روزنوشت های ژورنالیست

یادداشت های روزانه درباره مسائل مدیریتی، اجتماعی، فرهنگی و ...

تدریس: داستان کاری که به آن افتخار می کنم
ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ بهمن ۱۳٩٢  

در طی سال های زندگی و کار، حرفه های مختلفی را دنبال کردم و همچنان در کنار یکدیگر آن ها را انجام می دهم، از روزنامه نگاری گرفته تا طراحی وب و از مدیریت تا معلمی. اما در این بین، تدریس، همواره به عنوان کاری که بیش از همه به انجام آن علاقه مند بودم مطرح بوده است.

در این مجال، داستان تدریسم و ریشه های آن را که حتی در دوران کودکی ام نمودهایی داشته است، نقل کرده ام.


کلمات کلیدی: زندگی ،نوستالوژِی
 
پرشین بلاگ و آینده ای دیگر
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩  

همراه با پرشین بلاگ

سابقه آشنایی من با پرشین بلاگ به پیش از راه اندازی رسمی آن باز می گردد! چه اینکه جز اولین کسانی بودم که به محض شنیدن خبر تاسیس یک بلاگ سرویس فارسی به اینجا آمدم و دامنه Journalist آن را ثبت کردم، 22 خرداد 81، یک روز پیش از راه اندازی رسمی سایت ! اگر چه آن وبلاگ را 4 سال به حال خود رها کردم و پس از این مدت، با نقل جملات قصار و داستان و ... آن را به روز می کردم  و روزهایی را به خاطر دارم که آن وبلاگ جز فعال ترین وبلاگ های پرشین بلاگ شناخته می شد. تا وقتی وارد پرشین بلاگ شدم و این وبلاگ و چند وبلاگ دیگر را راه اندازی کردم.

ورودم به سیستم پرشین بلاگ به آهستگی صورت گرفت. تابستان 86 بود که پرشین بلاگ به دنبال برگزاری جشن تولد بود و سالن دانشکده مدیریت را پیشنهاد دادم و از آنجا رابطه نزدیک تری با این سایت و گروه آن پیدا کردم و دی ماه 87، پس از تغییرات در تیم مدیریتی، به عنوان مدیر روابط عمومی سایت مشغول به کار شدم.

پرشین بلاگ؛ دیروز

بدون شک اینترنت نقش مهمی در جامعه امروز ما ایفا می کند و محتوای فارسی نقش مهمی در این میان برای ما و پرشین بلاگ، نقشی اساسی در تولید محتوای فارسی در اینترنت داشته است. اگر چه طی این سالیان و فراز و نشیب هایی که برای این سایت به وجود آمد، سهم آن در این میان کم و زیاد شد، اما نقش آن به عنوان "اولین سرویس دهنده وبلاگ فارسی" و حضور پر رنگ آن طی این سالیان که به فضای مجازی محدود نشد و همواره با کاربران خود و جامعه وبلاگ نویسی (صرف نظر از اینکه از کدام بلاگ سرویس استفاده می کردند) ارتباطی نزدیک داشته است.

پرشین بلاگ؛ امروز

امروز با وجود حضور ده ها سرویس دهنده وبلاگ فارسی و چندین سایت قوی در این زمینه، پرشین بلاگ همچنان با در اختیار داشتن تعداد زیادی وبلاگ نویس فعال و بار ترافیکی قابل توجه، جز پیشتازان این عرصه به حساب می آید و هر چه زیرساخت های اینترنت در کشور مهیاتر می شود و دسترسی به این شبکه جهانی بیشتر می شود، شاهد آن هستیم که استفاده از وبلاگ ها نیز رو به رشد است و بر خلاف نظر عده ای که وبلاگ نویسی را "یک تب زود گذر" می دانستند، امروز شاهد آنیم که وبلاگ نویسی به لحاظ کمی و کیفی دارای رشد صعودی می باشد و همین موضوع باعث شده تا پرشین بلاگ سیستمی زنده و پویا باشد.

پرشین بلاگ؛ فردا

به نظر من به عنوان فردی که ارتباط نزدیکی با این سیستم داشته است، پرشین بلاگ  امروز به مرحله ای رسیده که نیاز به تحول و جنبشی درون خود  و استفاده هر چه بیشتر از ظرفیت هایی دارد که می توان از آن ها استفاده کرد و شاید یکی از دلایل واگذاری آن نیز همین باشد تا بتواند توسط تیم دیگری، بیش از گذشته در وبلاگستان فارسی و فضای مجازی جامعه ایفای نقش نماید.

مانند بسیاری از کاربران وبلاگستان فارسی و شهروندان جامعه مجازی، پرشین بلاگ را به سان یک سرمایه ملی می بینم و امیدوارم آینده آن بسیار روشن باشد.


در همین رابطه :

پرشین بلاگ واگذار می شود
جزئیات واگذاری پرشین بلاگ


 
سوم خرداد؛ یادآور مقاومت
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩  

ما آن روزها نبودیم و یا اگر کسی از نسل ما بود، سنش اقتضا نمی کرد که چیزی اکنون به یاد داشته باشد. اما برایمان گفتند. بزرگترهایمان گفتند و تاریخ گفت و خود نیز دیدیم.

ما اگر چه خاطرات زیادی از جنگ نداریم، اما آثار آن را دیدیم، حتی بعد از اینکه تمام شد. شهرها و روستاهای جنگ زده ... خانواده های داغدار ... جانبازان ... آن ها که به اسارت دشمن درآمده بودند و سال ها بعد آزاد شدند ... همه این ها را دیدیم و لمس کردیم.

از این رو، سخت نیست که بتوانیم درک کنیم سوم خرداد برای مردم ما چقدر ارزش داشت، وقتی که فهمیدند بخشی از خاک وطن که جدا شده بود، با خون های بسیار و تلاش همه مردم و آن ها که در صحنه جنگ حضور داشتند، آزاد شد.

سوم خردادماه، یادآور مقاومت مردمی است که برای حفظ میهنشان از هیچ چیزی فروگذار نکردند.

قدر این مردم و تلاش ستودنی آن ها را بدانیم !


 
لذت تدریس
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٩  

پس از یک وقفه حدودا دو ساله،‌ دوره های کارآفرینی و کسب و کار مجددا آغاز شد. البته دقیقا نمی دانم در این مدت وقفه افتاده بود یا ما بی خبر بودیم، اما به هر حال تدریس این دوره ها مجددا آغاز شد. اتفاقا این بار از جایی شروع شد که آن دفعه خاتمه یافت (پردیس کشاورزی دانشگاه تهران) و تداعی خاطرات همان تدریس هم زنده شد ... دانشجویان رشته های علوم کشاورزی، محیط پردیس کشاورزی دانشگاه تهران ...

