. موقع پیاده شدن 500 تومان می دهم ... می گوید پول خورد ندارم. خوب در این دوره زمانه 500 تومان برای خودش پول خرد است دیگر ! چه انتظاری از من دارد ؟ می گوید اشکالی ندارد، بفرما. من می خواهم بگویم اشکالی ندارد بفرما ! چه اینکه راضی بودم که 1000 تومان بدهم و با همان سرعت به مقصد برسم ... نهایتا 200 تومان پول خورد پیدا می کنم و به او می دهم و تشکر می کند و می رود.

دو - جمعه ساعت 11 شب - تقاطع انقلاب و شریعتی

آزادی ؟ تاکسی متوقف می شود. راننده اش حدودا چهل ساله است، از آن راننده های تیپ خاص و مرامی و این صحبت ها. پیش از من هم مسافرانی سوار شده اند. یکی از مسافرها (که نمی دانم از کجا سوار شده بود) میدان انقلاب پیاده می شود و کرایه اش می شود 500 تومان. به نزدیک ایستگاه دکتر قریب که می رسیم می گویم من کنار ایستگاه پیاده می شوم و 500 تومان می دهم. می گوید تو که گفتی آزادی ! اینجا که آزادی نیست ! می پرسم پس اینجا کجاست ؟! خیابان آزادیه دیگه ! ... می گوید نه گفتی آزادی ! کرایه آزادی رو باید بدی، می شه 1000 تومان ... پانصدی را می گیرم و یک هزاری می دهم و پیاده می شوم.

* * *

در زندگی مواقع بسیاری پیش می آید که در جایگاه اول قرار می گیریم و می توانیم از پول کمی گذشت کنیم و ببخشیم ... و مواردی بسته به جایگاه شغلی و اجتماعی مان پیش می آید که در موضع قدرت یا زور هستیم و می توانیم بیش از آنچه حقمان است مطالبه کنیم.

همان طور که در این دو مثال، تصمیم با راننده بود، در زندگی نیز تصمیم با ماست که کدام رویه را انتخاب کنیم.

به واقع مهم نیست که دیدگاهی در رابطه با وجود برکت در زندگی داشته باشیم یا نه، چرا که در هر حال در دنیا در جریان است و بر مبنای آنچه دیده و شنیده ام، آنان که در جایی از حق خود می گذرند، در جای دیگری به آن ها بازگشت داده خواهد شد و به حق خود می رسند و آن ها که حق دیگران را می خورند، برکت از زندگی شان می رود و بر آنچه از این راه به دست آورده اند و حتی چندین برابر آن، از دستشان خواهد رفت.


 
سوم خرداد؛ یادآور مقاومت
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩  

ما آن روزها نبودیم و یا اگر کسی از نسل ما بود، سنش اقتضا نمی کرد که چیزی اکنون به یاد داشته باشد. اما برایمان گفتند. بزرگترهایمان گفتند و تاریخ گفت و خود نیز دیدیم.

ما اگر چه خاطرات زیادی از جنگ نداریم، اما آثار آن را دیدیم، حتی بعد از اینکه تمام شد. شهرها و روستاهای جنگ زده ... خانواده های داغدار ... جانبازان ... آن ها که به اسارت دشمن درآمده بودند و سال ها بعد آزاد شدند ... همه این ها را دیدیم و لمس کردیم.

از این رو، سخت نیست که بتوانیم درک کنیم سوم خرداد برای مردم ما چقدر ارزش داشت، وقتی که فهمیدند بخشی از خاک وطن که جدا شده بود، با خون های بسیار و تلاش همه مردم و آن ها که در صحنه جنگ حضور داشتند، آزاد شد.

سوم خردادماه، یادآور مقاومت مردمی است که برای حفظ میهنشان از هیچ چیزی فروگذار نکردند.

قدر این مردم و تلاش ستودنی آن ها را بدانیم !


 
نمایشگاهی که ارزش رفتن نداشت !
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩  

امروز آخرین روز از برگزاری نمایشگاه کتاب بود. نمایشگاهی که سالیانی دورتر برای رسیدن روزهایش در میانه اردیبهشت ماه لحظه شماری می کردیم و این سال ها برایمان چندان تفاوتی ندارد !

در دو سال اخیر، هر بار دو سه ساعتی بیشتر نرفتم. فضای نامناسب نمایشگاهی، گرم و پر ازدحام، غرفه های درهم! که به جای آنکه به ترتیب موضوعی تقسیم بندی شده باشند به ترتیب الفبایی قرار گرفته اند! که امسال نیز به قوت خود باقی بود و شنیدم که قدری از فضای نمایشگاهی هم به صورت چادر بر پا شده ... اما آنچه امسال سبب شد در نرفتن به این نمایشگاه مصمم تر شوم، اظهار نظر رئیس مدیر کمیته ناشران داخلی نمایشگاه بود که با افتخار گفته است :‌

ما با همه‌ی آثاری که قبل از 84 نوشته شده‌اند و در نمایشگاه عرضه می‌شوند، برخورد می‌کنیم ! ... و البته در ادامه استثنا هم قائل شده : منتها دو نکته وجود دارد؛ یکی کتاب‌های مرجع است و دیگری کتاب‌های محققانه و عالمانه که اجازه‌ی عرضه دارند.

واقعا تاسف آور است چنین برخوردی با اهل قلم.
من نه در مقام سیاستگزاری هستم و نه در مقام دیگری، اما به عنوان کسی که با کتاب و خواندن و نوشتن بزرگ شده ام، می توانم این حق را به خودم بدهم که پایم را در چنین نمایشگاهی که توهین به بسیاری ناشران و نویسندگان است نگذارم و بگویم چنین نمایشگاهی ارزش رفتن ندارد !


 
لذت تدریس
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٩  

پس از یک وقفه حدودا دو ساله،‌ دوره های کارآفرینی و کسب و کار مجددا آغاز شد. البته دقیقا نمی دانم در این مدت وقفه افتاده بود یا ما بی خبر بودیم، اما به هر حال تدریس این دوره ها مجددا آغاز شد. اتفاقا این بار از جایی شروع شد که آن دفعه خاتمه یافت (پردیس کشاورزی دانشگاه تهران) و تداعی خاطرات همان تدریس هم زنده شد ... دانشجویان رشته های علوم کشاورزی، محیط پردیس کشاورزی دانشگاه تهران ...

یادم می آید ... که یکی از روزهای تدریسم در آنجا، مقارن شده بود با 12 اردیبهشت، و هنگامی که استراحت بین کلاس تمام شد چند نفر از دانشجویان دو شاخه از گل های موجود در محوطه را برایم آورده بودند که استاد ! روزت مبارک ! ... و قطعا یادم نمی رود ! چون تنها باری بود که به عنوان معلم در روز معلم پاس داشته شدم !

از این ها گذشته، برای من هیچ کاری بالاتر  از تدریس لذت بخش نیست ... یادم می آید یک بار از استاد شجریان پرسیده بودند چرا در استدیو اجرا نمی کنی و اصرار داری ضبط ها در کنسرت انجام شوند ؟ گفت حسی را که چشمان تماشاگران در کنسرت به من می دهند چیز دیگری است ... حسی که بازیگر تئاتر می گیرد نیز مشابه است ... و حسی که یک معلم در هنگام درس از فراگیران.


 
آمده ام برای ادامه راه ...
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩  

چند روزی این مثنوی تاخیر شد !

... این روزها بسیاری سوال می کنند چه حسی داری و زندگی بدین سان چه طعمی دارد ؟ و من به یاد بحث تعارض می افتم که یکی از انواع آن تعارض خواست ناخواست بود و یکی از مثال های آن ازدواج ! که هم فرد می خواهد ازدواج کند  و شوق آن را دارد و هم از مشکلات پیش رو می ترسد.

کنون نیز داستان ماست، اگرچه مشکلات چه ریز و چه درشت بخشی از زندگی هر انسانی است و البته حل شدنی هستند. به هر حال ازدواج ورود به مرحله جدیدی از زندگی است و طبیعتا همراه با استرس ها و فشارهایی در روال عادی زندگی می باشد که پس از مدتی به حالت عادی خود باز می گردد که به قول حافظ : 

مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب
به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید

برای قبولی در کنکور، برای موفقیت در یک مسابقه ورزشی، برای برگزاری خوب یک مراسم و برای هر کاری لازم است تا سختی هایی طی شود و بالاخره تمام می شوند و آنچه می ماند، ثمره آن است که شیرینی اش تلخی سختی را از یاد می برد.

... و ننوشتن یادداشت های روزانه برای نزدیک به یک ماه، یکی از عوارض کوتاه مدت این گذار بود که امیدوارم بتوانم به روال سابق بازگشته و بنویسم. چه اینکه هر روز این روزها که گذشت، احساس می کردم که چیزی کم است و وظیفه ای را انجام نداده ام.

امید آنکه بتوانم همچنان مستمر بنویسم، البته، با امید و انرژی بیشتری نسبت به گذشته.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
دو ... دو ... دو ... یک !
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩  

در دومین روز از دومین ماه امسال، دو نفر به هم رسیدند و یک زوج شدند !

امید که با کمک خدا بتوانیم زندگی خوبی ادامه دهیم.

... علت ننوشتن این روزها هم درگیری کارها بود ... به قول دوستان تا باشد درگیری اینچنین !

در این باب بیشتر خواهم نوشت ... کنون مجال سخن چندانی نیست، شاید وقتی دیگر !

و شعری از حافظ :

عاشق روی جوانی خوش نوخاسته​ام
و از خدا دولت این غم به دعا خواسته​ام

عاشق و رند و نظربازم و می​گویم فاش
تا بدانی که به چندین هنر آراسته​ام

شرمم از خرقه آلوده خود می​آید
که بر او وصله به صد شعبده پیراسته​ام

خوش بسوز از غمش ای شمع که اینک من نیز
هم بدین کار کمربسته و برخاسته​ام

با چنین حیرتم از دست بشد صرفه کار
در غم افزوده​ام آنچ از دل و جان کاسته​ام

همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا
بو که در بر کشد آن دلبر نوخاسته​ام


پذیرای پیام های تبریک دوستان نیز می باشم !


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
محاسبه روزهای کاری سال جاری
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩  

اصولا برای برنامه ریزی صحیح، لازم است تا نخست اطلاعات کاملی در آن باره داشته باشیم. برای برنامه ریزی کاری هم درباره سالی که پیش روی ما قرار دارد، نخست باید ببینیم چند روز کاری وجود دارد.

البته اصلا تمایلی نداشته و ندارم که ۵ شنبه ها را در این محاسبات تعطیل به حساب آورم، اما چه می شود کرد که عمده سازمان های دولتی و بخش قابل توجهی از شرکت های خصوصی در این روز هم تعطیل هستند و عملا نمی توان برنامه ریزی کاری در آن رابطه به عمل آورد. (روز ٢٨ اسفند هم شنبه است که عملا آن هم در محاسبات نمی توان به حساب آورد)

روزهای فعال کاری به تفکیک ماه :

فروردین :‌ ١٩ روز ... اردیبهشت : ٢٠ روز ... خرداد : ٢٢ روز
تیر : ٢٠ روز ......... مرداد :‌ ٢١ روز ........ شهریور : ٢٢ روز
مهر : ١٩ روز ....... آبان : ٢١ روز .......... آذر : ٢١ روز
دی : ٢١ روز ....... بهمن : ١٩ روز ......... اسفند :‌ ١٨ روز

مجموعا : ٢۴٣ روز

البته این به آن معنا نیست که تنها معادل دو سوم روزهای سال را می شود به کار مشغول بود. به هر حال هنگامی که وضعیت چنین است، از سایر روزها علاوه بر استراحت و تفریح، می توان برای برنامه ریزی و بازنگری در کارهای انجام شده (که نقش مهمی در بهبود روند ایفا می کند و معمولا از آن غافلیم) یا رسیدگی به کارهای معوقه نیز بهره برد.


 
آخرین روز تعطیلات !
ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩  

سرانجام با فرا رسیدن روز سیزده فروردین معروف به سیزده به در که چند سالی است در تقویم به روز طبیعت تغییر نام پیدا کرده است، تعطیلات نوروزی نیز به پایان خواهد رسید ! البته باز جای شکرش باقی است که سیزده به در مصادف با جمعه شد، هر چند این مقارن شدن برای بعضی خانواده ها و بسیاری دیگر دردسر هم شد که هم می خواستند از گردش سیزدهم استفاده کنند و هم می بایست به خانه و کاشانه خود باز می گشتند، اما فرض بر اینکه روز سیزده فرودین مثلا به سه شنبه می افتاد، خود به خود آن روز چهارشنبه را هم بی اثر می کرد و پنجشنبه و جمعه هم که تعطیل و خلاصه سه روز به مجموع تعطیلات اضافه می شد !

