روزنوشت های ژورنالیست

یادداشت های روزانه درباره مسائل مدیریتی، اجتماعی، فرهنگی و ...

خوش به حالتون
ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٤  

مردی که عقب تاکسی کنار من نشسته بود و داشت توی سررسیدش چیزی یادداشت می‌کرد، سررسیدش را بست و گفت: «هرچی می‌دووییم، بازم عقبیم.»

کسی جوابی نداد.

مرد دوباره خودش گفت: «همش داریم می‌دووییم، بازم هیچی.»

زنی که جلوی تاکسی نشسته بود، گفت: «خوش به حالتون.» مرد پرسید: «چرا؟» زن گفت: «پسر من شش سالشه ولی نمی‌تونه بدووه... هر کاری می‌کنیم نمی‌تونه.» دیگر هیچ کدام حرف نزدیم.

به زن نگاه کردم، جوان بود...

سروش صحت soroush sehat


کلمات کلیدی: زندگی ،اخلاق ،شکرگزاری
 
آن ور
ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٤  

صدای رادیوی تاکسی آنقدر کم بود که چیز واضحی شنیده نمی‌شد، فقط معلوم بود که رادیو روشن است. از راننده پرسیدم: «می‌فهمین چی میگه؟» راننده گفت: «نه، نمی‌خوام هم بفهمم.» گفتم: «چرا خاموشش نمی‌کنید؟» راننده گفت: «دوست دارم یه صدایی باشه، عادت کردم. تو خونه هم همیشه رادیوم روشنه.» پرسیدم: «خانمتون اینا اذیت نمی‌شن؟» راننده گفت: «خانمم فوت شده، بچه‌هام هم دو تا شون خارج‌ان، یکی‌شون هم شهرستانه...»

به راننده نگاه کردم پیر بود. گفتم: «یعنی تنها زندگی می‌کنید؟» راننده گفت: «تنها.» پرسیدم: «سخت نیست؟»

‌راننده گفت: «نه.» بعد گفت: «اصلا... فقط دلم برای اونایی که مُردن تنگ شده.» بعد لبخندی زد و پرسید: «خنده‌داره آدم تو سن و سال من دلش برای پدر و مادرش تنگ بشه؟» گفتم: «نه.»

راننده گفت: «من دلم برای همه تنگ شده... پدرم، مادرم، زنم، عموهام، عمه‌ها، خاله‌ام، دایی‌هام، بچه‌هاشون...» بعد دوباره لبخند زد و گفت: «اون ور چه خبره... همه اون‌ورن.» به پیرمرد که هنوز لبخند به لبش بود، نگاه کردم و فهمیدم چرا مادربزرگم از مرگ نمی‌ترسید.

سروش صحت soroush sehat

کلمات کلیدی: زندگی
 
ما انسان های ناسپاس
ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۳  

صاحب فرزندی شده اند، سالم، اما به خاطر رنج های طبیعی حاصل از بزرگ شدن کودک زبان بسته، مرتب به او می گویند «از دستت خسته شدیم!»

در یک کار دولتی استخدام رسمی شده است. اما از اینکه در سایر سازمان ها ناهار و مزایای دیگر می دهند و در سازمان آن ها خبری از این موارد نیست، همیشه نسبت به موقعیت کاری خود گله مند است.

پس از سال ها با گرفتن قرض و وام و تسهیلات، صاحب خانه شده اند. اما از کوچکی خانه شان در مقایسه با خانه های دیگران گله مندند.

از سلامت جسمی و روانی برخوردار است، اما هر بار که خود را در آینه می بیند، چهره در هم می کشد و می گوید: خدایا نمی شد واسه من بیشتر وقت می ذاشتی؟

* * *

چنین موقعیت هایی برای شما نا آشنا نیستند؛ ممکن است خودتان درگیر چنین موقعیت ها یا موارد مشابه آن باشید یا یکی از نزدیکانتان را با چنین جملات مکرری ببینید، رفتاری که به آن می گوییم: نا شکری!

هر چند آدمی باید تلاشگر باشد و همواره به سوی ایده آل ها گام بر دارد، اما ندیدن آنچه که به داده شده و همیشه طلبکار بودن، نتیجه چندان خوبی ندارد.

البته چنین است ذات انسان، چه اینکه خداوند نیز می گوید:

و به راستى پروردگارت بر مردم داراى بخشش است ولى بیشترشان سپاس نمی دارند (سوره نمل، آیه 73)

و می گوید:

همانا انسان نسبت به پروردگارش سخت ناسپاس است (سوره عادیات، آیه 6)

و یا پیشتر می رود و می گوید:

مرگ بر انسانی باد که اینچنین ناسپاس است (سوره عبس، آیه 17)

و آنچنان که مولانا در مثنوی معنوی به استناد آیه 7 سوره ابراهیم به نیکویی گفته:

شکر نعمت، نعمتت افزون کند ... کفر نعمت، از کفت بیرون کند

* * *

و بر همین اساس، هنگامی که نعمت هایی در زندگی ما وجود دارد و نه تنها شکرگزار آن ها نبوده بلکه همواره از زندگی و وضعیت خود ناراضی هستیم، پیامد آن چیزی جز از دست رفتن همین نعمت ها نخواهد بود.


کلمات کلیدی: زندگی ،اخلاق ،دین
 
ما 5 نفر بودیم
ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۳  

راننده تاکسی جوانی سی و خورده ای ساله، قدری درشت هیکل و به گفته خودش از کردهای ایلام بود.

می گفت: «از دوران کودکی 5 نفر بودیم که دوستی نزدیکی داشتیم، آنقدر نزدیک که حتی به خاطر هم مردود می شدیم تا همیشه همکلاس بمانیم.

بزرگتر که شدیم، روزی شنیدم یکی از دوستان که از بقیه هم کوچکتر بود، سیگار می کشد. رفتم و یکی زیر گوشش خواباندم که این چه کاریست که می کنی!

... الان از آن 5 نفر، 3 نفر زیر خاک رفته اند: یکی خودکشی کرد، یکی آوردوز کرد و یکی دیگر را به جرم قتل اعدام کردند. چهارمی همان است که سیگار می کشید و الان هروئینی شده، اما من با اینکه دوست صمیمی همان چهار نفر بودم، نه سیگار می کشم، نه مواد و نه حتی قلیون»

به اینجا که رسید، از کنار صندلی راننده یک پیپ درآورد و گفت:«البته بعضی وقت ها کوهی جایی می رویم، این را می کشم.»

 

و باز هم به این فکر می کنم که این تفاوت، در کجای انسان ها واقع شده است؟ که بعضی وقت ها، دو برادر یا خواهر در یک خانواده با تربیت و ژن تقریباً مشابه، کاملاً متفاوت می شوند و می گویند خیلی به ژن و تربیت ربطی ندارد و زمینه های محیطی مهمتر هستند؛ و بعضی وقت ها مثل همین داستان، زمینه محیطی برای چند نفر یکسان است و خروجی شان متفاوت.


 
تدریس: داستان کاری که به آن افتخار می کنم
ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ بهمن ۱۳٩٢  

در طی سال های زندگی و کار، حرفه های مختلفی را دنبال کردم و همچنان در کنار یکدیگر آن ها را انجام می دهم، از روزنامه نگاری گرفته تا طراحی وب و از مدیریت تا معلمی. اما در این بین، تدریس، همواره به عنوان کاری که بیش از همه به انجام آن علاقه مند بودم مطرح بوده است.

در این مجال، داستان تدریسم و ریشه های آن را که حتی در دوران کودکی ام نمودهایی داشته است، نقل کرده ام.


کلمات کلیدی: زندگی ،نوستالوژِی
 
دیروز دنیا به پایان رسید
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ دی ۱۳٩۱  

می گفتند بر اساس پیشگویی ها و افسانه ها و باورها و تقویم ها، دنیا در روز 21 دسامبر 2012 مطابق با شب یلدا به پایان می رسد؛ بعضی باور کردند و بسیاری به سخره گرفتند ... اکنون، ظاهرا دنیا همچنان پا برجاست.

اما دیروز دنیا به پایان رسید. دیروز برای 80 هزار نفر دنیا به پایان رسید (همچنان که هر روز به پایان می رسد)، که از این تعداد 25 هزار نفر بر اثر گرسنگی مردند، 10 هزار نفر بر اثر عفونت خونی، 3 هزار نفر بر اثر خودکشی و سایرین هم بر اثر بیماری و سانحه ناگهانی.

دیروز، دنیا برای تمام آن هشتاد هزار نفر که جمعیتشان به اندازه یک شهر کوچک می شد به اتمام رسید، و افسوس که همیشه گمان می کنیم پایان دنیا به این زودی ها برای ما نیست و قرار است 60، 70 یا 80 سال زندگی کنیم (گر چه هر روز می بینیم کودک همکارمان بر اثر نارسایی، همسایه جوانمان بر اثر تصادف، یکی از اقوام میانسال بر اثر بیماری و سایرین به خاطر عوامل دیگر، پیش از این سن یکباره می روند، اما همچنان فکر می کنیم مرگ برای دیگران است!)

دیروز دنیا برای بسیاری به اتمام رسید و امروز هم برای بسیاری دیگر به اتمام می رسد و فردا ... چه فرقی می کند شهاب سنگی به زمین برخورد کند یا راننده شتابزده ای به ما یا یک بیماری ناگهانی، در همه حال هر لحظه ممکن است دنیا برای ما به اتمام برسد، بی آنکه پیشگویان پیش بینی کنند یا آماده تمام شدن آن باشیم.

بسیاری از کسانی که افسانه به پایان رسیدن دنیا را به سخره گرفته بودند، دیروز دنیا برایشان تمام شد؛ و شاید فردا نوبت ما باشد !


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
من مادر هستم ؛ بازیگران و مفاهیم تاثیرگذار
ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱  

من مادر هستم، فیلمی است بر پایه نمایش روابط خانوادگی خانواده هایی که از سبک دیگری از زندگی تبعیت می کنند.

آنچه در این فیلم بسیار برجسته می نماید، از یک سو انتخاب و بازی تاثیرگذار بازیگران آن و از سوی دیگر مفاهیمی است که در قالب این فیلم و داستان آن منتقل می شود.

بازیگران فیلم و زمینه های بازی آن ها

در این فیلم، فرهاد اصلانی که پیشفرهاد اصلانی - من مادر هستم تر بازی او را در فیلم هایی نظیر سیزده 59، یه حبه قند و زندگی خصوصی شاهد بوده ایم، در نقش اصلی فیلم به نام نادر، به عنوان پدر، همسر و یک وکیل به خوبی ظاهر می شود. در سکانس هایی از فیلم، بازی اصلانی در به لحاظ چهره، حرکات و گاهی حتی تن صدا شبیه مرحوم شکیبایی می شود. البته نقش اصلانی در من مادر هستم، به نقش وی در فیلم قبلی وی که آن هم با مشکلات اکران روبرو بود (زندگی خصوصی) شباهت بسیار دارد.

حبیب رضایی نیز که خاطره بازی او در فیلم ماندگار «آژانس شیشه ای» در نقش عباس، این بار در نقشی متفاوت (سعید) ظاهر می شود.

هنگامه قاضیانی - من مادر هستم

هنگامه قاضیانی، در نقش ناهید مادر آوا و همسر نادر، تا اندازه ای به نوعی بازی خود را که در فیلم «روزهای زندگی» به عنوان یک همسر فداکار و پزشک جنگی (در کنار حمید فرخ نژاد در آن فیلم) داشته تکرار می کند و «فداکاری»، آیتم اصلی بازی او محسوب می گردد.

باران کوثری نیز در نقش آوا، به نوعی ایفاگر نقش محور داستان در این فیلم سینمایی می باشد.

 

پانته آ بهرام نیز شاپانته آ بهرام - من مادر هستمید به نوعی نقش خود در فیلم چهارشنبه سوری را تکرار می کند (و البته مانند هنگامه قاضیانی در نقشی در کنار حمید فرخ نژاد)، چنانکه در آن فیلم نیز سرخورده از یک زندگی، به زندگی دیگری وارد شده بود و اتفاقا در آن فیلم نیز با نام سیمین شناخته می شد.

 

با توجه به سابقه بازی این بازیگران و نقشی که از آنها در اذهان مخاطبان وجود داشت، فریدون جیرانی با استفاده از ترکیب خوبی از آن ها و بدون آنکه از چهره هایی که به عنوان سوپر استار یا گیشه پسند شناخته می شوند، توانسته فیلمی قابل قبول ارائه دهد.

من مادر هستم

 

پیام های فیلم

اما گذشته از بازیگران، مفهوم فیلم که بر پایه نقد زندگی غیر اخلاقی بنا شده است نیز حرف هایی برای گفتن دارد.

نخست آنکه باید در نظر بگیریم که به جز سیمین که فیلم بر اساس حضور و صحبت های او در مطب روانپزشک نقل می شود و به خاطر عملکردش چندان وضعیت خوبی ندارد، سایر نقش ها خاکستری هستند؛ بدین معنا که هیچ کدام به صورت کامل سیاه یا سفید ترسیم نشده اند. (به جز شخصیت پدرام در نقش نامزد آوا که تا حدی سفید بوده است)

فیلم سینمایی من مادر هستم

«دنیا دار مکافات است و من الان در حال پس دادن تقاص اشتباهات خودم هستم» یکی از دیالوگ های کلیدی این فیلم از زبان نادر در دادگاه است، تا آنجا که مخاطب پس از مرور تمام وقایع و پیشینه آن ها، به این نتیجه می رسد، همچنانکه روایتگری سیمین از آنچه گذشته نیز شاید به نوعی مکافات عمل وی باشد.

من مادر هستم

«قانون سخت و بدون انعطاف» نیز پیام دیگر فیلم است. اگر چه حکم قاضی بر اساس رعایت کامل قانون و قانون بر اساس آنچه همه ما به عنوان معیار عدل می پذیریم بوده است، اما اینکه قانون به خصوص در مواردی پیچیده به سختی می تواند عدالت را آنگونه که به نظر ما می آید پیاده سازد، دیگر پیام فیلم بوده است، پیامی که البته قسمتی از اعتراض های صورت گرفته پیرامون همین قسمت بوده است.

«بی بند و باری و نتایج آن» نیز به عنوان پیامی که بیش از سایر پیام ها مد نظر کارگردان بوده است، برداشت می شود. آنجا که می بینیم ریشه عمده مسائلی که اتفاق می افتد ناشی از مشروب خوردن نقش ها در سکانس های مختلف بوده و همچنین ریشه های مشکلات به وجود آمده، به روابط خارج از محدوده تعریف شده باز می گردد.

حبیب رضایی - فیلم من مادر هستم

حال این نقد به معترضان فیلم وارد می شود که بدون نشان دادن اینکه ریشه های به وجود آمده برای مشکلات این خانواده ها از کجا پدید آمده، چطور می توان این مسائل را به چالش کشید ؟ یا اینکه مانند بسیاری دیگر از «مگوها» درباره این مسائل که اکنون میزان آن ها در جامعه کم نیست صحبتی نکنیم و وجود داشتن آن ها را در جامعه خود انکار کنیم ؟

در کنار تمام آنچه گفته شد، شاید یکی از نقاط ضعف این فیلم که البته به ساختار آن ارتباطی ندارد، نام فیلم است که به ظاهر «مادر بودن» باید محوریت داستان فیلم باشد در صورتی که نقش مادر یا مادرها در این فیلم آنقدرها پر رنگ نیست و شاید عنوان دیگری متناسب با موضوعیت اصلی فیلم، بهتر بود.

به هر جهت، من مادر هستم، فیلمی است که جرات به نقد کشیدن مسائلی را داشته که طبقه ای از جامعه آن را کاملا پذیرفته شده و به عنوان سبک زندگی خود می دانند و در نقطه مقابل بخش عمده ای از جامعه این رفتار را مذموم می دانند و کارگردان سعی در نقد این رفتار داشته است؛ و جالب آنکه اعتراضات صورت گرفته به فیلم، از جانب عده ای است که خود را نماینده بخش دوم می دانند !


کلمات کلیدی: نقد فیلم ،زندگی ،اخلاق
 
تخریب بنیان اخلاقی؛ هدف اصلی تا ثریا
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠  

بار دیگر و پس از خلق آثار بدیع در سریال های ماه رمضانی، شاهد شاهکاری دیگر از صدا و سیما بودیم. سریالی که قدرت تخریبی آن می تواند به مراتب بیش از دو-سه خودکشی که حاصل سریال های قبلی بود باشد.


کلمات کلیدی: زندگی ،فرهنگ ،اخلاق
 
یادگار هشت ساله شد
ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠  

هشت سال پیش در چنین روزی، سی ام مهرماه سال یکهزار و سیصد و هشتاد و دو، شرکت یادگار درخشان آریا به شماره ثبت 210728 تاسیس شد.

از آن سال تا کنون، یادگار فراز و نشیب های بسیاری را پشت سر گذاشت ... روزهایی که یک شعبه در شمال کشور (ساری) و یک شعبه در جنوب کشور (اهواز) داشت تا روزهایی که ماه ها می گذشت و فعالیت خاصی نداشت.

امید آن دارم که سال های پیش رو، درخشان تر از سال های گذشته آن باشد و تجربه اندوخته شده این هشت سال که با هزینه بسیاری به دست آمده بتواند راهگشای آینده شرکت باشد.

 


 
روز حساب چه خواهیم کرد ؟
ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠  

بر این گمانم که در روز حساب و پاسخگویی،
بیش از آنکه خداوند درباره حق خود بپرسد، درباره حقی که مردم بر گردن ما داشته اند می پرسد.

چقدر دیگران را آزرده ایم ؟
سوار بر موتوری بوده ایم که صدای آن اعصاب همه را خورد می کند؟ ... با صدای بوق نا به جای ماشین خود ناسزا به جد و آباد خود را خریده ایم ؟ ... با زبان نیشدار خود دوستی را رنجانده ایم ...
چقدر حق خوری کرده ایم ؟

می دانستیم که نوبت ما نیست و به زور رفته ایم ... می دانستیم که امتیاز مربوط به دیگری است و آن را دریافت کرده ایم ...
چقدر غیبت دیگران را کرده ایم ؟
غیبت یعنی آنچه که کسی راضی نیست از او بگوییم فاش نماییم ... چقدر عیب های دیگری را در پیش کسی به سخره گرفته ایم؟ ... چقدر درباره زندگی اش در پیش دیگران ایراد گرفته ایم؟ ... راستی چقدر گوشت مردار دوستان و آشنایانمان را خوردیم ؟
چقدر حرام خوری کرده ایم ؟
آن راننده تاکسی که بیش از اندازه کرایه می گیرد ... آن فروشنده ای که جنس را به قیمت بالاتر حساب می کند ... آن استادی که برای نمره ای که حق دانشجوست رشوه می گیرد ... آن مدیر بانکی که برای دادن وام شیرینی می خواهد ...
چقدر کم فروشی کرده ایم ؟
آن معلمی که آنچه را که باید بگوید نمی گوید ... آن کارمندی که جواب ارباب رجوع را به درستی نمی دهد ... آن طراحی که آنچه را که در توانش هست برای مشتری مایه نمی گذارد ...

و تنها همین ها نیست ... باز هم بر این گمانم، بیش از این، از ما می پرسند چرا آنچه را باید انجام می دادی انجام ندادی ؟

به نسبت دیگران سلامت بیشتری داشتی ... از آن چه استفاده ای کردی ؟

به نسبت دیگران نان شب تو تامین بود ... چقدر محتاجان را تامین کردی ؟

به نسبت دیگران دانش بیشتری داشتی ... چقدر از آن را به دیگران آموختی ؟

به نسبت دیگران فهم بیشتری داشتی ... چقدر سایرین را آگاه کردی ؟

و ما می گوییم:

سلامت داشتم ... از زندگی لذت بردم.
نانم تامین بود ... تا توانستم خوردم.
دانش بیشتری داشتم ... فخر آن را می فروختم.
فهم بیشتری داشتم ... از آن برای تامین بیشتر خودم استفاده می کردم.

و اضافه می کنیم:
البته هر روز صدقه می دادم (یک سکه 50 تومانی، آن هم به نیت رفع بلا و گشایش در کارها و ...، نه صرفا به خاطر کمک به دیگران)
به سایرین کمک می کردم (وقتی خواسته می شد و اگر به خاطر تعارفات راه دیگری نبود! نه کمکی داوطلبانه و با مهربانی)

و در پایانش می گوییم:
مگر دیگران چه می کنند؟ دیگران که می خورند و می چاپند و می دزدند و ... من که کاری به کار دیگران ندارم و مزاحمتی برای کسی ایجاد نکرده ام !


راستی یک سوال

اگر این سناریویی باشد که زندگی بیشتر ما بر اساس آن می گذرد،
با علم به اینکه انسان از بهشت بر زمین آمده تا آزمونی دشوار را سپری کند
و به عنوان نماینده خدا بر روی مسئولیتی که بر عهده اش قرار دارد انجام دهد
و پس از طی آن مورد ارزیابی قرار بگیرد که چقدر انسانیت داشته
و با علم به اینکه خداوند بارها گفته اکثر مردم به راه باطل خواهند رفت

روز حساب چه خواهیم کرد ؟

آن راننده تاکسی که بیش از اندازه کرایه می گیرد ... آن فروشنده ای که جنس را به قیمت بالاتر حساب می کند ...
کلمات کلیدی: زندگی ،اخلاق ،دین
 
سریال های مخرب ماه رمضان
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠  

"سختی روزهای ماه رمضان و روزه گرفتن در هوای سخت یک طرف، رفتن روی اعصابمان به وسیله سریال های توهمی شبکه های یک و سه طرف دیگر!"