یادم می آید ... که یکی از روزهای تدریسم در آنجا، مقارن شده بود با 12 اردیبهشت، و هنگامی که استراحت بین کلاس تمام شد چند نفر از دانشجویان دو شاخه از گل های موجود در محوطه را برایم آورده بودند که استاد ! روزت مبارک ! ... و قطعا یادم نمی رود ! چون تنها باری بود که به عنوان معلم در روز معلم پاس داشته شدم !

از این ها گذشته، برای من هیچ کاری بالاتر  از تدریس لذت بخش نیست ... یادم می آید یک بار از استاد شجریان پرسیده بودند چرا در استدیو اجرا نمی کنی و اصرار داری ضبط ها در کنسرت انجام شوند ؟ گفت حسی را که چشمان تماشاگران در کنسرت به من می دهند چیز دیگری است ... حسی که بازیگر تئاتر می گیرد نیز مشابه است ... و حسی که یک معلم در هنگام درس از فراگیران.


 
اندر مزایای خانه تکانی !
ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸  

خانه تکانی را به صورتی که انجام می شود چندان صحیح نمی دانم، یعنی آنکه یک سال بگذاریم تا بعضی نقاط و مناطق خانه (یا محل کار) دچار آشفتگی شدید شوند! و بعد به یکباره در ماه پایانی سال آن ها را سر و سامان دهیم.

البته رسمی است قدیمی و نقد اساسی آن دل شیر می خواهد ولی به نظر شخصی من بهتر است دوره ای انجام شود تا هم همیشه از محیط مطلوب بهره بگیریم و هم یکباره بخش عمده ای از وقت و انرژی پایان سال خود را برای آن صرف نکنیم.

به هر جهت، مطابق با همین رسم موجود که به نقد آن پرداختم! به تکاندن یکی از کشوهای میز کتابخانه پرداختم که البته سالانه نبود، بلکه بعد از یک دوره شش ساله بود! و چنان اسناد و مدارک و اشیایی در آن پیدا کردم که انگشت حیرت بر دهان ماندم! از دو فقره عینک آفتابی نه چندان استفاده شده گرفته تا بعضی از اسناد شرکت که گمان می بردم گم شده اند تا رمز سه رقمی عابر بانک که به علت مخدوش شدن اصل آن که در پشت کارت قرار دارد بعضی عملیات بانکی را نمی شد انجام داد تا ... !

گاهی این طریق خانه تکانی، حس نوستالوژیکی هم به دنبال دارد. وقتی در کشویی سیر می کنید که همه محتویات آن مربوط به شش سال پیش باشد، به صورت خود به خود در زمان به عقب باز می گردید ...


 
چهارشنبه سوری هم گذشت
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸  

یکی از شانس هایی که امسال داشتم این بود که چهارشنبه سوری امسال روی هوا بودم! یعنی از ساعت پنج و نیم بعد از ظهر در فرودگاه بودم و تا با تاخیر همیشگی پرواز کند و برسد از بسیاری از جریاناتی که اتفاق می افتد و صدای توپ و ترقه! آسوده بودم.

خیلی ناگوار است که مراسمی سنتی را به این شکل وحشتناک درآورده ایم! البته باید اعتراف کنم که نسل هم سن و سال من هم تا همین چند سال پیش که شور و نشاط بیشتری داشتیم، از ترقه و سیگارت و صدای آن لذت می بردیم و اگرچه اکنون اعصاب آن را نداریم! اما می توانیم حال نسل بعدی خود را درک کنیم، اما هم میان ترقه و سیگارت ما با بمب و نارنجک این نسل تفاوت زیاد بود، هم میان حرمتی که برای دیگران محفوظ می داشتیم با وضعیتی که اکنون هست ...

به هر حال باید بپذیریم که کودکان و نوجوانان و حتی شاید جوانان، احتیاج به هیجان و خالی کردن انرژی خود دارند و چهارشنبه سوری را مجالی برای آن می دانند. هیجان را هم که نمی توان از بین برد، پس یا باید جایگزینی برای آن ها فراهم شود یا به نوعی کم خطر تر هدایت گردد.


 
نسلی که شاهد چهارشنبه سوری بود
ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸  

خوب یادم است اوائل دهه هفتاد، چهارشنبه سوری شامل آتش روشن کردن بود و بس ! خیلی هنر می کردند لاستیک کهنه ماشین را آتش می زدند و آن می شد یک آتش بزرگ!! که معمولا گشت نیروی انتظامی هم آن موقع ها دنبال اینجور آتش ها بود.

کمی بعد تر، فشفشه و ترقه هم به این بساط اضافه شد.

اواخر دهه هفتاد بود که فراورده ای به نام "سیگارت" به جمع مواد اولیه چهارشنبه سوری اضافه گشت. سیگارت، شاید تحولی در روند چهارشنبه سوری بود و آن را بیشتر به سر و صدا تبدیل کرد تا مراسمی سنتی. هر چند سیگارت به نوعی ترقه ای بی خطر بود که تنها صدای نسبتا مهیبی ایجاد می کرد.

کم کم، بمب و نارنجک و موادی از این قبیل که ما هم از آن سر در نمی آوریم! به مهمات(!) چهارشنبه سوری اضافه شد و آتش نیز کم کم از یادها رفت.

* * *

چهارشنبه سوری یا چهارشنبه آخر سال رسمی بوده قدیمی و باستانی، به ریشه های آن کاری ندارم و اینکه فلسفه پیدایش آن چیست، اما بر کسی پوشیده نیست اگر قرار بر برگزاری چهارشنبه سوری باشد، به جز آجیل و رسومات دیگری که دارد، آتش روشن کردن و دور آن جمع شدن و گپ زدن و احیانا از روی آن پریدن مولفه اصلی اش است، نه بمب و نارنجک و دینامیت و تبدیل شهر به صحنه جنگ !

هر چه بود، نسل ما، نسلی بود که چهارشنبه سوری را از آن هنگام که تنها آتش بود به یاد دارد و اکنون با تاسف شاهد تغییر آن است.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،نوستالوژِی
 
چهارشنبه و اسفند خوب؛ گذشته ناخوشایند
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸  

چهارشنبه عزیز !

یکی از دوستان می گفت روز طالع من چهارشنبه است ! (مبنایش را یادم نیست!)

روز تولد خودم نیز چهارشنبه بوده است.

و یادم می آید همیشه چهارشنبه را دوست داشتم، چون تقریبا آخر هفته محسوب می شد و بعد از آن پنجشنبه نیمه تعطیل و جمعه تعطیل !

اسفند خوب !

اسفند ماه نیز روایتی مشابه دارد ... اسفند ماه که اواخر آن نیمه تعطیل است و بعد از آن هم تعطیلات، یاد آور روزهای خوب قبل از تعطیلات نوروزی بوده ...