... و چه می شد اگر تعطیلات نوروزی سال آینده را به هفت روز ختم می کردند و بعد از آن همه به سر کار خود باز می گشتند و این موتور اقتصادی اینقدر سرد نمی شد !


 
سال تعطیلات !!
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٩  

به گزارش واحد مرکزی خبر؛ سال جدید، با 52 روزجمعه و 20 روز ایام شهادت ،ولادت ائمه اطهار( ع) و مناسبتهای گوناگون ،72 روز تعطیلی دارد که این به معنای تعطیل بودن نزدیک به یک پنجم روزهای سال است.

اضافه می کنم، از آنجا که در روزهای پنجشنبه نیز اکثریت قریب به اتفاق سازمان های دولتی نیز تعطیل هستند و بخش خصوصی نیز مطابق قانون کار ۵ شنبه ها را نیمه وقت کار می کند، اگر میانگین این دو حالت را نیز حساب کنیم (یعنی 52 روز کامل تعطیل یا 26 روز به ازای نیمه تعطیل) 39 روز هم تعطیلی پنجشنبه ها را به این رقم اضافه می کنیم و می شود 111 روز ... البته این به استثنای تعطیلات عرفی هفته دوم فروردین و یا روزهایی است که دولت به خاطر بین التعطیلات، تعطیل اعلام می کند.

111 روز از 365 روز معادل 30 درصد روزهای سال می شود. یعنی حدودا از هر سه روز یک روز تعطیل است ! آن وقت انتظار داریم در این شرایط، به عنوان کشوری که جهان سوم محسوب می شویم و لازم است بیش از دیگر جوامع پیشرفته کار و تلاش کنیم تا بتوانیم خود را سطح مطلوب برسانیم، پیشرفت لازم را نیز داشته باشیم !!

نمی شود. اینطور نمی شود واقعا ! یا باید آرمان های خود را کنار بگذاریم، یا باید برای این همه تعطیلات تدبیری بیاندیشیم.


 
سال جدید پر ماجرا
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٩  

سال ٨٩ شامل ٣۶۵ روز آغاز شد و اینک مائیم و آنچه برای این سال در نظر گرفته ایم.

سال گذشته که ... درباره آن دیگر صحبت نکنم بهتر است ! به هر حال برای امسال برنامه های زیادی در دست اقدام دارم که از آن جمله مسائل درسی شامل پاس کردن واحدهای باقی مانده درسی!، انجام پایان نامه، آزمون تافل؛ مسائل کاری شامل کارها و مشتریان و تفاهم نامه های جدید و گسترش فعالیت ها؛ و مسائل زندگی هم در جای خود.

به هر جهت سال ٨٩ سال پر ماجرا و پر ترافیکی خواهد بود و تدبیر ویژه ای می طلبد تا بتوانم به تمام اهداف و اولویت ها برسم.


 
پیام نوروزی
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸  

در ساعت ٢٣ از روز ٢٩ اسفند که متعلق به هر دو سال ٨٨ و ٨٩ می باشد، پیام نوروزی خود را بدین شرح می نگارم :

 

به نام او که امید همه انسان هاست

پس از گذشت روزهای پر فراز و نشیب، سال ١٣٨٨ با انبوهی از وقایع خوب و بد، خاطرات تلخ و شیرین به پایان رسید و اینک، به استقبال سالی می رویم که قرار است خود، سازنده آن باشیم.

به یاد داشته باشیم کشور ما تنها کشوری نیست که دچار کمبودهایی به لحاظ اقتصادی یا مالی شده است و در طول تاریخ بسیاری کشورها و جوامع با چنین مساله ای درگیر بوده اند. بسیاری جوامعی که اکنون به عنوان قطب های اقتصادی و صنعتی شناخته می شوند (همچون آلمان، کره، ژاپن و ...) روزگاری دوران رکود اقتصادی، نابودی زیرساخت ها و صدمات جدی را به چشم خود دیده، اما با اراده مردم از آن گذر کرده و اکنون به جایی رسیده اند که شاهد آن هستیم. ما نیز در طول ٨ سال جنگ تحمیلی ثابت کرده ایم که با یکپارچگی، گذشت از خود و کمک به جامعه می توانیم استوار بمانیم.

سال ٨٩ از نظر اقتصادی احتمالا سال سختی خواهد بود و از این رو لازم است تا مطابق فرمایش الهی که در هنگام سختی لازم است صبر و استقامت پیشه کنیم و به یاد خدا باشیم (استعینو بالصبر و الصلوه) می بایست تا تلاش دو چندانی نیز برای گذر از این موقعیت و جبران کمبودها به عمل آوریم و بدانیم که برون رفت از این موقعیت جز با صبر، تلاش و توکل میسر نخواهد بود.

امید آن دارم که لطف خداوند بزرگ همچون همیشه شامل حال مردم ما شود، مردم ما نیز با یکپارچگی و تلاش بیش از پیش، ایران را شایسته آنچه باید باشد بسازند.

خداوندا !
به علمای ما مسئولیت، و به عوام ما علم، و به مومنان ما روشنایی
و به روشنفکران ما ایمان، و به متعصبین ما فهم، و به فهمیدگان ما تعصب
وبه پیران ما آگاهی، وبه جوانان ما اصالت، وبه اساتید ما عقیده
و به دانشجویان ما نیز عقیده، و به خفتگان ما بیداری، و به بیداران ما اراده
و به مبلغان ما حقیقت، و به دینداران ما دین، و به نویسندگان ما تعهد
و به هنرمندان ما درد، وبه شاعران ما شعور، و به محققان ما هدف
و به نومیدان ما امید، و به ضعیفان ما نیرو، و به محافظه کاران ما گستاخی
و به نشستگان ما قیام، و به راکدان ما تکان، و به مردگان ما حیات
و به کوران ما نگاه، و به خاموشان ما فریاد، و به مسلمانان ما قرآن
و به شیعیان ما علی، و به فرقه های ما وحدت، و به حسودان ما شفا
و به خودبینان ما انصاف، و به فحاشان ما ادب، و به مجاهدان ما صبر
و به مردم ما خود آگاهی
و به همه ملت ما، همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش
(دکتر علی شریعتی)

عید است و آخر گل و یاران در انتظار
ساقی به روی شاه ببین ماه و می بیار


 
نفس های آخر سال
ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸  

یکی دو روزی بیشتر به پایان سال باقی نمانده ... دو اش هم برای قافیه بود، همان حدود یک روز باقی مانده و 88 نفس های آخرش را می کشد.

یکی از دوستان که در سالی که گذشت غم بزرگی را متحمل شده بود، در اس ام اسی نوشته : صد سال سیاه بر نگردی ای سال ! ... دیگری هم با اینکه اس ام اس نداده، اما چند روز پیش که دیده بودمش، گفت سال نحسی برایش بوده (از دست دادن پدر و مادر به فاصله یک روز در دو نقطه) و کم نبودند آن ها که از سال 88 نالیده اند.

البته سال شادی ها هم بود برای عده ای. از به دنیا آمدن فرزند گرفته تا آشنایی و عقد و عروسی و سفر و هر اتفاق خوشحال کننده ای.

 

خوب یا بد، سال در حال به پایان رسیدن است و هر چه بود گذشت. با نگاهی به آینده و سال دیگر، امیدوارانه زندگی کنیم.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
اندر مزایای خانه تکانی !
ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸  

خانه تکانی را به صورتی که انجام می شود چندان صحیح نمی دانم، یعنی آنکه یک سال بگذاریم تا بعضی نقاط و مناطق خانه (یا محل کار) دچار آشفتگی شدید شوند! و بعد به یکباره در ماه پایانی سال آن ها را سر و سامان دهیم.

البته رسمی است قدیمی و نقد اساسی آن دل شیر می خواهد ولی به نظر شخصی من بهتر است دوره ای انجام شود تا هم همیشه از محیط مطلوب بهره بگیریم و هم یکباره بخش عمده ای از وقت و انرژی پایان سال خود را برای آن صرف نکنیم.

به هر جهت، مطابق با همین رسم موجود که به نقد آن پرداختم! به تکاندن یکی از کشوهای میز کتابخانه پرداختم که البته سالانه نبود، بلکه بعد از یک دوره شش ساله بود! و چنان اسناد و مدارک و اشیایی در آن پیدا کردم که انگشت حیرت بر دهان ماندم! از دو فقره عینک آفتابی نه چندان استفاده شده گرفته تا بعضی از اسناد شرکت که گمان می بردم گم شده اند تا رمز سه رقمی عابر بانک که به علت مخدوش شدن اصل آن که در پشت کارت قرار دارد بعضی عملیات بانکی را نمی شد انجام داد تا ... !

گاهی این طریق خانه تکانی، حس نوستالوژیکی هم به دنبال دارد. وقتی در کشویی سیر می کنید که همه محتویات آن مربوط به شش سال پیش باشد، به صورت خود به خود در زمان به عقب باز می گردید ...


 
چهارشنبه سوری هم گذشت
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸  

یکی از شانس هایی که امسال داشتم این بود که چهارشنبه سوری امسال روی هوا بودم! یعنی از ساعت پنج و نیم بعد از ظهر در فرودگاه بودم و تا با تاخیر همیشگی پرواز کند و برسد از بسیاری از جریاناتی که اتفاق می افتد و صدای توپ و ترقه! آسوده بودم.

خیلی ناگوار است که مراسمی سنتی را به این شکل وحشتناک درآورده ایم! البته باید اعتراف کنم که نسل هم سن و سال من هم تا همین چند سال پیش که شور و نشاط بیشتری داشتیم، از ترقه و سیگارت و صدای آن لذت می بردیم و اگرچه اکنون اعصاب آن را نداریم! اما می توانیم حال نسل بعدی خود را درک کنیم، اما هم میان ترقه و سیگارت ما با بمب و نارنجک این نسل تفاوت زیاد بود، هم میان حرمتی که برای دیگران محفوظ می داشتیم با وضعیتی که اکنون هست ...

به هر حال باید بپذیریم که کودکان و نوجوانان و حتی شاید جوانان، احتیاج به هیجان و خالی کردن انرژی خود دارند و چهارشنبه سوری را مجالی برای آن می دانند. هیجان را هم که نمی توان از بین برد، پس یا باید جایگزینی برای آن ها فراهم شود یا به نوعی کم خطر تر هدایت گردد.


 
وقتی پول الکترونیک گم می شود !
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸  

حدود یک ماه پیش، یا دقیق تر بگویم ٣٠ بهمن ماه سال جاری، اقدام به خرید اینترنتی بلیط قطار نمودم. طبق اصول خرید الکترونیک، درخواست خود را دادم، مبلغ سفارش مشخص شد، به سایت بانک هدایت شدم، رمز و ... را وارد کردم و روی دکمه تائید کلیک کردم. سپس به سایت فروشنده اصلی (رجا) بازگشت داده شدم ... اما اثری از بلیط نبود ! این فرایند را دوباره تکرار کردم تا این بار موفق به خرید بلیط شدم.

چند روز بعد، وقتی به حساب خود نگاهی انداختم دیدم که دو بار به فاصله چند دقیقه از سایت رجا خرید کرده ام و هر دو بار از حساب من کسر شده ! اما یک بار بیشتر بلیط صادر نشده است. با دوستان صحبت کردم و گفتند بعد از چند روز پول برگردانده می شود.

چند روز سه هفته شد و خبری نشد ! با بانک سامان تماس گرفتم و مرا به شرکت پرداخت های الکترونیکی سامان وصل کردند. با آنجا تماس گرفتم و خانمی که اپراتور بود گفت که خط خانم ... مشغول است و نیم ساعت دیگر تماس بگیرم! نیم ساعت بعد تماس گرفتم و کارشناس مربوطه پس از اخذ مشخصات خرید و ... اعلام کرد که هر دو بار خرید بنده از نظر بانک سامان ثبت شده به حساب می آید ... و ایشان اضافه کردند طی نامه ای! به شرکت رجا اعلام می کنند که قضیه به این صورت است، اگر آن شرکت هم بررسی کرد و صحت قضیه آشکار شد، تا آخر هفته پول به حساب بنده بازگشت داده می شود !

برای یکی از دوستان این ماجرا را تعریف کردم و او هم گفت چنین اتفاقی برایش رخ داده اما به او گفته اند 45 روز طول می کشد تا پول بازگردد !

 

نمی دانم این وسط دقیقا مقصر کدام طرف بوده است، اما هر چه هست در بحث بانکداری الکترونیکی که همه چیز به صورت لحظه ای انجام می شود، انجام نامه نگاری و 45 روز انتظار و ... چندان معقول نیست.

البته من و سایر دوستان بارها نسبت به خرید الکترونیکی (از بلیط قطار گرفته تا هواپیما و شارژ اینترنت و ...) اقدام کرده ایم و مشکلی نداشته ایم، اما اگر قرار باشد حتی 1 درصد پرداخت ها به چنین مشکلی برخورد کند و لازم باشد فرد پیگیر قضیه شود که آیا بتواند پول گم شده را پیدا کند یا نه، سبب بی اعتمادی نسبت به سیستم پرداخت الکترونیک می شود.