این جمله ای بود که در میانه های ماه رمضان نقل می کردیم، اگرچه فکر نمی کردیم انتهای این سریال ها بدین صورت فجیع باشد!


کلمات کلیدی: زندگی ،فرهنگ ،اخلاق ،دین
 
شکرگزاری دیگران
ساعت ٤:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠  

... با مرد معلولی که برای افطار در امامزاده ای رفته بود مصاحبه می کردند و همسرش هم معلول بود و سه فرزند داشتند. قدری از سختی های زندگی در آن وضعیت گفت ... نه برای گلایه و شکایت بلکه برای آنکه ما قدری به خود بیاییم.

از همه تکاندهنده تر وقتی مصاحبه کننده پرسید از زندگی خود راضی هستی ؟ گفت "شکر. بالاخره هستیم ... وقتی هر روز می رم سرکار همین که بقیه منو می بینن و می گن خدا رو شکر که ما سلامتی داریم ... اینکه باعث می شم تا بقیه شکرگزاری کنن واسم ارزش داره."

...

گاهی باید خیلی احساس شرم کنیم.


کلمات کلیدی: زندگی ،اخلاق
 
انتظار یا توقع نا به جا
ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ امرداد ۱۳٩٠  

(دوستی امروز بحثی مطرح کرد با عنوان انتظار یا توقع نا به جا که بعضی از آنچه گفت و گفته شد در این پست آمده است و حقوق مادی و معنوی آن متعلق به ایشان می باشد!)

چه چیز باید باشد؟ چه چیز هست؟ چه چیز عادلانه است؟ انتظار ما کدام است؟

فرض کنید موعد تمدید اجاره خانه شما می رسد. نرخ بازار اجاره بهای این خانه امسال چهارصد هزار تومان است (چیزی که هست) اما با توجه به نرخ تورم و قدرت خرید و درآمد شما و سایر مسائل، باید دویست هزار تومان باشد (چیزی که باید باشد). حال اگر صاحبخانه شما، مبلغ اجاره را سیصدهزار تومان تعیین کند، واکنش شما چه خواهد بود؟

از اینکه از آنچه باید باشد، بیشتر از شما می گیرد ناراحت می شوید؟

یا اینکه از آنچه که اکنون عرف بازار است کمتر می گیرد خوشحال می شوید؟

* * *

دوست دیگری امروز شیرینی قبولی دکترای خود را به ما داد. همان دوست قبلی در همین مورد مثال زد که اگر ما انسان متوقعی باشیم و با انتظار، الان هم طلبکاریم که چرا اینقدر دیر شیرینی دادی؟ یا چرا فلان جا که خوب نبود؟ یا چرا فلان طور؟ ... اما می شود از منظر دیگری هم نگاه کرد. اصلا من چرا به عنوان یک دوست باید انتظار داشته باشم وقتی او قبول می شود به من شیرینی بدهد؟ آیا واقعا این را حق خود باید بدانم؟ پس اگر این انتظار را نداشته باشم، نه تنها از برآورده نشدن آن شاکی نمی شوم، بلکه وقتی این دوست به من شیرینی می دهد خیلی خوشحال می شوم از اینکه این لطف را به من کرده.

کل زندگی ما نیز به همین ترتیب است.

آیا ما باید از دیگران انتظارهای مختلف داشته باشیم و همواره در این دغدغه که چون انتظاراتمان را برآورده نمی کنند یا آنطور که باید! برآورده نمی شود، با خودمان و دیگران دچار چالش باشیم؟

یا بهتر است که انتظاری از هیچ کس در هیچ زمینه ای نداشته باشیم و اگر هم کسی برایمان کاری کرد سپاسگزار او باشیم؟

البته توقع به جا و حق و داشتن انتظار متعارف طبیعی است، اما اکثر مشکلاتی که در جامعه به وجود می آید، در خانواده، در محیط کار، در محیط دوستی و ... به خاطر وجود همین انتظارات زیاد از همدیگر است و بیشتر دلیل شادمان نبودن ما در زندگی، به همین باز می گردد که :

چون سطح انتظاراتمان از دیگران بالاست، یا از برآورده نشدن آنها همواره دچار چالش درونی هستیم و ناراحت و عصبی،
یا هر گاه کسی کاری می کند آن را به نسبت انتظار خودمان کم می دانیم یا چون وظیفه او می دانیم، احساس نمی کنیم که خوبی بزرگی در حق ما شده است تا از آن خوشحال شویم، بلکه آن را یک روند طبیعی می دانیم.


 
آموزش؛ کلید توسعه
ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠  

در گذر زمان، چهار حرفه را آموختم.

اولی علاقه ام بود و با آن احساس هویت می کردم، روزنامه نگاری. آنچه از این دوران برایم به یادگار ماند، توانایی نوشتن و خوب نوشتن است.

دومی، حرفه ام شد، شغلی که با آن کسب درآمد می کنم، طراحی وب سایت. اگرچه هیچ گاه طراح سایت نبوده ام، کد نویسی نمی دانم اما مدیریت پروژه های فناوری اطلاعات را به خوبی انجام می دهم و اینترنت را می شناسم و به پیاده سازی سیستم های وب را تا حدی آشنا هستم.

سومی، رشته ام بود و جوهره کاری ام، مدیریت. هشت سال درسش را خواندم و همان مدت هم عملا درگیرش بودم. چه در سطح یک شرکت خصوصی، چه در سطح روابط عمومی پرشین بلاگ و سطوح دیگر.

اما چهارمی، معلمی بود. تدریس، آن هم از هشت سال پیش شروع شد. از تدریس خصوصی کامپیوتر گرفته تا تدریس عمومی اینترنت و فتوشاپ، تا برگزاری دوره های آموزشی کارآفرینی تا راهبری کارگاه های آموزشی در نقاط مختلف کشور.

 

امروز که خوب نگاه می کنم، می بینم مجالی برای روزنامه نگاری نیست، صنعت فناوری اطلاعات از نظر نیروی متخصص کمبودی ندارد و در مدیریت هم عرصه ای به امثال من نمی دهند، اگر چه در هر سه زمینه می توانم کار کنم و فعالیت هم دارم، اما آموزش را بیش از آن سه دیگر می پسندم، یا بهتر بگویم، از ترکیب آن سه برای آموزش استفاده می کنم!

از سوی دیگر، گمانم بر این است که بیشترین مشکلی که در جامعه کنونی داریم فقدان آموزش است! شاید با وجود این همه دانشگاه و دانشجو و موسسات آموزشی آزاد و انواع و اقسام آموزش، در نگاه اول حرف بی ربطی به نظر برسد، اما اگر کمی دقیق تر باشیم، می بینیم که باز هم در بسیاری زمینه ها، این فقدان آموزش است که کمر جامعه را خم کرده است.


 
یه مرد بود یه مرد
ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠  

امروز در تقویم، روزی بود که به نام "پدر" یا تعبیر دیگری "مرد" نامگذاری شده است، به مناسبت تولد یکی از اسطوره های ما ... که نمی خواهم در اینجا از آن اسطوره بگویم، می خواهم از مردها و پدران بگویم.

سختی کار برای همه مردان وجود دارد، آنها که شبانه روز خود را وقف کار برای جامعه یا خانواده شان می کنند، از خیلی چیزها می زنند، خیلی مرارت ها می کشند اما خم به ابرو نمی آورند ... و شاید بدون اغراق بتوان گفت هیچ چیز نمی تواند یک مرد را شکسته کند مگر آنکه غرورش شکسته شود، مگر آنکه شرمنده شود.

وقتی در خیابان های این شهر قدم بزنی و با دقت به اطراف خود نگاه کنی، خیلی از این مردها را می بینی که غرورشان شکسته شده یا می شود.

مردی که سر چهارراه چیزی دست گرفته و می فروشد، بی آنکه بدانی او نه یک دستفروش سر چهارراه که فرد کاملا آبروداری است ...

پدر بزرگی که گاری سنگینی را با مشقت هل می دهد، اگرچه سنش خیلی بالا رفته برای این کارها ...

مردی که از باجه تلفن عمومی با یکی از آشنایان خود صحبت می کند برای قرض گرفتن چند تومان که ... شرمنده خانواده خود نباشد.

مردی که نمی تواند برای بچه کوچکش آنچه را می خواهد بخرد ... و بچه نمی داند گریه های او و گفتن "بابا خیلی بدی" چقدر پدرش را می شکند ...

و من مردی را دیدم که همراه خانواده خود، کمی آنطرف تر از در خانه ما، روبروی اورژانس کودکان چادر زده بود تا کودکش را در آن مرکز مداوا کند ... و به این فکر کردم او که آنقدر پول ندارد که به یک مسافرخانه برود برای این یکی دو شب، برای پول مداوا چه خواهد کرد ....

و مردی را دیدم، نه تکیده و نه پیر، نه آشفته و نه معتاد، مرد جوانی که به سی و پنج می خورد، در کنار همسر خود که از شرم چادر بر صورتش کشیده بود و مرد هم یک ماسک تنفسی بر صورت داشت (که نمی دانم به خاطر بیماری اش بود یا برای مشخص نشدن چهره اش و تفاوتی هم نمی کرد) به تیپش می خورد تحصیلکرده باشد، و اگر او را جای دیگری می دیدم گمان می بردم مهندسی باشد یا پزشکی یا مدیری ... اما همراه همسرش نشسته بود بر سکوی کنار بانک ... و منتظر رهگذری بود ...

و مرد دیگری را دیدم که بیشتر به معلمان می خورد و حدود چهل را داشت ... و در کنارش همسرش و دو فرزند خردسالش، سر به زیر انداخته بود و دستش را  اندکی جلو آورده بود ... و آنها نیز منتظر رهگذرانی بودند ...

 

نه، اینها متکدی نبودند، دیگر مشخص است فرق میان آنکه گدایی می کند از سر تنبلی و زیاده خواهی و آنکه واقعا به استیصال رسیده و راه دیگری برایش نمانده است، به هر دری زده تا بتواند "کار" کند، اما هنگامی که این "کار" کفاف زندگی او را نمی دهد، ... و نمی خواهد از دیوار خانه مردم بالا برود ... و نمی خواهد دست در کیف دیگری کند ... و نمی خواهد مال حرام بر سر سفره اش ببرد ... آبروی خود را در میان می گذارد.

و چقدر یاد این شعر می افتم

با صدای بی صدا

مث یه کوه بلند

مث یه خواب کوتاه

یه مرد بود یه مرد

با دستهای فقیر

با چشمهای محروم

با پاهای خسته

یه مرد بود یه مرد

 

به امید زمانی که وقتی روز عیدی می رسد که به نام "پدر" و "مرد" است، هیچ پدر و هیچ مردی و همین طور هیچ "مادر" و  "همسری" شرمنده خانواده خود نباشد و همه شاد باشند.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
نیمه خرداد
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٠  

١۵ خرداد باز هم رسید تولدی دیگر ... برای اولین بار فارغ از دغدغه امتحانات و کنکور و ... (البته با دغدغه پایان نامه!) و برای اولین بار در کنار همسر.

حدود ٣٠ پیام تبریک از طریق فیسبوک، ٣ پیام تبریک از طریق ایمیل، ٧ پیام تبریک از طریق اس ام اس، ٢ پیام تبریک تلفنی و چندین تبریک حضوری داشتم.

خدای را سپاس که سال دیگری به عمر ما افزود تا در این دنیا ادای دین کنیم.

امیدوارم بتوانم در سال جدید زندگی خود، پرثمرتر و بهتر از گذشته ادامه دهم.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
از ما بهترون ...
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ اسفند ۱۳۸٩  

داستان وام های بانکی، داستانی است قدیمی و غم انگیز و البته پر از عجایب!

در تمام سالیانی که در بازار کار بوده ام هیچ وقت به گرفتن وام فکر نکرده بودم و حتی در این هشت سال با آنکه قانونا می توانستم، از گرفتن دسته چک خودداری کردم. و می گفتند یکی از مزایای دسته چک و کار کردن با آن این است که اگر بعد از مدتی خواستی وام بگیری به پشتوانه آن وام را می دهند ...

تا اینکه بالاخره گفتیم از وام ازدواج بانک مرکزی با نرخ بهره 4 درصد استفاده کنیم که به هر حال تنها حمایتی است که دولت از زوج های جوان به عمل می آورد و به هر حال حقمان است! شرایطش هم ظاهرا ساده بود. یک کاسب، یک دارنده حساب جاری، یک کارمند یا بازنشست ضامن می شد و وام را می گرفتیم و طی سه سال بازپرداخت می کردیم. اما داستان طور دیگری پیش رفت تا جایی که بعد از سه بار ثبت نام در سیستم و تغییر شعبه بانکی طی چند ماه دوندگی، از گرفتن 2 میلیون تومان وام صرف نظر کردم!

روزنامه تهران امروز در سرمقاله خود به مساله وام های بانکی و آنها که وام ها را پس نمی دهند اشاره کرده است.

بدهکار بودن نزدیک به ۷٫۵ میلیون نفر به سیستم بانکی که حاضر به پرداخت بدهی‌های معوقه خود نیستند به معنای این است که از هر ۱۰ ایرانی یک نفر به سیتم بانکی کشور بدهی معوقه دارد و در این میان حدود ۷ میلیون نفر دستکم یک و نیم میلیون تومان به سیستم بانکی بدهی دارند. نزدیک ۴۰ هزار نفر بدهی بالای ۱۰۰ میلیون دارند و انگونه که در مجلس عنوان شد ۹ نفر هم مجموعا رقم نجومی ۱۵۰۰ میلیارد تومان بدهی معوقه دارند که ۷ نفر از این ۹ نفر حاضر به بازپرداخت بدهی خود نیستند.

...

این آمار را می بینم و به این فکر می کنم که با وجود داشتن دو نفر ضامن و گردش حساب بالای عابر بانکی که از همان بانک داشتم و تکمیل بودن همه مدارک، از دادن وامی که قسط آن ماهانه 60 هزار تومان بود خودداری کردند (نه یک بانک، که چند بانک!) از ما که گذشت و منت سیستم بانکی را برای دو میلیون تومان بر سر خود نمی گذاریم، اما واقعا چه بسیار هستند افرادی که در این جامعه در برهه هایی از زمان نیازمند  جدی به اخذ وام هایی با مبالغ کم هستند و از دادن وام به آنها خودداری می شود، اما به میلیارد میلیارد تومان به از ما بهترون وام می دهند و آنها حتی به فکر بازپرداخت این مبلغ نیستند ...


 
داستان آن راننده تاکسی ...
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩  

"دیروز می خواستم میدون ولیعصر مسافر بزنم، یه صحنه ای دیدم خیلی اعصابم رو خورد کرد ..."

راننده تاکسی که ساعت 11 شب سوار آن شده ام و مسافر دیگری نداشت، حرف های خود را با این جملات شروع کرد و ادامه داد :

"یه زن و مرد سوار یه ماشین مدل بالا بودن، از این صد میلیون تومنی ها ... داشتن با هم دعوا می کردن، شیشه سمت زنه پائین بود، به مرده گفت این چیه گرفتی واسم ؟ بو می ده ! بعد دیدم یه مرغ بریون رو از شیشه ماشین پرت کرد تو خیابون، افتاد جلوی پای من ... گفتم خدایا می بینی ؟ من از 25 مهر که تولد دخترم بوده بهش قول دادم واسش یه شب مرغ بریون بخرم، هر شب تا دوازده و نیم که میام خونه بیدار منتظره، اما نمی تونم واسش بگیرم، وسعم نمی رسه، اون وقت این عوضی ها اینطوری می خرن و پرت می کنن بیرون"

سی و چند ساله به نظر می رسید، قصدی برای گرفتن کمک نداشت و همان کرایه معمول را گرفت، تنها سفره دلش را باز کرده بود و درد دل می کرد:

"چند ماه پیش یه شب جلوم رو گرفتن، گفتن واسه شیرینی 20 تومن بهمون بده. گفتم واسه چی بدم ؟ از کجا بدم ؟ از صبح 25 تومن کار کردم، 10 تومن دادم واسه بنزین، 5 تومن می دم به یه بابایی هر شب جمع می کنه سر ماه می ده به صاحبخونم که خرج نکنم اجاره خونه رو، 10 تومن هم واسه خونم خرید کردم. بهم گفتن پر رو بازی در میاری ؟ اصلا تو مشکوکی! گفتم به چی مشکوکم ؟ گفتن چرا دو تا زاپاس تو ماشین داری ؟ گفتم لاستیک های عقب ماشینم صاف شدن، لاستیک نو واسه جلو خریدم، واسه همین دو تا زاپاس دارم. گفتن نه! تو مظنون به دزدی هستی ... ما رو اون شب گرفتن، ....... ، فردا بردن دادگاه، قاضی پرونده رو دید، گفت سابقه دار که نیستی ... حکم برائت داد. رفتم ماشین رو بگیرم، دیدم باید بیمه رو تمدید کنم 360 تومن، خلافی هم 300 تومن داره، نداشتم بدم ... ماشین چهار ماه تو پارکینگ خوابیده بود. صاحبخونه حکم تخلیه گرفت، اساسم رو ریخت بیرون. زن و بچه رو بردم توی یه مسافر خونه ... چند وقت بعد به مسجد محله خبر دادن همچین ماجرایی واسه این خونواده پیش اومده، خدا خیرشون بده، کمک کردن، الان یه اتاق تو قلعه حسن خان اجاره کردیم ..."

داستان راننده تاکسی ادامه داشت ...

و این داستان، برای بسیاری دیگر از اهالی این شهر، هر روز اتفاق می افتد.


کلمات کلیدی: زندگی ،اخلاق
 
«دریاقلی» رکاب زد تا آبادان سقوط نکند !
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩  

تیتر را عینا از متن مندرج در سایت تابناک درج کردم ... و خلاصه شرح ماجرا :

«دریاقلی» اوراق فروشی بود در گوشه ای از «کوی ذوالفقاری» آبادان و در گورستانی از اتومبیل های فرسوده زندگی می‌کرد. در ماه های آغاز جنگ، آبادان در محاصره نیروهای دشمن بود و دریاقلی سورانی در آستانه سقوط قرار داشت، تقدیر این بود که هنگامی که دشمن، غافلگیرانه از رودخانه بهمنشیر گذشته و وارد آبادان شده بود، تنها دریاقلی متوجه حضور و نیت شوم دشمن بشود. دریاقلی در آن شب پاییزی آبان ماه 1359 با شجاعت و عزمی شگفت مسافتی 9 کیلومتری را با وجود حضور دیدبانان دشمن و خطرات موجود با دوچرخه کهنه خودش طی کرد تا این خبر را به مدافعان شهر برساند و پس از آن بود که با حضور رزمندگان و مردم شهر، دشمن به آن سوی بهمنشیر رانده شد یا تن به مرگ و اسارت داد تا حماسه‌ای بزرگ پدید آمد.

اگر هوشیاری، عزم و دلیری این مرد گمنام که چند روز بعد به شهادت رسید، نبود، کسی نمی‌داند چه حوادث تلخی پیش می‌آمد و نهایتا چه سرنوشتی برای مردم ایران ـ و  حتی منطقه ـ رقم می‌خورد! دست کم این بود که آبادان با تلفاتی سنگین سقوط می‌کرد و بازپس گرفتنش نیازمند نبردهایی خونین تر و پرهزینه تر از فتح خرمشهر بود!

 

یاد این بزرگ مرد و تمام مردان و زنان گمنامی که این مملکت مدیون آن هاست گرامی باد.


یادبود شهید دریاقلی سورانی در آبادان

لینک منبع


کلمات کلیدی: فرهنگ ،زندگی ،اخلاق ،احترام
 
دوستان ارزشمند
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩  

به اعتقاد بسیاری، بزرگترین و ارزشمندترین دارایی هر انسانی، انسان های دیگری هستند که در اطراف او قرار دارند. پدر، مادر، همسر، فرزندان و سایرینی که انسان را دوست دارند و به قولی وطن آدمی در قلب کسانی است که او را دوست دارند.

خدای را سپاس که علاوه بر داشتن خانواده ای گرم و صمیمی و مهربان (که اکنون دامنه آن نیز توسعه پیدا کرده و گرمتر شده است) همواره دوستان خوب و عزیزی داشته ام که دلگرمی من در کار بوده اند و از بودن در کنار آن ها همیشه انرژی گرفته ام. دوستانی که به راستی سرمایه های ارزشمندی هستند و می توانم در قالب این نیایش معروف جان کلام را بگویم :

خداوندا ! دوستانی دارم که در اعماق قلبم جای دارند،
شایسته محبتند و ِیادشان مایه ی آرامش جان،
در میان خلق آنان معدن خیرند و دارای پاک ترین خصوصیات،
پس ای خدای من آنان را اکرام کن و بر صفت نیکشان بیفزای و سلامتشان بدار.


کلمات کلیدی: زندگی ،اخلاق ،احترام
 
مرگ یک وبلاگ
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٩  

چند روز پیش یه جا خواندم که نوشته بود:

مرگ یک وبلاگ زمانی نیست که خواننده ای نداشته باشه بلکه زمانیه که نویسندش دیگه نتونه راحت بنویسه ...

 

خیلی وقت است که احساس می کنم این وبلاگ مرده ! نمی دانم می توانم احیایش کنم یا نه، اما می دانم با این شرایط، آنقدرها هم به تلاش من بستگی ندارد !


 
حکایتی از گلستان
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩  

مدت هاست ننوشتم ... چرایی ننوشتن بماند. حکایتی از سعدی در ذهنم بود که هر چند شاید تکراری باشد، اما شنیدن و باز شنیدن آن به خصوص در زمانه ما، خالی از لطف نیست.

بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار . شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش درآورد همه شب نیارمید از سخنان پریشان گفتن که فلان انبازم (شریک) به ترکستان و فلان بضاعت (مال) به هندوستان است و این قباله فلان زمین است . گاه گفتی خاطر اسکندریه دارم که هوای خوش است باز گفتی نه که دریای مغرب مشوش است. سعدیا سفری دیگرم در پیش است اگر آن کرده شود به قیمت عمر خویش به گوشه بنشینم . گفتم آن کدام سفر است ؟ گفت: گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمت عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حَلب و آبگینه (آئینه) حَلبی به یمن و برد (یک نوع پارچه) یمانی به پارس و زان پس ترک تجارت کنم به دکانی بنشینم، انصاف از مالیخولیا (جنون) چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند، گفت: ای سعدی تو هم سخنی بگوی از آنها که دیده ای و شنیده، گفتم:
آن شنیدستی که در اقصای غور             بار سالاری بیفتاد از ستور
" گفت چشم تنگ دنیادوست را               یا قناعت پر کند یا خاک گور "


 
یک تلخ نوشته
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩  

دیشب جلوی محل کارم خیمه زده بودن و چایی میدادن ! پسرکی که صاحب یک چهار چرخه نون خشکی بود توجهم رو جلب کرد … پسرک هی میرفت نزدیک خیمه و چند تا قند برمیداشت میریخت توی جیبش و میومد عقب … باز منتظر میشد که جلوی خیمه شلوغ بشه و توی شلوغی میرفت چند تا قند دیگه بر میداشت میریخت توی جیبش !

سه چهار بار که این کار رو انجام داد اومد نشست بغل دیوار ! پلاستیکی رو از توی جیبش در اورد و از توی اون تکه ای نون رو بیرون کشید ! همونطور که نشسته بود نون رو روی پاهاش باز کرد … از توی جیبش قند ها رو در اورد و با وسواس لای نون چید و نون رو عین ساندویچ لوله کرد و شروع کرد به خوردن !

لذتی که به پسرک از خوردن ساندویچ قند دست داده بود از برق چشماش و ولعش در گاز زدن   معلوم بود …. ساندویچش که تموم شد نرمه نون های روی زمین رو جمع کرد و گذاشت گوشه دیوار و رفت سمت خیمه ! یه لیوان چای گرفت و دوباره برگشت کنار دیوار نشست و اروم اروم پوف کرد و خورد ! چاییش که تموم شد لیوان یکبار مصرفش رو گذاشت توی جیبش و رفت سمت چهار چرخه و هلش داد رفت …. پسرک شامش رو خورده بود ! ….. یک ساندویچ قند !

(به نقل از وبلاگ تلخ نوشته ها)


کلمات کلیدی: زندگی ،اخلاق
 
شگفتا از شما
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩  

گویند : صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت. نمازگزاران ، همه او را شناختند ؛ پس ، از او خواستند که پس از نماز ، بر منبر رود و پند گوید. پذیرفت.
نماز جماعت تمام شد. چشم ‏ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.
بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت :
مردم! هر کس از شما که مى ‏داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد ، برخیزد !
کسى برنخاست.

گفت : حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است ، برخیزد !
باز کسى برنخاست.
گفت : شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید ؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید !


کلمات کلیدی: زندگی ،اخلاق ،دین
 
خانه امن الهی ...
ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩  

در مدت کوتاهی که از سفر بازگشته ام، دوستان و آشنایانی که هنوز قسمتشان نشده به این سفر بروند، از حال و هوای آنجا می پرسند و من نیز ناچارم پاسخ دیگران را بدهم، چه اینکه پاسخی است کاملا به جا "تا خودتان نروید نمی توانید درک کنید" ... اگر چه سعی می کنم به حد بضاعتم از آنچه دیده ام و حس کرده ام بگویم. آن ها که رفته اند نیز به عنوان کسانی که این حس را درک کرده اند، حس مشترکند ... یا بهتر بگویم، همان درد مشترک ! درد اینکه دیگر در آنجا نیستیم ... درد اینکه چه زود گذشت.

درباره سفر نوشته ام و قصد دارم اگر مجالی بود آن را تکمیل کنم و به نوعی انتشار دهم، اما به همین یک کلام بسنده می کنم که این سفر دوازده روزه که شش روز اول در مدینه بود و شش روز بعدی در مکه ... شش روز اول برای آماده شدن بود و شش روز بعدی، انتهای داستان بود ... یا بهتر بگویم، ابتدای داستان.

مسجد الحرام، خانه امن الهی بود. جایی که احساس در خانه خدا بودن به همه دست می داد. احساس آرامش ... جایی که آرامش آنجا به سان خانه خود انسان و حتی بسیار بیشتر بود.

(ادامه دارد)


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی ،دین
 
15 خرداد ... بیست و پنج سال گذشت
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩  

امروز، 15 خرداد 1389، بیست و پنج سال از 15 خرداد 1364 می گذرد و یک سال دیگر به سال های عمرم افزوده شد ... و شاید به قولی گذشت و کم شد !

این یک سال برای من سالی بسیار پرماجرا بود. شروع آن در اوج تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری واقع شد و با امتحانات ترم دوم دانشگاه ادامه پیدا کرد و با حوادث بعد از انتخابات سپری شد ... با آشنایی با همسرم شکل دیگری گرفت و شروع کارهای جدید از یک طرف و ادامه درس از طرف دیگر و خواستگاری و عقد ... و امروز، بیست و چهارسالگی پرماجرا جای خود را به بیست و پنج سالگی می دهد (و به قولی وارد بیست و شش می شوم ... من که از این اقوال سر در نمی آورم!)

در تمام سالیانی که به خاطر دارم، یعنی از همان شش سالگی این روز همیشه در تعطیلات قبل از امتحانات قرار داشته ! چه دوران مدرسه، چه دوران لیسانس و چه اکنون ! البته به امید خدا امسال آخرین سالی است که این اتفاق افتاده است ! ... این هفته چهار امتحان این ترم را (یکشنبه، دوشنبه، سه شنبه و پنجشنبه) دارم و به همین خاطر، امروز بیش از آنکه رنگ و بوی روز تولد را داشته باشد بیش از هر سال! رنگ و بوی کتاب و امتحان را داشت.

البته به خاطر مقارن شدن این روز با تعطیلات، مانند سال های گذشته جشن تولد مختصری دو روز زودتر گرفته شد. در این سال های اخیر، این جشن مختصر  یک بار از طرف دوستان همکار شرکت و یک بار از طرف دوستان همراه انجمن علمی، هر دو بار به صورت سورپرایز! برگزار شد و امسال، از طرف خانواده همسر و در کنار آن ها جلوه ای متفاوت داشت.

از روزهای گذشته تبریکات و هدایا به صورت حضوری و تلفنی و اس ام اسی و اینترنتی دریافت شد، اما یکی از بانمک ترین تبریکات را امروز 9 صبح از طریق اس ام اس دریافت کردم

مشترک گرامی:
تولدتان مبارک
همراه اول، همراه لحظه های خوش شما.

تا 15 خرداد سال آینده، سال پرماجرای دیگری خواهم داشت ... و البته این بار باید بگویم خواهیم داشت. به امید آنکه سال آینده، با خاطری آسوده تر و خوش تر و در کنار جمع خانواده، سالی که خواهد گذشت را خوب خوب و عالی ارزیابی کنیم.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
دکتر ونوس از پیش ما رفت
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩  

این روزها خبر فوت خیلی ها شنیده می شود، اما خبر درگذشت استاد بزرگی که افتخار شاگردی او را داشتم، برایم خیلی تاسف آور بود.

دکتر داور ونوس

دکتر داور ونوس، استاد مدیریت، زبان و بازاریابی، پس از طی دوره هایی از بیماری سخت و بهبود از آن ها، سرانجام از پیش ما رفت.

دکتر داور ونوس دیپلم خود را در رشته عمومی (از مدرسه York High School)، لیسانس در رشته مهندسی شیمی (از دانشگاه Iowa State University) و فوق لیسانس و دکترای خود را در رشته مدیریت بازرگانی (از دانشگاه های Eastern New Mexico University و Nebraska) در آمریکا اخذ کرد.

وی مولف کتاب های بسیاری در زمینه بازاریابی و زبان تخصصی مدیریت بود که به عنوان منبع اصلی دانشجویان در رشته مدیریت و برای شرکت در کنکور مورد استفاده قرار می گیرد.

متاسفانه بی مهری های انجام شده نسبت به دکتر ونوس طی سال های آخر عمر ایشان سبب ناراحتی های فراوانی برای وی گشت.

...

سال اول دانشکده بودم که پسردایی ام از من خواست زمان کلاس های بازاریابی دکتر ونوس را به او بگویم تا برای شرکت بر سر کلاس های درس او به عنوان مستمع آزاد به دانشکده ما بیاید و از آنجا بود که دریافتم کلاس درس او متفاوت است. زبان تخصصی مدیریت را با وی برداشتم، اما از آنجا که نه زبانم چندان تعریف داشت و نه شب امتحانی خواندنم و از آنجا که دکتر شیوه خاص خود در نمره دادن را داشت، با نمره 9.5 قادر به گذراندن آن واحد نشدم ... با یک ترم فاصله دوباره درس را با دکتر برداشتم. وقتی جلسه اول درباره شیوه کلاس صحبت کرد و همان جا از دانشجویان خواست که بروند و کتاب را از کتابفروشی دانشکده تهیه کنند، یک سری که همراه داشتند نرفتند و باقی رفتند و من ماندم بی کتاب، چرا که کتاب در خانه بود. پیش دکتر ونوس رفتم و به او گفتم من این جلسه کتاب را نیاوردم ... پرسید مگر با من کلاس داشتی ؟ گفتم بله. پرسید افتادی ؟ گفتم بله. پرسید پس چرا با استاد دیگری نگرفتی ؟ گفتم تقصیر خودم بود ...

سال 86 و 87 که مراسم روز معلم را برگزار کردیم و از همه اساتید برای حضور دعوت به عمل آوردیم، دکتر ونوس نیامد. سال 85 مراسم روز پژوهش را برای تقدیر از دانشجویان پژوهشگر و اعضای فعال انجمن علمی برگزار کردیم و سال 86 تصمیم دیگری گرفتیم که محوریت آن دکتر ونوس بود ... قرار بر آن شد تا از سه نفر از اساتید پر سابقه دانشکده مدیریت که سنی از آن ها گذشته بود تقدیر کنیم. طرح در هیات رئیسه مورد بررسی قرار گرفت و دو استاد دیگر اضافه شد.

به اتفاق ده نفر دیگر از اعضای انجمن علمی برای دعوت از دکتر ونوس و شرکت در آن مراسم به اتاق وی در ساختمان شمالی دانشکده رفتیم. ابتدا نپذیرفت و حدس آن کار سختی نبود. تعارف کرد چای بخوریم. همه دوباره اصرار کردند. پرسید دیگر از چه کسانی تقدیر می شود و نام بردیم و با خنده گفت چرا مرا در کنار اساتید بازنشسته قرار دادید ؟ ... سرانجام پذیرفت و ما با خوشحالی رفتیم.

روز پژوهش، سالن پر شده بود از دانشجویانی که برای تقدیر از اساتید خود آمده بودند. برنامه را طوری تنظیم کرده بودیم که دکتر ونوس چند دقیقه ای صحبت کند.  برنامه با روال معمول آغاز شد و نوبت به تقدیر از اساتید رسید. دکتر ونوس، در میان تشویق دانشجویان به روی سن آمد، میکروفن را گرفت اما جز چند ثانیه تشکر حرفی نزد ...  و در میان تشویق دانشجویان از روی سن پائین رفت ... و خوشحالم که به عنوان شاگردان او، حداقل کاری را که از دستمان بر می آمد انجام دادیم و به او نشان دهیم که دانشجویان، هنوز او را دوست دارند.

بگذار تا بگریم، چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد، روز وداع یاران

هر کو شراب فرقت، روزی چشیده باشد
داند که سخت باشد، قطع امیدواران

چندت کنم حکایت، شرح این قدر کفایت
باقی نمی توان گفت، الا به غمگساران

(مراسم تشییع: سه شنبه 8 صبح، دانشکده مدیریت دانشگاه تهران)

صفحه ای که برای دکتر داور ونوس در ویکی پدیا ساختم
صفحه دکتر ونوس در سایت دانشکده مدیریت دانشگاه تهران
کتاب های تالیف و ترجمه دکتر ونوس


کلمات کلیدی: زندگی ،مدیریت ،اخلاق ،احترام
 
لذت تدریس
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٩  

پس از یک وقفه حدودا دو ساله،‌ دوره های کارآفرینی و کسب و کار مجددا آغاز شد. البته دقیقا نمی دانم در این مدت وقفه افتاده بود یا ما بی خبر بودیم، اما به هر حال تدریس این دوره ها مجددا آغاز شد. اتفاقا این بار از جایی شروع شد که آن دفعه خاتمه یافت (پردیس کشاورزی دانشگاه تهران) و تداعی خاطرات همان تدریس هم زنده شد ... دانشجویان رشته های علوم کشاورزی، محیط پردیس کشاورزی دانشگاه تهران ...

یادم می آید ... که یکی از روزهای تدریسم در آنجا، مقارن شده بود با 12 اردیبهشت، و هنگامی که استراحت بین کلاس تمام شد چند نفر از دانشجویان دو شاخه از گل های موجود در محوطه را برایم آورده بودند که استاد ! روزت مبارک ! ... و قطعا یادم نمی رود ! چون تنها باری بود که به عنوان معلم در روز معلم پاس داشته شدم !

از این ها گذشته، برای من هیچ کاری بالاتر  از تدریس لذت بخش نیست ... یادم می آید یک بار از استاد شجریان پرسیده بودند چرا در استدیو اجرا نمی کنی و اصرار داری ضبط ها در کنسرت انجام شوند ؟ گفت حسی را که چشمان تماشاگران در کنسرت به من می دهند چیز دیگری است ... حسی که بازیگر تئاتر می گیرد نیز مشابه است ... و حسی که یک معلم در هنگام درس از فراگیران.


 
آمده ام برای ادامه راه ...
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩  

چند روزی این مثنوی تاخیر شد !

... این روزها بسیاری سوال می کنند چه حسی داری و زندگی بدین سان چه طعمی دارد ؟ و من به یاد بحث تعارض می افتم که یکی از انواع آن تعارض خواست ناخواست بود و یکی از مثال های آن ازدواج ! که هم فرد می خواهد ازدواج کند  و شوق آن را دارد و هم از مشکلات پیش رو می ترسد.

کنون نیز داستان ماست، اگرچه مشکلات چه ریز و چه درشت بخشی از زندگی هر انسانی است و البته حل شدنی هستند. به هر حال ازدواج ورود به مرحله جدیدی از زندگی است و طبیعتا همراه با استرس ها و فشارهایی در روال عادی زندگی می باشد که پس از مدتی به حالت عادی خود باز می گردد که به قول حافظ : 

مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب
به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید

برای قبولی در کنکور، برای موفقیت در یک مسابقه ورزشی، برای برگزاری خوب یک مراسم و برای هر کاری لازم است تا سختی هایی طی شود و بالاخره تمام می شوند و آنچه می ماند، ثمره آن است که شیرینی اش تلخی سختی را از یاد می برد.

... و ننوشتن یادداشت های روزانه برای نزدیک به یک ماه، یکی از عوارض کوتاه مدت این گذار بود که امیدوارم بتوانم به روال سابق بازگشته و بنویسم. چه اینکه هر روز این روزها که گذشت، احساس می کردم که چیزی کم است و وظیفه ای را انجام نداده ام.

امید آنکه بتوانم همچنان مستمر بنویسم، البته، با امید و انرژی بیشتری نسبت به گذشته.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
دو ... دو ... دو ... یک !
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩  

در دومین روز از دومین ماه امسال، دو نفر به هم رسیدند و یک زوج شدند !

امید که با کمک خدا بتوانیم زندگی خوبی ادامه دهیم.

... علت ننوشتن این روزها هم درگیری کارها بود ... به قول دوستان تا باشد درگیری اینچنین !

در این باب بیشتر خواهم نوشت ... کنون مجال سخن چندانی نیست، شاید وقتی دیگر !

و شعری از حافظ :

عاشق روی جوانی خوش نوخاسته​ام
و از خدا دولت این غم به دعا خواسته​ام

عاشق و رند و نظربازم و می​گویم فاش
تا بدانی که به چندین هنر آراسته​ام

شرمم از خرقه آلوده خود می​آید
که بر او وصله به صد شعبده پیراسته​ام

خوش بسوز از غمش ای شمع که اینک من نیز
هم بدین کار کمربسته و برخاسته​ام

با چنین حیرتم از دست بشد صرفه کار
در غم افزوده​ام آنچ از دل و جان کاسته​ام

همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا
بو که در بر کشد آن دلبر نوخاسته​ام


پذیرای پیام های تبریک دوستان نیز می باشم !


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
سرمایه های هر انسان
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٩  

در زمان بسیار قدیم، یعنی شاید پیش از تاریخ و دوره ای که با نام عصر حجر معروف است، سرمایه افراد زور بود. هر که زور بیشتر داشت، می توانست هم برای خود راحت تر شکار کند و هم به واسطه زور از دیگران ...

جلوتر که آمدیم، سرمایه زمین شد و کشاورزی و دامپروری. هر کسی برای خود کشت و کار داشت و نهایتا از طریق مبادلات کالای خود را تامین کرد. در مقطعی از آن زمان، فرزند نیز سرمایه محسوب می شد، نه به خاطر ارزش فرزند بودن، بلکه فرزند را به عنوان بخشی از ابزار کار جهت کاشت و برداشت بیشتر می پنداشتند ! (این طرز فکر در میان اعراب زمان جاهلیت همچنان ادامه داشت، آن ها فرزند پسر را افتخار می دانستند چون کمک حال پدر و ادامه دهنده راه او بود و فرزند دختر را ننگ)

از عصر مبادلات پایاپای که عبور کردیم، عنصری به نام "پول" برای تسهیل مبادلات اضافه شد و سرمایه در این عصر، پول بود.

تا مدت ها پول به عنوان اصلی ترین سرمایه محسوب می شد. اما به مرور زمان و به خصوص در کسب و کارها، عناصر دیگری نیز به عنوان سرمایه محسوب شدند که از بعضی آن ها نیز با عنوان "سرمایه نا مشهود" نام برده می شود. سرمایه هایی که به راحتی قابل مشاهده و اندازه گیری نیستند، اما گاهی وزنه سنگین تری به نسبت سرمایه های مالی ایفا می کنند.

اعتبار نام تجاری، رضایت مشتریان، دانش و تجربه سازمان، ارتباطات و کانال ها و مواردی از این دست از جمله سرمایه های نا مشهود محسوب می گردند.

در مورد انسان ها نیز همین قضیه مصداق دارد.

سرمایه بعضی انسان ها پول اندوخته شده و زمین و ... است و سرمایه بعضی دیگر، تحصیلات و دانش و مهارت و اعتبار در جامعه.

یادم می آید آن روزهای اوائل دهه هشتاد که تازه کار طراحی وب را شروع کرده بودیم، جذب مشتری به خصوص از میان قشر قدیمی تر جامعه بسیار سخت بود، چرا که آن ها راغب تر به داشتن یک کاتالوگ بودند تا سایت، چه اینکه کاتالوگ را می شد دید و سایت را نمی شد !

درباره میزان ارزش گذاری برای سرمایه های انسانی نیز به همین صورت است. امروزه می بینیم در جوامع پیشرفته و توسعه یافته، "نیروی انسانی" بزرگترین سرمایه است در حالی که برای سازمان ها و شرکت های ما "منابع مالی" همچنان به عنوان سرمایه اصلی محسوب می شود و هنوز نتوانسته ایم از این مرحله گذار کنیم.

به همین صورت، برای سنجش ارزش سرمایه انسان ها نیز، در آن جوامع تحصیلات و دانش و تجربیات و مهارت ها و میزان ارتباطات و مقبولیت اجتماعی سرمایه بزرگ هر فرد محسوب می شود، چه اینکه پول آمدنی و رفتنی است و ماندنی نیست، اما در جامعه ما همچنان سرمایه را میزان پس انداز می دانند و دارایی مالی موجود.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،زندگی ،مدیریت
 
نیروی اهرمی
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩  

دیروز یکی از دوستان پرسید که چه کند از نظر اقتصادی و ... بتواند تکانی بخورد و چه راهی پیشنهاد می کنم.

به او گفتم همیشه معتقد بوده ام در چنین وضعیتی، کم هزینه ترین و پر سود ترین کار همانا فکر کردن است، چه اینکه آدمی هر چه بیشتر درباره موقعیت و امکانات و شرایط خود بیاندیشد به افق های جدیدتر و بهتری می تواند دسترسی پیدا کند.

در این بین، بد نیست به نیروی اهرمی زندگی خود نیز توجه کنیم. اگر به خاطر داشته باشید، در مباحث ساده علم فیزیک، گفته می شد که با قرار دادن یک اهرم در جای مناسب و داشتن تکیه گاه، می توان با نیرویی کم، جا به جایی قابل توجهی به وجود آورد.

در مسائل مربوط به زندگی و کار نیز به همین صورت است. باید ببینیم که نیروی اهرمی ما کجاست ؟‌ مثلا حاصل یک ساعت کار فردی در زمینه ای ده واحد کار است،‌ حاصل کار همان فرد در زمینه مشابه دیگری یک واحد است.

