روزنوشت های ژورنالیست

یادداشت های روزانه درباره مسائل مدیریتی، اجتماعی، فرهنگی و ...

خوش به حالتون
ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٤  

مردی که عقب تاکسی کنار من نشسته بود و داشت توی سررسیدش چیزی یادداشت می‌کرد، سررسیدش را بست و گفت: «هرچی می‌دووییم، بازم عقبیم.»

کسی جوابی نداد.

مرد دوباره خودش گفت: «همش داریم می‌دووییم، بازم هیچی.»

زنی که جلوی تاکسی نشسته بود، گفت: «خوش به حالتون.» مرد پرسید: «چرا؟» زن گفت: «پسر من شش سالشه ولی نمی‌تونه بدووه... هر کاری می‌کنیم نمی‌تونه.» دیگر هیچ کدام حرف نزدیم.

به زن نگاه کردم، جوان بود...

سروش صحت soroush sehat


کلمات کلیدی: زندگی ،اخلاق ،شکرگزاری
 
ما انسان های ناسپاس
ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۳  

صاحب فرزندی شده اند، سالم، اما به خاطر رنج های طبیعی حاصل از بزرگ شدن کودک زبان بسته، مرتب به او می گویند «از دستت خسته شدیم!»

در یک کار دولتی استخدام رسمی شده است. اما از اینکه در سایر سازمان ها ناهار و مزایای دیگر می دهند و در سازمان آن ها خبری از این موارد نیست، همیشه نسبت به موقعیت کاری خود گله مند است.

پس از سال ها با گرفتن قرض و وام و تسهیلات، صاحب خانه شده اند. اما از کوچکی خانه شان در مقایسه با خانه های دیگران گله مندند.

از سلامت جسمی و روانی برخوردار است، اما هر بار که خود را در آینه می بیند، چهره در هم می کشد و می گوید: خدایا نمی شد واسه من بیشتر وقت می ذاشتی؟

* * *

چنین موقعیت هایی برای شما نا آشنا نیستند؛ ممکن است خودتان درگیر چنین موقعیت ها یا موارد مشابه آن باشید یا یکی از نزدیکانتان را با چنین جملات مکرری ببینید، رفتاری که به آن می گوییم: نا شکری!

هر چند آدمی باید تلاشگر باشد و همواره به سوی ایده آل ها گام بر دارد، اما ندیدن آنچه که به داده شده و همیشه طلبکار بودن، نتیجه چندان خوبی ندارد.

البته چنین است ذات انسان، چه اینکه خداوند نیز می گوید:

و به راستى پروردگارت بر مردم داراى بخشش است ولى بیشترشان سپاس نمی دارند (سوره نمل، آیه 73)

و می گوید:

همانا انسان نسبت به پروردگارش سخت ناسپاس است (سوره عادیات، آیه 6)

و یا پیشتر می رود و می گوید:

مرگ بر انسانی باد که اینچنین ناسپاس است (سوره عبس، آیه 17)

و آنچنان که مولانا در مثنوی معنوی به استناد آیه 7 سوره ابراهیم به نیکویی گفته:

شکر نعمت، نعمتت افزون کند ... کفر نعمت، از کفت بیرون کند

* * *

و بر همین اساس، هنگامی که نعمت هایی در زندگی ما وجود دارد و نه تنها شکرگزار آن ها نبوده بلکه همواره از زندگی و وضعیت خود ناراضی هستیم، پیامد آن چیزی جز از دست رفتن همین نعمت ها نخواهد بود.


کلمات کلیدی: زندگی ،اخلاق ،دین
 
درس های دیپلماسی برای همه ما
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٢  

این روزها مذاکرات ژنو در صدر اخبار مربوط به جامعه ما و تا میزانی در صدر اخبار جهانی قرار دارد.

مذاکراتی که علت اصلی آن «فقدان اعتماد ایران به غرب و غرب به ایران» است و در قالب نشست های چند جانبه و دو جانبه، قرار است این اعتماد بر مبنای گفتگوهای منطقی و با پذیرش خواست های طرفین صورت بگیرد، از یک سو ایران ممکن است بعضی فعالیت های قانونی خود را برای مدتی به منظور اعتمادسازی کمرنگ تر کند و از آن سو نسبت به لغو تحریم ها در جهت نشان دادن انعطاف اقدام نمایند.

از سمت ایران؛ در این مذاکرات تیم حرفه ای با تسلط به زبان انگلیسی به عنوان زبان قابل فهم طرفین حضور یافته است. یکی از درخواست های مهم و اصولی ایران احترام متقابل است، بدین معنا که به پاس احترامی که به کشورهای جهان برای حضور در مذاکرات گذاشته ایم، آن ها نیز با ما از موضع احترام برخورد کنند.

سیاست هویج و چماق، بدین معنا که عده ای در پای میز مذاکره با چهره خندان و وعده های مثبت حاضر می شوند (از هر دو سمت) و عده ای دیگر تهدید می کنند که در صورتی که مذاکرات به نتیجه نرسد برخورد سختی صورت خواهد گرفت، یکی از سیاست های حاکم بر این مذاکرات از جانب طرفین است. (با در نظر گرفتن این اصل، می توان موضع مجلس ایران و کنگره آمریکا را به عنوان موضع چماقی تفسیر کرد و مواضع مسئولان بالارتبه اجرایی کشورها را به عنوان موضع هویج)

فضاسازی سیاسی (به عنوان مثال ویدئوی منتشر شده از طرف وزیر خارجه کشورمان) و یارکشی سیاسی (تماس تلفنی رئیس جمهور کشورمان با روسای جمهور کشورهای حاضر در مذاکره یا ملاقات نخست وزیر اسرائیل با رئیس جمهور روسیه) نیز از جمله اقدامات جنبی تلقی می شود.