 

اما زمانه تغییر می کند. شاید در این سن و سال، دیگر علاقه چندانی به تعطیلات انبوه! نداشته باشم و چندان هم میان چهارشنبه و جمعه و شنبه ام فرقی نمی گذارم و در هر حال کارم را انجام می دهم. چه اینکه کار جوهره انسان است و وقتی کاری دلخواه فرد باشد، با لذت و علاقه انجام می دهد و دنبال گریز از آن یا تعطیل کردنش نیست.

گذشته ناخوشایند

به گذشته که باز می گردم که چه دلیلی داشته اینگونه عاشق تعطیلات باشیم!، می بینم فشارهای درسی به خصوص در طی سال های مدرسه، کاری کرده بود که نه تنها من، بلکه اکثر هم نسل های من خاطره خوبی از مدرسه (در تمام مقاطعش!) نداشته باشند و پس از گذشته سال های سال، آن اثرات همچنان در گوشه کنار روحیات یافت می شود.

نمی دانم امروز این وضعیت در مدارس بهتر شده یا نه ... به هر حال محدودیت های امکاناتی که آن زمان داشتیم، اکنون وجود ندارد، اما از طرف دیگر رقابت را آنقدر شدید کرده اند که گاهی انگشت حیرت به دهان می مانیم !

یکی از آشنایان می گفت پسرش که سال دوم راهنمایی است، هر روز از ساعت 7 صبح باید در مدرسه باشد و 5 و 6 بعد از ظهر تعطیل می شود !! ... و نمی دانم قرار است در این حدود 12 ساعت چقدر مطلب یاد یک دانش آموز راهنمایی بدهند و یا اصلا توان جسمی و ذهنی آن ها را در نظر می گیرند ؟!

در هر حال امیدوارم وقتی این کودکان بزرگ می شوند، گذشته ناخوشایندی (از نظر روزهای تحصیلی) همانند ما نداشته باشند و به روزهای اول هفته بیشتر از آخر هفته علاقه مند شوند !


 
یار مهربان فراموش شده !
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸  

برای بچه های دهه شصت، خیلی چیزها نوستالوژی هستند ... نوستالوژی برای آن ها چیزهایی است که آن موقع بودند و الان نیستند، از کارتون هایی که پخش می شد تا بازی هایی که انجام می دادند و تا حتی ... کتاب !

اگر شما هم در خانه کتاب هایی از آن سال ها داشته باشید، به خصوص کتاب های کودکان که در سال های دهه شصت منتشر شده اند، و نگاهی به تیراژ (به قول فرهنگستان شمارگان) آن ها بیاندازید، شگفت زده می شوید ! چه اینکه تیراژ کتاب های آن زمان 20.000 نسخه و رقم های اینچنینی بود که بارها هم تجدید چاپ می شدند و البته این قاعده در مورد کتاب های بزرگسالان نیز به چشم می خورد.

اما امروز، نگاهی به تیراژ کتاب ها ... !

و حتی گذشته از کتاب، حتی مجلاتی چون کیهان بچه ها، سروش کودکان و ... نشریات پرمخاطبی بودند و اگرچه امروز نیز شاید به چاپ برسند، اما با کدامین مخاطب ؟

متاسفانه هر چه پیشتر می رویم، علیرغم آنکه میانگین جامعه به لحاظ تحصیلات و سطح سواد بالاتر می رود، اما شاهد آنیم که فرهنگ کتابخوانی ضعیف و ضعیف تر می شود و اساس سستی آن در همان فرهنگ کودکی است که در زمان کودکی ما قوی تر، و امروز ضعیف تر شده است.

باید از خود بپرسیم برای تقویت فرهنگ کتابخوانی چه کرده ایم ؟ برگزاری نمایشگاه سالانه کتاب در تهران، که آن هم محلی است برای تجمع ناشران با تخفیف 10 درصدی و دیگر هیچ ! ... پخش کتاب های محدود و معدودی در اتوبوس یا مترو (که آن هم تا کنون به چشم ما نخورده!) و تزریق مقداری کتاب به کتابخانه ها ... آیا این ها می تواند میانگین کتابخوانی ما را از دو دقیقه در روز به جایی متفاوت تر برساند ؟

نمی دانم آن شعرهای کتاب های درسی دوران کودکی مان همچنان پا بر جا هستند یا به سان بسیاری مطالب دیگر از کتاب ها حذف شده و مطالب دیگری جایگزین آن ها شده است، اما به یاد می آورم شعری که آن روزها همه می گفتند و می دانستند که من یار مهربانم، دانا و خوش بیانم ... و دیگر اینکه کتاب بهترین دوست ماست !

و امروز، حقیقت ماجرا این است که این یار مهربان و این بهترین دوست ما اکنون به فراموشی سپرده شده و اراده ای جدی و کاری اساسی می طلبد که به بطن جامعه باز گردد.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،زندگی ،نوستالوژِی
 
نوستالوژی این روزها
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸  

اگرچه از سال های دبستان خاطره چندانی برایم باقی نمانده، اما از جمله خاطرات باقی مانده آن دوران جنب و جوشی بود که دانش آموزان در دهه فجر داشتند. از چسباندن کاغذهای سه گوش منقش به رنگ پرچم گرفته تا تزئین کلاس های درس به وسیله کاغذهای رنگی و از طرف دیگر درست کردن روزنامه دیواری، با مقوا و ماژیک و خودکار، تا تشکیل گروه سرود و بازخوانی سرودهای آن روزها ...

کلاس درس

در آن سال ها که جنگ هم تازه تمام شده بود، اگرچه هیچ کدام از ما دانش آموزان در زمان انقلاب به دنیا نیامده بودیم، اما خاطره آن نیز خاطره خیلی دوری نبود و به سیزده چهارده سال قبل باز می گشت.

جلوتر که آمدیم، در سال های راهنمایی و دبیرستان مسابقات فوتبال دهه فجر برگزار می شد که حتی برای کسی چون من که علاقه چندانی به فوتبال نداشتم، جذابیت خاص خود را داشت. هر کلاس یک تیم داشت و با دیگر کلاس ها مسابقه می داد و اینکه سر کلاس نشسته بودیم و جمعی از بچه ها می رفتند و شاد یا غمگین باز می گشتند! و فینال مسابقات که معمولا تمام مدرسه تعطیل می شد و چیزی شبیه استادیوم  شکل می گرفت برای تشویق یک مسابقه فوتبال ! ... در کنار آن، در برنامه صبحگاه مدرسه علاوه بر مراسم معمول، معمولا سخنرانی یا خوانش قسمت هایی از کتاب و ... نیز جا داشت.

در دانشگاه خاطره خاصی از این روزها شکل نگرفته،‌ چرا که معمولا این روزها مصادف با تعطیلات بین دو ترم دانشگاه بوده و هست و معمولا برنامه خاصی جریان نداشت.