 
ساعت پایانی یک شبانه روز
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸  

اگر هر ماه را به دو نیمه قسمت کنیم، یعنی هر ١۵ روز را یک واحد حساب کنیم،‌ ٢۴ قسمت خواهیم داشت (همانند شبانه روز). امروز ١۵ اسفند، و از دیدی دیگر آغاز نیمه دوم آخرین ماه است و  به همین بیان اکنون در آخرین قسمت این شبانه روز واقع شده ایم.

آخرین ساعت معمولا به جمع بندی اختصاص می یابد و دیگر کار خاصی نمی توان انجام داد. همانند پیش از خواب، که مهیا می شویم برای خواب و یا نهایتا می توانیم عملکرد روز گذشته خود را مرور کنیم.

این روزها نیز مهیا می شویم برای سال جدید و مرور می کنیم بر آنچه طی این سال گذشت.

گذشته، چراغ راه آینده است و به همین علت، آینده ما به خاطر وجود تجربیات و درس های گذشته، همواره روشن تر است.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
دفاع استاد
ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸  

امروز جلسه دفاع از تز دکترای یکی از استادان برجسته دانشکده مدیریت دانشگاه تهران، آقای مهدی شامی بود.

معمولا جلسات دفاع جمع و جور برگزار می شود و نهایتا در یک سالن با دعوت از بیست سی نفر ... و بیشترین حجم جمعیتی که تا به حال دیده بودم، مربوط به جلسه دفاع دکتر صفری بود که به علت جوان بودن و معاون دانشجویی بودن در دانشکده و خلاصه ارتباط نزدیک و صمیمانه ای که با دانشجویان داشت، سالن جنبی دانشکده را برای جلسه دفاع در نظر گرفته بود. اما نکته جالب جلسه دفاع دکتر شامی، سالن اصلی بودن آن بود و جمعیتی حدود سیصد نفر که برای شرکت در جلسه دفاع آمده بودند.

موضوع دفاع، کاربرد مدیریت دانش در طرح ها بود. موضوعی که تا کنون بدان کمتر پرداخته شده بود و در زمینه مدیریت بسیار کاربردی و از بروز مجدد اشتباهات جلوگیری کرده و سبب پرهیز از دوباره کاری ها یا انجام بعضی کارها به جهت کسب تجربه می شود.

دکتر شامی ورودی سال 1376 دانشکده مدیریت دانشگاه تهران، که تمامی مقاطع تحصیلی خود را بدون فاصله در این دانشکده گذرانده بود و اینک بعد از 12 سال از تز دکترای خود دفاع می کرد ... حساب کردم ما که ورودی های 82 به جساب می آئیم، با این مدل درس خواندن که هر مقطع معمولا یک سال بیشتر طول می کشد، اگر خدا یاری کند و به دکترا برسیم، حدود سال 1396یا 1397 از تزمان دفاع خواهیم کرد !


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،مدیریت
 
این درس بی پایان !
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۸  

به گمانم سال ٧٠ قدم به دبستان نهادم و به گمانم اگر خدا یاری کند تا حدود شش هفت سال دیگر محصل محسوب شویم. می شود حدود ٢۵ سال تحصیل !

هر چند به بعضی چیزها عادت می کنیم. وقتی از پنج ششم عمر را تا مقطعی درس خوانده باشیم، بعد از آن نخواندنش سخت تر است تا ادامه اش !

و هر چند تصمیم داریم پس از تمام شدن آن نیز از این سوی کلاس به آن سو برویم.

... گویی که ما را با علم و دانش، پیوندی است ناگسستنی !


 
همراه اول، بدون شرح !
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸  

٢ اسفند ١٣٨٨
٢٠:٣۴
شماره ٩٨۶٠٠٠٢٧٢٧+

مشترک گرامی تا ٨٨/١٢/۵ فرصت برای شرکت در قرعه کشی همراه اول باقی است

________________________

۴ اسفند ١٣٨٨
ساعت ٩:١٨
شماره ٩٨٩٩٠٠٠٩+

همراه اول
قبض ٨٨.۵
ش ق ...
ش پ ...

________________________

۵ اسفند ١٣٨٨
ساعت ١٨:٣٨
شماره ٩٨۶٠٠٠٢٧٢٧+

با توجه به استقبال مشترکین گرامی شرکت در قرعه کشی همراه اول تا تاریخ ٨٨/١٢/١٠ تمدید شد. همراه اول

________________________

۶ اسفند ١٣٨٨
ساعت ٠۴:٢٣
شماره ٩٨٩٩٠٠١۵٠٠۵+

مشترک گرامی در صورتی که نسبت به پرداخت صورت حساب خود نشده اید، جهت جلوگیری از قطع ارتباط ظرف مدت ٧٢ ساعت نسبت به بدهی خود اقدام فرمائید. همراه اول
شناسه قبض : ...
شناسه پرداخت : ...

________________________

(!!!)


 
سازمان و برنامه
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸  

استاد :‌ سازمان ها اصولا برنامه دارند...شما سازمانی سراغ دارید که برنامه نداشته باشد؟

یکی از دانشجویان : بله استاد.

استاد : جدی پرسیدم !

دانشجو : بنده هم جدی عرض کردم !


کلمات کلیدی: مدیریت ،یادداشت روزانه
 
سال 88 چگونه گذشت ؟
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸  

دوستی پی ام داد و پرسید در یک کلام بگو سال ٨٨ چطور گذشت ؟

گفتم با امید شروع شد ... و با امید خاتمه می یابد.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
چهارصدمین یادداشت
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸  

اینکه هر چند وقت یک بار صد پست دیگر در وبلاگ روزنوشت می گذرد، یعنی معادل سه ماه و ده روز، به یادم می آورد که این روزها و این ماه ها چقدر زود می گذرد.

قدیم می گفتند هر موقع زمان زود می گذرد نشان از خوشی است و آن موقع که دیر می گذرد نشان از ناگواری. اما به گمانم همیشه هم اینگونه نیست. گاهی عمر ما می گذرد بی آنکه بفهمیم و بدانیم به کجا می رویم.

* * *

همیشه برایم مخاطب اهمیت زیادی داشته، به خصوص وقتی سایتی راه اندازی می کنم ارزش اصلی آن را تعداد مخاطبان تشکیل می دهند. اما این قاعده را درباره وبلاگم در نظر نگرفته ام. البته پست هایم را مخاطبان روزانه ای که بعضی از آن ها هم دوستان نزدیکم هستند دنبال می کنند، اما تعداد این مشتریان ثابت به تعداد انگشتان دو دست هم نیست، اما همین هم برای من کفایت می کند ... همین که یک نفر هم از آنچه می نویسم فکر و اندیشه ای جدید به ذهنش برسد،‌ مطلبی برایش روشن شود یا ... مرا کفایت می کند.

* * *

دوست داشتم از یک مقطع زمانی و بعد از این یک سال و خورده ای نوشتن، تعداد نوشته هایم را هر روز به دو پست یا بیشتر برسانم، اما این روزها نوشتن همان یک پست هم گاهی کار ساده ای نیست ... شاید وقتی دیگر !


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
این روزها و خبرهای خوب
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸  

امروز چند خبر خوب همزمان شده بود.

یکی عقد اخوی و اضافه شدن عروس به خانواده مان که امیدوارم زندگی خوب و خوش و پایداری را برای سالیان سال داشته باشند.

یکی برگزاری کنکور کارشناسی ارشد و تمام شدنش! که اگرچه به صورت مستقیم درگیر آن نبودم و دو سالی از درگیری شخصی خودم با آن می گذرد، اما دغدغه مشترکی شده بود میان من و او.

یکی هم آزادی یکی از دوستان قدیمی پس از حدود دو هفته.

به یکی از دوستان که می گفتم، گفت "خوبه، خبرهای خوش داری همش ..." اما واقعیت این است که مدت هاست سعی می کنم از کنار خبرهای بد بگذرم، به خبرهای خوب بهای بیشتری بدهم و آن ها را پر رنگ تر کنم. این روزها سعی می کنم سرگرم باشم به انجام کار ... این روزها سعی می کنم کارهای جدید و تازه انجام دهم، این روزها سعی می کنم سازنده باشم تا منفعل.

و اعتقاد دارم، دنیا آنچنان است که ما می خواهیم ببینیم.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
نوستالوژی این روزها
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸  

اگرچه از سال های دبستان خاطره چندانی برایم باقی نمانده، اما از جمله خاطرات باقی مانده آن دوران جنب و جوشی بود که دانش آموزان در دهه فجر داشتند. از چسباندن کاغذهای سه گوش منقش به رنگ پرچم گرفته تا تزئین کلاس های درس به وسیله کاغذهای رنگی و از طرف دیگر درست کردن روزنامه دیواری، با مقوا و ماژیک و خودکار، تا تشکیل گروه سرود و بازخوانی سرودهای آن روزها ...

کلاس درس

در آن سال ها که جنگ هم تازه تمام شده بود، اگرچه هیچ کدام از ما دانش آموزان در زمان انقلاب به دنیا نیامده بودیم، اما خاطره آن نیز خاطره خیلی دوری نبود و به سیزده چهارده سال قبل باز می گشت.

جلوتر که آمدیم، در سال های راهنمایی و دبیرستان مسابقات فوتبال دهه فجر برگزار می شد که حتی برای کسی چون من که علاقه چندانی به فوتبال نداشتم، جذابیت خاص خود را داشت. هر کلاس یک تیم داشت و با دیگر کلاس ها مسابقه می داد و اینکه سر کلاس نشسته بودیم و جمعی از بچه ها می رفتند و شاد یا غمگین باز می گشتند! و فینال مسابقات که معمولا تمام مدرسه تعطیل می شد و چیزی شبیه استادیوم  شکل می گرفت برای تشویق یک مسابقه فوتبال ! ... در کنار آن، در برنامه صبحگاه مدرسه علاوه بر مراسم معمول، معمولا سخنرانی یا خوانش قسمت هایی از کتاب و ... نیز جا داشت.

در دانشگاه خاطره خاصی از این روزها شکل نگرفته،‌ چرا که معمولا این روزها مصادف با تعطیلات بین دو ترم دانشگاه بوده و هست و معمولا برنامه خاصی جریان نداشت.

اما هر چه هست،‌ اگرچه آنچه امروز بزرگداشته می شود مربوط به واقعه ایست که سی و یک سال پیش رخ داده بود و به نسبت آن سال هایی که دبستان می رفتیم،‌ خیلی دورتر شده است، اما همچنان آن فضا، آن سرودها و تصاویر آن روزها، حسی نوستالوژیک در ما ایجاد می کند و ما را به یاد روزهایی می اندازد که ملت ما پس از ریخته شدن خون بسیاری از عزیزانشان و تحمل رنج ها و مشقت ها، سرانجام به آرمان خود رسیدند.

روزهای انقلاب


 
آرامش، نیاز امروز جامعه
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸  

همان طور که وقتی برای یک انسان حادثه یا مشکلی پیش می آید یا هر مساله ای که باعث بر هم ریختن آرامش ذهنی و روانی او می شود و نمی تواند تا هنگامی که آن مساله برطرف نشده روال سابق و با سرعت پیشرفت در زندگی را ادامه دهد، یک جامعه انسانی نیز هر گاه درگیر مسائل و مشکلاتی و نا آرامی هایی باشد، نخواهد توانست به ارتقا لازمه دست یابد.

به گمانم امروز اصلی ترین نیاز جامعه ما آرامش است و هر آنچه باعث سلب این آرامش می شود، همچون مانعی است برای بهبود کیفیت کار و زندگی مردم جامعه.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
باشد که باز بینیم دیدار آشنا را
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸  

کارگاه چهار روزه آموزشی امروز مطابق برنامه اش به پایان رسید، به همراه بسیار دستاوردهای گفتنی و ناگفتنی که از خود به جای گذارد.

خاطره ای خوش بود از حضور در جمع کسانی که دغدغه مشترکی با هم داشتند، همچون جمعی که در مشهد (خرداد 86) و شیراز (آذر 87) در میان آن ها حضور داشتم.

روابط دوستانه ای که ایجاد شد و موج صمیمیتی که در کارگاه بود ... جالب بود که طی این چهار روز بارها گروه بندی های مختلفی صورت گرفت و تقریبا هر دو فرد حاضر در کارگاه حداقل یک بار با هم، هم گروه شدند و هر بار هم گروه با صمیمیت کار خود را انجام می داد.

دانش و تجربه ای که کسب شد. دانش، به آن بعد تئوری قضیه می گویم که از طریق کتاب و ... هم می توان کسب کرد، اما تجربه را یا معمولا خود فرد باید کسب کند، یا در فضایی عملی از دیگران بیاموزد.