استعداد و علاقه، تخصص و مهارت، وجود زمینه مساعد و تجربه و سابقه کار در زمینه ای از جمله عواملی هستند که اشتراک آن ها می تواند نشاندهنده پتانسیل وجود نیروی اهرمی در آن زمینه باشد.


کلمات کلیدی: مدیریت ،زندگی ،تفکر
 
ریشه مشکلات بشری
ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩  

در گشت و گذار میان مطالب به اشتراک گذاشته شده در گوگل ریدر، به یک خط مطلب برخوردم و کامنتی که در تکمیل آن دیگری گذاشته بود ...

هر آدمی حق دارد فکر کند که آدم مهمی هست، حتی اگر نباشد

هرکسی به اندازه ی خودش مهمه! مشکل از اونجایی شروع میشه که بعضیها فکر میکنن مهمتر از بقیه هستن

 

و وقتی در این باره اندیشیدم، دیدم که عمده مشکلات بشری ریشه در همین دارد ! از اولین دعوای آدمیان بر روی زمین (هابیل و قابیل) تا کشور گشایی ها تا زورگویی ها ... و تا حتی مشکلات اداری میان همکاران و حتی مشکلات یک زندگی مشترک.

چه می شد اگر هر کدام در ذهن خود آدم مهمی بودیم و به دیگران تحمیل نمی کردیم که مهمتر از آن ها هستیم !


کلمات کلیدی: فرهنگ ،زندگی ،اخلاق ،احترام
 
محاسبه روزهای کاری سال جاری
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩  

اصولا برای برنامه ریزی صحیح، لازم است تا نخست اطلاعات کاملی در آن باره داشته باشیم. برای برنامه ریزی کاری هم درباره سالی که پیش روی ما قرار دارد، نخست باید ببینیم چند روز کاری وجود دارد.

البته اصلا تمایلی نداشته و ندارم که ۵ شنبه ها را در این محاسبات تعطیل به حساب آورم، اما چه می شود کرد که عمده سازمان های دولتی و بخش قابل توجهی از شرکت های خصوصی در این روز هم تعطیل هستند و عملا نمی توان برنامه ریزی کاری در آن رابطه به عمل آورد. (روز ٢٨ اسفند هم شنبه است که عملا آن هم در محاسبات نمی توان به حساب آورد)

روزهای فعال کاری به تفکیک ماه :

فروردین :‌ ١٩ روز ... اردیبهشت : ٢٠ روز ... خرداد : ٢٢ روز
تیر : ٢٠ روز ......... مرداد :‌ ٢١ روز ........ شهریور : ٢٢ روز
مهر : ١٩ روز ....... آبان : ٢١ روز .......... آذر : ٢١ روز
دی : ٢١ روز ....... بهمن : ١٩ روز ......... اسفند :‌ ١٨ روز

مجموعا : ٢۴٣ روز

البته این به آن معنا نیست که تنها معادل دو سوم روزهای سال را می شود به کار مشغول بود. به هر حال هنگامی که وضعیت چنین است، از سایر روزها علاوه بر استراحت و تفریح، می توان برای برنامه ریزی و بازنگری در کارهای انجام شده (که نقش مهمی در بهبود روند ایفا می کند و معمولا از آن غافلیم) یا رسیدگی به کارهای معوقه نیز بهره برد.


 
آخرین روز تعطیلات !
ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩  

سرانجام با فرا رسیدن روز سیزده فروردین معروف به سیزده به در که چند سالی است در تقویم به روز طبیعت تغییر نام پیدا کرده است، تعطیلات نوروزی نیز به پایان خواهد رسید ! البته باز جای شکرش باقی است که سیزده به در مصادف با جمعه شد، هر چند این مقارن شدن برای بعضی خانواده ها و بسیاری دیگر دردسر هم شد که هم می خواستند از گردش سیزدهم استفاده کنند و هم می بایست به خانه و کاشانه خود باز می گشتند، اما فرض بر اینکه روز سیزده فرودین مثلا به سه شنبه می افتاد، خود به خود آن روز چهارشنبه را هم بی اثر می کرد و پنجشنبه و جمعه هم که تعطیل و خلاصه سه روز به مجموع تعطیلات اضافه می شد !

... و چه می شد اگر تعطیلات نوروزی سال آینده را به هفت روز ختم می کردند و بعد از آن همه به سر کار خود باز می گشتند و این موتور اقتصادی اینقدر سرد نمی شد !


 
بی دقتی نسبت به غذا !
ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٩  

انسان ها در همه چیز متفاوتند، حتی در نگرش نسبت به خوردن غذا ! چرا که برای بعضی از ما غذا خوردن به خاطر بر طرف کردن یک نیاز می باشد و برای بعضی دیگر فراتر از این است و به عنوان یک لذت محسوب می شود.

اما جدای از اینکه نسبت به غذا با کدام دیدگاه می نگریم، مهمترین مساله نوع غذایی است که می خوریم، اما متاسفانه نسبت به آن عمدتا بی دقت و بی تفاوتیم.

آیا شما در باک خودرو به جای بنزین، نفت یا الکل یا گازوئیل می ریزید ؟ خوب همه به عنوان ماده سوختی محسوب می شوند ! حال اگر نفت و الکل به عنوان سوخت وسائل نقلیه کاربرد ندارند گازوئیل که دارد ! سوخت سوخت است دیگر‌! ... اما خوب چنین کاری نمی کنیم قطعا. چرا که اگر حتی برای مدت کوتاهی با آن سوخت جایگزین! حرکت کند، پس از‌ آن برای مدت طولانی تا پس از تعمیرات اساسی از کار خواهد افتاد.

حال چگونه است که چنین دقت نظری را درباره یک اتومبیل، که طراحی و ساخت آن نسبت به بدن ما بسیار بسیار ساده تر است، داریم، اما درباره بدن خود با چنین پیچیدگی هایی هیچ دقت نظری نداریم و هر ماده ای را به عنوان سوخت به آن وارد می کنیم و هر چه شد شد !

قرار هم نیست که هر غذایی در دسترس ما بود از آن استفاده کنیم. به عنوان مثال کله پاچه (جدای از خصومت شخصی که با این غذا دارم!) یک وعده غذایی بسیار سنگین محسوب می شود و تنها در مواقعی خاص و برای افرادی خاص مناسب است، نه در هر موقع شبانه روز و برای هر سن و سال با هر نوع فعالیتی ! یا مثلا مصرف نوشابه در هر حال و برای هر سن و سال و جنسیتی مضر است.

از طرف دیگر، خوردن بعضی از غذاها یا مواد غذایی باز هم بسته به شرایط سنی و جسمانی هر کسی لازم به نظر می رسد. مثلا فیبرها، مواد حاوی ویتامین های مختلف و مواردی از این دست.

به صورت خلاصه و مجموع، چنین دستورالعمل هایی با عنوان رژیم غذایی شناخته می شوند، اما متاسفانه باور عامه بر آن است که رژیم غذایی صرفا برای افراد چاق جهت لاغر شدن یا بالعکس (یا نهایتا افراد بیمار) تجویز شده و سایر افراد از هفت دولت آزاد هستند !

اما از یاد نبریم که استفاده نکردن از رژیم غذایی در دوران سلامت، ما را به یکی از همان نقاط (چاق، لاغر یا بیمار) می رساند و سر انجام ناچار به استفاده از آن خواهیم شد !


کلمات کلیدی: فرهنگ ،زندگی
 
توانایی بی کران انسان
ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩  

بعضی وقت ها که تصمیم به انجام کاری می گیریم، مردد می شویم که آیا می توانیم ؟ نمی توانیم ؟ با این وضعیت می شود یا نمی شود ؟ و هر اندازه که کار بزرگتر باشد، یا چند کار کوچک را بخواهیم در کنار هم انجام دهیم، این سوالات شدت بیشتری پیدا می کنند، چرا که از نظر ما در حالت عادی، یک انسان، توانایی محدودی دارد و به قول قدیمی هایمان سنگ بزرگ نشانه نزدن است !

واضح تر بگویم، اگر قرار باشد در طول یک روز کسی بخواهد کاری را به اتمام برساند که ده ساعت مفید وقت ببرد، به او می گوییم نمی توانی ! چرا که دیگران این کار را در طی چهار روز به انجام می رسانند (فرهنگ کاری ماست دیگر !) و به همین نسبت اگر بخواهد کاری را در طی یک ماه یا یک سال با چنین شدتی انجام دهد، باز هم می گوییم بر اساس همین نسبت نمی توانی !

تاریخ از یک سو و مطالعه تطبیقی از سوی دیگر، راهگشای زندگی ما در بسیاری موارد می باشند. از جمله آنکه تاریخ به ما نشان می دهد انسان های بزرگی بوده اند که فراتر از تصور ما در طول دوران حیات خود و یا حتی بخشی از دوران حیات خود، کارهای بسیاری انجام داده اند که اگر با محاسبات امروزه ما بخواهد قیاس شود، هر طور حساب کنیم جور در نمی آید !

از مجموعه اشعار سروده شده توسط مولانا بگیرید (که اگر به حجم دیوان شمس و مثنوی ها و باقی آثار او نگاه کنید شک می کنید همه این ها توسط یک نفر در طی عمرش سروده شده باشند!) تا مجموع اختراعاتی که ادیسون انجام داده یا بسیار بسیار موارد دیگر، که تاریخ گواه آن است، و از سوی دیگر اگر در یک مطالعه تطبیقی به وضعیت حال حاضر و تلاش مردمان دیگر جوامع بنگریم، در می یابیم که بعضی از آن ها نیز (که موفق شده اند) بسیار بیش از ما تلاش می کنند.

البته، شکی نیست که نمی توان به سان دیگران یک زندگی خوش و خرم داشت و به اندازه دیگران خوابید و خورد و به تفریح پرداخت و اتلاف وقت کرد و مهمتر از همه در کار خود را خسته نکرد! و انتظار داشت که آنچه به دست می آید بیش از دیگران باشد !

مهم این است باور داشته باشیم توانایی ما به عنوان یک انسان، بی کران است و قرار نیست اگر دیگرانی که در کنار ما زندگی می کنند یا در جامعه حضور دارند، بر طبق رویه ای حجم کار یا موفقیت محدودی دارند، ما نیز ملزم به پیروی از آنان باشیم. بلکه همواره می توانیم به سان افراد موثر در عرصه های مختلف، با کار موثرتر و تلاش بیشتر، این مرزهای ذهنی را بشکنیم و فراتر رویم از آنچه دیگران هستند.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،زندگی ،مدیریت ،تفکر
 
طول زندگی ... عرض زندگی
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ فروردین ۱۳۸٩  

از جمله نکات جالب زندگی انسان ها، بی حساب و کتاب بودن آن در مدت زمانش است ! یکی را می بینید چند روز پس از به دنیا آمدن، نیامده از دنیا می رود ... یکی در دوران کودکی، آن یکی در اوج جوانی، دیگری در میان سالی و یکی نیز هنگام پیری. و البته، عمر سقفی دارد و معمولا نیز بر حسب میانگین، می گویند هفتاد سال ... هشتاد سال.

هر چه هست طول زندگی ما مشخص نیست، چه اینکه ممکن است همین فردا یا حتی همین امروز، نگارنده این سطور به پایان این سفر برسد یا شما به عنوان خواننده این نوشته ... تعارف که نداریم !

پس هنگامی که می دانیم هر لحظه ممکن است از قطار دنیا پیاده شویم، بهتر است در همین مدت زمانی که زندگی می کنیم، خوب زندگی کنیم، از عرض زندگی مان به خوبی بهره بگیریم، آنچه را باید به عنوان یک انسان، به عنوان وظیفه مان در دنیا انجام بدهیم، انجام دهیم، تا از لحظه لحظه زندگی خود، از سال هایی که می گذرد راضی باشیم، و از مرگ، به خاطر کارهایی که باید انجام می دادیم و ندادیم، نهراسیم.


کلمات کلیدی: زندگی
 
از اشتباه تا بحران
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٩  

در زندگی یا کار، بسیار پیش می آید که بر اساس نداشتن اطلاعات کافی یا تحلیل نادرست مرتکب اشتباه در تصمیم گیری می شویم. اشتباه، در هر صورت هزینه های خود را بر ما تحمیل می کند و اعتراف به اشتباه نیز بر همگان مشخص می کند که تصمیم ما نادرست بوده است.

در این بین، بعضی سیاست ادامه راه اشتباه را در پیش می گیرند، چه اینکه همان طور که گفته شده، تا هنگامی که به اشتباه خود اعتراف نکرده اید، می توانید آن را توجیه کنید و بعضی نیز به انجام "اشتباه" شما پی نبرند، اما برای تغییر و اصلاح مسیر، ناچار به اعلام و اعتراف خواهید بود.

متاسفانه در این بین، بسیاری حاضر به پذیرش اشتباه خود نیستند و بعضی که به اشتباه بودن تصمیم و عمل خود آگاه می شوند، حاضر به تغییر مسیر نیستند و بر همان راه  طی طریق خواهند کرد تا به بحران برسند.

هنگامی که به بحران می رسیم، به روشنی در می یابیم که نباید در این وضعیت و مسیر ماند، اما وضعیت بحرانی با حالت اشتباه متفاوت است، چرا که در حالت اشتباه، معمولا می توان تغییر مسیر داد یا صحنه را ترک گفت، اما در وضعیت بحرانی، جز مدیریت بحران و حل آن به صورت کامل که آن هم مستلزم داشتن دانش فراوان و صرف هزینه و انرژی بسیار است، راه دیگری وجود ندارد.

بدون شک، رخداد چنین وضعیتی، یعنی موقعیتی که می توانیم جلوی ادامه رویه اشتباه را بگیریم اما به دلایلی که عنوان شد چنین کاری را نمی کنیم، به نوع ساختار فرهنگی ما باز می گردد. فرهنگی که رسیدن به بحران را به پذیرش اشتباه و اعتراف به آن ترجیح می دهد.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،زندگی ،مدیریت
 
سال جدید پر ماجرا
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٩  

سال ٨٩ شامل ٣۶۵ روز آغاز شد و اینک مائیم و آنچه برای این سال در نظر گرفته ایم.

سال گذشته که ... درباره آن دیگر صحبت نکنم بهتر است ! به هر حال برای امسال برنامه های زیادی در دست اقدام دارم که از آن جمله مسائل درسی شامل پاس کردن واحدهای باقی مانده درسی!، انجام پایان نامه، آزمون تافل؛ مسائل کاری شامل کارها و مشتریان و تفاهم نامه های جدید و گسترش فعالیت ها؛ و مسائل زندگی هم در جای خود.

به هر جهت سال ٨٩ سال پر ماجرا و پر ترافیکی خواهد بود و تدبیر ویژه ای می طلبد تا بتوانم به تمام اهداف و اولویت ها برسم.


 
پیام نوروزی
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸  

در ساعت ٢٣ از روز ٢٩ اسفند که متعلق به هر دو سال ٨٨ و ٨٩ می باشد، پیام نوروزی خود را بدین شرح می نگارم :

 

به نام او که امید همه انسان هاست

پس از گذشت روزهای پر فراز و نشیب، سال ١٣٨٨ با انبوهی از وقایع خوب و بد، خاطرات تلخ و شیرین به پایان رسید و اینک، به استقبال سالی می رویم که قرار است خود، سازنده آن باشیم.

به یاد داشته باشیم کشور ما تنها کشوری نیست که دچار کمبودهایی به لحاظ اقتصادی یا مالی شده است و در طول تاریخ بسیاری کشورها و جوامع با چنین مساله ای درگیر بوده اند. بسیاری جوامعی که اکنون به عنوان قطب های اقتصادی و صنعتی شناخته می شوند (همچون آلمان، کره، ژاپن و ...) روزگاری دوران رکود اقتصادی، نابودی زیرساخت ها و صدمات جدی را به چشم خود دیده، اما با اراده مردم از آن گذر کرده و اکنون به جایی رسیده اند که شاهد آن هستیم. ما نیز در طول ٨ سال جنگ تحمیلی ثابت کرده ایم که با یکپارچگی، گذشت از خود و کمک به جامعه می توانیم استوار بمانیم.

سال ٨٩ از نظر اقتصادی احتمالا سال سختی خواهد بود و از این رو لازم است تا مطابق فرمایش الهی که در هنگام سختی لازم است صبر و استقامت پیشه کنیم و به یاد خدا باشیم (استعینو بالصبر و الصلوه) می بایست تا تلاش دو چندانی نیز برای گذر از این موقعیت و جبران کمبودها به عمل آوریم و بدانیم که برون رفت از این موقعیت جز با صبر، تلاش و توکل میسر نخواهد بود.

امید آن دارم که لطف خداوند بزرگ همچون همیشه شامل حال مردم ما شود، مردم ما نیز با یکپارچگی و تلاش بیش از پیش، ایران را شایسته آنچه باید باشد بسازند.

خداوندا !
به علمای ما مسئولیت، و به عوام ما علم، و به مومنان ما روشنایی
و به روشنفکران ما ایمان، و به متعصبین ما فهم، و به فهمیدگان ما تعصب
وبه پیران ما آگاهی، وبه جوانان ما اصالت، وبه اساتید ما عقیده
و به دانشجویان ما نیز عقیده، و به خفتگان ما بیداری، و به بیداران ما اراده
و به مبلغان ما حقیقت، و به دینداران ما دین، و به نویسندگان ما تعهد
و به هنرمندان ما درد، وبه شاعران ما شعور، و به محققان ما هدف
و به نومیدان ما امید، و به ضعیفان ما نیرو، و به محافظه کاران ما گستاخی
و به نشستگان ما قیام، و به راکدان ما تکان، و به مردگان ما حیات
و به کوران ما نگاه، و به خاموشان ما فریاد، و به مسلمانان ما قرآن
و به شیعیان ما علی، و به فرقه های ما وحدت، و به حسودان ما شفا
و به خودبینان ما انصاف، و به فحاشان ما ادب، و به مجاهدان ما صبر
و به مردم ما خود آگاهی
و به همه ملت ما، همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش
(دکتر علی شریعتی)

عید است و آخر گل و یاران در انتظار
ساقی به روی شاه ببین ماه و می بیار


 
نفس های آخر سال
ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸  

یکی دو روزی بیشتر به پایان سال باقی نمانده ... دو اش هم برای قافیه بود، همان حدود یک روز باقی مانده و 88 نفس های آخرش را می کشد.

یکی از دوستان که در سالی که گذشت غم بزرگی را متحمل شده بود، در اس ام اسی نوشته : صد سال سیاه بر نگردی ای سال ! ... دیگری هم با اینکه اس ام اس نداده، اما چند روز پیش که دیده بودمش، گفت سال نحسی برایش بوده (از دست دادن پدر و مادر به فاصله یک روز در دو نقطه) و کم نبودند آن ها که از سال 88 نالیده اند.

البته سال شادی ها هم بود برای عده ای. از به دنیا آمدن فرزند گرفته تا آشنایی و عقد و عروسی و سفر و هر اتفاق خوشحال کننده ای.

 

خوب یا بد، سال در حال به پایان رسیدن است و هر چه بود گذشت. با نگاهی به آینده و سال دیگر، امیدوارانه زندگی کنیم.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
اندر مزایای خانه تکانی !
ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸  

خانه تکانی را به صورتی که انجام می شود چندان صحیح نمی دانم، یعنی آنکه یک سال بگذاریم تا بعضی نقاط و مناطق خانه (یا محل کار) دچار آشفتگی شدید شوند! و بعد به یکباره در ماه پایانی سال آن ها را سر و سامان دهیم.

البته رسمی است قدیمی و نقد اساسی آن دل شیر می خواهد ولی به نظر شخصی من بهتر است دوره ای انجام شود تا هم همیشه از محیط مطلوب بهره بگیریم و هم یکباره بخش عمده ای از وقت و انرژی پایان سال خود را برای آن صرف نکنیم.

به هر جهت، مطابق با همین رسم موجود که به نقد آن پرداختم! به تکاندن یکی از کشوهای میز کتابخانه پرداختم که البته سالانه نبود، بلکه بعد از یک دوره شش ساله بود! و چنان اسناد و مدارک و اشیایی در آن پیدا کردم که انگشت حیرت بر دهان ماندم! از دو فقره عینک آفتابی نه چندان استفاده شده گرفته تا بعضی از اسناد شرکت که گمان می بردم گم شده اند تا رمز سه رقمی عابر بانک که به علت مخدوش شدن اصل آن که در پشت کارت قرار دارد بعضی عملیات بانکی را نمی شد انجام داد تا ... !

گاهی این طریق خانه تکانی، حس نوستالوژیکی هم به دنبال دارد. وقتی در کشویی سیر می کنید که همه محتویات آن مربوط به شش سال پیش باشد، به صورت خود به خود در زمان به عقب باز می گردید ...


 
چهارشنبه سوری هم گذشت
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸  

یکی از شانس هایی که امسال داشتم این بود که چهارشنبه سوری امسال روی هوا بودم! یعنی از ساعت پنج و نیم بعد از ظهر در فرودگاه بودم و تا با تاخیر همیشگی پرواز کند و برسد از بسیاری از جریاناتی که اتفاق می افتد و صدای توپ و ترقه! آسوده بودم.

خیلی ناگوار است که مراسمی سنتی را به این شکل وحشتناک درآورده ایم! البته باید اعتراف کنم که نسل هم سن و سال من هم تا همین چند سال پیش که شور و نشاط بیشتری داشتیم، از ترقه و سیگارت و صدای آن لذت می بردیم و اگرچه اکنون اعصاب آن را نداریم! اما می توانیم حال نسل بعدی خود را درک کنیم، اما هم میان ترقه و سیگارت ما با بمب و نارنجک این نسل تفاوت زیاد بود، هم میان حرمتی که برای دیگران محفوظ می داشتیم با وضعیتی که اکنون هست ...