اما هر چه هست،‌ اگرچه آنچه امروز بزرگداشته می شود مربوط به واقعه ایست که سی و یک سال پیش رخ داده بود و به نسبت آن سال هایی که دبستان می رفتیم،‌ خیلی دورتر شده است، اما همچنان آن فضا، آن سرودها و تصاویر آن روزها، حسی نوستالوژیک در ما ایجاد می کند و ما را به یاد روزهایی می اندازد که ملت ما پس از ریخته شدن خون بسیاری از عزیزانشان و تحمل رنج ها و مشقت ها، سرانجام به آرمان خود رسیدند.

روزهای انقلاب


 
پس از 9 سال کما، ایران جوان مرد !
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸  

هفته نامه ایران جوان پس از 9 سال توقیف، لغو امتیاز شد.

... ایران جوان که فراموش شدنی نبود، اما حداقل دیگر امیدی به برگشتش آن هم بعد از این همه سال نداشتیم. اما عجیب است که دادگاه پس از 9 سال تصمیم می گیرد این هفته نامه توقیف شده را به کل تعطیل کند و داغ دل ما را تازه کند، و عجیب است که بعد از این همه سال مدیران مسئول این هفته نامه را به چند میلیون تومان جریمه نقدی محکوم می کند.

دکتر وردی نژاد پس از تاسیس موسسه مطبوعاتی ایران و مجلاتی همچون ایران جوان و همچنین پس از پایه گذاری دانشکده خبر در سال 80 از این موسسه به چین رفت تا سفیر ایران در آن کشور باشد، سال 84 بازگشت و به عنوان عضو هیات علمی دانشکده مدیریت دانشگاه تهران مشغول به تدریس شد. اینک بعد از گذشته آن همه سال، باید تاوان چاپ نشریه ای را بدهد که در سال هایی طلایی تنها نشریه جوانان ایرانی بود.

روزگار عجیبی است !


 
88/8/8 هم گذشت
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸  

امروز هم گذشت و به قولی تا یازده سال و یک ماه و یک روز دیگر شاهد چنین رند شدن تاریخی نخواهیم بود. اگرچه اینکه امروز مصادف بود با تولد امام هشتم نیز در نوع خود بسیار جالب بود.

یادم می آید یازده سال و یک ماه و یک روز پیش، برنامه نیم رخ پخش می شد. آن زمان ها که تلویزیون نگاه می کردم و آن زمان که این رسانه چیزی برای عرضه داشت ! آن روزها این برنامه روی تاریخ هفت هفت هفتاد و هفت زیاد مانور می داد و به گمانم در همان روز به کار خود خاتمه داد ! ... اگر چه آن روزها آنقدر روزهای جالبی برای ما نبود، چه اینکه در سوگ از دست رفتن دایی بودیم.

امروز هم که صبح به استراحت و برای رفع خستگی دیروز گذشت و عصر هم برای پاسخگویی به منتقدان دیروز !

به هر جهت روزها می گذرند و آنچه می ماند، خاطره هاست و آثار کارهای ماندگار ما. امید آنکه روزهای خاطره انگیر بعدی به خوبی بیشتری بگذرند.


 
شش سال گذشت
ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۸  

... وقتی سایتی برای جایی طراحی می کردم، نیاز به فاکتور بود و برای دادن فاکتور نیاز به یک شرکت ثبت شده بود. تصمیم گرفتم به این بهانه شرکتی ثبت کنم ! از اول مهر سال ٨٢ تصمیم به این مهم گرفتم تا پس از بحث و بررسی و جلب نظر و انجام کارهای مربوطه،‌ سرانجام شرکت یادگار درخشان آریا ٣٠ مهر سال ١٣٨٢ به ثبت رسید.

سه هفته بعد،‌ ٢٢ آبان یک اتاق اداری برای آن شرکت تازه تاسیس اجاره کردیم و چند ماه بعد دفتری در ساری و چند ماه بعد از آن دفتری در اهواز و شرکت نوپای یادگار به یک سال نرسیده دارای سه دفتر شده بود و منشی و بازاریاب و سه مدیر دفتر و مشتریانی از شمال و جنوب ایران و سربرگ و پاکت نامه و کاتالوگ و سی دی اختصاصی ... تا آنکه دیری نپائید که ورشکست شد و دوباره شد دفتر تهران !

این شش سال فراز و نشیب زیاد داشت،‌ اما اینک، بعد از گذشت این سال ها، اگرچه شاید به ظاهر شرکت هیچ گاه سوددهی بسیار بالایی نداشته است، اما دستاوردهای دیگری داشته. اعتبار، تجربه، سابقه و بسیار چیزهایی که با پول نمی توان تهیه کرد.


کلمات کلیدی: مدیریت ،نوستالوژِی
 
گل هزار بهار به یاد دکتر علی شریعتی
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸  

٩ سال پیش (سال 1379) و در اوج روزگاری که می خواندم و می نوشتم و با واکمن! موسیقی گوش می دادم، به کاستی مجوز دادند که ١٢سال در انتظار گرفتن گل هزار بهار با صدای علیرضا افتخاری برای دکتر شریعتیمجوز بود.

گل هزاربهار، ساخته کامبیز روشن روان و دکلمه های آن توسط بهروز رضوی و دکتر علی شریعتی (بریده شده از سخنرانی ها) می باشد. در واقع این کاست به مناسبت یازدهمین سالگرد درگذشت دکتر شریعتی ساخته شده بود، اما گردش روزگار آن را به بیست و سومین سالگرد رساند.

دو تصنیف این کاست بر روی اشعاری از مولانا و یکی دیگر بر روی شعری از دکتر شریعتی (شمع زندان) ساخته شده است.

به علت پیشرفت تکنولوژی و جاماندن تکنولوژی قدیم، متاسفانه سیستمی در اختیار نداشتم تا آن کاست را بتوانم مجددا به راحتی گوش دهم. خاطرم هست یکی دو سال پیش بسیار در اینترنت گشتم تا فایل صوتی این کاست را پیدا کنم اما ناکام ماندم. امروز مجددا تلاش کردم و سرانجام جوینده یابنده شد !

به دوستداران دکتر شریعتی توصیه می کنم حتما این اثر هنری را دانلود کرده و گوش دهند.

دانلود کاست گل هزار بهار

در همین رابطه


کلمات کلیدی: دکتر شریعتی ،نوستالوژِی
 
اول مهرماه ... خوب و بد
ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸  

اول مهرماه آغاز فصل پائیز است، اما همیشه برای ما تداعی کننده آغاز سال تحصیلی بوده، چه مدرسه و چه دانشگاه.