اختتامیه آن هم، نه اختتامیه به معنای عام و رایج آن که در سالنی گرد هم می آیند و مراسمی است و ...، بلکه به معنای حرف های پایانی کارگاه و  تقدیر و تشکر و خداحافظی، از سویی بسیار شیرین بود، به خاطر حرف ها و احساساتی که وجود داشت و از سویی تلخ، که به پایان رسید و اینک، به قول حافظ شیرازی باید بگوییم :

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که باز بینیم، دیدار آشنا را


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
غنیمت است که دوستان بینی
ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸  

امروز نخستین روز از کارگاه چهار روزه آموزشی آموزش کارشناسان انجمن های علمی دانشگاه های سراسر کشور بود (Training of Trainers) که به همت دفتر انجمن های علمی وزارت علوم برگزار شده بود و اگرچه کارشناس نبودم، اما به عنوان یکی از دبیران پیشکسوت! انجمن های علمی که همچنان پس از سال ها در این حوزه فعالیت می کنم، افتخار حضور در کنار کارشناسان و دوستان قدیمی را داشتم.

تا آنجا که از کودکی به یاد دارم و داشته ام، چندان تمایلی به نشستن سر کلاس درس نداشته ام (البته به استثنای کلاس درس های تخصصی بعضی اساتید که در دانشکده مدیریت دانشگاه تهران داشتم) و البته این نه به خاطر سطح پائین کلاس، که به خاطر کم بودن حوصله من برای نشستن بوده است. اما این کارگاه آنقدر جذابیت داشت که در  میان انبوه امورات معوقه مربوط به پروژه های دانشگاهی و کاری، چهار روز تمام را به آن اختصاص بدهم.

علاوه بر آن، در کارگاه در محضر دوستان و کارشناسانی بودم که هر یک گنجینه ای از دانش و اطلاعات تخصصی در این زمینه هستند و به قول شاعر :

شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی
غنیمت است چنین شب که دوستان بیینی

(اگر چه برنامه ما شب نبود و صبح تا بعد از ظهر بود! و البته نوشیدنی اش هم رانی و نوشابه و چای!)


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه
 
حتی خبردار هم نشدیم !
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸  

امروز خبری روی خروجی همه خبرگزاری ها قرار گرفت :
‌ دکتر خسرو فرشیدورد در تنهایی درگذشت

اصل مساله اینجاست که این استاد بزرگ زبان و ادبیات فارسی ده روز پیش در خانه سالمندان درگذشته و طی این مدت کسی خبردار نشده است !

قدیم تر ها، وقتی چهره سرشناسی، فردی که برای این جامعه و کشور کارهای بزرگی انجام داده بود در می گذشت، تازه به یاد او می افتادند و مراسمی باشکوه و از این دست مسائل.

اما امروز به جایی رسیده ایم که او از بین ما می رود و ما حتی خبردار هم نمی شویم !

دکتر خسرو فرشیدورد

و شعری ایران دوستانه، از این استاد درگذشته ...

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست
آن کشور نو آن وطــــن دانش و صنعت
هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست
در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست
در دامن بحر خزر و ساحل گیلان
موجی است که در ساحل دریای عدن نیست
در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست
آواره ام و خسته و سرگشته و حیران
هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست
آوارگی وخانه به دوشی چه بلایی ست
دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست
من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست
هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست
پاریس قشنگ است ولی نیست چوتهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست
هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ
چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست
این کوه بلند است ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست
این شهرعظیم است ولی شهرغریب است
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست


 
سرانجام توحید افتتاح شد
ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸  

نمی دانم برای دیگران چقدر مهم است، اما برای من که طی این سال ها مرتب به دانشکده مدیریت (پل گیشا، بزرگراه چمران) می رفتم یا می خواستم از این سوی آزادی (میدان انقلاب) به آن سویش (میدان آزادی) بروم، همیشه معضلی به نام گره ترافیکی توحید-نواب وجود داشت.

آن هنگام که درختان حاشیه بزرگراه چمران را قطع کردند بسیار تاسف خوردم، چه اینکه اگرچه بزرگراه برای عبور وسائل (یا به قولی وسائط) نقلیه است، اما به هر حال باید زیبایی خاص خود را نیز داشته باشد ... بعد از چندی متوجه شدم که قرار است تونلی در این بین زده شود و ترافیک را بر دارد ... و از آن زمان 32 ماه می گذرد.

تونل توحید سرانجام امروز همزمان با سالگرد ورود امام به ایران افتتاح شد و لقب بزرگترین پروژه شهری کشور را به خود اختصاص داد. اگرچه به گفته مسئولان شهرداری و دست اندرکاران ساخت تونل، این پروژه حجم زیادی از بار ترافیکی را کم خواهد کرد و سبب صرفه جویی قابل ملاحظه ای در مصرف بنزین می شود، اما باید اثرات واقعی آن را طی روزهای آینده (و پس از آب بندی کامل تونل! و عادت شهروندان به استفاده از آن) مشاهده کرد.

به امید آنکه تونل های بیشتر، خطوط متروی بیشتر، روگذر، زیرگذر و سایر راه های ممکن برای کاهش ترافیک و افزایش سرعت حمل و نقل شهری افتتاح شود.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه
 
اینترنت ارزان تر، خوب یا بد ؟
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸  

چند روز پیش خبری منتشر شد مبنی بر اینکه دولت به مخابرات اجازه داده تا به مشترکان خود اینترنت پرسرعت ارائه نماید. مخابرات نیز با توضیح شرایط و خدمات خود، وعده اینترنت پر سرعت اما ارزان تر را به عموم مردم ارائه کرده است، در حالی که نسبت به اینترنت های موجود مساله ای به عنوان پهنای باند (محدودیت دانلود) در سرویس های مخابرات وجود نخواهد داشت و از سوی دیگر هزینه آن نیز در انتهای دوره از طریق قبض تلفن پرداخت خواهد شد.
چه خوب‌! هم ارزان تر و هم نامحدود و هم پس پرداخت (به جای پیش پرداخت)

اما از طرف دیگر، داد شرکت های خصوصی ارائه کننده خدمات اینترنتی درآمده که این تصمیم ما را ورشکست خواهد کرد. چرا که با ورود رقیب دولتی قدرتمند با مزیت رقابتی قیمت پائین تر و ...، قطعا دیگر کمتر کسی به سراغ آن ها خواهد رفت.

چه باید کرد ؟‌

آنچه مسلم است این است که برخوداری از اینترنت با کیفیت بالاتر و هزینه پائین تر حق طبیعی کاربران اینترنت بوده و باعث بالا رفتن ضریب نفوذ اینترنت در کشور خواهد شد. اما از سوی دیگر این تصمیم منجر به تعطیلی بسیاری شرکت های خصوصی، هدر رفتن منابع آن ها و بیکاری شمار زیادی از متخصصان می گردد.

به گمانم تصمیم مخابرات برای ورود به عرصه رقابت کمی دیرهنگام بود. اگر در همان ابتدای کار مخابرات با توجه به هزینه های پائین تری که عرضه اینترنت برای او داشت، به این عرصه پای می نهاد، شرکت های کمتری در این وادی سودآور سرمایه گذاری می کردند و افزایش تعداد کاربران اینترنت نیز شتاب بیشتری نسبت به امروز می یافت.

از طرف دیگر، دولت با ارائه تسهیلات به شرکت های ارائه کننده خدمات اینترنتی، می تواند موجبات کاهش هزینه آن ها و در نتیجه کاهش قیمت اینترنت برای مشتریان را فراهم آورد.

هر چند، به گمانم کمتر کاربر اینترنتی پیدا شود که به شرکت های ارائه دهنده خدمات اینترنتی اطمینانی داشته باشد و دلش برای آن ها بسوزد ! چرا که آن ها همواره سعی می کنند تا آنجا که ممکن است از خدمات و کیفیت خود کاسته و سودآوری خود را بالاتر ببرند ... و آنقدر همه آن ها عملکرد ضعیف و گاه افتضاحی دارند که هر گاه یکی از دوستان از من سوال می کند که از کدام آی اس پی اینترنت بگیرم، به او می گویم یکی از یکی بدتر هستند !

در هر حال کسی چه می داند ؟ شاید این بار کیفیت خدمات بخش دولتی از خصوصی بهتر بود !


 
شهرداری، ساختمان سازی و آسایش مردم
ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸  

پرده اول :

ساعت یک نیمه شب است و کم کم می خواهید به خواب فرو بروید که صدای سهمگین ریزش آهن آلات برق را از چشمان و خواب را از سر شما می پراند. کاشف به عمل می آورید که دو خانه آن طرف تر که به تازگی تخریب شده، قصد میلگرد گذاری و بالا بردن ساختمان را دارند و صدایی که سبب پرش خواب شما شده صدای تخلیه لوازم ساختمانی بوده است.
تلفن را بر می دارید و تصمیم می گیرید با جایی تماس بگیرید. البته نه برای درد دل، بلکه برای رفع مشکل ! از آنجا که وضعیت جسمانی شما آنقدرها خراب نشده نیازی به 115 نیست و از آنجا که حادثه خیلی وحشتناکی پیش نیامده نیازی به 125هم نیست. اتفاق رخ داده از نوع سرقت یا قتل نیز نمی باشد و به همین خاطر به 110 هم مربوط نمی باشد. در نهایت از 118 شماره فوریت های شهرداری را گرفته و با 137 تماس می گیرید. آن ها پس از اخذ اطلاعات لازم از شما گشت خود را روانه محله می کنند و فردای آن روز ضمن ارائه گزارشی به شما درباره شیوه برخورد با متهم! به دلیل آنکه از وسائل مهارکننده صدای تخلیه آهن آلات استفاده نکرده، اعلام می کنند اگر دفعه بعدی هم بدخواه داشتید تماس بگیرید !

پرده دوم  :

دو ماهی از آن ماجرا می گذرد و باز هم نیمه های شب که در خواب و بیداری به سر می برید این بار از سوی دیگری صدای مخوفی به گوشتان می رسد. از پنجره اتاق به بیرون نگاهی می اندازید و لودری را می بینید که با خشم بسیار در حال گودبرداری با سر و صدای زیاد در ساعت 3 نیمه شب می باشد. این بار درنگ نمی کنید و فکر هم نمی کنید به اینکه باید چه کنید و مستقیما 137 را می گیرید تا به گمان خود حال این ساختمان ساز را هم بگیرید !‌
این بار نیز ماوقع از شما پرسیده می شود، اما آب سردی هم سرتان ریخته می شود! چرا که به شما گفته می شود مطابق قانون ماشین های سنگین از جمله همین فروند لودر امکان تردد در روز را نداشته و به ناچار شب باید چنین عملیاتی را انجام دهند و به همین سبب پرونده شکایت شما باز نشده بسته می گردد !

اکنون این سوال در ذهن شما شکل می گیرد که این مساله چطور حل می شود ؟

از یک سو ساختمان ها به هر حال خراب شده و ساخته می شوند و ساختمان سازی هم سر و صدا دارد!
از سوی دیگر شهرداری نیز مطابق قوانین و ضوابط با متخلفان برخورد می کند، اما اجازه تردد به ماشین های سنگین را در طی روز به دلیل مسائل ترافیکی نمی دهد و حق هم دارد.
در این میان گودبرداری در نیمه شب سبب سلب آسایش و خواب مردم می شود و به هر حال شهروندان حق طبیعی خود می دانند که در ساعات شب استراحت کنند !

و شما می مانید با این معادله سه عاملی که حل شدنی هم نیست !


 
ضمائم از دست رفته امتحانات !
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸  

در روزهای امتحان و در آن هنگامه که باید نهایت تمرکز و وقت و انرژی بر روی درس ها باشد، انبوهی از طرح ها و ایده های کاری به سراغم می آید که نه می شود به آن ها در آن اوضاع زمانی پرداخت و نه می شود رهایشان کرد !

امتحانات که تمام می شود، انگار که آن ایده ها و طرح ها و خلاقیت ها به امتحانات ضمیمه بودند، همان طور که همراهشان آمده اند همراهشان می روند !


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه
 
این هواپیمای نا امن !
ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸  

روز گذشته باز هم شاهد یک حادثه هوایی بودیم. برای چندمین بار است طی سال جاری شاهد این قبیل حوادث می باشیم. گاهی علت آن مشکلات فنی سیستم ناوبری هوایی به علت عدم تعمیرات اساسی و قطعات جایگزین مناسب است و گاه هم اشتباه خلبان و گاه هم ضعف سیستم کنترلی.

علت هر چه باشد، این خبر بسیار تاسف آور است :

٢٣ درصد قربانیان حوادث هوایی جهان در ایران هستند

این رقم وقتی بیشتر شوکه کننده است که حجم پروازهای انجام شده در ایران با کل دنیا مقایسه شود.