به هر حال باید بپذیریم که کودکان و نوجوانان و حتی شاید جوانان، احتیاج به هیجان و خالی کردن انرژی خود دارند و چهارشنبه سوری را مجالی برای آن می دانند. هیجان را هم که نمی توان از بین برد، پس یا باید جایگزینی برای آن ها فراهم شود یا به نوعی کم خطر تر هدایت گردد.


 
ده ها اولویت ...
ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸  

در زندگی هر کدام از ما اولویت هایی وجود دارد که گاه آن ها را کنار هم می گذاریم، یا باید از میانشان انتخاب کنیم و یا به یکی بیشتر بها دهیم و دیگر اولویت ها را به حاشیه بفرستیم.

اولویت زندگی
که شامل دو جنبه می شود :
یکی زندگی شامل خانواده، دوستان و آشنایان. که می بایست برای آن ها که دوستاشان داریم، از پدر و مادر گرفته تا همسر و خواهر و برادر، و اقوام دور و نزدیک، و دوستان قدیمی و جدید، وقت بگذاریم، مشکلاتشان را حل کنیم و با آن ها باشیم.
جنبه دیگر زندگی، جنبه شخصی آن برای فرد است، یعنی استراحت، خلوت با معبود، آسایش و هر آنچه در قالب کار نمی تواند به دست آورد.

اولویت کار
که این هم شامل دو جنبه می شود :
یکی نگرش به کار به عنوان منبع درآمد، و اولویت دادن به آن یعنی اولویت دادن به اقتصاد و مسائل مالی.
دیگری نگرش به کار به عنوان آنچه از انجامش لذت می بریم و می بینیم و احساس می کنیم که اثراتی کوچک و بزرگ در جامعه دارد. آنچنان که علاوه بر جنبه درآمدی، یک پزشک با انگیزه درمان مردم، یک معلم با انگیزه بالا رفتن دانش مخاطبانش و یک مدیر با انگیزه بهبود فضای کسب و کار یا جامعه کار می کند.

اولویت پیشرفت

که باز می تواند در دو قالب کلی باشد :
پیشرفت شخصی، که معمولا به واسطه انجام تحصیلات صورت می گیرد، یا به واسطه طی دوره ها یا مراحلی که لازم به صرف انرژی و زمان و هزینه است.
دیگری پیشرفت اجتماع، یعنی فرد علاقه مند به پیشرفت جامعه خود است و می تواند برای آن گام هایی بر دارد. گاه این پیشرفت گره خورده با کار او یا پیشرفت های شخصی اش می شود، مثلا کسی که تونلی احداث می کند یا کار بزرگی انجام می دهد، علاوه بر منفعت مالی و لذت از آن، کاری بزرگ برای پیشرفت جامعه انجام داده ... اما گاهی پیشبردن جامعه از این طریق مهیا نمی شود. مثلا شرکت در فعالیت های عام المنفعه یا ...

پس می توانیم از جنبه ای، به حداقل 6 اولویت در زندگی خود برسیم، که هر یک نیز به شاخه های بسیار تقسیم می شوند. به عنوان مثال در اولویت زندگی از جنبه اول (خانواده و ...) هر یک از اعضای خانواده یا دوستان می توانند اولویتی داشته باشند.

کمی که دقت می کنیم، می بینیم در زندگی هر یک از ما، ده ها اولویت وجود دارد، که همه مهم هستند و لازم می دانیم به همه آن ها بپردازیم، اما وقت و توان محدود ما نیز چنین اجازه ای نمی دهد. اینجاست که باید با دقت بسیار، آن ها را دسته بندی و مجددا اولویت گذاری کنیم.

 

آنچه نوشتم، شاید توضیح واضحات بود، اما گاه در زندگی لازم است تا به آنچه به همین صورت عادی در حال انجام آن می باشیم، با دقت بیشتری بپردازیم و برای اولویت گذاری آن سنجیده تر عمل کنیم.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،زندگی ،اخلاق
 
آنگاه که به خدا واگذار می کنیم
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۸  

همیشه شنیده ایم که می گویند اگر اتفاقی که خواست تو بود رخ نداد، حتما تقدیر این بوده و با آن مبارزه نکن. اما به گمانم لازم است تا تبصره ای بر این جمله افزوده شود، اگرچه شاید درون خود نیز این معنا را داشته باشد.

آنجا که انسان نیتی درست دارد، می داند کاری که در پیش گرفته کاری است صحیح، و آنجا که انسان تمام تلاش خود را به کار می بندد برای تحقق آنچه می خواهد بدان برسد، اینجاست که باید بگوییم اگر با وجود تمام این تلاش ها و کوشش ها باز آنچه می خواست محقق نشد، حتما حکمتی بوده و تقدیرش این است.

اینجاست که به خدا واگذار می کنیم و از او می خواهیم هر چه بهتر است نصیب ما کند ... اگرچه، در همین جا هم، کوشش بی معنی نیست ... چه اینکه گفته اند دعا می تواند تقدیر را نیز تغییر دهد.


کلمات کلیدی: زندگی ،دین
 
حق روزی نمایان می شود
ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸  

آنگاه که انسان می بیند حقی ناحق می شود، وظیفه دارد، به عنوان یک انسان، یک انسان آگاه، یک انسان مسئول، واکنشی نشان دهد.

اما گاه، احقاق حق امکان پذیر نیست. گاه هزینه آن زیاد است. گاه از توان انسان خارج است.

هر چه هست،
بی گمان،
حق،
روزی دیر یا زود،
نمایان خواهد شد.


کلمات کلیدی: زندگی ،دین
 
چهارشنبه و اسفند خوب؛ گذشته ناخوشایند
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸  

چهارشنبه عزیز !

یکی از دوستان می گفت روز طالع من چهارشنبه است ! (مبنایش را یادم نیست!)

روز تولد خودم نیز چهارشنبه بوده است.

و یادم می آید همیشه چهارشنبه را دوست داشتم، چون تقریبا آخر هفته محسوب می شد و بعد از آن پنجشنبه نیمه تعطیل و جمعه تعطیل !

اسفند خوب !

اسفند ماه نیز روایتی مشابه دارد ... اسفند ماه که اواخر آن نیمه تعطیل است و بعد از آن هم تعطیلات، یاد آور روزهای خوب قبل از تعطیلات نوروزی بوده ...

 

اما زمانه تغییر می کند. شاید در این سن و سال، دیگر علاقه چندانی به تعطیلات انبوه! نداشته باشم و چندان هم میان چهارشنبه و جمعه و شنبه ام فرقی نمی گذارم و در هر حال کارم را انجام می دهم. چه اینکه کار جوهره انسان است و وقتی کاری دلخواه فرد باشد، با لذت و علاقه انجام می دهد و دنبال گریز از آن یا تعطیل کردنش نیست.

گذشته ناخوشایند

به گذشته که باز می گردم که چه دلیلی داشته اینگونه عاشق تعطیلات باشیم!، می بینم فشارهای درسی به خصوص در طی سال های مدرسه، کاری کرده بود که نه تنها من، بلکه اکثر هم نسل های من خاطره خوبی از مدرسه (در تمام مقاطعش!) نداشته باشند و پس از گذشته سال های سال، آن اثرات همچنان در گوشه کنار روحیات یافت می شود.

نمی دانم امروز این وضعیت در مدارس بهتر شده یا نه ... به هر حال محدودیت های امکاناتی که آن زمان داشتیم، اکنون وجود ندارد، اما از طرف دیگر رقابت را آنقدر شدید کرده اند که گاهی انگشت حیرت به دهان می مانیم !

یکی از آشنایان می گفت پسرش که سال دوم راهنمایی است، هر روز از ساعت 7 صبح باید در مدرسه باشد و 5 و 6 بعد از ظهر تعطیل می شود !! ... و نمی دانم قرار است در این حدود 12 ساعت چقدر مطلب یاد یک دانش آموز راهنمایی بدهند و یا اصلا توان جسمی و ذهنی آن ها را در نظر می گیرند ؟!

در هر حال امیدوارم وقتی این کودکان بزرگ می شوند، گذشته ناخوشایندی (از نظر روزهای تحصیلی) همانند ما نداشته باشند و به روزهای اول هفته بیشتر از آخر هفته علاقه مند شوند !


 
ساعت پایانی یک شبانه روز
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸  

اگر هر ماه را به دو نیمه قسمت کنیم، یعنی هر ١۵ روز را یک واحد حساب کنیم،‌ ٢۴ قسمت خواهیم داشت (همانند شبانه روز). امروز ١۵ اسفند، و از دیدی دیگر آغاز نیمه دوم آخرین ماه است و  به همین بیان اکنون در آخرین قسمت این شبانه روز واقع شده ایم.

آخرین ساعت معمولا به جمع بندی اختصاص می یابد و دیگر کار خاصی نمی توان انجام داد. همانند پیش از خواب، که مهیا می شویم برای خواب و یا نهایتا می توانیم عملکرد روز گذشته خود را مرور کنیم.

این روزها نیز مهیا می شویم برای سال جدید و مرور می کنیم بر آنچه طی این سال گذشت.

گذشته، چراغ راه آینده است و به همین علت، آینده ما به خاطر وجود تجربیات و درس های گذشته، همواره روشن تر است.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
یار مهربان فراموش شده !
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸  

برای بچه های دهه شصت، خیلی چیزها نوستالوژی هستند ... نوستالوژی برای آن ها چیزهایی است که آن موقع بودند و الان نیستند، از کارتون هایی که پخش می شد تا بازی هایی که انجام می دادند و تا حتی ... کتاب !

اگر شما هم در خانه کتاب هایی از آن سال ها داشته باشید، به خصوص کتاب های کودکان که در سال های دهه شصت منتشر شده اند، و نگاهی به تیراژ (به قول فرهنگستان شمارگان) آن ها بیاندازید، شگفت زده می شوید ! چه اینکه تیراژ کتاب های آن زمان 20.000 نسخه و رقم های اینچنینی بود که بارها هم تجدید چاپ می شدند و البته این قاعده در مورد کتاب های بزرگسالان نیز به چشم می خورد.

اما امروز، نگاهی به تیراژ کتاب ها ... !

و حتی گذشته از کتاب، حتی مجلاتی چون کیهان بچه ها، سروش کودکان و ... نشریات پرمخاطبی بودند و اگرچه امروز نیز شاید به چاپ برسند، اما با کدامین مخاطب ؟

متاسفانه هر چه پیشتر می رویم، علیرغم آنکه میانگین جامعه به لحاظ تحصیلات و سطح سواد بالاتر می رود، اما شاهد آنیم که فرهنگ کتابخوانی ضعیف و ضعیف تر می شود و اساس سستی آن در همان فرهنگ کودکی است که در زمان کودکی ما قوی تر، و امروز ضعیف تر شده است.

باید از خود بپرسیم برای تقویت فرهنگ کتابخوانی چه کرده ایم ؟ برگزاری نمایشگاه سالانه کتاب در تهران، که آن هم محلی است برای تجمع ناشران با تخفیف 10 درصدی و دیگر هیچ ! ... پخش کتاب های محدود و معدودی در اتوبوس یا مترو (که آن هم تا کنون به چشم ما نخورده!) و تزریق مقداری کتاب به کتابخانه ها ... آیا این ها می تواند میانگین کتابخوانی ما را از دو دقیقه در روز به جایی متفاوت تر برساند ؟

نمی دانم آن شعرهای کتاب های درسی دوران کودکی مان همچنان پا بر جا هستند یا به سان بسیاری مطالب دیگر از کتاب ها حذف شده و مطالب دیگری جایگزین آن ها شده است، اما به یاد می آورم شعری که آن روزها همه می گفتند و می دانستند که من یار مهربانم، دانا و خوش بیانم ... و دیگر اینکه کتاب بهترین دوست ماست !

و امروز، حقیقت ماجرا این است که این یار مهربان و این بهترین دوست ما اکنون به فراموشی سپرده شده و اراده ای جدی و کاری اساسی می طلبد که به بطن جامعه باز گردد.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،زندگی ،نوستالوژِی
 
این درس بی پایان !
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۸  

به گمانم سال ٧٠ قدم به دبستان نهادم و به گمانم اگر خدا یاری کند تا حدود شش هفت سال دیگر محصل محسوب شویم. می شود حدود ٢۵ سال تحصیل !

هر چند به بعضی چیزها عادت می کنیم. وقتی از پنج ششم عمر را تا مقطعی درس خوانده باشیم، بعد از آن نخواندنش سخت تر است تا ادامه اش !

و هر چند تصمیم داریم پس از تمام شدن آن نیز از این سوی کلاس به آن سو برویم.

... گویی که ما را با علم و دانش، پیوندی است ناگسستنی !


 
سال 88 چگونه گذشت ؟
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸  

دوستی پی ام داد و پرسید در یک کلام بگو سال ٨٨ چطور گذشت ؟

گفتم با امید شروع شد ... و با امید خاتمه می یابد.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
چهارصدمین یادداشت
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸  

اینکه هر چند وقت یک بار صد پست دیگر در وبلاگ روزنوشت می گذرد، یعنی معادل سه ماه و ده روز، به یادم می آورد که این روزها و این ماه ها چقدر زود می گذرد.

قدیم می گفتند هر موقع زمان زود می گذرد نشان از خوشی است و آن موقع که دیر می گذرد نشان از ناگواری. اما به گمانم همیشه هم اینگونه نیست. گاهی عمر ما می گذرد بی آنکه بفهمیم و بدانیم به کجا می رویم.

* * *

همیشه برایم مخاطب اهمیت زیادی داشته، به خصوص وقتی سایتی راه اندازی می کنم ارزش اصلی آن را تعداد مخاطبان تشکیل می دهند. اما این قاعده را درباره وبلاگم در نظر نگرفته ام. البته پست هایم را مخاطبان روزانه ای که بعضی از آن ها هم دوستان نزدیکم هستند دنبال می کنند، اما تعداد این مشتریان ثابت به تعداد انگشتان دو دست هم نیست، اما همین هم برای من کفایت می کند ... همین که یک نفر هم از آنچه می نویسم فکر و اندیشه ای جدید به ذهنش برسد،‌ مطلبی برایش روشن شود یا ... مرا کفایت می کند.

* * *

دوست داشتم از یک مقطع زمانی و بعد از این یک سال و خورده ای نوشتن، تعداد نوشته هایم را هر روز به دو پست یا بیشتر برسانم، اما این روزها نوشتن همان یک پست هم گاهی کار ساده ای نیست ... شاید وقتی دیگر !


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
چگونه فقر زدایی کنیم ؟
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸  

در پست قبل به واقعیتی اشاره کردم و آن وجود فقر بود. اما وجود فقر در یک جامعه الزام نیست چه اینکه در دنیا شاهد جوامعی هستیم که فقر به معنای آنچه ما می بینیم ندارند و یا بسیار کمتر است، چنانکه در جوامعی مانند کشورهای آفریقایی فقر به مراتب شدیدتر و فاجعه تر محسوب می شود.

این تنها نداشتن خانه، سرمایه، پس انداز یا درآمد نیست که باعث فقر می شود، بلکه در بسیاری موارد نداشتن آگاهی باعث بروز فقر در جوامع می گردد، چنانکه در جوامعی که اکثرا از تحصیلات بالایی برخوردارند شاهد فقر کمتری هستیم. اما باز هم باید اشاره شود که "آگاهی" به معنی "تحصیلات" نیست، چه بسا افراد تحصیل کرده ای که آگاه نمی شوند و چه بسا افراد آگاهی که تحصیلات خاصی ندارند.

آگاهی به معنای داشتن اطلاعات عمومی و کاربردی برای داشتن زندگی بهتر و مناسب تر است.

فرض کنیم فردی که توانایی کار کردن دارد و در فقر به سر می برد:
در بسیاری موارد او آگاه نیست که با توجه به توانایی هایی که دارد می تواند چه کارهایی انجام دهد تا بیشترین درآمد را داشته باشد.
در بعضی موارد افرادی که دارای درآمد یا سرمایه ای هستند، نمی دانند چطور از هزینه های بیهوده اجتناب کنند و افزونی هزینه بر درآمد سبب منفی شدن پول و در نتیجه فقرشان می شود.
گاهی اوقات افراد نمی دانند چه کنند که هزینه کمتری به آن ها وارد شود. مثلا اقدامات ایمنی درباره منزل و وسایل و سرمایه هایشان، یا اقدامات پیشگیرانه از ابتلا به بیماری ها و ...

بعضی افراد هم واقعا توان کار ندارند و شاید کششی هم برای درک بعضی مطالب نداشته باشند. البته این افراد به نسبت کل افرادی که در جامعه دچار فقر هستند درصد محدودی به حساب می آیند و در واقع کمک مالی را باید به این افراد پرداخت کرد.

پس می توان نتیجه گرفت برای فقر زدایی از یک جامعه و کمک به مردم جهت بهبود وضع زندگی شان و خروجشان از فقر، مهمترین کار عملی دادن اطلاعات و آگاهی درست به آنان است و در مواردی نیز کمک های نقدی به افراد نیازمند ناتوان.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،زندگی ،اخلاق
 
چهره زشت فقر، چهره زشت تر ...
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸  

مترو ... ساعت نه و نیم شب ... از ایستگاه مصلی به سمت پائین

یک پسربچه نه یا ده ساله نشسته و مشغول خواندن روزنامه با هیجان است و آن یکی پیشش می آید. چی نوشته ؟ امشب بازیه ! ... شبه خواندنشان که تمام می شود روزنامه را پس از تشکر به پسری که حدودا بیست و شش هفت ساله می نماید و رو برو نشسته می دهد. پسر بچه های دست فروش می روند به سراغ ادامه کاسبی شان.

پسر صاحب روزنامه، در کیسه مشکی رنگش دست می کند و بسته های اسمارتیز (یا چیزی شبیه آن که اسمش را نمی دانم) و روی یک سینی مانند چیده شده اند در می آورد. واگن ما یکی مانده به آخری و بعد از آن واگن ویژه خانم هاست. قطار هم از قطارهایی است که واگن هایش متصل است و جدا نیست.

پسر صاحب روزنامه با به سمت واگن خواهران می رود و آن سینی را که محتوی حدود چهل پنجاه بسته اسمارتیز است یکی یکی جلوی خانم ها می گیرد ... سرعت قطار در حال کم شدن است و این یعنی در حال رسیدن به ایستگاهیم. پسر جوان سریع باز می گردد و سر جایش می نشیند. مسافرین جدید سوار می شوند و بعضی پیاده و قطار دوباره راه می افتد. از ایستگاه که خارج می شویم پسر جوان دوباره بلند می شود و سراغ ادامه واگن می رود. قطار به ایستگاه می رسد و یکی مشتری شده. پسر صاحب روزنامه می نشیند روبروی آن خانم که از ایستگاه دیده نشود ...

* * *

فقر، حاصل تفاوتی است میان انسان ها. بعضی در فقر به دنیا آمده اند و بعضی دچار فقر شده اند. بعضی می توانستند بگریزند و برای بعضی گریزی نبوده و می توان گفت حکمت آن بوده که بعضی دچار فقر باشند.

فقر چهره زشتی دارد. آنقدر که با دیدنش می تواند یک روز خوب را خراب کند و یا روی احساسات و اعصاب اثر بگذارد ... این چهره آنقدر زشت است که کسی که انسان باشد را اندکی تکان دهد، به خود بیاید و کاری کند.

اما چهره زشت تر از فقر، چهره آن هایی است که یا رو بر می گردانند تا این چهره را نبینند و یا آنقدر انسانیتشان را از دست داده اند که زشتی فقر در نظرشان نمی آید.

* * *

پی نوشت 1 : منظورم از این دو نوشته این نبود که هر دستفروش مترویی مشمول فقر است و از هر یک باید چیزی خرید. اما در میان آن ها هم گاهی افرادی پیدا می شوند که به جای روی آوردن به تکدی گری، سعی می کنند از حاشیه سود دستفروشی زندگی خود را بگذرانند.

پی نوشت 2 : ادامه دارد ...


کلمات کلیدی: فرهنگ ،زندگی ،اخلاق
 
این روزها و خبرهای خوب
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸  

امروز چند خبر خوب همزمان شده بود.

یکی عقد اخوی و اضافه شدن عروس به خانواده مان که امیدوارم زندگی خوب و خوش و پایداری را برای سالیان سال داشته باشند.

یکی برگزاری کنکور کارشناسی ارشد و تمام شدنش! که اگرچه به صورت مستقیم درگیر آن نبودم و دو سالی از درگیری شخصی خودم با آن می گذرد، اما دغدغه مشترکی شده بود میان من و او.

یکی هم آزادی یکی از دوستان قدیمی پس از حدود دو هفته.

به یکی از دوستان که می گفتم، گفت "خوبه، خبرهای خوش داری همش ..." اما واقعیت این است که مدت هاست سعی می کنم از کنار خبرهای بد بگذرم، به خبرهای خوب بهای بیشتری بدهم و آن ها را پر رنگ تر کنم. این روزها سعی می کنم سرگرم باشم به انجام کار ... این روزها سعی می کنم کارهای جدید و تازه انجام دهم، این روزها سعی می کنم سازنده باشم تا منفعل.

و اعتقاد دارم، دنیا آنچنان است که ما می خواهیم ببینیم.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
به هدف نمی رسیم
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸  

هر فردی در زندگی خود هدفی دارد، و همچنان است که هر سازمانی نیز برای حیات خود دارای رسالت و هدفی می باشد.