اول مهر سال ٧٠ بود که به کلاس اول دبستان رفتم. البته آن زمان ها از جشن شکوفه ها و سال اولی ها یک روز زودتر بیایند و اینجور مسائل خبری نبود !‌ یک مدرسه دولتی دو نوبته بود که یک نوبت پسرانه و یک نوبت دخترانه می شد.

جنگ تازه تمام شده بود و علاوه بر اینکه کمبودها و محدودیت ها همچنان وجود داشت، قسمت فربه جمعیت ایران به مدرسه ها رسیده بود. یادم  می آید کلاس هایمان حدودا شصت نفری بود !‌ همیشه باید کتاب هایمان را جلد می گرفتیم و آخر سال به مدرسه پس می دادیم و صفحه اول کتاب ها هم همین را نوشته بودند.

یادم می آید به کلاس پنجم که رسیدیم کلاس اولی ها خلوت شده بودند!‌ هر چند به خاطر ما مدارس گسترش یافت و کلاس درس ساختند و ساختند اما سختی اش را ما کشیده بودیم !

وقتی نسل ما سال ٨٢ کنکور می داد، یک دهم متقاضیان ظرفیت دانشگاه دولتی بود و تقریبا به همان نسبت آزاد و دیگر هیچ ! علمی کاربردی کم کم راه افتاده بود و فراگیر پیام نور آنقدرها جدی نبود، به همین خاطر رقابت خیلی سختی بود. وقتی ما فارغ التحصیل می شدیم، ظرفیت ها طوری شده بود که هر کسی کنکور می داد پذیرفته می شد !

تعبیری که از این نسل نیمه اول دهه شصت دارم، نسل بولدوزر است ! که همچون بولدوزر خود سختی می کشد اما مسیر را برای دیگران باز می کند !

اول مهر چندان برای من جالب نبود، به خصوص سال های مدرسه. سال هایی که اگرچه به جز دوران دبستان (که آن زمان هم چیز زیادی نمی فهمیدیم!) باقی آن را در بهترین مدرسه از نظر سازمانی گذراندم، اما همواره احساس می کردم به خاطر فقدان نظام آموزشی مناسب، بسیاری وقت ها و استعدادها به هدر می رود ... و همچنان بر این گمانم !


 
تابستان نیز می گذرد
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸  

به آخرین دهه تابستان رسیدیم. تابستانی سخت و پر هیاهو. به تابستان سال گذشته که نگاه می کنم سراسر فعالیت بود و کار و تلاش، این تابستان سراسر انفعال بود و رخوت و بی حوصلگی.

اگرچه همیشه گرمای تابستان را دوست داشتم اما این بار نه تابستانش جای دوست داشتن داشت و نه گرمایش ! در انتظار فصل سرد می نشینیم، شاید که از فصل گرمش بهتر بود !

هر سال به استقبال پائیز رفتن معنی به استقبال مهر رفتن می داد و طی این چند سال اخیر، به استقبال مهر رفتن یعنی به استقبال ورودی های جدید دانشکده رفتن. جز سال ٨٣ که ورودی نداشتیم، سال ٨۴ و ٨۵ و ٨۶ و حتی ٨٧ با اینکه فارغ التحصیل شده بودم، تیمی جهت راهنمایی های ورودی های جدید تشکیل دادیم. از ٢ نفر شروع شده بود و تا پارسال که به پانزده بیست نفر از اعضای انجمن علمی رسید. امسال بعد از سالیان زیادی نیستم، امیدوارم بچه های انجمن سنت را حفظ کنند، نه که همچون روز معلم سنت را فراموش کنند !


 
زاینده رود آب ندارد، بابا نان ندارد
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸  

امروز عکس هایی از زاینده رود اصفهان را دیدم که کاملا خشک شده بود. باور نکردنی بود و تاسف آور. زاینده رود

* * *

وقتی سختی هایی را که مردم جامعه درگیر آن هستند یاد این شعر هم می افتم :

بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
سارا به سین سفره مان ایمان ندارد

 بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم
یا سیل می بارد و یا باران ندارد

بابا انار و سیب و نان را می نویسد
حتی برای خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولی هاست
هی می نویسد این ندارد آن ندارد

بنویس کی آن مرد در باران می آید
این انتظار خیسمان پایان ندارد

ایمان برادر گوش کن نقطه سر خط
بنویس بابا مثل هرشب نان ندارد

* * *

حرف دیگری برای گفتن ندارم !


 
همه از خداییم، به سوی خدا برویم
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸  

فردا ماه رمضان شروع می شود، هر چند این بار کاملا در فصل تابستان واقع شده است و البته سال های دیگر در عمق تابستان واقع می شود و این مساله شاید یکی از مهمترین تفاوت های آن با سال های دیگر باشد.

اما تفاوت های دیگری هم می خواهند به آن بدهند. از جمله ااستاد محمدرضا شجریانینکه صدا و سیما قصد دارد تا بر خلاف سال های گذشته که مردم در لحظات افطار با صدای استاد محمدرضا شجریان و دعای ربنا و مثنوی افشاری آرامش می گرفتند، این آرامش را نیز از مردم بگیرد.

استاد شجریان این اثر را که در دستگاه رست یا راست آغاز شده و به دستگاه عجم خاتمه می یابد، تیرماه سال 58 ضبط کرده و تا به امروز یکی از ماندگارترین دعاهای خوانده شده است.

ربّنا لا تُزِغ قلوبنا بعد إذ هدیتنا و هَب لنا مِن لَدُنک رحمةً انّک أنت الوهّاب/ آل‌عمران، ۸

پروردگارا! پس از آنکه ما را هدایت کردى، دل‌هایمان را دستخوش انحراف مگردان و از جانب خود رحمتى بر ما ارزانى دار که تو خود بخشایشگرى.

ربّنا آمنّا فاغْفِر لنا و أرحمْنا و أنت خَیر الرّاحمین/ مؤمنون، ۱۰۹

پروردگارا! به تو ایمان آوردیم؛ از گناهان ما درگذر و در حق ما لطف و مهربانی فرما که تو بهترین مهربانان هستی.

ربّنا آتِنا مِن لَدُنک رحمة و هَیِّی لنا مِن أمرنا رَشََداً/ کهف، ۱۰

پروردگارا! از جانب خود به ما رحمتى ببخش و کار ما را برایمان به سامان رسان.

ربّنا أفرِغ علینا صبراً و ثَبَّت أقدامَنا وأنصُرنا علی القَوم الکافرین/ بقره، ۲۵۰

پروردگارا! بر [دل‌هاى] ما شکیبایى فرو ریز و گام‌هاى ما را استوار دار و ما را بر گروه کافران پیروز فرماى.