به هر حال برای سفر کردن یا باید از راه زمینی استفاده کرد (که با آمار بالای کشته شدگان در جاده های کشور دل شیر می خواهد!) یا باید از خطوط ریلی استفاده کرد (که آنقدرها توسعه نیافته و همه جا را پوشش نمی دهد و ظرفیت آن نیز محدود است و بلیط به سختی گیر می آید) یا باید از خطوط هوایی (که هم قیمتش بالاست و هم خطراتش)

اگر سفر کردن تنها به قصد تفریح بود، می شد از آن صرف نظر کرد و به تفریحات درون شهری یا حاشیه شهری بسنده کرد ! اما بسیاری از سفرها به قصد ماموریت های کاری، امور پزشکی و دیدار خانواده صورت می گیرد.

امیدوارم دست اندرکاران فکری برای این قضیه بنمایند.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،مدیریت
 
تغییراتی برای پرشین بلاگ
ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸  

بارها در درس های مربوط به مدیریت و سازماندهی، به خصوص مباحث مربوط به مدیریت استراتژیک خوانده ام که مجموعه ها در صورتی که خود را با تغییرات تطبیق ندهند و هم زمان با زمانه خود به پیش نروند دچار شکست خواهند شد.

اگرچه پرشین بلاگ به نسبت از امکانات خوبی برخوردار است و در جذب مخاطب موفقیت نسبی داشته، اما می تواند عملکردی بهتر و بیشتر از این داشته باشد.

در اندیشه تغییراتی در پرشین بلاگ هستیم، با هدف ترغیب بیشتر وبلاگ نویسان به نوشتن.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،مدیریت
 
توصیه یک راننده تاکسی
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸  

با تاکسی در حال رفتن به جلسه امتحان بودم و خانمی به همراه بچه کوچکش (به گمانم حدودا چهار پنج ساله) عقب نشسته بود. یکباره راننده تاکسی به خانم گفت : وضع بچه تون انگار خرابه. یه فکری براش کنید.

اول کمی از ادبیات راننده تاکسی جا خوردم که درباره فرزندی به مادرش اینطور گفت ! آن خانم هم اشاره کرد که بله، مریض شده بود و چند وقتی است سرفه می کند.

راننده تاکسی در تکمیل توصیه خود گفت : حتما ببریدش دکتر دوباره. اگه هم دارو می ده دوره دارو رو تکمیل کنید، وگرنه این درد می مونه تو سینه بچه، بزرگ که شد واسش دردسر درست می کنه. بچه خواهر من الان بیست و پنج سالشه، بردنش دکتر گفتن مشکوک به آسمه ... اینا مال اینه که بچه که بوده درست حسابی درمونش نکردن. بالاخره این بچه هم فردا بزرگ می شه، باید یه آدم سالم باشه تو جامعه.

آن خانم هم در تائید صحبت های راننده تاکسی ضمن تشکر گفت : اتفاقا من عادت دارم تا می بینم ظاهری خوب می شه دیگه داروهاش رو قطع می کنم نمی دم بهش. واقعا ممنون که گفتید. بیشتر مواظبتش می کنم.

...

آن راننده تاکسی می توانست نسبت به سرفه های بچه بی اهمیت باشد، آن مادر و فرزند پیاده می شدند و شاید آنچه راننده تاکسی در پیش بینی اش گفته بود به حقیقت می پیوست. اما اکنون، شاید مسیر آینده سلامت زندگی آن کودک اندکی تغییر کرده باشد.

گاهی یک راننده تاکسی هم می تواند تلنگری به ذهن ما بزند تا بیشتر به اطرافیان آشنا و غریبه خود توجه کنیم و نگران آن ها و سرنوشت شان باشیم.


 
جشنواره حرکت سوم هم آغاز شد
ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸  

سومین دوره جشنواره ملی حرکت در ادامه دو دور گذشته آن در حال آغاز شدن است. چندان نمی دانم در این دوره قرار است چه تغییرات عمده ای صورت بگیرد و چه فرایندهایی کم و زیاد شوند، اما همین که برگزار می شود و انجمن های علمی تکانی می خورند بد نیست.

هر چند، امیدوارم این دوره بهتر و پرثمرتر باشد.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،مدیریت
 
ترور یعنی کثیف ترین شیوه مقابله
ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸  

امروز خبری شنیدم که شوکه شدم. ترور یکی از اساتید دانشگاه تهران و از دانشمندان برجسته فیزیک توسط یک بمب کنترل از راه دور در روبروی منزلش.

در طول سالیان سال، بارها و بارها شنیده ایم که مسئولان مختلف سیاسی یا نظامی را به دلایلی معلوم یا نامعلوم ترور کرده اند، اما به گمانم این اولین بار است که می شنویم یک دانشمند و استاد دانشگاه که نه جایگاه سیاسی داشته و نه نظامی، ترور می شود. عکس ترور دکتر مسعود علی محمدی

هنوز مشخص نشده این ترور کار چه فردی، گروهی یا جریانی بوده است، اما هر چه هست ترور کثیف ترین شیوه مقابله با افراد است.

احمد شیرزاد که از دوستان قدیمی این استاد است، در وبلاگ خود ماجرای امروز را به عنوان فردی که ساعتی پس از این واقعه در منزل او حاضر شده نوشته است. بسیار دردناک بود شرح ماجرا و بیش از آن، آنچه همسر این مرحوم دیده است ... چرا که وی را تا دم در منزل بدرقه کرده بوده و یکباره خرد شدن شیشه های ساختمان و حضور بر بالا سر همسر و در آغوش گرفتن جنازه او به صورت ...

خدا لعنت کند آنکه باعث این ترور و داغدار شدن خانواده آن مرحوم و تمام ملت ایران شده ...

در همین رابطه :

تصاویر صحنه ترور


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،اخلاق
 
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸  

این روزها خبرهای بد پیاپی می رسد، اما در این میان، بعضی خبرها واقعا تاثر برانگیز است.

امروز خبر درگذشت مادر یکی از دوستان قدیمی (محمدرضا شالبافان) را شنیدم ... اگرچه همواره می گوییم مرگ حق است و زمان و مکان یا پیر و جوان نمی شناسد، اما از دست رفتن هر انسانی برای اطرافیانش، ضایعه ای سخت و دردناک است و غیر قابل تصور برای دیگران ... و آن هنگام که این عزیز پدر یا مادر باشد، بسیار دردناک تر و سخت تر و به معنای واقعی کلمه جانگدازتر،  که هیچ کس نمی تواند جای خالی آن ها را پر کند ... امیدوارم هیچ کس داغ عزیزانش را نبیند.

بگذار تا بگریم، چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد، روز وداع یاران

هر کو شراب فرقت، روزی چشیده باشد
داند که سخت باشد، قطع امیدواران

چندت کنم حکایت، شرح این قدر کفایت
باقی نمی توان گفت، الا به غمگساران

 

دیر یا زود، ما نیز یک به یک چشم از این جهان فرو خواهیم بست. اینک که هنوز هستیم و دستمان از دنیا کوتاه نشده، برای این مادر تازه سفر کرده، و برای آن هایی که از پیش ما رفته اند، و برای آن هایی که چشم امید به ما دارند ...

رحم‏الله من یقرأ فاتحه مع‏الصلوات


 
نوشتن یا ننوشتن، مساله این است !
ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸  

از درد بنویسی، ممکن است به درد بیشتری مبتلا شوی !!!

از درد ننویسی و درباره چیز دیگری سخن بگویی، درد در جانت ریشه می دواند.

مانده ام چه کنم ! نوشتن یا ننوشتن، مساله این است !


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه
 
روزهای امید
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸  

از عاشورای امسال پنج روزی می گذرد و جامعه همچنان از آن روز ملتهب به نظر می رسد. از سویی به روایتی هشت نفر از هموطنان ما در این روز کشته به طرق مختلف کشته شدند و از سوی دیگر بی حرمتی هایی از سوی عده ای اوباش نسبت به روز عاشورا صورت گرفت که هر دو عمل، چه قتل و جنایت چه حرمت شکنی، از سوی هر کسی یا دسته ای انجام شده باشد محکوم است.

به قول او :

"ما پیروان اباعبدالله حسین علیه السلام هستیم. ما شیفتگان حریتی هستیم که منادیش آن امام مظلوم بود . ما پیرو کسی هستیم که در قلمرو وسیع اسلامی ربودن خلخالی از پای یک زن را برنمی‌تابید. ما معتقد به تفسیر رحمانی از اسلام هستیم که انسانها را یا هم کیش هم می‌دانند و یا همسانانی در خلقت. نگاهی که بر کرامت ذاتی انسان باور دارد و برنمی تابد که ضارب او در زندان با غذایی جز شبیه غذای او نگهداری شود و یا مورد شکنجه و امثال آن قرار گیرد."

امیدوارم روزهای آینده روزهای امیدوار کننده ای باشد. این روزها همه خواستار پایان دعواها و رسیدن به یک وحدت در جامعه و بازگشت آرامش می باشند.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،اخلاق
 
خدا عاقبت همه را به خیر کند
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸  

این روزها نگرانم. نگران وضعیت روزهای آینده. نگران مردم.

امیدوارم همه چیز به آرامی پیش برود و اتفاقات بدتری رخ ندهد.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه
 
یک سال گذشت
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸  

یکسال پیش، دوم دی ماه 1387 و یک روز پس از انتصاب به عنوان مدیر روابط عمومی پرشین بلاگ، این وبلاگ را با هدف روزانه نویسی ثبت کردم و طی یک سال اخیر، جز چهار پنج روز استثنا و یک دوره بیست روزه بعد از انتخابات هر روز نوشتم.

ماه های اول نوشته ها با غنای بیشتری بود و اواخر کمتر شده است. آن روزها کلا شور و هیجان بیشتر بود و این روزها ... !

نمی دانم نوشتن تا کی ادامه پیدا خواهد کرد، اما امیدوارم بتوانم بهتر و پربارتر بنویسم.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه
 
زمستان سختی آغاز شد
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸  

امروز اولین روز زمستان بود. زمستانی که پیش از ورود خود شاهد درگذشت آیت الله منتظری بود و در اولین روز کاری خود، شاهد برکناری مهندس موسوی از فرهنگستان هنر.

راستی که برای نوشتن همین دو خط هم خیلی دل و جرات به خرج دادم ! هر چند هیچ چیز خلاف قانونی نگفته ام،‌ چه در گذشت آیت الله و چه خبر برکناری مهندس هر دو در رسانه های قانونی منتشر می شود، اما چه کنیم که گمان می بریم تنها روایت آنچه می گذرد نیز ممکن است عواقبی در پی داشته باشد !


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه
 
یلدا در سوگ
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸  

امشب شب یلداست ... بلندترین شب سال و آئینی به جا مانده از ایران باستان.

شب یلدا را بیشتر به جشن و شادی و سرور به یاد می آوریم و برای ما، که این روزها سوگوار شده ایم،‌ شاید امسال چندان معنایی نداشته باشد.

اگرچه سوگواری نه تنها مربوط به فوت آیت الله، که مربوط به محرم هم نیز هست و مربوط به ماه های اخیر نیز می باشد.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،فرهنگ
 
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸  

امروز برای اولین بار بر سر یکی از کلاس هایم حاضر شدم ! ظاهرا قرار بود این کلاس شش جلسه تشکیل شود و این جلسه آخر آن باشد که دو جلسه آن تشکیل نشده بود و این جلسه چهارم و آخر محسوب می شد.

مبحث کلاس در مورد مشکلات سیستم مدیریتی جامعه و آسیب های آن بود و استاد مرتب دم از آن می زد که باید این مسائل را حل کنیم و من هم در آن میان حضوری فعال در اظهار نظر و ارائه کیس و ... داشتم.

در پایان کلاس از استاد درخواست کردم در لیست کلاسی نام مرا اضافه کند.
گفت برای چه بنویسم ؟ به نظر من که نمی توانی درس را پاس کنی ! برو حذف کن !! چون من ده نمره کلاسی تعیین کرده بودم و تو هم که حضور نداشتی !
گفتم تکالیفی که بچه ها طی این جلسات انجام داده اند یکجا تحویل می دهم .
گفت نه ! مهم حضور بر سر کلاس بوده ! اگر از ده نمره پایانی ده گرفتی که بعید می دانم بگیری! که دو نمره می دهم که بشوی 12 و درس را پاس کنی، اگر نه که می افتی ! ... و خود نیز اضافه کرد : در این دانشگاه من تنها استادی هستم که مصر به حضور و غیاب و حضور دانشجو بر سر کلاسم.

برایم جالب بود که استادی که خود دم از قانونمندار بودن می زند، اینگونه آئین نامه تحصیلات تکمیلی دانشگاه را زیر پا می گذارد.

ماده 8 : تدریس در دانشگاه به روش حضوری انجام نمی پذیرد و انتقال مطالب و مفاهیم علمی با توجه به نظام آموزشی باز و از راه دور و امکانات دانشگاه از طریق در اختیار قراردادن مواد آموزشی و تشکیل جلسه های رفع اشکال گروهی و رفع اشکال فردی، آزمایشگاهی، کارگاهی و یا میدانی صورت می گیرد.