بسیاری فعالیت های ما چه در سازمان ها و چه در زندگی مان به جای آنکه در راستای اهدافمان باشد، برای خوب انجام شدن آن کار است. گاه میان کاری آسان که می توانیم آن را به خوبی انجام دهیم اما ما را به هدف نمی رساند و کاری دشوار که ما را به هدف نزدیک تر می کند، کار نخست را انتخاب می کنیم و این انتخاب گاه به رویه تبدیل می شود، تا آنجا که انجام خوب کار از انجام کار خوب مهمتر می شود.

در این بین، گاه هدف را از یاد برده ایم و نمی دانیم واقعا هدف ما چیست و در واقع سرگشته ایم.

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود ؟
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

گاهی هم هدف را به یاد داریم، اما به آن اهمیت نمی دهیم، چرا که گمان می کنیم نه بر اساس رسیدن به هدف، بلکه بر اساس چگونگی عملکرد ارزیابی می شویم.

افرادی که در زندگی به دنبال اهدافی نیستند و چنین رویه ای را پیش گرفته اند، بعد از مدتی دچار سرخوردگی شدید می شوند و به پوچی می رسند. سازمان هایی هم که این رویه را پیش گرفته اند، محکوم به شکست و زوال می باشند.


کلمات کلیدی: زندگی ،مدیریت ،تفکر
 
فاصله ها
ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۸  

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟

چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟...

شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد...

سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟

آنها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند.

چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟

آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند! این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد...

* * *

چه خوب بود اگر می توانستیم فاصله هایمان را کم کنیم و با یک نگاه با دیگران صحبت کنیم.


کلمات کلیدی: زندگی
 
آرامش تنها از اوست
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸  

آدمی در جریان زندگی پر فراز و نشیب خود همواره دچار لحظاتی می شود که آرامشش را از دست می دهد، در بیشتر مواقع به خاطر مصائب زندگی و گاهی از فرط هیجان و خوشحالی.

در این لحظات، انسان به آرامش نمی رسد جز با یاد و دل سپردن به یگانه هستی بخش آفرینش.

اوست که می تواند آرامش دهد، اوست که می تواند انسان ها را با عقاید و آرا مختلف گرد هم آورد، اوست که همه چیز در دست او و به خواست اوست.

از او می خواهم که آرامش را بر ما ارزانی دارد.


کلمات کلیدی: زندگی ،دین
 
آرامش، نیاز امروز جامعه
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸  

همان طور که وقتی برای یک انسان حادثه یا مشکلی پیش می آید یا هر مساله ای که باعث بر هم ریختن آرامش ذهنی و روانی او می شود و نمی تواند تا هنگامی که آن مساله برطرف نشده روال سابق و با سرعت پیشرفت در زندگی را ادامه دهد، یک جامعه انسانی نیز هر گاه درگیر مسائل و مشکلاتی و نا آرامی هایی باشد، نخواهد توانست به ارتقا لازمه دست یابد.

به گمانم امروز اصلی ترین نیاز جامعه ما آرامش است و هر آنچه باعث سلب این آرامش می شود، همچون مانعی است برای بهبود کیفیت کار و زندگی مردم جامعه.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
باشد که باز بینیم دیدار آشنا را
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸  

کارگاه چهار روزه آموزشی امروز مطابق برنامه اش به پایان رسید، به همراه بسیار دستاوردهای گفتنی و ناگفتنی که از خود به جای گذارد.

خاطره ای خوش بود از حضور در جمع کسانی که دغدغه مشترکی با هم داشتند، همچون جمعی که در مشهد (خرداد 86) و شیراز (آذر 87) در میان آن ها حضور داشتم.

روابط دوستانه ای که ایجاد شد و موج صمیمیتی که در کارگاه بود ... جالب بود که طی این چهار روز بارها گروه بندی های مختلفی صورت گرفت و تقریبا هر دو فرد حاضر در کارگاه حداقل یک بار با هم، هم گروه شدند و هر بار هم گروه با صمیمیت کار خود را انجام می داد.

دانش و تجربه ای که کسب شد. دانش، به آن بعد تئوری قضیه می گویم که از طریق کتاب و ... هم می توان کسب کرد، اما تجربه را یا معمولا خود فرد باید کسب کند، یا در فضایی عملی از دیگران بیاموزد.

اختتامیه آن هم، نه اختتامیه به معنای عام و رایج آن که در سالنی گرد هم می آیند و مراسمی است و ...، بلکه به معنای حرف های پایانی کارگاه و  تقدیر و تشکر و خداحافظی، از سویی بسیار شیرین بود، به خاطر حرف ها و احساساتی که وجود داشت و از سویی تلخ، که به پایان رسید و اینک، به قول حافظ شیرازی باید بگوییم :

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که باز بینیم، دیدار آشنا را


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
صمیمت و تواضع، راز موفقیت
ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸  

در گوشه و کنار رمز و رازهای زیادی برای موفقیت گفته اند و شاید به قول آن جمله معروف به تعداد انسان ها راه برای موفقیت باشد.

به گمانم یکی از رازهای اصلی موفقیت برای انسان های مختلف، چه در جایگاه بالایی قرار داشته باشند و چه در جایگاه پائینی (به لحاظ اجتماعی و تحصیلی و این چنین مواردی) صمیمیت و تواضع است.

برای خود در نظر بگیرید جمعی را که همه از شما فرهیخته تر و بالاتر هستند. در چنین جمعی اگر صمیمت و تواضع داشته باشید شما را می پذیرند. به واقع می توان گفت مجموع این دو همان "ادب" است (به قول یک جمله قصار، ادب هیچ خرجی ندارد اما می تواند همه چیز را بخرد")

و بالعکس، وقتی در جمعی قرار دارید که از دیگران بالاتر هستید، اگرچه شاید به واسطه جایگاه شما (و در اصطلاح مدیریتی بهره گیری از قدرت قانونی) افراد به شما احترام بگذارند، اما وقتی با آن ها با صمیمیت و تواضع رفتار کنید، احترام آن ها دو چندان می شود و دیگر تنها بیرونی نیست، که به صورت درونی و قلبی نیز برای شما احترام قائل خواهند بود.

در روزگار تحصیل در مدرسه، بسیاری معلمان داشتم که  ازتواضع بسیاری (علیرغم رتبه علمی که در مقایسه با ما دانش آموزان داشتند) برخوردار بودند و در عین حال با صمیمیتی (هر چند شاید نه آنقدرها پر رنگ به معنی صمیمیت رایج در جامعه) با ما برخورد می کردند ... و شاید امروز که فکر می کنم، از درس بسیاری از آن بزرگواران چیزی به خاطر نداشته باشم، اما از رفتار آن ها همه چیز به خاطر دارم و آن درسی است که برای زندگی ام از آن ها گرفته ام. و همچنین است درباره استادانم در دانشگاه.

* * *

در کارگاهی که این روزها در حال برگزاری است، افراد با سنین مختلف (از 21 سال تا 47 سال) حضور دارند و از دانشجوی لیسانس تا دکترا، اما آنچه بین همه آن ها مشترک است همین تواضع و صمیمیت است و همین باعث شده تا این جمع بیست و چند نفری با این همه اختلاف و اینکه بعضی از آن ها آشنایی قبلی چندانی هم با هم نداشتند، به راحتی بتوانند با هم در ارتباط باشند و هم در این کارگاه موفق باشند و هم در سایر زمینه ها.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،زندگی ،اخلاق ،احترام
 
مسئولیت همراه اختیار است
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸  

بر طبق اصول جهانشمول، وقتی مسئولیتی به کسی داده می شود می بایست متناسب با آن مسئولیت اختیارات لازم نیز به فرد داده شود تا بتواند از پس مسئولیت خود برآید.

از یک معلم گرفته که مسئولیتش آموزش به دانش آموزان است و اختیارش درخواست تکلیف و جواب از آن ها، تا یک کارمند که مسئولیتی به او داده می شود و متناسب با او لوازم و نیازهای رسیدن به آن مقصد، تا یک مدیر که مسئولیت اداره و پیشبرد مجموعه ای به او سپرده می شود و قطعا می بایست اختیاراتی برای این کار به اندازه کافی داشته باشد.

وقتی اختیاری به فردی داده شود بدون آنکه مسئولیتی داشته باشد، می تواند فاجعه به بار آورد و وقتی مسئولیتی به فردی داده شود بدون آنکه به او اختیاری دهند، سبب ایجاد اختلال و پسرفت خواهد شد.

چرا که وقتی معلمی نیست، انتظاری برای آموزش دانش آموز نمی رود، اما وقتی هست و نمی تواند کار خود را به خوبی انجام دهد، از یک سو انتظار ایجاد شده و از سوی دیگر خروجی در کار نیست. به همین صورت، وقتی مدیری در جایی منصوب می شود، در صورتی که اختیارات لازم را نداشته باشد عملا تنها به یک پست سازمان خنثی تبدیل می شود، و این یعنی شکست سازمان !

نظریه ای وجود دارد که هرگاه فردی احساس می کند متناسب با مسئولیتی که به او سپرده اند اختیارات لازم را ندارد، بهتر است از آن مسئولیت کناره گیری کند تا حیثیت حرفه ای او زیر سوال نرود.


کلمات کلیدی: مدیریت ،فرهنگ ،زندگی
 
پول همیشه چاره مشکلات نیست
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸  

چه در زندگی شخصی و چه در مسائل سازمان خرد و کلان، همواره با مشکلات بسیاری روبرو می شویم و گاه افرادی که در سطح متوسط یا پائینی از جامعه (در زندگی)  هستند گمان می برند که در صورتی که از نظر مالی وضعیت بهتری داشتند می توانستند مشکلاتشان را حل کنند.

اما کمی که دقیق تر می شویم، می بینیم بسیاری مشکلاتی که در زندگی افراد وجود دارد، مشکلاتی نیست که به واسطه داشتن پول بیشتر حل شود. از بیماری هایی گرفته که پول نه جلوی آمدنشان را می گیرد و نه می تواند درمانشان کند، تا اختلاف عقیده ها تا کدورت ها و سایر مسائل.

در سازمان نیز اوضاع به همین صورت است. چه بسا سازمان های کوچک و بزرگی که مشکلی از نظر نقدینگی ندارند، اما مدیریت نادرست، نبود تیم تخصصی، نبود هماهنگی لازم و سایر مسائل باعث می شود سازمان نتواند به اهداف مورد نظر خود دست یابد.

و به قول بزرگی : مشکلی که با پول حل شود مشکل نیست، هزینه است !


کلمات کلیدی: فرهنگ ،مدیریت ،زندگی
 
توصیه یک راننده تاکسی
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸  

با تاکسی در حال رفتن به جلسه امتحان بودم و خانمی به همراه بچه کوچکش (به گمانم حدودا چهار پنج ساله) عقب نشسته بود. یکباره راننده تاکسی به خانم گفت : وضع بچه تون انگار خرابه. یه فکری براش کنید.

اول کمی از ادبیات راننده تاکسی جا خوردم که درباره فرزندی به مادرش اینطور گفت ! آن خانم هم اشاره کرد که بله، مریض شده بود و چند وقتی است سرفه می کند.

راننده تاکسی در تکمیل توصیه خود گفت : حتما ببریدش دکتر دوباره. اگه هم دارو می ده دوره دارو رو تکمیل کنید، وگرنه این درد می مونه تو سینه بچه، بزرگ که شد واسش دردسر درست می کنه. بچه خواهر من الان بیست و پنج سالشه، بردنش دکتر گفتن مشکوک به آسمه ... اینا مال اینه که بچه که بوده درست حسابی درمونش نکردن. بالاخره این بچه هم فردا بزرگ می شه، باید یه آدم سالم باشه تو جامعه.

آن خانم هم در تائید صحبت های راننده تاکسی ضمن تشکر گفت : اتفاقا من عادت دارم تا می بینم ظاهری خوب می شه دیگه داروهاش رو قطع می کنم نمی دم بهش. واقعا ممنون که گفتید. بیشتر مواظبتش می کنم.

...

آن راننده تاکسی می توانست نسبت به سرفه های بچه بی اهمیت باشد، آن مادر و فرزند پیاده می شدند و شاید آنچه راننده تاکسی در پیش بینی اش گفته بود به حقیقت می پیوست. اما اکنون، شاید مسیر آینده سلامت زندگی آن کودک اندکی تغییر کرده باشد.

گاهی یک راننده تاکسی هم می تواند تلنگری به ذهن ما بزند تا بیشتر به اطرافیان آشنا و غریبه خود توجه کنیم و نگران آن ها و سرنوشت شان باشیم.


 
مسئولیت تاریخی ما
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸  

من مسئول تاریخ نیستم، ولی مسئول تاریخی که در آن زندگی می کنم هستم.

(گفتگو با پیام دهکردی-ایران‌دخت-دوره جدید شماره ۴۴) به نقل از بلاگ نویس

 

ای کاش همه ما مسئولیت تاریخی خود را درست انجام دهیم، نه به خاطر اینکه آیندگان هنگامی که به تاریخ زندگی ما نگاه می کنند از آن به خوبی یاد کنند، بلکه به این خاطر که از روزهایی که در آن زندگی کرده ایم شرمنده نباشیم.


کلمات کلیدی: زندگی
 
تنها تاسف می خورم !
ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸  

آن ها که دزدی می کنند،
آن ها که آدم می کشند،
آن ها که حق را ناحق می کنند،‌
آن ها که برای منافع خود از هیچ دروغی واهمه ندارند،

آیا به این فکر کرده اند که این دنیا برای آنان نیز به پایان می رسد، همچنان که برای دیگران به پایان رسید ؟

آن ها نمی خواهند به خود بیایند و بنگرند که این چند صباح عمر ارزش این رذالت ها و کامجویی ها را ندارد ؟

نه. هرگز به این خاطر حرص نمی خورم! آشفته نمی شوم! چه اینکه بارها در کتاب الهی دیده ام که خود آفریدگار می گوید بسیاری از مردم به راه راست نخواهند آمد ... به عنوان یک وظیفه انسانی در حد توان و بضاعتم به آن ها می گویم  و نه بیشتر (که کور و کر و احمقند و هرگز نمی فهمند!) و تنها می توانم برایشان تاسف بخورم.


کلمات کلیدی: اخلاق ،زندگی ،دین
 
جامعه را تک تک ما می سازیم
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸  

اگر هوا آلوده است، می توانیم قدری فشار مترو و سرپا ایستادن در اتوبوس را تحمل کنیم و از وسیله شخصی خود کمتر استفاده کنیم.

اگر میزان بیماری ها بالاست و هزینه درمان سرسام آور است، می توانیم با پیشگیری های به موقع و عدم ابتلا به بیماری هایی که می توان جلوی بروز آن ها را گرفت، باری از دوش خود، اطرافیان و جامعه برداریم.

اگر کارها به درستی انجام نمی شود و بوروکراسی زائد زیاد است، می توانیم در هر جایگاه شغلی که قرار داریم صرف نظر از دیگران، حداقل کار خودمان را درست انجام دهیم.

اگر احساس می کنیم ارزش های اخلاقی و انسانی کمرنگ شده یا از بین رفته، می توانیم انسان باشیم و با اخلاق، هر چند تنها یک نفر هستیم.

و فراموش کنیم آنچه در فرهنگ ما جا افتاده که

با یک گل بهار نمی شود یا یک دست صدا ندارد یا مثل های نا امید کننده اینچنینی.

چه اینکه از یک طرف تاثیرگذاران تاریخ و بشریت تک انسان هایی بوده اند که هرگز به خاطر تک بودن و تنها بودنشان نا امید نشده اند

و

از طرف دیگر جوامعی توانسته اند به پیشرفت و توسعه برسند که تک تک افراد آن از خود شروع کرده اند و سرمشقی برای دیگران شده اند.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،زندگی ،اخلاق
 
ثبات شخصیت
ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸  

همه ما در طول عمر خود با افراد گوناگونی آشنا و دوست شده ایم (یا فامیل بوده ایم) و در مورد آن ها که عمر این آشنایی طولانی تر بوده امکان آن را داشته ایم که شخصیت شان را طی سالیان زیاد مورد ارزیابی قرار دهیم. ارزیابی نه از این جهت که برچسب خوب یا بد به آن ها بزنیم، بلکه از این حیث که ببینیم طی این سالیان، در گذر روزگار و با تغییراتی که در سن آن ها یا در شرایط جامعه پیش آمده، چقدر تغییر کرده اند یا ثبات داشته اند.

با گروهی از دوستانم در محافل اجتماعی و اینترنت آشنا شدم و هشت سال است که می شناسمشان. همه آن ها به لحاظ اطلاعات عمومی و تخصصی و تحصیلی تفاوت هایی کرده اند، اما به لحاظ اخلاقی بعضی همچنان ثابت مانده اند، بعضی تغییرات اندکی داشته اند و بعضی از این رو به آن رو شده اند !

یکی دو نفر که ثابت مانده اند، با اینکه به نسبت آن ها سال وضع مالی شان بسیار متفاوت شده، ازدواج کرده اند و جایگاهی دیگر یافته اند، اما همچنان همان اخلاق و معرفت گذشته را دارند.

آن ها که تغییر اندک داشته اند که روالی طبیعی بوده. اما آن ها که از این رو به آن رو شده اند، معمولا در جهت منفی بوده است ! شاید شما هم تجربه دیدن چنین افرادی را در زندگی خود یا محیط پیرامونتان داشته اید. کسانی که به یکباره تغییر جهت می دهند، از بسیاری مسائل که تا کنون داعیه دار آن ها بوده اند بریده می شوند و البته در توجیه رفتار خود بسیار سخنرانی ها می کنند !

به این افراد می توانیم بگوییم افرادی که ثبات شخصیت ندارند و شاید بتوانیم به این نتیجه برسیم که کار و یا حتی زندگی با این افراد، چندان دور از ریسک نخواهد بود !

و بر عکس، آن ها که طی مدت مدیدی ثبات شخصیت خود را نشان داده اند، قابلیت اعتماد بیشتری را خواهند داشت.


کلمات کلیدی: زندگی ،اخلاق ،منطق
 
مرگ در کمین است
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸  

زندگی در جریان است اما هر لحظه، در هر مکان، به هر صورت، ممکن است مرگ به سراغ ما نیز بیاید.

آنها که اعتقادی به دنیای دیگر دارند، می دانند که اعمالشان مورد ارزیابی قرار می گیرد. می دانند که شاید از خطای کوچک آن ها چشم پوشی شود، اما از اشتباهات بزرگی که انجام داده اند بعید است، چه اینکه این، وعده الهی است.

بعضی مرتکب اشتباه می شوند و خود نمی دانند.
بعضی مرتکب اشتباه می شوند، می دانند اشتباه است و به روی خود نمی آورند.
بعضی پس از انجام اشتباه، شرمسار می شوند و توبه می کنند، اما باز هم اشتباه را تکرار.
بعضی نیز پس از توبه بعد از اشتباه، دیگر به سراغ آن نمی روند و به انسانیت باز می گردند.

بنگریم که جزو کدامین دسته ایم. برای بازگشت دیر نیست. حر، آنکه آب را بر روی یاران امام حسین بست نیز به خود آمد و حر آزاده شد. اما،

به یاد داشته باشیم که مرگ هر لحظه در کمین ماست. شاید اگر در همین لحظه به انسانیت باز نگردیم،‌ لحظه ای بعد دستمان از دنیا کوتاه شده باشد و برای بازگشت دیر شده باشد.


کلمات کلیدی: زندگی ،امام حسین ،اخلاق
 
بازگشت به خویشتن
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸  

به گمانم آدمیان بسیار بیش از آنچه تصورش می شود، از خود دور شده اند.

هر قدر کسی از انسانیت خود و از خویشتن فاصله بگیرد، بیشتر دست به ارتکاب خطا می زند. از دروغ گرفته تا دزدی تا مال مردم خوری تا جنایت و وحشی گری.

هر قدر آدمیان از خود فاصله کمتری گرفته باشند، کمتر اشتباه می کنند و هر قدر فاصله بیشتر شود، درصد و غلظت این فجایع بیشتر می شود.

شرط اصلاح یک جامعه مردمان آن هستند، وگرنه اگر بعضی ها در مدینه فاضله هم باشند همان خواهند بود که اکنون هستند.


کلمات کلیدی: زندگی ،فرهنگ
 
راه کدام است ؟
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸  

در پست قبلی نوشته بودم همیشه راهی برای برون رفت از وضعیت موجود هست و دوستان در بخش نظرات از راه پرسیده بودند.

نمی دانم راه دقیق کدام است، اما خوب می دانم که آنگاه که خود نمی دانیم باید دقیقا چه کنیم، اگر از او بخواهیم، راه جلوی پای ما قرار می گیرد، نشان داده می شود ... و اگر دقت کنیم، می بینیم.

خدایا ! ما را به خود وامگذار !


کلمات کلیدی: زندگی
 
با سرماخوردگی خود چه کنیم ؟
ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸  

این روزها بسیاری دچار سرماخوردگی خفیف تا شدید می شوند و خواهند شد ! به یاد داشته باشید آب و هوای سرد باعث بروز سرماخوردگی نمی شود، بلکه حضور افراد در مکان های بسته و در مجاورت یکدیگر، باعث تسهیل سرایت ویروس سرماخوردگی می شود. همچنین کاهش رطوبت هوا در این فصل نیز عامل دوم محسوب شده و البته کاهش مقاومت بدن در برابر بیماری ها.

اصولا بهترین کار بعد از دچار شدن به بیماری، مراجعه به پزشک است، اما اگر به هر دلیل به پزشک مراجعه نمی کنید، نگاهی به راهکارهای زیر بیاندازید و آن ها را انجام دهید تا از پیشرفت بیماری شما جلوگیری شود و تا حد امکان درمان گردد :

محیط و استراحت

محیط گرم و مرطوب باعث بهبود درمان شما می شود. همچنین هر چه بیشتر استراحت کنید بدن شما بیشتر می تواند قدرت خود را بر درمان بیماری متمرکز کند !