کد قرار دادن این دعا بر روی وبلاگ :

<embed src= http://arseh79.persiangig.ir/audio/rabbana.wma autostart="false" hidden="false" loop="false" width="150" height="44">

دانلود ربنا

لینک کمکی 1

لینک کمکی 2


 
شما هم سری به خانه دکتر شریعتی بزنید
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸  

سال ها پیش که از خیابان جمالزاده رد می شدم، یک بار تابلویی با عنوان "خانه دکتر شریعتی" توجهم را جلب کرد ... اما از آنچه که می خواستم به جای دیگری بروم مجالی برای ماندن نبود.

سال ها گذشت تا امروز که در تقاطع خیابان جمالزاده شمالی و فاطمی برای کاری مراجعه کرده بودم و به پیش از رسیدن به آن منطقه به فکر خانه دکتر شریعتی بودم. خانه یک کوچه پائین تر از فاطمی بود. به هر حال مجال پیش آمد و به همراه یکی از دوستان به بازدید "موزه خانه دکتر علی شریعتی" رفتیم.

ظاهرا این خانه سال 1340 بنا شده است و در سال 1385 از سوی سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران به موزه تبدیل شده است. موزه خانه دکتر شریعتی

اتومبیل قدیمی دکتر شریعتی در حیاط این خانه پارک شده است. خانه دو طبقه است و در اتاق های خانه می توان وسایل خانه او، وسایل شخصی، خط نوشته ها و بسیاری دیگر از چیزهایی را که به نوعی به دکتر شریعتی ارتباط دارند دید.

بودن در فضایی که زمانی دکتر شریعتی در آن فضا بوده، زندگی و کار می کرده برای کسانی که با نوشته و افکار او انس دارند قطعا لذت بخش است.

از دیگر دوستان نیز دعوت می کنم تا به این موزه که آنقدرها هم تبلیغی بر روی آن صورت نگرفته بروند.

بازدید از این موزه برای عموم رایگان است و روزهای بازدید شنبه تا چهارشنبه از 8 صبح تا 5 بعد از ظهر است. در انتهای بازدید شما هم کتاب نیایش دکتر شریعتی به همراه دو کتابچه دیگر که به معرفی دکتر و تصاویر ایشان پرداخته به شما هدیه داده می شود.


کلمات کلیدی: دکتر شریعتی ،نوستالوژِی
 
روزهای آخر
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸  

پس از دو هفته توفیق اجباری استراحت! کم کم بار سفر را دوباره می بندم  تا بازگردم و سعی می کنم کار و زندگی را مطابق آنچه پیش از این بود دوباره در جریان بندازم ... هر چند اصولا تابستان ها باید خیلی فعال تر ظاهر می شدم، اما این تابستان که ماه اولش تیر بود و این اوضاع آشفته! و ماه آخرش شهریور و تقارن با ماه رمضان.

*‌ * *

مهدی آذریزدی نویسنده کتاب های داستان قصه های خوب برای بچه های خوب هم دیروز از بین ما رفت. این کتاب ها و آن طرح جلد ساده شان با رنگ بندی های مختلف، برای من هم مثل خیلی های دیگر بخشی از نوستالوژی دوران کودکی را تشکیل می داد ... آذر یزدی 87 ساله بود که درگذشت، اما تلخ تر از درگذشت او، زندگی تنها و غمگینی بود که این پیرمرد ساده داشت. او با اینکه برای خیلی از بچه های زمانه ما و پیش و پس از ما قصه تعریف کرده بود، اما هیچ وقت ازدواج نکرده بود و فرزندی نداشت، جز یک فرزند خوانده. خیلی خاکی و افتاده بود و البته خیلی هم مورد بی مهری قرار گرفت. روحش شاد.

*‌ * *

مشغول صحبتی بودیم که طرف صحبت گفت نه باور نمی کنم! قسم بخور ... اصولا عادت به قسم خوردن ندارم، قسم خوردن برای صحبت های روزمره و امورات کم ارزش نیست و حرمت خاص خود را دارد ... پرسیدم حالا به چی قسم بخورم ؟ گفت کدام کتاب برایت مقدس است ؟ به همان ! ... باز هم به همان دلیل قبلی، گفتم حیف قرآن که بخواهد واسطه قسم من برای یک حرف عادی شود! کمی فکر کردم که بعد از قرآن کدام کتاب برایم با ارزش ترین است ... به یاد کتابی افتادم که همه تلاش ما برای پاسداشت آن بود و اجرای آن و همه دعواهای این روزها هم بر سر آن بود ! گفتم : قانون اساسی !


 
و اینک ... 15 خرداد ... سالروز تولد
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸  

امروز جمعه، 15 خرداد 1388، 5 ژوئن 2009، بیست و چهارمین سالروز تولد من بود.

البته در این روز چهره های صاحب نام دیگری! همچون:

دکتر فریدون وردی نژاد (موسس ایرنا و روزنامه ایران، عضو هیات علمی دانشکده مدیریت دانشگاه تهران)

دکتر حسن عابدی جعفری (وزیر بازرگانی کابینه مهندس موسوی، قائم مقام ستاد انتخاباتی ایشان در حال حاضر و عضو هیات علمی دانشکده مدیریت دانشگاه تهران)

آدام اسمیت (اقتصاد دان بزرگ دنیا - پدر اقتصاد آزاد - نویسنده کتاب معروف ثروت ملل)

جان کینز (اقتصاد دان بزرگ دنیا)

در مجموع می توان نتیجه گرفت این روز روز تولد چهره های مدیریتی و اقتصادی دنیا بوده است !

سالیان سال است که تولد من علاوه بر تحت الشعاع قرار گرفتن دو مناسبتی که روز پیش و روز خود تولد من واقع شده اند، تحت الشعاع امتحانات پایان ترم خرداد و مصائبی از این دست قرار گرفته و امثال دست بر قضا تحت الشعاع انتخابات نیز قرار گرفته است و همین که خودم یادم ماند که امروز تولدم است شاهکار بود !

البته تبریکات عمدتا اس ام اسی (و چند تبریک کامنتی) نیز دریافت داشته ام.

به هر جهت امسال به خاطر شرایط ویژه کشور! از هیچ کدام از دوستان انتظار خاصی نداشتم.

12 سال اول زندگی به کودکی گذشت ...

12 سال دوم زندگی (از 15 خرداد 76 تا 15 خرداد 88) به فعالیت و جنب و جوش و پیشرفت گذشت.

12 سال سوم ...


 
یادش بخیر ... روز معلم !
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸  

هر چند روز معلم دیروز بود، اما به هر حال تفاوتی هم نمی کند، مهم بزرگداشت است !

....

خیلی سال قبل وقتی دبستانی بودیم، روز معلم توام بود با گرفتن یک هدیه کوچک برای تنها معلمی که با او درس داشتیم !