ماده 17 : حضور دانشجو در جلسه های رفع اشکال گروهی یا جلسه های رفع اشکال فردی درس های نظری الزامی نیست.

ماده 26، تبصره 1 : برای درس های نظری، نمره تکالیف، سمینارها، نمره آزمون میان ترم و هر گونه فعالیت دیگری که برای هر درس به تائید گروه آموزشی مربوط رسیده باشد، حداکثر بیست و پنج درصد (25%) نمره نهایی درس را در بر می گیرد.

ماده 26، تبصره 3 : در درس های نظری که در آن ها برای دانشجو نمره تکالیف و سمینارها منظور نشود، یا نمره وی کمتر از نمره پایان ترم باشد، نمره پایان ترم، نمره نهایی دانشجو برای آن درس محسوب می شود.

و اگر بخواهم به صورت خلاصه بگویم، مانند روالی که بر سر سایر درس هایی که تا کنون گذرانده ام داشته ام، منبع مورد نظر را تهیه کرده ام و خود خوانده ام و بر سر کلاس هم نرفته ام و نمره ای که از 14 گرفته ام در ده / هفتم ضرب شده و نمره پایان ترم مرا تشکیل داده است و اگر سر کلاس می رفتم، علاوه بر رفع اشکال، شانس آن را داشتم که 6 نمره کامل پایان ترم را بگیرم.

حال باید به این استاد مدعی قانونمداری اما قانون شکن بگویم :

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند ؟


 
نه ... من هرگز نمی نالم
ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸  

نه ... من هرگز نمی نالم

نالیدن بس است !‌

همیشه راه دیگری وجود دارد.

همیشه راهی برای برون رفت از این وضعیت وجود دارد.

همیشه جایگزینی برای امیدواری بیشتر به زندگی هست.

آری ! نومیدی هرگز !


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه
 
برنامه شب یلدا و سالن !
ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸  

اصولا در برگزاری برنامه ها و مراسم، همیشه یکی از مشکلات سالن بوده است ... که یا سالن هست و بودجه نیست،‌ یا بودجه هست و سالن نیست،‌ یا سالن هست و امکانات نیست و بالاخره کم پیش می آید که بدون هیچ دردسری سالن خوبی مهیا شود.

البته اصولا شرکت کنندگان و میهمانان برنامه متوجه مسائل پشت پرده نمی شوند. به هر حال امسال هم برای برگزاری مراسم شب یلدا به مشکلی عجیب برخوردیم و این مشکل آن است که رئیس دانشکده مدیریت با اجاره سالن برای برگزاری مراسم به بهانه ای نامعلوم مخالفت کرده است و حتی حاضر به صحبت حضوری درباره دلیل مخالفت خود نشده است.

در شرایطی که تنها چند روز تا برگزاری مراسم مانده، باید فکری کنیم، یا سالنی جایگزین با امکاناتی کمتر یا لغو کردن کل مراسم،‌ به خاطر تصمیم یکباره رئیس دانشکده مدیریت !

 


 
به مناسبت 16 آذر
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸  

1 )
به گواه تاریخ، در 16 آذر سال 1332، عده ای از نیروهای رژیم وقت در پاسخ به اعتراضات دانشجویی به داخل دانشگاه تهران ریخته و به روی دانشجویان رگبار بستند که باعث شهادت 3 تن از دانشجویان دانشکده فنی شدند.

2 )
بعد از فاجعه 18 تیر 78، مقرر شد نیروهای نظامی و انتظامی به هیچ عنوان حق ورود به صحن دانشگاه ها را نداشته و مسئولیت حفاظت از حریم دانشگاه به عهده حراست دانشگاه ها و انتظامات آن ها گذاشته شود.

3 )
دیروز در سایت تابناک گزارشی خواندم پیرامون اینکه از شصت نفر از رهگذران خیابان 16 آذر پرسیده شده آیا می دانید مناسبت نامگذاری این خیابان چیست ؟ و اکثریت قریب به اتفاق اظهار بی اطلاعی کرده یا اطلاعات اشتباهی داشته اند.
بنا به گفته منابع خبری، امروز دور تا دور دانشگاه تهران در محاصره نیروهای انتظامی بود و تمامی فروشگاه های اطراف دانشگاه تهران تا شعاع چند صد متری تعطیل شده بودند و حضور پر رنگ نیروهای انتظامی از سویی و اختلال در رفت و آمد محور خیابان انقلاب که یکی از اصلی ترین محورهای غرب به شرق تهران محسوب می شود از سوی دیگر، سبب شد تا هر رهگذر مطلع و غیرمطلعی خبردار شود امروز مناسبتی بوده است !

گمان می کنم اگر بار دیگر از رهگذران خیابان 16 آذر این سوال پرسیده شود، این بار جمعیت بیشتری بدانند مناسبت آن چیست !


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه
 
درباره الی ...
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸۸  

جز سال های اندکی که اهل سینما رفتن بودم، همیشه در باب دیدن فیلم های روز از جامعه اندکی عقب تر به سر برده ام ! حتی اینکه فیلم هایی همچون دوئل و اخراجی های ٢ را که تقریبا همه دیده اند من هنوز ندیده ام و از این رو تعجبی ندارد که اکنون که چند ماهی از پایان اکران درباره الی گذشته و به تازگی سی دی آن روانه بازار شده، من فرصت دیدنش را در یک روز تعطیل پیدا کنم و درباره اش بنویسم !

نگاهی کلی به "درباره الی ..."

پیش از پرداختن به نکات مثبت و منفی فیلم، لازم است تا نخست درباره زمان اکران آن بگویم. در شرایطی که قرار بود "درباره الی ..." عید نوروز امسال (88) پخش شود، اکران آن را به تعویق انداختند و مقارن شد با بعد از انتخابات و شرایطی که جامعه حوصله سینما رفتن و دیدن فیلم را نداشت. به هر حال درباره الی ... به فروشی که مدنظر سازندگان فیلم بود دست پیدا نکرد، اما شاید با روانه ساختن سی دی این فیلم به بازار، قدری به تعداد مخاطبان آن افزوده شود ... اگر باور کنیم ادعای شرکت تولید کننده این سی دی را که در پشت جلد آن نوشته : نوبت پخش : اول ، تیراژ : 2.000.000 نسخه !

http://persianv.com/photo/albums/eli/normal_cinemaema__6_.jpg

نقاط مثبت فیلم

درباره الی از نظر من فیلم خوش ساختی بود. بازیگران (حتی کودکانی که در فیلم بازی کرده اند یا به قولی از آن ها بازی گرفته شده) بسیار طبیعی در نقش خود ظاهر شدند. سکانس های مختلف فیلم (به خصوص در نیمه نخست) و اتفاقاتی که می افتد همه برای ما طبیعی هستند، چه اینکه ممکن است زندگی روزمره خیلی از ما باشد. به هر جهت، فیلم از نظر بازی بازیگران و کارگردانی قابل تحسین است.

نقاط منفی فیلم

اصل داستان فیلم دیر آغاز می شود. البته شاید مقصود کارگردان آن بوده که تماشاگر با فیلم ارتباط بیشتری برقرار کند و به یک باره درگیر ماجرای گم شدن الی نشود. از طرفی دیگر سکانس های با زمان طولانی بدون ارتباط مستقیم با داستان فیلم (مانند نمایش پانتومیم) نیز شائبه پر شدن فیلم را تقویت می کند.

ابهام در پایان ماجرا

الی که حتی نام وی مبهم است، پایانی مبهم نیز به دنبال خود دارد. اگرچه شاید عمده مخاطبان فیلم بدین تصور باشند که الی در دریا غرق شد، اما شواهد بسیاری حاکی از آن است که وی به تهران بازگشته یا به هر حال در جایی غیر از دریا گم شده است !
در حالی که تمام شواهد حاکی از آن است که وی راه خانه را پیش گرفته، تنها سند ما برای غرق شدن وی سکانسی است که نامزد او در سردخانه حاضر می شود و تصویری مبهم از او می بیند و حتی در ادامه حاضر نیست به خانواده او خبر مرگش را بدهد. اگر فرض را بر آن بگیریم که او نسبت به نامزد خود به دلیل خیانتش حس تنفری پیدا کرده، همراه بردن ساک باقی مانده از الی این فرضیه را رد خواهد کرد.

به هر جهت، همان طور که شخصیت الی در کل در هاله ای از ابهام به سر برده، و ما در طی فیلم نه می توانیم متوجه نام او بشویم و نه علت اختلافش با نامزدش، در پایان فیلم نیز نمی توانیم به یقین بگوییم که او در دریا غرق شده است.

در همین رابطه :

درباره الی (ویکی پدیا)
درباره الی، کشف زندگی رازهای طبقه متوسط

درباره الی، یک درام اجتماعی

ارزیابی منتقدان فرانسوی از فیلم درباره الی
یادداشتی بر درباره الی
وبلاگ فیلم درباره الی
چرا قضاوت درباره الی اینقدر مشکل است ؟
چه دریایی میان ماست


 
زندگی، گاهی آفلاین !
ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸  

امروز اینترنت قطع بود ... یعنی اعتبارش تمام شده بود و به موقع هم تمدید نشده بود و این دو روز هم که تعطیل بود و نهایتا اینترنت نبود.

... اما زندگی آفلاین هم گاهی بد نیست ! اینکه سی دی هایی را که یک سال پیش خریده ای نگاه کنی، قدری به کارهای دیگری غیر از کارهای آنلاین برسی و به یاد زمانی بیفتی که اینترنت همیشه مثل یک جوی روان جاری نبود !

زندگی آفلاین هم گاهی بد نیست !


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
در تدارک شب یلدا
ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ آذر ۱۳۸۸  

عجیب نیست که از الان که اوائل آذر است در تدارک شب یلدا هستیم ... البته از روزها پیش از این نیز در تدارک اولیه بوده ایم. هر چه باشد برگزاری یک برنامه خوب به زمان زیاد نیاز دارد.

البته امسال به علت تقارن ماه محرم با شب یلدا، این مراسم یک هفته ای زودتر برگزار خواهد شد.

بدین وسیله از همه دوستان دعوت به عمل می آید جهت شرکت در این مراسم ثبت نام نمایند.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه
 
پس از 9 سال کما، ایران جوان مرد !
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸  

هفته نامه ایران جوان پس از 9 سال توقیف، لغو امتیاز شد.

... ایران جوان که فراموش شدنی نبود، اما حداقل دیگر امیدی به برگشتش آن هم بعد از این همه سال نداشتیم. اما عجیب است که دادگاه پس از 9 سال تصمیم می گیرد این هفته نامه توقیف شده را به کل تعطیل کند و داغ دل ما را تازه کند، و عجیب است که بعد از این همه سال مدیران مسئول این هفته نامه را به چند میلیون تومان جریمه نقدی محکوم می کند.

دکتر وردی نژاد پس از تاسیس موسسه مطبوعاتی ایران و مجلاتی همچون ایران جوان و همچنین پس از پایه گذاری دانشکده خبر در سال 80 از این موسسه به چین رفت تا سفیر ایران در آن کشور باشد، سال 84 بازگشت و به عنوان عضو هیات علمی دانشکده مدیریت دانشگاه تهران مشغول به تدریس شد. اینک بعد از گذشته آن همه سال، باید تاوان چاپ نشریه ای را بدهد که در سال هایی طلایی تنها نشریه جوانان ایرانی بود.

روزگار عجیبی است !


 
همشهری رفت و آمد !
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸  

روزنامه همشهری که قرار بود به مدت یک هفته توقیف باشد و این توقیف از سوی هیات نظارت بر مطبوعات که زیرمجموعه ای از وزارت ارشاد به شمار می رود انجام گرفته بود، توسط قوه قضائیه رفع توقیف شد و توقیف آن نهایتا به یک روز خلاصه شد.

جدای از دلیلی که برای توقیف همشهری بدان استناد کرده بودند، نوع برخورد با این روزنامه هم جالب به شمار می رود ! ... به هر حال همشهری روزنامه ای مانند سایر روزنامه ها نیست و با بودجه عمومی (و در واقع از طریق عوارض شهرداری و سایر درآمدهایی که مردم پرداخت می کنند) اداره می شود.

نیازمندی های همشهری یکی از مهمترین منابع دسترسی افراد به بازار کار و خدمات و مسکن و ... می باشد، اگرچه در کنار آن نیازمندی های روزنامه های ایران، جام جم و ... نیز وجود دارند، اما هیچ یک نتوانسته اند به پای روزنامه همشهری برسند و از این رو توقیف هر چند کوتاه مدت این روزنامه و به دنبال آن عدم انتشار نیازمندی های آن، سبب سردرگمی مخاطبان روزانه آن شد.