آب و مایعات !

برای حفظ تعادل آبی و تسهیل جریان ترشحات بدن، لازم است تا مقادیر زیادی آب و مایعات نوش جان بفرمائید. سوپ ! سوپ علاوه بر اینکه غذای لذیذی می باشد، مایع است و گرم است و مقوی !

برای آبریزش بینی

قرص سرماخوردگی یا Adult cold از جمله داروهای در دسترس و موثر در کاهش آبریزش بینی می باشد. همچنین شستشوی بینی با محلول آب نمک سبب مقابله با ویروس های مجاری تنفسی بینی می شود.
بخور اکالیپتوس هم علائم گرفتگی بینی را از بین می برد.

برای درد و چرک گلو

غرغره کردن آب نمک سبب کاهش درد و چرک گلو می شود. همچنین می توانید مقداری عسل را در آب گرم (نه آب جوش) حل کنید و قدری آب لیمو به آن اضافه کنید و بنوشید و اثر درمانی آن را در کاهش مشکلات مربوط به گلو مشاهده کنید !

ویتامین C

اگرچه مصرف ویتامین C به صورت دارویی شاید راحت تر و جذاب تر به نظر برسد! اما به یاد داشته باشید دریافت طبیعی این ویتامین از طریق مرکبات بسیار بهتر و موثرتر خواهد بود.

 

شلغم و پیاز هم برای درمان سرماخوردگی مفید هستند.


کلمات کلیدی: زندگی
 
درباره الی ...
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸۸  

جز سال های اندکی که اهل سینما رفتن بودم، همیشه در باب دیدن فیلم های روز از جامعه اندکی عقب تر به سر برده ام ! حتی اینکه فیلم هایی همچون دوئل و اخراجی های ٢ را که تقریبا همه دیده اند من هنوز ندیده ام و از این رو تعجبی ندارد که اکنون که چند ماهی از پایان اکران درباره الی گذشته و به تازگی سی دی آن روانه بازار شده، من فرصت دیدنش را در یک روز تعطیل پیدا کنم و درباره اش بنویسم !

نگاهی کلی به "درباره الی ..."

پیش از پرداختن به نکات مثبت و منفی فیلم، لازم است تا نخست درباره زمان اکران آن بگویم. در شرایطی که قرار بود "درباره الی ..." عید نوروز امسال (88) پخش شود، اکران آن را به تعویق انداختند و مقارن شد با بعد از انتخابات و شرایطی که جامعه حوصله سینما رفتن و دیدن فیلم را نداشت. به هر حال درباره الی ... به فروشی که مدنظر سازندگان فیلم بود دست پیدا نکرد، اما شاید با روانه ساختن سی دی این فیلم به بازار، قدری به تعداد مخاطبان آن افزوده شود ... اگر باور کنیم ادعای شرکت تولید کننده این سی دی را که در پشت جلد آن نوشته : نوبت پخش : اول ، تیراژ : 2.000.000 نسخه !

http://persianv.com/photo/albums/eli/normal_cinemaema__6_.jpg

نقاط مثبت فیلم

درباره الی از نظر من فیلم خوش ساختی بود. بازیگران (حتی کودکانی که در فیلم بازی کرده اند یا به قولی از آن ها بازی گرفته شده) بسیار طبیعی در نقش خود ظاهر شدند. سکانس های مختلف فیلم (به خصوص در نیمه نخست) و اتفاقاتی که می افتد همه برای ما طبیعی هستند، چه اینکه ممکن است زندگی روزمره خیلی از ما باشد. به هر جهت، فیلم از نظر بازی بازیگران و کارگردانی قابل تحسین است.

نقاط منفی فیلم

اصل داستان فیلم دیر آغاز می شود. البته شاید مقصود کارگردان آن بوده که تماشاگر با فیلم ارتباط بیشتری برقرار کند و به یک باره درگیر ماجرای گم شدن الی نشود. از طرفی دیگر سکانس های با زمان طولانی بدون ارتباط مستقیم با داستان فیلم (مانند نمایش پانتومیم) نیز شائبه پر شدن فیلم را تقویت می کند.

ابهام در پایان ماجرا

الی که حتی نام وی مبهم است، پایانی مبهم نیز به دنبال خود دارد. اگرچه شاید عمده مخاطبان فیلم بدین تصور باشند که الی در دریا غرق شد، اما شواهد بسیاری حاکی از آن است که وی به تهران بازگشته یا به هر حال در جایی غیر از دریا گم شده است !
در حالی که تمام شواهد حاکی از آن است که وی راه خانه را پیش گرفته، تنها سند ما برای غرق شدن وی سکانسی است که نامزد او در سردخانه حاضر می شود و تصویری مبهم از او می بیند و حتی در ادامه حاضر نیست به خانواده او خبر مرگش را بدهد. اگر فرض را بر آن بگیریم که او نسبت به نامزد خود به دلیل خیانتش حس تنفری پیدا کرده، همراه بردن ساک باقی مانده از الی این فرضیه را رد خواهد کرد.

به هر جهت، همان طور که شخصیت الی در کل در هاله ای از ابهام به سر برده، و ما در طی فیلم نه می توانیم متوجه نام او بشویم و نه علت اختلافش با نامزدش، در پایان فیلم نیز نمی توانیم به یقین بگوییم که او در دریا غرق شده است.

در همین رابطه :

درباره الی (ویکی پدیا)
درباره الی، کشف زندگی رازهای طبقه متوسط

درباره الی، یک درام اجتماعی

ارزیابی منتقدان فرانسوی از فیلم درباره الی
یادداشتی بر درباره الی
وبلاگ فیلم درباره الی
چرا قضاوت درباره الی اینقدر مشکل است ؟
چه دریایی میان ماست


 
12 آذر، روز جهانی معلولان
ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸  

(البته می بایست این پست را دیروز می نوشتم که بعد از ارسال پست دیشب یادم افتاد)

بعضی به صورت مادرزادی و بعضی بر اثر حوادث و جنگ یا بیماری دچار معلولیت می شوند که در هر حال هیچ تقصیری در این میان ندارند.

شاید عده معلولان به نسبت کل جمعیت درصد ناچیزی باشد، اما همان درصد ناچیز در مقایسه با جمعیت چند ده میلیونی کشور یا چند میلیاردی جهان رقم قابل توجهی از انسان ها خواهد بود و این یعنی لزوم توجه و دقت هر چه بیشتر به این افراد.

در این میان شاید ما نتوانیم کاری کنیم که آن ها سلامت آن ها باز گردد، اما حداقل می توانیم در جامعه امکاناتی فراهم کنیم که از معلولیت خود کمتر دچار رنج شده و بتوانند مانند سایر مردم زندگی کنند.

خوشبختانه در این میان شهرداری تهران گام های مثبتی برداشته. از آن جمله ایجاد یک لاین ویژه نابینایان در پیاده روهای جدید (مانند پیاده رو خیابان آزادی و انقلاب)، ایجاد گذرگاه برای معلولان حرکتی در ایستگاه های اتوبوس و پیاده روها، پخش صدای خاص در توقف گاه عابران پیاده در انتظار سبز شدن چراغ و کارهایی از این دست که همگی جای تقدیر دارند. همچنین در زمان ریاست دکتر وردی نژاد در موسسه مطبوعاتی ایران، روزنامه ایران سپید (مبتنی بر خط بریل) آغاز به کار کرد که انتشار آن همچنان ادامه دارد.

به امید آن روز که افراد هر چه کمتری دچار معلولیت شده و امکانات موجود در جامعه نیز پاسخگوی کامل نیازهای این افراد باشد.


کلمات کلیدی: زندگی
 
... و اگر هنر نبود، زندگی کم داشت !
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸  

بعضی وقت ها فقدان بعضی چیزها در زندگی ایجاد اختلالی نمی کند، اما نبودنش احساس می شود ... باشد بهتر است به هر حال ! به قول شاعر اگر نبود، زندگی چیزی کم داشت !

اما در مورد بعضی چیزهای دیگر، نمی توان به این سادگی گفت و گذشت ! ... به این فکر می کردم اگر آدمی چیزی به عنوان هنر نداشت، از موسیقی گرفته تا نقاشی و فیلم و باقی هنرها، زندگی واقعا کم داشت ! نمی شود گفت حتی چیزی کم داشت، خودش کم داشت !

آنجا که آدمی می خواهد سخن بگوید و با کلام معمول نمی شود ... آنگاه که آدمی می خواهد تبلور احساس را نشان دهد ... آنجا که می خواهد ظرافتی را ماندگار کند ... و بسیار بسیار دیگر موقعیت ها، این هنر است که به فریاد آدم می رسد ... و اگر هنر نبود، عمر ما  بی گمان خیلی کوتاه تر از آنچه بود که اکنون هست.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،زندگی
 
زندگی، گاهی آفلاین !
ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸  

امروز اینترنت قطع بود ... یعنی اعتبارش تمام شده بود و به موقع هم تمدید نشده بود و این دو روز هم که تعطیل بود و نهایتا اینترنت نبود.

... اما زندگی آفلاین هم گاهی بد نیست ! اینکه سی دی هایی را که یک سال پیش خریده ای نگاه کنی، قدری به کارهای دیگری غیر از کارهای آنلاین برسی و به یاد زمانی بیفتی که اینترنت همیشه مثل یک جوی روان جاری نبود !

زندگی آفلاین هم گاهی بد نیست !


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
صبر و حق
ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸  

در زندگی فراز و نشیب های بسیاری وجود دارد که به نظرم صبر و توکل به خدا بزرگترین حلال آن هاست.

این روزها بسیاری را می بینم که می نالند و شکوه دارند و می پرسند چه کنیم ؟

بنا به امر الهی، باید همدیگر را به صبر و خدا توصیه کنم.

(سوره والعصر)

به عصر سوگند

که انسان ها همه در زیانند، مگر آن ها که ایمان آورده و اعمال شایسته انجام دادند، و یکدیگر را به حق و به شکیبایی و استقامت توصیه نمودند.


کلمات کلیدی: زندگی ،دین
 
دید مثبت
ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۸  

داشتن دید مثبت به زندگی یک شعار مربوط به سمینارهای موفقیت یا کتاب های روانشناسی نیست، بلکه واقعیتی است که در زندگی هر روز و لحظه به لحظه ما می تواند ایفای نقش کند.

هر روز صبح که از خواب بر می خیزیم، جهان هستی همچون روز گذشته است (به لحاظ کلی)‌ و این ما هستیم که آن روز غمگین یا شادیم. پس همه چیز درون وجود ماست نه ناشی از آنچه در محیط اتفاق می افتد یا نمی افتد.

حتی اگر جلوتر برویم، می توانیم از تمام اتفاقاتی که در زندگی می افتند برداشت مثبت داشته باشیم. بسیار مسائل ناخوشایند در زندگی هر یک از ما وجود دارند که کاری برای حل آن ها از دستمان بر نمی آید، اما یک کار می توانیم کنیم : آن ها را بپذیریم و با دید مثبت به استقبالشان برویم ... اینگونه قطعا زندگی زیباتر و راحت تری خواهیم داشت.


کلمات کلیدی: زندگی ،تفکر
 
یکی از پی دیگری می رود
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸  

امروز در روزنامه خبر مطلبی نوشته شده بود با عنوان : فقدان ١۶ هنرمند طی ١١ روز

این ها تنها بخشی از هنرمندان هستند که طی روزهای متوالی درگذشتند و بسیاری نیز طی ماه های گذشته درگذشتند. البته مرگ حق است و دیر یا زود به سراغ همه ما خواهد آمد، اما اینکه اینقدر میزان مرگ و میر هنرمندان طی این ماه ها افزایش یافته ...

در مراسم بزرگداشت پرویز مشکاتیان که چندی پیش برگزار شده بود استاد شجریان به نکته جالبی اشاره کرد. گفت طبع هنرمندان حساس است و تحمل دیدن مسائلی را که بعد از انتخابات پیش آمد را نداشت و اینچنین است که یکی پس از دیگری می روند ...

 


کلمات کلیدی: زندگی
 
جبران زمان
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸  

گاهی در زندگی برنامه ریزی می کنیم برای رسیدن به مقصودی و برای نیل به هدف لازم است تا روزانه وقت خاصی را صرف کنیم یا در دوره زمانی خاصی این وقت را اختصاص دهیم. اما در این بین مشکلاتی پدید می آید، از کارهای پیش بینی نشده که از دست ما خارج است تا تنبلی و بی حوصلگی که در اراده ماست و در هر حال همه این عوامل باعث می شوند تا زمانی را که باید به انجام کار اختصاص می دادیم از دست بدهیم.

خوب. در اینجا با ادامه روند زندگی مواجهیم و کاری که در روزهای پیش یا دوره جاری، زمانی کمتر از آنچه باید بدان اختصاص می دادیم تخصیص داده ایم. سه حالت پیش روی ماست :

١ - کار را رها می کنیم، چون احساس می کنیم دیگر ادامه آن ممکن نیست !

٢ - کار را بدون توجه به زمان از دست رفته ادامه می دهیم و در صدد جبران زمان بر نمی آئیم.

٣ - زمان از دست رفته را طی روزها یا دوره های آینده جبران می کنیم تا از نظر زمانی و کیفیتی به کار صدمه ای وارد نشود.

حتما این قضیه برای شما هم زیاد اتفاق افتاده. شما در برخورد با آن چه می کنید ؟


کلمات کلیدی: فرهنگ ،مدیریت ،زندگی
 
مردمان بی هنر
ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸  

بعضی ها هر روز در تلاشند برای کسب دانش و مهارت جدید،
بعضی دلخوش به مهارت های قدیمی.

بعضی ها هر روز در اندیشه چگونگی فردایی بهتر و پرثمرتر،
بعضی هر روزشان مثل هم.

بعضی ها دارای چشم انداز روشنی از آینده و مسیری برای آن،
بعضی باری به هر جهت.

بعضی مردمان هنرمندند، نه به معنای آن هنرهای هفتگانه،‌ بلکه به معنای داشتن هنر زندگی، و بعضی دیگر از مردمان بی هنرند. نه به دنبال کسب مهارتند و نه به دنبال فردایی بهتر و نه چشم انداز و راهی دارند.

اگر چه ممکن است شما خود هنرمند باشید و اهل تکاپو و پیشرفت اما به گمانم زیستن در جامعه ای که عمده مردمان بی هنر آن بسیارند سخت است و نا امید کننده !


کلمات کلیدی: فرهنگ ،زندگی
 
مساله ای که حل نمی شود !
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸  

این روزها مانند روزهای قبل از آن، همچنان بحث یارانه ها و چگونگی تخصیص آن ها از بحث های اصلی سیاسی اقتصادی اجتماعی محسوب می شود.

امروز در خبری خواندم که یارانه ای که قرار است به هر فرد داده شود 20 هزار تومان و برای یک خانواده 4 نفره 80 هزار تومان خواهد بود. البته این مبلغ هم تنها به پنج دهک پائین جامعه اختصاص خواهد یافت.

در پست دیگری که چندی پیش نوشته بودم، با یک بررسی سر انگشتی به این نتیجه رسیده بودم در حالی که هنوز یارانه مربوط به آرد و نان حذف نشده، ما به تفاوت هزینه تهیه نان برای یک خانوار 4 نفره نسبت به ابتدای سال در هر ماه 36 هزار تومان بیشتر شده است. اگر قرار است آب، برق، گاز، حمل و نقل، نان و ... را نیز حساب کنیم، قطعا این ما به تفاوت بیش از 80 هزار تومان می شود و نتیجه می گیریم که وضعیت مردم سخت تر خواهد شد !

آیا نتیجه هدفمند کردن یارانه ها و اعطای یارانه نقدی با مردم قرار بود همین باشد ؟


کلمات کلیدی: زندگی ،مدیریت
 
جزو ده کشور بی رونق دنیا هستیم !
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸  

امروز بسیاری از روزنامه‌ها و خبرگزاری‌های کشورمان در خبری آوردند که مؤسسه مطالعاتی «لگاتوم» با معرفی شاخص جدیدی به نام «رونق»، رتبه ایران در میان 104 کشور در این شاخص را 94 اعلام کرده است.

مؤسسه «لگاتوم»، شاخص جدیدی را با نام شاخص «رونق» برای مقایسه کشورهای جهان ارائه کرده است. این شاخص دربرگیرنده مفهوم کلی رونق به معنای برخورداری از ثروت مادی و کیفیت زندگی و در واقع، حاصل ترکیب میزان رونق اقتصادی و کامیابی اجتماعی در هر کشور است و بر پایه 9 فاکتور تهیه شده که عبارتند از: رشد و بنیان‌های اقتصاد کلان، کارآفرینی و ابتکار، نهادهای دمکراتیک، آموزش، بهداشت، امنیت و ایمنی، نحوه اداره حکومت، آزادی فردی، و سرمایه اجتماعی.

در گزارش سال 2009، 104 کشور از نظر شاخص رونق، بررسی شده‌اند که فنلاند در رأس این رده‌بندی و زیمبابوه در پایان قرار گرفته‌اند. ایران نیز در این رده بندی جایگاه 94 ـ یعنی ده کشور مانده به رتبه آخر ـ را از آن خود کرده داده است. رتبه ایران در 9 فاکتوری که مبنای تهیه این شاخص بوده نیز عبارت است از: رشد و بنیان‌های اقتصاد کلان 79 ، کارآفرینی و ابتکار 69، نهادهای دمکراتیک 93، آموزش 59، بهداشت 70، امنیت و ایمنی 88، نحوه اداره دولت 102، آزادی فردی 101 و سرمایه اجتماعی 82.

(متن خبر در تابناک)

واقعا چه چیز باعث شده تا از آن چشم اندازی که در سال 1384 ترسیم شد و قرار شد طی 20 سال به آن دسترسی پیدا کنیم و ایران 1404 متفاوت و بسیار قدرتمندتر باشد، اینقدر فاصله بگیریم ؟


کلمات کلیدی: فرهنگ ،زندگی ،مدیریت
 
انسان ها و تغییر
ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸  

تعریف می کرد جوانی را دیده که اوایل شب به دنبال خانم فلانی و دخترش راه افتاده بود و مشخص بود که منتظر فرصت مناسبی است تا کیف آن ها را بزند. به پیش او که رسیده، جلویش ایستاده و به جوان گفته کجا می روی ؟ آن هم با لحن لات مآبانه گفته "تو رو سننه ؟" ... جوان را که هیکلی هم داشته نصیحت کرده که پسرم ! این کارها خوب نیست. آخر و عاقبت ندارد. اگر مشکلی داری بیا به من بگو، در حد توان کمکت می کنم.

داستان به درازا نبرم. گفت دست در جیبم کردم،‌ هفده هجده تومنی بود. گفتم بیا نصف این پول را بگیر و امشب را سر کن، فردا هم خدا بزرگ است ... پول را گرفت. گفت می دانی می خواهم با این پول چه کار کنم ؟ گفتم نه. گفت می خواهم برای برادر و خواهر و خانواده ام یک کیلو گوشت بخرم. چند ماه است گوشت نخورده اند ... گفتم قول بده دیگر دست از این کار برداری و نصیحت های پدرانه به یک جوان ...

چند وقت دیگر دیدم آمده و سراغم را می گیرد. موتوری گرفته بود. گفت پدرم و مادرم کمک کردند و این موتور را گرفتم و الان در جایی مشغول هستم، خدا رو شکر درآمدم هم خوب است ...

اگر آن روز طور دیگری با آن جوان برخورد می کردم، ممکن بود برود و جای دیگر بالاخره دستگیر شود و الان زندان باشد و بعد از آزادی هم ... اما الان آبرومندانه زندگی می کند.

و اینجاست، که می توان به تغییر انسان ها امید داشت. و اینجاست،‌ که باید وظیفه انسانی خود را به یاد آوریم که کمک کنیم به دیگران،‌ گاهی این کمک دست کردن در جیب است و گاه بیان چند کلمه ...


کلمات کلیدی: زندگی ،اخلاق
 
هدف اصلی
ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸  

در هر مقطع زندگی نیازهایی داریم که بر اساس آن خواسته ها شکل می گیرند و بر آن اساس برنامه ریزی می کنیم جهت رسیدن به خواسته ها و هدف گذاری می کنیم برای تمرکز بر روی آن ها.

همواره یک یا چند هدف اصلی داریم که اولویت های زندگی ما محسوب می شوند و بر آن اساس، روزانه و در مواجهه با بسیاری گزینه هایی که می توانیم داشته باشیم،‌ گزینه های مرتبط با هدف یا اهداف اصلی خود را دنبال می کنیم. البته در این بین باید همواره در نظر داشته باشیم که به انسانی تک بعدی تبدیل نشویم، اما این اولویت بندی و مشخص شدن هدف اصلی، باعث آن می شود تا هنگامی که قرار است از بین انجام چند کار یکی را انجام دهیم، کاری را انجام دهیم که در راستای هدفمان باشد نه در خلاف راستای آن و ضربه زننده به هدف اصلی مان.

با این روال، در زندگی، می توانیم از آشفتگی اجتناب کنیم و به اهدافی که مد نظر خود داریم، با سرعت و راحتی بیشتری برسیم.


کلمات کلیدی: زندگی ،مدیریت
 
پیشگیری بهتر از بحران
ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ مهر ۱۳۸۸  

مدیریت جنبه های مختلفی دارد. یکی از جنبه های گسترده مدیریت برنامه ریزی و دور اندیشی نسبت به مسائل است.