راهنمایی تعداد معلمان بیشتر شد و تبریک ما کلامی تر ! ... اما یادش بخیر، از دوران راهنمایی مراسمی بود با عنوان روز معلم، که همه دبیران (از راهنمایی عادت کرده بودیم به معلم بگوییم دبیر) راهنمایی و دبیرستان و همه کارمندان و عوامل مدرسه مورد تقدیر قرار می گرفتند. مراسمی زیبا و به یاد ماندنی بود که 6 بار آن را تجربه کردم (سه سال راهنمایی و سه سال دبیرستان)

و یادش بخیر آن قاب خوشنویسی شده ای که به استادمان آقای فتحی زاده و معاون دبیرستان آقای واعظی دادیم.

دانشگاه که آمدم از این خبرها نبود ... دو سه سال اول مراسمی بود که پیش از آن طی یک نظرسنجی غیرمعتبر! استاد نمونه انتخاب می شد و در مراسم آن دو سه نفر مورد تقدیر قرار می گرفتند ... سال 85 در حالی که یک ماه هم از آغاز به کار انجمن علمی نمی گذشت می خواستیم برای روز معلم حرکتی کنیم که به علت دستان خالی ما نشد ! اما سال 86 جبران کردیم و آنچه را در مدرسه آموخته بودم در دانشگاه پیاده کردم : یک روز معلم با تقدیر از همه اساتید !

یادش بخیر ... و سال بعد هم آن قضیه تکرار شد، هر چند به علت یک اشتباه سهوی خیلی کوچک بعد از مراسم در کاممان تلخ شد و باعث شد تا آخرین نطقم! در جلسه مشورتی شورای فرهنگی دانشکده تندترین حرف هایم خطاب به هیات رئیسه باشد (هر چند آنقدرها هم تند نبود اما همان مقدارش هم از من بعید بود!)

گمان می کردم بنیانگذار مراسمی بودم که تا همیشه خواهد ماند ... اما انگار دیروز خبری در دانشکده نبود ! ... بچه ها می گفتند برای هفته آینده برنامه ریزی کرده ایم، اما چشمم آب نمی خورد.

دانشجو هم دانشجوهای قدیم ! (تحویل گرفتن نسل خودمان!!)

 


 
دیدار دوستان قدیم
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸  

امروز (اول اردیبهشت ماه) به رسم چند سال گذشته فارغ التحصیلان دانشکده مدیریت دانشگاه تهران برای تازه شدن دیدارها گرد هم آمده بودند.

البته به صورت کاملا اتفاقی دانشکده بودم و خبردار شدم ... به هر حال دیدن چهره هایی که از شش سال پیش در همان محیط با هم آشنا شده بودیم، همکلاس بودیم و سالیانی را سپری کرده بودیم یادآور خاطرات بسیاری بود ... و همواره حسرت اینکه چرا به علت مشغله زیاد آنقدر وقتمان کم است که این دیدارها سالیانه می شود و به صورت خیلی محدود.

طی حرکتی و با همراهی یکی از همان دوستان قدیمی، اقدام به جمع آوری ایمیل حضار کردیم! و قرار شد طی یک حرکت انتحاری! سایتی برای فارغ التحصیلان دانشکده مدیریت راه اندازی کنیم و هر یک از دوستان یک صفحه پروفایل داشته باشند ... تا چه شود.

در حاشیه این روز با یکی از هم کلاسان قدیمی که به یمن وجود اینترنت او را در فضای مجازی می دیدم نیز دیداری تازه شد. به امید اینکه با راه اندازی آن وب سایت، این دیدارها بین دوستان بیشتر و بیشتر شود.

راستی ! یک ماه از سال گذشت ... چه زود !


 
به یاد آن ها ...
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳۸۸  

از کوچه پس کوچه های خاطرات  گذشتم ... اما از خانه های خاطراتم خبری نبود ... جای آن خانه قدیمی را فروشگاه ساخته بودند. یادش بخیر خانه قدیمی پدربزرگ.
از کنار رودخانه خاطراتم گذشتم ... از آن همه هیاهوی آب خبری نبود ... رودخانه خشک شده بود و کم عرض ... یادش بخیر رودخانه.
به سراغ رفتگان رفتم ... آنجا هم عوض شده بود ! آنجا هم دیگر مثل گذشته رفت و آمد نبود ... دیگر سراغی از رفتگان نمی گرفتند ... نمی دانم. شاید هم چون روزی به جز پنجشنبه رفته بودم اینگونه بود ... یاد همه آن ها که بودند و رفتند بخیر ... و یاد روزهایی که بیشتر به سراغ آن ها می رفتیم بخیر.
روزها می آیند و می روند و ما نیز، در یکی از همین روزها، می رویم و جز خاطره ای از ما نمی ماند ... (آن هم اگر بماند و آیندگانمان ما را از یاد نبرند!)
 
روزگار صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد


کلمات کلیدی: نوستالوژِی ،زندگی
 
سال نو در گذر سالیان
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧  

وقتی خیلی خیلی کوچک بودم را یادم نیست !

کمی که بزرگتر شدم، یعنی سنی که خاطراتش را یادم بیاید، نوروز و سال نو یعنی تعطیلی دو هفته ای مدرسه ! ... به انضمام یک پیک بهاری که همیشه حل می کردیم و هیچ وقت دیده نمی شد !

دوران راهنمایی تا حدی و دوران دبیرستان به طور کلی از پیک خبری نبود و تکالیف سنگین جایگزین آن شد !

پیش دانشگاهی که غیرحضوری بودم و نوروز 82 نوروز قبل از کنکور بود !

اما تا آنجا که از آن سال ها خاطرم مانده،‌ صرف نظر از وجود یا عدم وجود پیک بهاری و ...، حوصله بیشتری برای سفره هفت سین و خانه تکانی و ... داشتم.

این سال های آخری و به خصوص یکی دو سال اخیر، اگرچه حوصله آن کارها را کمتر دارم، اما در عوض سعی می کنم قدری بیشتر برای سال نو برنامه ریزی واقع بینانه داشته باشم ! به هر حال بعد از این همه سال و این همه برنامه ریزی، می دانم که مرد انجام چه کارهایی هستم و چه کارهایی را نمی توانم انجام دهم !

اگر چه مثل سالیان گذشته حوصله نوشتن پنجاه کارت تبریک نوروز و فرستادن صد و پنجاه ایمیل برای دوستان اینترنتی را نداشتم، اما خدا ما را برای همراه اول حفظ کند که به اندازه کافی با اس ام اس جبران می کنیم !! ... و البته تماس های تلفنی و در کل، نوع تبریک تغییر کرده و از کمیت آن کاسته شده و به کیفیت افزوده گشته است !

...