اما جالب ترین نکته علت تصمیم به توقیف آن از سوی معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد بوده که ایشان عنوان داشته اند به علت پیغام های بسیاری که به ما رسیده بود که اگر شما با این روزنامه متخلف برخورد نکنید هستند غیور مردان و زنانی که این کار را انجام دهند! ما نیز ناچار به این کار شدیم ...

آیا این کشور قانون و مجری قانون ندارد که هرگاه عده ای را مساله ای خوش نیامد و اراده کردند بیایند و فراتر از قانون عمل کنند و سبب تصمیم گیری عجولانه مسئولان ذیربط شوند ؟؟


 
طرح دولت برای ازدواج جوانان !
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸  

کامران دانشجو وزیر علوم اعلام کرد : وزارت علوم از سهمیه 20 درصدی برای متاهلین حمایت می کند.

خبر تا حدی دردناک است ! به خصوص وقتی در متن خبر متوجه می شویم این سهمیه نه برای ورود به دوره کارشناسی، که برای ورود به دوره های تحصیلات تکمیلی است که افراد با تلاش و کوشش بسیار سعی می کنند خود را به آنجا برسانند و آن وقت دولت برای تشویق جوانان به ازدواج و حمایت از متاهلین ... !

چند نکته درباره این خبر حائز اهمیت است :

1 - آنطور که وزیر علوم بیان داشته، این پیشنهاد از طرف سازمان ملی جوانان مطرح شده بود و در متن آن سهمیه 5 درصدی پیشنهاد شده که با درایت دولت به 20 درصد افزایش یافته است !!

2 - اعلام شده که برای تصویب این طرح کار کارشناسی صورت گرفته، در صورتی که اذعان شده این طرح ممکن است در هیچ جای دنیا تا به حال امتحان نشده باشد ! حال اینکه مفهوم کار کارشناسی چیست خدا می داند !

3 - این طرح با هدف تشویق جوانان به ازدواج صورت گرفته ! آیا اینکه جوانان ما ازدواج نمی کنند به خاطر نداشتن انگیزه است یا نبود حداقل امکانات و درآمد لازم برای زندگی مشترک ؟

4 - اختصاص سهمیه بیست درصدی آن هم در تحصیلات تکمیلی به معنای تخصیص بیست درصد ظرفیت به افرادی است که در رقابت علمی (یا رزومه ای) نتوانسته اند شایستگی لازم را کسب کنند و به واسطه این سهمیه پذیرفته می شوند و از پذیرفته شدن افرادی که بیش از آن ها شایستگی دارند جلوگیری خواهد شد، آن هم با این ظرفیت محدود دوره های تحصیلات تکمیلی ...


 
ناحق
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۸  

دیروز خبر اعلام حکم یکی از دوستان را شنیدم. ناحق بود. همین !

درد اینجاست که بیش از این نمی شود نوشت.

خدایا !‌ یا حق !‌ حق را بر این جامعه حاکم گردان.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،قضاوت
 
من اینجا تا نفس باقیست می مانم ...
ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸  

امروز دوستی قدیمی پرسید که چه می کنی و کجایی و اینچنین صحبت هایی ... و پرسید که نمی خواهی بروی ؟ گفتم نه ... و یاد این شعر مرحوم مشیری افتادم که :

من اینجا ریشه در خاکم،
من اینجا عشق این خاک از آلودگی پاکم
من اینجا تا نفس باقی است می مانم
من از اینجا چه می خواهم ؟ نمی دانم
امید روشنایی گرچه در این تیرگی ها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک،
با دست تهی گل بر می افشانم.
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم ...

و چقدر این روزها یاد آن شعر روزهای خاطره انگیز می افتم که :

شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی

مردی از خویش برون آید و کاری بکند ؟


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه
 
سیصدمین پست
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸  

روزها از پی هم می گذرند و پست ها از پی هم نوشته می شوند تا به سیصدمین پست می رسم !

نوشتن روزانه یک پست، اگرچه بسیار سخت و بعضی روزها پیش می آید که یا واقعا موضوعی برای نوشتن نیست یا آنقدر در طول روز درگیر بوده ام که نمی رسم همان پنج یا ده دقیقه حداقل را برای نوشتن پست بگذارم، اما آنچه اکنون به عنوان ماحصل پدید آمده، برایم ارزشمند است.

تشکر می کنم از تمام مخاطبانی که پیگیر نوشته های بنده هستند، به امید آنکه بتوانم بهتر از پیش بنویسم.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه
 
جشنواره ای خوب و بد !
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸  

امروز جشنواره وبلاگ نویسی سلامت بعد از سه ماه به کار خود پایان داد و سرانجامی خوب و بد داشت !

رضایت من از این جشنواره کاملا عکس جشنواره وبلاگ نویسی بانوان بود ! چه اینکه در این جشنواره تمام کارهایی که بر عهده ما بود به خوبی انجام شد و همه چیز طبق برنامه بود. از سایت جشنواره تا داوری فنی آثار و بخشی از محتوای مراسم اختتامیه ... اما بد از آن لحاظ بود که فرهنگسرای سلامت که قرار بود سهمی حتی بیش از ما در برگزاری مراسم داشته باشد، اگرچه قدری زحمت کشید، اما نه آنقدرها زیاد و نه آنقدرها با مدیریت مناسب و نتیجه نارضایتی بسیاری از شرکت کنندگان شد.

در هر حال سعی می کنیم این جشنواره را ادامه دهیم، البته این بار با مشارکت نهادهای قدرتمندتر و با حمایت بیشتری که در حوزه سلامت وجود دارند.


 
شب اختتامیه !
ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸  

کارهای جشنواره تا قدری انجام شده اند ... البته آنچه باید انجام می شد انجام شد و از آنجا می گویم تا قدری که کیفیت برگزاری جشنواره تا این لحظه که شب اختتامیه آن است و قرار است صبح فردا مراسم اختتامیه آن برگزار شود چندان تعریفی نداشته و منظور از برگزاری همان اقداماتی است که برای روز اختتامیه انجام شده، وگرنه جشنواره از نظر فنی و کیفی در سطح بسیار قابل قبولی بوده است.

به هر حال فردا پرونده نخستین جشنواره وبلاگ نویسی سلامت بسته می شود تا ببینیم آیا می توانیم به دوره های بعدی جشنواره نیز فکر کنم یا نه.


 
پریشان عالمی
ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸  

پس از دو روز دوری از اخبار، فرصتی پیش آمد تا اخبار روز را مرور کنم. انواع و اقسام خبرهای مختلف و عمدتا نا امید کننده ! از حکم اعدام برای یک زندانبان به جرم ورود مواد مخدر به زندان تا بازداشت 109 نفر در جریان روز 13 آبان تا انواع و اقسام خبرهای دیگر، که تنها می توان بعضی هایشان را نقل کرد و حتی  جرات آن نیست که بر همین بعضی ها تحلیلی نوشت !

شاید گاهی وقتی نمی توان کاری کرد و کاری از پیش برد، دوری از اخبار و بی خبری ساده ترین راه ممکن باشد ! چه اینکه هنگامی که در جریان این اخبار قرار می گیریم احساس می کنم چقدر آشفتگی وجود دارد و

به قول حافظ شیرازی :

زیرکی را گفتم این احوال بین، خندید و گفت

صعب روزی، بوالعحب کاری، پریشان عالمی !


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه
 
اینجا اصفهان ...
ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸  

اینجا اصفهان است ... 24 ساعت است رسیده ام و 24 ساعت دیگر هستم.

اگرچه دغدغه برگزاری جشنواره سر جایش است و اگرچه هنوز اینترنت به شدت مشکل دارد و بسیاری امورات جشنواره که باید به صورت آنلاین پیش برود همچنان متوقف است، چه تهران باشم و چه اصفهان !

امیدوارم این هفته به همان اندازه که به خیر و خوشی شروع شده تمام شود !


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه
 
سفری کوتاه
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸  

اگرچه هفته ای که خواهد آمد هفته ای بسیار پرکار و پر استرس است (از آنجا که هنوز اختتامیه جشنواره وبلاگ نویسی سلامت دچار کمبودهای عدیده ای می باشد)‌ اما سفری کوتاه پیش آمده که باید بروم.

همیشه گفته ام سفر دلی خوش می خواهد و خاطری آسوده و اکنون که هیچ کدام را ندارم !‌ اما وقتی به ناچار به سفر می روم، پس به این امید باشم که هر دو حاصل گردند !


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه
 
آخرش ؟
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸  

از دیشب مسنجرها تعطیل شد.

از صبح دسترسی به ایمیل یاهوو و جی میل امکان پذیر نبود.

اس ام اس و موبایل هم بماند !

امروز چهار ایستگاه مترو در تهران (هفت تیر، طالقانی، دروازه دولت،‌ فردوسی)‌ بدون اطلاع قبلی تعطیل شده بود و باعث سردرگمی مسافران شد.

آخرش که چه ؟ قرار است با ایجاد اختلال در روال زندگی مردم چه نتیجه ای حاصل شود ؟


 
بچه ها ! مواظب باشید ... !
ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸  

یکی از نوستالوژی های دوران کودکی، برنامه ای است که به گمانم عروسکی بود (مثل خیلی برنامه های دوران کودکی) با عنوان بچه ها ... مواظب باشید !

این روزها، هم آنفولانزای جهانگیر! هم بیماری های فصلی بیداد می کند. بد نیست ما هم بیشتر مواظب باشیم و جدی بگیریم.

پ.ن : اختتامیه جشنواره وبلاگ نویسی سلامت، 21 آبان، ساعت 10 صبح، تالار خانه شهریاران جوان.


 
از این جشن به آن جشنواره
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸  

از چهارشنبه بعد از ظهر تا پنجشنبه شب به صورت عملی درگیر برگزای جشن بانوان وبلاگ نویس بودم و تا دیروز و امروز هم مشغول بررسی نقد و نوشته های پیرامون آن. از امروز هم درگیر جشنواره وبلاگ نویسی سلامت که پنجشنبه هفته آینده آن را در پیش داریم.

با وجود همه کمبودهایی که در پیش رو داریم، امیدوارم بتوانیم به خوبی اختتامیه اولین دوره آن را برگزار کنیم و دوره های بعدی به مراتب بهتر و پربارتر باشد.

اگرچه متاسفانه وقتی ذهن درگیر امور جاری می شود، از خلاقیت و ایجاد ایده های جدید باز می ماند ...

 


 
88/8/8 هم گذشت
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸  

امروز هم گذشت و به قولی تا یازده سال و یک ماه و یک روز دیگر شاهد چنین رند شدن تاریخی نخواهیم بود. اگرچه اینکه امروز مصادف بود با تولد امام هشتم نیز در نوع خود بسیار جالب بود.

یادم می آید یازده سال و یک ماه و یک روز پیش، برنامه نیم رخ پخش می شد. آن زمان ها که تلویزیون نگاه می کردم و آن زمان که این رسانه چیزی برای عرضه داشت ! آن روزها این برنامه روی تاریخ هفت هفت هفتاد و هفت زیاد مانور می داد و به گمانم در همان روز به کار خود خاتمه داد ! ... اگر چه آن روزها آنقدر روزهای جالبی برای ما نبود، چه اینکه در سوگ از دست رفتن دایی بودیم.

امروز هم که صبح به استراحت و برای رفع خستگی دیروز گذشت و عصر هم برای پاسخگویی به منتقدان دیروز !

به هر جهت روزها می گذرند و آنچه می ماند، خاطره هاست و آثار کارهای ماندگار ما. امید آنکه روزهای خاطره انگیر بعدی به خوبی بیشتری بگذرند.


 
از بازارچه خیریه تا نمایشگاه مطبوعات
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸  

امروز به اتفاق یکی از دوستان ابتدا سری به نمایشگاه مطبوعات زدیم و سپس بازارچه خیریه پیام امید. البته در اصل ماجرا او به نمایشگاه مطبوعات نرسید، چرا که گمان می بردم نمایشگاه حداقل تا 9 شب باشد اما ساعت 7 تمام شد ! هر چند ارزش یک بار دیدن هم نداشت !

نمایشگاه مطبوعات هم نمایشگاه مطبوعات قدیم ! این نمایشگاه مطبوعات ... !!!

بعد از آن به اتفاق به بازارچه خیریه موسسه پیام امید رفتیم. حرکت جالبی بود که هفتمین سال برگزاری خود را تجربه می کرد، البته باز هم ضعف های کوچکی داشت، اما به هر جهت از بخش خصوصی بدون هیچ پشتوانه و حمایتی برگزاری چنین بازارچه ای جای تقدیر دارد.

نمایشگاه مطبوعات با بودجه چند صد میلیونی برگزار می شود و نمی دانم چه نتیجه ای قرار است داشته باشد، این بازارچه هم با همت چند جوان و بدون هیچ بودجه ای راه اندازی شده و ماحصل آن انتقال کمک خیرخواهان است به خانواده های نیازمند ... این کجا و آن کجا !