شعار "پیشگیری بهتر از درمان است" از آن شعارهای قدیمی و شاید به قول بعضی ها کلیشه ای شده باشد. اما پیشگیری همواره فقط در مورد سلامت نیست.

در بسیاری از آنچه در زندگی ما رخ می دهد، می توانیم از وقوع حوادث، آسیب ها،‌ مسائل، کمبودها و ... پیشگیری کنیم تا وضعیت به بحران نرسد.

البته بعضی مسائل و حوادث اجتناب ناپذیرند، اما می توان برای آن ها نیز تدبیری اندیشید که در صورت وقوع اثر جدی و ناگهانی نداشته باشند.

با استفاده از یک تفکر مدیریتی، می توان برای تمام آنچه در حال حاضر در زندگی وجود دارد و ممکن است زمانی بحرانی شوند، یا برای بیشتر مسائلی که احتمال وقوع آن ها وجود دارد، از هم اکنون فکر و برنامه ریزی و در واقع پیشگیری کرد تا کار به بحران نرسد.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،زندگی ،مدیریت ،تفکر
 
غم نان
ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸  

خبر به ظاهر خیلی ساده است ! مثل خبرهای ساده دیگری که هر روز می شنویم و دیگر برایمان طبیعی شده ...

قیمت نان لواش ۵٠ درصد گران شد

قیمت نان لواش سفید (ماشینی) از ٢٠ تومان به ٣٠ تومان افزایش یافته است. ابتدای سال قیمت این نوع نان با ٢۵ درصد افزایش از ١۵ تومان به ٢٠ تومان رسیده بود.

در نظر اول شاید این ۵ تومان و ١٠ تومان واقعا خنده دار باشد. اما کمی بیشتر که دقت کنیم، می بینیم از ابتدای سال تا کنون ١٠٠ درصد به قیمت نان اضافه شده است.

می دانیم که بسیاری از مردم که از قدرت خرید پائینی برخوردارند، به جای برنج از نان به عنوان غذای اصلی استفاده می کنند. معمولا برای یک وعده غذایی یک خانواده چهار نفره، حداقل دو بسته نان احتیاج است که اول سال ٢٠٠ تومان بوده و تا پیش از این ٣٠٠ تومان و پس از این ۴٠٠ تومان خواهد بود. اگر روزی سه وعده غذایی را حساب کنیم، این خانواده که ابتدای سال ماهی ٣۶هزار تومان بابت نان هزینه می کردند، اکنون باید ٧٢ هزار تومان هزینه کنند.

اما آیا فقط به همین ختم می شود ؟‌ نگاهی به قیمت برق بیاندازیم که هر روز یارانه دولت روی قبوض برق در حال کمتر شدن است. ما به تفاوت آن را هم حساب کنید !‌ افزایش تعرفه های پزشکی و حق ویزیت ها را هم حساب کنید. افزایش شهریه مدارس را هم حساب کنید ... و حساب کنید که به درآمد افراد عادی جامعه چقدر اضافه شده است ؟

فقر

سفره های مردم ما هر روز کوچک و کوچک تر می شود ...


کلمات کلیدی: زندگی ،مدیریت
 
خداحافظ تیمسار ...
ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸  

در این سال ها معمولا زیاد پیش می آمد بعد از اتمام وقت اداری از شرکت بیرون می رفتم و گاهی هم به خانه می رفتم و دوباره بر می گشتم. به هر حال این رفت و آمد خارج از ساعت باعث می شد که گاهی خروجم بعد از بسته شدن آخرین در بلوک باشد و ناچار شوم زنگ نگهبانی را بزنم که بیاید و قفل در را باز کند.

یکی از نگهبان های برج که معمولا به او این زحمت را می دادم مرد میانسال رو به سالخورده ای بود، پنجاه شصت ساله، که نمی دانم بر چه اساسی از دوره ای به من می گفت تیمسار ! (شاید به خاطر آنکه در فصل سرد همیشه اورکت می پوشیدم و کمی نوع پوشش شبیه تیمسارها شده بود!) و هر موقع هم که در حال خروج از برج بودم و دستی تکان می دادم، می گفت رفتی تیمسار ؟ در رو قفل کنم دیگه ؟ کسی بالا نیست ؟ ... و گویی که همیشه من آخرین فرد مقیم در این برج 13 طبقه هستم و منتظر من بوده تا بعد از من با خیال راحت در را قفل کند تا کسی دیگر زنگ نگهبانی را نزند ...

چند وقت پیش بود که یکی دیگر از نگهبانان وقتی منتظر آسانسور بودم خوش و بشی کرد و پرسید راستی فامیل شما تیمسار است ؟ خندیدم و گفتم خیر، فلانی هستم ... گفت آخه آقای مبشری همیشه شما را به این نام صدا می زدند ... گفتم لطف دارن ایشون ...

دیشب به علت اینکه اینترنت قطع بود و سردرد نسبتا شدیدی هم پیدا کرده بودم، حوالی ساعت 10 از برج رفتم بیرون. مثل همیشه نشسته بود و با نگهبان دیگر مشغول گپ زدن بود. رویش به آن سو بود و رفتن مرا ندید، وگرنه مثل همیشه با دستش علامت قفل کردن در را به حالت سوالی می پرسید و بعد می گفت خداحافظ تیمسار ...

صبح که آمدم، بچه ها گفتند ظاهرا دیشب، نصفه های شب، دزدی به برج آمده و هنگام خروج با یکی از نگهبانان درگیر شده و او را کشته ... و بعد از اینکه گفتند نام آن نگهبان مبشری بود جا خوردم ...

همه خاطرات این سال ها از او جلوی چشمم آمد. چقدر غیرمنتظره ... چقدر یکباره ... چقدر تاسف آور ...

شاید درگذشت کسی به خاطر بیماری یا هر دلیل دیگری کمتر ما را اندوهگین سازد تا کشته شدنش توسط دیگری، آن هم حین انجام وظیفه.

آدم ها را تا هستند قدرشان را نمی دانیم ... شاید هم نمی دانیم چطور باید بدانیم، و وقتی می روند، تاسف می خوریم. نمی دانم حکمت این قسمت چه بود که نصیب این نگهبان شد، شاید هم پیامی داشت برای ما ... برای من ...


... همچنان، هر شب از پارکینگ برج که بیرون خواهم رفت، به کیوسک نگهبانی نگاهی خواهم انداخت ... اما دیگر او نیست که بگوید خداحافظ تیمسار ... جایش چقدر خالیست.

خدایش بیامرزد و به خانواده اش صبر دهد.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
رمان و فیلم کوری
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۸  

سال اول دبیرستان بودم که به خاطر برگزیده شدن در یکی از مسابقات داستان نویسی از طرف مدرسه هدیه ای به من داده شده : رمان کوری، نوشترمان کوریه ژوزه ساراماگو، برنده جایزه نوبل سال 1998. یک بار در همان زمان و یک بار چند سال بعد این رمان را خواندم و هر بار تازگی خود را داشت.

نمی دانم آنچه که این روزها به عنوان برنده جایزه ادبیات نوبل سال جاری معرفی شده است، چقدر نوشته اثرگذاری است، اما رمان کوری جدا شایسته دریافت چنین جایزه ای بوده است.

داستان بر مبنای شهری است که مردمان آن به تدریج به کوری سفید مبتلا می شوند و روایتی از نوع برخورد مردمان در این شرایط را با هم در داستان می بینیم و روایتی از همسر دکتر که نقش خاصی در این میان ایفا می کند.

نویسنده در تلاش است تا در این رمان "انسانیت" را به یاد ما بیاورد. انسانیتی که در شرایط بحرانی آن را بهتر می توان دید و لمس کرد. و البته "تنهایی انسان" نیز از جمله مضامینی است که در این داستان به خوبی درباره شخصیت همسر دکتر می توان احساس کرد.

یکی از ویژگی های این رمان، بی نام بدون شخصیت های آن است، به صورتی که هیچ کدام از شخصیت ها از نام خاصی برخوردار نیستند و با عنوان مردی که اول کور شد، همسر مردی که اول کور شد، دکتر، همسر دکتر، پیرمرد، دختر با عینک دودی و ... شناخته می شوند.

فیلم کوریبر مبنای همین رمان، فیلمی نیز با همین نام (Blindness) در سال 2008 ساخته شده است. اگرچه فیلم سعی کرده رمان را روایت کند و از عهده این کار نیز به خوبی برآمده، اما ریزه کاری های رمان را ندارد و نتوانسته تمام پیام نویسنده را منتقل کند.

به همه دوستان توصیه می کنم که حتما رمان کوری را بخوانند و پس از آن نیز فیلم آن را ببینند.

در همین رابطه

رمان کوری (ویکی پدیا)

فیلم کوری (ویکی پدیا)

خلاصه و تحلیلی بر کتاب کوری


کلمات کلیدی: زندگی ،اخلاق ،تنهایی
 
بعضی روزها ...
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸  

بعضی روزها حال چندان مناسبی نداری ... تب داری و باقی قضایا !

بعضی روزها روز خوبی نیست. چون قرار است به اداره مالیات بروی !

بعضی روزها روز خبرهای ناخوشایند است. کاری از دست تو بر نمی آید.

بعضی روزها روزهایی هستند که باید آن ها را با صبر و حوصله بگذرانی.

روزهای روشن نیز خواهند آمد.


کلمات کلیدی: زندگی ،یادداشت روزانه
 
در احوالاتی خوب و بد
ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸  

سفر یک روزه تمام شد، اگر چه به ظاهر خستگی ماند و اندکی کسالت و در واقع تجربه ای خوب و خوشایند.

از صبح دو روز پیش، یعنی صبح همان شبی که رفتیم، احساس درد گلو داشتم و اهمیت چندانی ندادم و در طول سفر نیز همسفری جدا نشدنی بود ! امروز دیگر خودی نشان داد و به ناچار مجبور شدم هم برای رفع خستگی سفر و هم التیام این کسالت، چند ساعتی استراحت کنم.

بنا به توصیه قرص کلداستاپ می خورم و سوپ و شربت عسل به همراه آبلیمو و سعی می کنم تا حد ممکن استراحت کنم.

تجربه خوب سفر از یک سو، حال نامساعد از سوی دیگر، نیاز به استراحت از یک سو و انبوه کارهای مانده از سوی دیگر، امید به آینده از یک سو و فشارهای روانی که گهگاه به وجود می آید، همه دست به دست هم می دهند تا در احوالاتی خوب و بد باشم !


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
برنج های کشنده ... مسئول کیست ؟؟
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸  

از چند وقت پیش خبر مسموم بودن بعضی برنج های وارداتی را شنیده بودم، اما امروز به صورت مستند در چند سایت و خبرگزاری معتبر خبر را خواندم.

ارجاع پرونده برنج های وارداتی به مراجع قضایی (خبرگزاری مهر)

برنج هایی همچون محسن و خاطره که تبلیغ آن ها به کرات از طریق تلویزیون نیز پخش می شود نیز در لیست برنج های مسموم به آرسنیک، سرب و مواد سرطان زا می باشند.

در حالی که برنج های تولید داخل روی دست کشاورزان مانده، سیاست های اشتباه و عدم نظارت کافی باعث شده تا چنین فاجعه ای رخ دهد. بله. فاجعه !

اگر کمی انسانیت داشته باشیم می فهمیم که برنج سرطان زا و مسموم به این مواد می تواند به راحتی جان افراد را بگیرد و چه بسا افرادی که تا کنون از این طریق جان سپرده باشند. هر چند حتی برخورد با مسئول یا مسئولین این فاجعه نمی تواند جبران خسارات وارده را کند، اما بعید می دانم که برخورد جدی با آن ها شود.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،زندگی
 
وقتی حقی ناحق می شود
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸  

در زندگی بسیار پیش می آید به آنچه می خواهیم برسیم، نمی رسیم، یا دچار شکست می شویم. اما گاه نرسیدن به آنچه می خواهیم به واسطه آن است که حق ما را دیگران ناحق می کنند. در این حالت ناراحتی ما بسیار بیشتر می شود، چرا که  تلاش کم خود را عامل آن نمی دانیم و در می یابیم در این بین نقشی نداشته ایم و دیگری بوده که سبب شکست ما شده است.

برای همه ما پیش آمده که حقمان را ناحق می کنند و نمی گذارند به آنچه که باید برسیم. اما در این مواقع چه خواهیم کرد ؟

تلاش برای احقاق حق ؟

نفرین آنکه حقمان را پایمال کرده ؟

گذشت از حق و رسیدن به ادامه زندگی ؟

گفته اند گناه آنکه ظلم را می پذیرد از آنکه ظلم می کند بیشتر است، اما آنجا که نمی توان کاری کرد و کاری از پیش برد باید چه کرد ؟

آنجا که فریاد رسی نیست باید چه کرد ؟

آنجا که می توانیم به حق خود برسیم، اما از پس از آن بیم داریم چه باید کرد ؟


کلمات کلیدی: زندگی ،اخلاق
 
مسائل زندگی را از برق نکشید !
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸  

قطعا تمام بینندگان این مطلب از آنجا که از طریق کامپیوتر (رایانه!) شاهد این نوشتار می باشند، تجربه هنگ کردن (قفل شدن سیستم، پائین آمدن سرعت به حدی که قادر به ادامه کار نباشید!) را داشته اند.حال سوال اینجاست سیستم شما دچار چنین وضعیتی می شود چه می کنید ؟

سعی می کنید برنامه ای را که حجم زیادی از سی پی یو را اشغال کرده یا به هر صورت سبب این کندی شده ببندید تا درست شود ؟

1 سعی می کنید همه برنامه ها را ببندید و کامپیوتر را از طریق استارت، شات داون، ری استارت کنید ؟

2 سعی نمی کنید و اعصاب ندارید ! دکمه ریست را از روی کیس فشار می دهید تا خلاص شوید !

3 کامپیوتر را خاموش می کنید !‌ یا از برق می کشید ؟؟

خوب هر چه به راه های آخر نزدیک می شویم نشان می دهد که مشکل راحت تر حل می شود (در گزینه آخر اثری از مشکل جلوی چشم شما نمی ماند!) اما هر چه مشکل راحت تر حل شود، عوارض بیشتری خواهد داشت !

در زندگی، گاهی مسائلی پیش می آید که باید با صبر و حوصله در آن ها کاوش کرد و حلشان نمود. این وضعیت، درست مانند زمان هنگ کامپیوتر، بسیار اعصاب بر خواهد بود، اما همان طور که اگر در این وضعیت سیستم را با دکمه ریست کنید ممکن است به ویندوز شما آسیب برسد، اگر این مشکلات را بدون یک راه حل مناسب و با توسل به راهی غیرمتعارف (نظیر پاک کردن صورت مساله،‌ گذشتن از آن یا ...) دور بزنید، قطعا نتیجه آن گریبان زندگی تان را خواهد گرفت.

هر کامپیوتری حتی با سرعت بالا و ویندوز اورجینال ممکن است هنگ کند ! و مسائل، برای زندگی هر کسی پیش می آید. نوع برخورد ما و نوع حل کردن این مسائل است که می تواند سبب زندگی پایدارتری برای ما شود یا سبب آسیب رسیدن به زندگی مان، هنگامی که به جای آنکه مسائلش را حل کنیم آن را از پریز برق بکشیم !


کلمات کلیدی: زندگی ،منطق
 
مدیریت یعنی نیاز اصلی زندگی !
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸  

هر کسی در هر رشته و کاری قرار گرفته اگر علاقه ای به آن داشته باشد گاه تعصبی پیدا می کند ... تعصب نه به معنای بد کلمه، بلکه به معنای قدرت و تمایل به دفاع از آنچه می خواند یا در آن حوزه عمل می کند.

شاید اهمیتی که "مدیریت" در نظر من دارد به همین دلیل باشد، شاید هم از نظر دیگران هم به همین اندازه مهم باشد.

اگر به اوضاع جامعه نگاهی بیاندازیم، همواره "مدیریت" یکی از نقص های اساسی ما در اداره کلان جامعه بوده است و همواره به مدیران قدرتمندتری نیاز داشته ایم.

اگر به شرکت ها و بازار کسب و کار خصوصی و کوچک تر نگاه کنیم، باز هم می بینیم اگر مدیریت قدرتمند و شایسته ای در تمام بنگاه ها و شرکت ها وجود داشت، وضعیت آن ها به مراتب بهتر از اکنون بود.

اگر حتی در سطح فردی به این قضیه نگاه کنیم، می بینیم که خیلی از خود ما اگر در زندگی مان اصول مدیریتی نظیر برنامه ریزی و کنترل و نظارت و ... را دخیل کنیم، زندگی منظم تر و با بازدهی بیشتری خواهیم داشت.

پس بیراه نیست اگر بگوییم مدیریت یعنی نیاز اصلی کار و حتی زندگی !


کلمات کلیدی: مدیریت ،زندگی
 
یادداشت هایی برای این روزها
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸  

پسر فلانی کارشناسی ارشد فلان دانشگاه دولتی قبول شده ... می گوید تو که درس خوان بوده ای ! تو که فلان مدرسه درس خوانده ای ! چرا الان دیگران از تو جلوترند ؟ می گویم :‌ از وضعیتم راضی هستم !

* * *

هر ساله به مناسبت شب های احیا، حرم امام نیز همچون دیگر اماکن مذهبی پذیرای افرادی بود که قصد شب زنده داری در این شب ها را داشتند. امسال اعلام شده به علت مشکلاتی! قادر به پذیرایی از علاقه مندان نیستند. البته احتمالا این مساله هیچ ربطی به حضور سالانه سیدمحمد خاتمی به عنوان سخنران ندارد و احتمالا مشکلات فنی یا مالی یا هر مشکل دیگری در میان است !

* * *

دومین جمعه ماه رمضان هم گذشت و تقریبا به نیمه رسید. راستی چقدر سیگار کشیدن در انظار عموم در این روزها طبیعی شده !


 
زاینده رود آب ندارد، بابا نان ندارد
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸  

امروز عکس هایی از زاینده رود اصفهان را دیدم که کاملا خشک شده بود. باور نکردنی بود و تاسف آور. زاینده رود

* * *

وقتی سختی هایی را که مردم جامعه درگیر آن هستند یاد این شعر هم می افتم :

بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
سارا به سین سفره مان ایمان ندارد

 بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم
یا سیل می بارد و یا باران ندارد

بابا انار و سیب و نان را می نویسد
حتی برای خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولی هاست
هی می نویسد این ندارد آن ندارد

بنویس کی آن مرد در باران می آید
این انتظار خیسمان پایان ندارد

ایمان برادر گوش کن نقطه سر خط
بنویس بابا مثل هرشب نان ندارد

* * *

حرف دیگری برای گفتن ندارم !


 
این روزها نیز بگذرد
ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸  

خستگی دیروز همچنان به صورت جسمی و روحی آثار خود را به جای گذاشته. هر چند، خیلی وقت است که احساس خستگی می کنم. نوعی خستگی و رخوت که نمی دانم چطور می توانم از آن رهایی پیدا کنم. امیدوارم این روزها بگذرد و بتوانم همچون سابق باشم و یا شاید بهتر از آن.

* * *

دوست داشتم دیروز این قطعه متن را از دکتر شریعتی بخوانم، اما افسوس که نه مجالش بود و نه فرصت کرده بودم متن را همراه خود ببرم :

در قبایل عرب همواره جنگ بود،اما مکه زمین حرام بود و چهار ماه رجب، ذی القعده، ذی الحجه و محرم زمان حرام، یعنی که درآن جنگ حرام است.دو قبیله که با هم می جنگیدند، تا وارد ماه حرام می شدند، جنگ را موقتا تعطیل می کردند، اما برای آنکه اعلام کنند که:در حال جنگند و این آرامش از سازش نیست، ماه حرام رسیده است و چون بگذرد، جنگ ادامه خواهد یافت، سنت بود که بر قبه ی خیمه ی فرمانده قبیله، پرچم سرخی برمی افراشتند تا دوستان، دشمنان و مردم، همه بدانند که:"جنگ پایان نیافته است".
آنها که به کربلا می روند، می بینند که جنگ با پیروزی یزید پایان گرفته و بر صحنه ی جنگ، آرامش مرگ سایه افکنده است.
اما می بینند که بر قبه ی آرامگاه حسین، پرچم سرخی در اهتزاز است.

... بگذار این "سال های حرام بگذرد"!


 
تصمیم سخت
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸  

در زندگی همواره در حال تصمیم گیری هستیم ... شاید هم نباشیم ! اما تا جایی که می دانم و خوانده ام و آموخته ام، مدیریت، علم تصمیم گیری است و به هر حال در مراحل مختلف زندگی هم مدیریت و تصمیم گیری وارد می شود.

تصمیم گیری اصولا بر مبنای اطلاعات انجام می شود، گرچه بعضی از روی احساسات تصمیم گیری می کنند و به شدت هم معتقدند که احساساشان همیشه دقیق است! گذشته از این افراد و با اشاره به همان اصول، برای اتخاد یک تصمیم مناسب، اطلاعات زیادی باید در دست باشد و برای داشتن اطلاعات زیاد، باید آن ها را از منابع مختلف جمع آوری کرد. این منابع گاه کتاب و مجله و اینترنت هستند و گاه نظر کارشناسان و آگاهان و خبرگان.

هر قدر تصمیم در کار یا زندگی مهمتر و اثرگذارتر باشد، نیاز به اطلاعات بیشتری دارد و زمان بیشتری برای اندیشیدن و هر قدر تصمیم در این باره اشتباه صورت بگیرد، جبران آن سخت تر.


کلمات کلیدی: زندگی ،منطق