نوروز امسال از نظر سیاسی مرا به یاد نوروز 79 انداخت. نوروزی که همراه با ترور سعید حجاریان بود و روزها آخر اسفند و روزهای تعطیلات نوروزی جو سیاسی داغ بود و حتی روزنامه ها هم به نوبت منتشر می شدند ... خوب، آن روزها روزنامه بود و دیگر هیچ ! این روزها که 9 سالی از آن روزها! می گذرد، اینترنت هست و شبکه های ماهواره ای و ... و لازم نیست به خاطر به جریان انداختن اخبار و اطلاعات مربوط به انتخابات روزنامه ها منتشر شوند.

امسال هم گذشت ... پست پایان سال را می گذارم فردا شب ! فردا شبی که دقیقا نمی دانم جز سال 87 باید حساب شود یا جز سال 88 !


 
چهارشنبه سوری یا شب نا آرام؟
ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧  

آن سال هایی که خیلی کوچک تر بودیم، چهارشنبه سوری به روشن کردن یک آتش (نهایتا با آتش زدن یک لاستیک !) و استفاده از تفنگ های ترقه ای محدود می شد ... کار دیگری برای انجام نبود ! البته قدری فشفه بازی و ... هم چاشنی قضیه می شد.

بزرگتر که شدیم، اواسط دهه هفتاد و اواخر آن، سیگارت ها و انواع ترقه های با صدای کم و زیاد نیز به میدان آمدند و قدری ادوات دیگر آتش بازی مانند دینامیت و موشک و ... !‌(البته هر کدام در حد و اندازه کوچک نه به معنای واقعی !)

این چند سال آخر (از ما که دیگر گذشته!) اما می بینیم که دیگر نه آنقدرها خبری از آتش هست و نه سیگارت و فشفشه و ... . انگار دیگر این چیزها ارضا کننده نوجوانان و جوانان امروز نیستند و همه به انواع بمب و نارنجک و ... روی آورده اند !

فلسفه چهارشنب سوری

یکی از آئین های قدیمی ایرانیان بوده و به اعتقاد عده ای به یاد آوردن و پاس داشتن داستان سیاوش که از آتش گذر کرد تا بیگناهی خود را به اثبات برساند.

اما آنچه زمان ما انجام می شد، آتش و ترقه بازی بود و دور هم بودن و نوعی شادی در شب های آخر سال.

آنچه امروز می بینیم، بیشتر به شب وحشت و بحرانی شباهت دارد که تمام واحدهای یک مدیریت بحران (از پلیس گرفته تا آتش نشانی و اورژانس) در آماده باش به سر می برند !

... همیشه وقتی چیزی از بیرون به فرهنگ ما وارد می شود آن را ایرانی می کنیم و طوری استفاده می کنیم که نبودنش بهتر بود ! ... اما امروز هم می بینیم که آنچه مربوط به فرهنگ خودمان است را طوری دگرگون کرده ایم که نه تنها تن مردگان در گور بلکه تن زنده ها در خانه هایشان نیز می لرزد !


 
ما برای درک مطلب آمدیم ...
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸٧  

گاهی بعضی چیزا باعث می شه برگردیم به خاطرات دوران قدیم ... به یاد تمام روزهایی که می بایست درس می خواندم و نمی خواندم ، اما سعی می کردم همیشه باسواد باشم !

اصولا هیچ وقت هدفم از درس خواندن کسب نمره نبود. اگرچه مثل خیلی ها سال های دبستان همیشه معدل بیست داشتم (به جز سال پنجم که یه چند صدمی پائین تر شد!) اما با ورود به مقطع راهنمایی و سمپاد، برگه برگشت ! یادم می آید اولین نمره ای که گرفتم آزمون کلاسی زبان انگلیسی بود، دو شدم ! ... آن سال های اول هم آخرین سال هایی بود که رتبه دانش آموز را در کلاس و پایه اعلام می کردند و عمدتا جز دهک آخر بودم ! (البته در اینجا به دهک آخر نه تنها یارانه نمی دادند که چپ چپ هم نگاهش می کردند!!)

(ادامه مطلب را ببینید)


 
ما برای درک مطلب آمدیم ...
ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧  

گاهی بعضی چیزا باعث می شه برگردیم به خاطرات دوران قدیم ... به یاد تمام روزهایی که می بایست درس می خواندم و نمی خواندم ، اما سعی می کردم همیشه باسواد باشم !

اصولا هیچ وقت هدفم از درس خواندن کسب نمره نبود. اگرچه مثل خیلی ها سال های دبستان همیشه معدل بیست داشتم (به جز سال پنجم که یه چند صدمی پائین تر شد!) اما با ورود به مقطع راهنمایی و سمپاد، برگه برگشت ! یادم می آید اولین نمره ای که گرفتم آزمون کلاسی زبان انگلیسی بود، دو شدم ! ... آن سال های اول هم آخرین سال هایی بود که رتبه دانش آموز را در کلاس و پایه اعلام می کردند و عمدتا جز دهک آخر بودم ! (البته در اینجا به دهک آخر نه تنها یارانه نمی دادند که چپ چپ هم نگاهش می کردند!!)

(ادامه مطلب را ببینید)


 
ما و نوستالوژِی هایمان
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧  

گذشته ... حال ... آینده

توی کدوم یکی بیشتر سیر می کنیم ؟ بیشتر توی فکر گذشته هایی هستیم که بوده، بیشتر توی زمان حال زندگی می کنیم و کاری به وقت دیگه نداریم، یا در آینده سیر می کنیم و به فکر عملی کردن رویاهای آینده هستیم ؟

مرور خاطرات گذشته بخشی از زندگی هر کدوم از ما رو تشکیل می ده، به خصوص وقتی سن کمی بالاتر می ره ... و این هاست که ازشون با عنوان نوستالوژی ها یاد می کنیم ... مرور خاطرات کودکی و نوجوانی، دیدن تصاویر و آلبوم های عکس، دیدن نمادهایی از اون موقع و ...

معنای نوستالوژی ؟ در زبان یونانی، برای بیان بازگشت، از واژه nostos استفاده می شود. به معنای رنج کشیدن است. پس نوستالوژی، رنج بردن ناشی از آرزوی ناکام بازگشت است... تمام کسانی که مهاجرت می کنند به دلیل نداشتن تعلق خاطر به مکان جدید دچار غم غربت می شوند.

حال گاهی این مهاجرت از مکانی به مکان دیگه است، گاهی از زمانی به زمان دیگه ... و ما گاهی خودمون رو در زمان حال غریب احساس می کنیم و به دنبال بازگشت به گذشته ای هستیم که برامون جذاب تر از زندگی حال بوده ...

البته همیشه هم شاید بد نباشه، به هر حال مرور گذشته ها تا حدی می تونه آدم رو از فشارهای زندگی اکنون خلاص کنه ... اما غرق شدن در گذشته و زندگی در میان نوستالوژی ها، برای ما افسردگی به ارمغان میاره، چون در میان چیزهایی زندگی می کنیم که دیگه وجود ندارن ...


کلمات کلیدی: نوستالوژِی