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه
 
عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸  

خواجه شمس الدین محمد بن محمد حافظ شیرازی نامی آشناست برای همه ایرانیان و فراتر از نامی آشنا، همراهیست برای بسیاری لحظات بسیاری از ما.

طبق آماری که چند سال پیش شنیده بودم و البته گمان می کنم همچنان پا برجا باشد، بعد از قرآن، دیوان حافظ شیرازی پر تیراژترین کتاب در ایران است، به طوری که همچون قرآن که در هر خانه ای از آن چندین نسخه یافت می شود، این روال درباره دیوان خواجه شیرازی نیز به صورتی وجود دارد.

هر چه باشد حافظ نه از بخت و اقبال حافظ شده نه از روی رابطه و ... ! بسیاری شاعران آمده اند و رفته اند و دیوان شعر بسیاری بر جا مانده، اما در این میان یکی حافظ شده است. آن هم به خاطر زیبایی خاصی که شعرهایش دارند و مفهومی که درون هر شعر نهفته است و البته استفاده ظریف از آیات قرآن در غزلیات.

بسیاری اشعار حافظ اکنون به مثل هایی در زبان ما تبدیل شده و بر روی بسیاری غزلیات او خوانندگان شهیری بارها خوانده اند.

بیستم مهرماه را روز بزرگداشت حافظ شیرازی نامگذاری کرده اند و بهانه ای بود برای نوشتن درباره او.

در این سایت می توانید به اشعار حافظ دسترسی داشته باشید، اشعار مشهور را مرور کنید و در صورتی که قصد جستجوی کلمه خاصی را دارید به راحتی این کار را انجام دهید.

سایت مرکز حافظ شناسی را نیز ببینید. تفال به حافظ در این سایت نیز به نسبت دیگر سایت ها کمی سنجیده تر است.

این هم صفحه حافظ در ویکی پدیا می باشد.

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی

عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ
چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،فرهنگ
 
خداحافظ تیمسار ...
ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸  

در این سال ها معمولا زیاد پیش می آمد بعد از اتمام وقت اداری از شرکت بیرون می رفتم و گاهی هم به خانه می رفتم و دوباره بر می گشتم. به هر حال این رفت و آمد خارج از ساعت باعث می شد که گاهی خروجم بعد از بسته شدن آخرین در بلوک باشد و ناچار شوم زنگ نگهبانی را بزنم که بیاید و قفل در را باز کند.

یکی از نگهبان های برج که معمولا به او این زحمت را می دادم مرد میانسال رو به سالخورده ای بود، پنجاه شصت ساله، که نمی دانم بر چه اساسی از دوره ای به من می گفت تیمسار ! (شاید به خاطر آنکه در فصل سرد همیشه اورکت می پوشیدم و کمی نوع پوشش شبیه تیمسارها شده بود!) و هر موقع هم که در حال خروج از برج بودم و دستی تکان می دادم، می گفت رفتی تیمسار ؟ در رو قفل کنم دیگه ؟ کسی بالا نیست ؟ ... و گویی که همیشه من آخرین فرد مقیم در این برج 13 طبقه هستم و منتظر من بوده تا بعد از من با خیال راحت در را قفل کند تا کسی دیگر زنگ نگهبانی را نزند ...

چند وقت پیش بود که یکی دیگر از نگهبانان وقتی منتظر آسانسور بودم خوش و بشی کرد و پرسید راستی فامیل شما تیمسار است ؟ خندیدم و گفتم خیر، فلانی هستم ... گفت آخه آقای مبشری همیشه شما را به این نام صدا می زدند ... گفتم لطف دارن ایشون ...

دیشب به علت اینکه اینترنت قطع بود و سردرد نسبتا شدیدی هم پیدا کرده بودم، حوالی ساعت 10 از برج رفتم بیرون. مثل همیشه نشسته بود و با نگهبان دیگر مشغول گپ زدن بود. رویش به آن سو بود و رفتن مرا ندید، وگرنه مثل همیشه با دستش علامت قفل کردن در را به حالت سوالی می پرسید و بعد می گفت خداحافظ تیمسار ...

صبح که آمدم، بچه ها گفتند ظاهرا دیشب، نصفه های شب، دزدی به برج آمده و هنگام خروج با یکی از نگهبانان درگیر شده و او را کشته ... و بعد از اینکه گفتند نام آن نگهبان مبشری بود جا خوردم ...

همه خاطرات این سال ها از او جلوی چشمم آمد. چقدر غیرمنتظره ... چقدر یکباره ... چقدر تاسف آور ...

شاید درگذشت کسی به خاطر بیماری یا هر دلیل دیگری کمتر ما را اندوهگین سازد تا کشته شدنش توسط دیگری، آن هم حین انجام وظیفه.

آدم ها را تا هستند قدرشان را نمی دانیم ... شاید هم نمی دانیم چطور باید بدانیم، و وقتی می روند، تاسف می خوریم. نمی دانم حکمت این قسمت چه بود که نصیب این نگهبان شد، شاید هم پیامی داشت برای ما ... برای من ...


... همچنان، هر شب از پارکینگ برج که بیرون خواهم رفت، به کیوسک نگهبانی نگاهی خواهم انداخت ... اما دیگر او نیست که بگوید خداحافظ تیمسار ... جایش چقدر خالیست.

خدایش بیامرزد و به خانواده اش صبر دهد.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
شکرخند و دیجیتال
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸  

در جلسه شکرخند نوبت گذشته نتوانستم شرکت کنم و با اینکه امروز هم انبوهی از کار بود و ... اما هر جور بود خودم را سر ساعت رساندم و این بار جا برای نشستن بود تا سه ساعت را روی سکو! سر نکنم.

شکرخند این بار بر خلاف دفعه پیش که شرکت کرده بودم بسیار ما را خنداند ! از شعرهایش گرفته تا اجرای زنده موسیقی و حتی مهمان ویژه اش که وسط برنامه به علت اینکه ماشین اش را با جرثقیل برده بودند از جلسه غایب شده بود و دیگر بازنگشت !

پس از شکرخند نیز به نمایشگاه رسانه های دیجیتال در واپسین لحظاتش رفتم که البته بیشتر غرفه ها در حال جمع شدن بودند و نمایشگاه نیز چیز خاصی برای عرضه نداشت !

به هر حال به دوستانی که علاقه مند به حضور در شب شعر طنز هستند پیشنهاد می کنم در شب شعر طنز شکرخند که شنبه اول هر ماه (نوبت بعدی شنبه 2 آبان است) ساعت 4 بعد از ظهر در فرهنگسرای هنر (ارسباران) واقع در سیدخندان، خیابان ارسباران برگزار می شود شرکت کنند.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه
 
بعضی روزها ...
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸  

بعضی روزها حال چندان مناسبی نداری ... تب داری و باقی قضایا !

بعضی روزها روز خوبی نیست. چون قرار است به اداره مالیات بروی !

بعضی روزها روز خبرهای ناخوشایند است. کاری از دست تو بر نمی آید.

بعضی روزها روزهایی هستند که باید آن ها را با صبر و حوصله بگذرانی.

روزهای روشن نیز خواهند آمد.


کلمات کلیدی: زندگی ،یادداشت روزانه
 
در احوالاتی خوب و بد
ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸  

سفر یک روزه تمام شد، اگر چه به ظاهر خستگی ماند و اندکی کسالت و در واقع تجربه ای خوب و خوشایند.

از صبح دو روز پیش، یعنی صبح همان شبی که رفتیم، احساس درد گلو داشتم و اهمیت چندانی ندادم و در طول سفر نیز همسفری جدا نشدنی بود ! امروز دیگر خودی نشان داد و به ناچار مجبور شدم هم برای رفع خستگی سفر و هم التیام این کسالت، چند ساعتی استراحت کنم.

بنا به توصیه قرص کلداستاپ می خورم و سوپ و شربت عسل به همراه آبلیمو و سعی می کنم تا حد ممکن استراحت کنم.

تجربه خوب سفر از یک سو، حال نامساعد از سوی دیگر، نیاز به استراحت از یک سو و انبوه کارهای مانده از سوی دیگر، امید به آینده از یک سو و فشارهای روانی که گهگاه به وجود می آید، همه دست به دست هم می دهند تا در احوالاتی خوب و بد باشم !


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
سفری در پیش است
ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸  

سفری یک روزه در پیش است. سفری که سال ها در اندیشه آن بودم و فرصتی مهیا شد که برویم.

طول سفر مهم نیست، عرض آن مهم است و کیفیتش.

فعلا خدانگهدار


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه
 
مدیریت که نباشد، زندگی در عذاب است !
ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸  

امروز برای مطلع شدن از نمرات ترم گذشته جهت انتخاب واحد حساب شده تر در ترم جاری به دانشگاه مراجعه کردم، گفتم بالاخره با شروع سال تحصیلی جدید باید تمام نمرات قبلی را اعلام کرده باشند ! اما از پوشه های نمرات خبری نبود. به مسئولش گفتم، با بد اخلاقی پاسخ داد که روی سایت اعلام می شوند ! این در حالی است که روی سایت هم خبری نبود !

آیا اساتید نمرات را اعلام نکرده اند ؟ آیا اعلام کرده اند و وارد سیستم نشده اند ؟

در هر دو صورت مدیریت ضعیفی بر این سیستم آموزشی حاکم است که یا نتوانسته استاد خود را مجبور به اعلام نمرات بعد از چهار ماه نماید یا کارمندان ضعیفی که هنوز بعد از این همه مدت نتوانسته اند نمرات را وارد کنند !

* * *

وجود مدیریت قوی یعنی افزایش بهره وری، حل معضلات، مقابله با بحران ها ... و عدم وجود مدیریت یعنی هدر رفتن منابع، تنش در سازمان، بی انگیزگی افراد برای ادامه و خلاصه یعنی زندگی در عذاب !


 
سیاست خارجه، از گذشته تا امروز
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸  

سیاست خارجی هر نظامی را حکومت آن نظام مشخص می کند نه دولت آن. به عنوان مثال، تفاوتی نمی کند که چه کسی سکان دولت را به دست بگیرد، اگر سیاست خارجی ما در زمینه انرژی هسته ای یا بحث عدم ارتباط با اسرائیل باشد، همه دولت ها در آن مسیر گام برمی دارند، اما به هر حال شخص رئیس جمهور، وزیر امور خارجه و دبیر شورای عالی امنیت ملی نیز تا اندازه قابل توجهی قدرت مانور دارند.

تفاوت در این زمینه را می توان در تفاوت نقش سیدمحمدخاتمی و محمود احمدی نژاد در سازمان ملل دید. خاتمی با ایده گفتگوی تمدن ها توانست اعتماد بین المللی را برای نامگذاری یک سال بدین نام جلب کند و احمدی نژاد با بیان مساله هولوکاست و ... سعی در پیشبردن سیاست فعال بین المللی از منظری دیگر دارد.

... به نظر من حتی مهم نیست دنیا چگونه به ما می نگرد و قضاوت می کند، مهم این است که رئیس جمهور همواره در نظر داشته باشد که مهمترین مساله حفظ منافع داخلی و تامین مردم جامعه خود و همچنین حفظ عزت و آبروی کشورش باشد.

اینک، قضاوت با مردم و سیاستمداران ماست.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه
 
امروز 31 شهریور
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸  

امروز 31 شهریور آخرین روز یک تابستان پرماجرا و تا اندازه ای تلخ بود.

امروز 31 شهریور سالگرد آغاز جنگ هشت ساله ایران و عراق بود.

...

و در مورد هر یک، هزاران حرف می شود گفت، اما افسوس که همچون بسیاری مواقع، مجالی برای سخن گفتن نیست.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه
 
سکوت
ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸  

وقتی که اتفاقی می افتد که تو را عصبانی می کند، بعد از یک ماه مهمانی پایانش به جای آنکه با شادی و خوشحالی همراه باشد با تردید و ناراحتی همراه است و وقتی که نمی توانی چیزی در این باره بگویی، به ناچار، سکوت می کنی !


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،دین
 
آرامش نیاز جامعه است
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸  

راهپیمایی روز قدس هم بالاخره برگزار شد و گروه های مختلف مردمی و سیاسی در صحنه حضور پیدا کردند، هر یک با شعار و نماد خود.

خوشحالم با اینکه جمعیت طرفین زیاد بود و در واقع حضور مردم گسترده بود، اما باز هم درگیری چندانی پیش نیامد و تقریبا با آرامش تمام شد. البته درگیری های کوچک (بیشتر درگیری لفظی و شعاری! نه فیزیکی) و تعقیب و گریز تا اندازه ای بود، اما خسارتی به بار نیاورد (تا جایی که می دانم و امیدوارم همه جا به همین صورت باشد)

حقیقت آن است که هنگامی که جامعه آرامش خود را از دست می دهد، برای هیچ یک از طرفین مطلوب و مناسب نیست،‌ همه در وهله اول به آرامش نیاز داریم و بعد می توانیم به خواسته های خود برسیم.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،فرهنگ