اما این مذاکرات، چه درس هایی می تواند برای ما داشته باشد؟ برای عامه مردم، دانشجویان، صاحبان کسب و کار و در مجموع کسانی که قرار نیست الزاماً مذاکرات دیپلماتیک بین المللی داشته باشند.


 
آیا حکم اعدام زورگیران متناسب با جرم و بر اساس عدالت بود ؟
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۱  

پس از وقوع جرم 4 نفر مبنی بر زورگیری از یک شهروند تهرانی در روز 11 آذرماه و بازداشت آن ها 26 روز بعد از وقوع جرم، اولین و آخرین جلسه دادگاه متهمان معروف به زورگیری در روز 9 دی 1391 برگزار شد و 13 دی ماه حکم آن ها صادر و پس از 2 هفته، حکم اعدام دو نفر از متهمان قطعی و قابل اجرا شد.

در مورد این حکم، ذکر چند نکته ضروری است:

1 - زورگیری با سلاح سرد باعث نا امنی در جامعه و آسیب روحی جدی به افرادی می گردد که در معرض آن قرار می گیرند، اما به واسطه اصل تناسب حکم با جرم انجام شده، حکم زورگیر با سلاح سرد اعدام نیست؛ البته دادگاه هم این مساله را رعایت کرده و با استناد به اینکه عمل این افراد در حکم محاربه بوده، برای آن ها حکم اعدام را صادر کرده است.
اگر منظور از محاربه مطابق آنچه در آیه 33 سوره مائده آمده است: «همانا کیفر کسانی که به محاربه با خدا و رسولش برمی‌خیزند و برای فساد بر زمین می‌کوشند، قتل یا به دار آویختن یا بریدن دست‌ها و پاهایشان به طور معکوس و یا تبعید آن‌هاست. این مایهٔ خواری و رسوائی آنان در این جهان است و در آخرت نیز عذاب بزرگی خواهند داشت» عمل این افراد که به معنی محاربه با خدا و رسولش نبوده و اگر منظور کوشش برای فساد در زمین بوده، که باز هم مصداق عمل این افراد نیست و آن را می توان به افرادی نسبت داد که اقدام به تهیه و فروش مواد مخدر صنعتی می کنند که عملا نتیجه کار آنها منجر به فساد در سطح گسترده می شود و حکم اعدام قاعدتا متناسب با عمل آنهاست.
در ماده 183 قانون مجازات اسلامی هم آمده: هر کس که برای ایجاد رعب و هراس و سلب آزادی و امنیت مردم دست به اسلحه ببرد محارب فی الارض و مفسد فی‌الارض می‌باشد. براساس تبصره ۳ ماده فوق، میان سلاح سرد و سلاح گرم فرقی نیست‌.
آیا اقدام به زورگیری از یک نفر، مصداق ایجاد رعب و هراس و سلب آزادی و امنیت مردم است؟ اگر اینچنین باشد، که باید عمل تمامی افرادی که به عنوان شروران محله ها شناخته می شوند و بارها خبر دستگیری آن ها را شنیده ایم، مصداق محاربه باشد.

2 - قوه قضاییه مجری عدالت است و به همین خاطر باید وحدت رویه صدور و اجرای حکم را داشته باشد. اگر قرار است مجازات زورگیری با سلاح سرد اعدام باشد، آیا این حکم درباره همه زورگیران با سلاح سرد اجرا می شود؟ آیا تا به حال کم بوده اند افرادی که با سلاح سرد اقدام به زورگیری کرده اند و بازداشت شده اند؟ حکم صادر شده برای آن ها چه بوده است؟
آیا صرف اینکه از این افراد هنگام ارتکاب به جرم فیلمی تهیه شده و آن فیلم در محیط های رسانه ای منتشر شده، بر روی اصل جرم و مجازات آن اثرگذار می باشد؟

در این زمینه، رئیس قوه قضائیه در اظهار نظری گفته است: البته مجازات‌های بدیل دیگری نیز در این زمینه وجود دارد اما دستگاه قضایی باتوجه به ضرورت بالا بردن هزینه اعمال شرورانه و برخورد قاطع، مجازات اعدام را انتخاب کرده‌ است.

در واقع این دو نفر اعدام می شوند تا موجبات پیشگیری از اعمال شرورانه دیگران فراهم آید. آیا این راهکار منطبق با قوانین اسلامی است؟ یا کم هزینه ترین کاری است که می توان انجام داد ؟

اما آیا به سوابق و سن و سال متهمان هم توجه شده است؟

آیا به انگیزه ارتکات جرم متهمان هم دقت شده است؟

آن ها برای تامین هزینه های اضافی خود دست به این کار زده بودند یا تامین هزینه های درمانی که از راه مشروع قادر به تامین آن نبودند ؟ اگر چه این موضوع توجیه کننده ارتکاب جرم نمی باشد، اما حداقل می تواند در مصداق جرم آن ها تاثیر گذار باشد. تصویر بالا، وکیل تسخیری متهم ردیف اول را نشان می دهد که با نشان دادن عکسی از مادر بیمار متهم که مشغول انجام کار است، انگیزه متهم ردیف اول از اتهام به ارتکاب جرم را بیان کرده است.

 

در پایان باز هم خاطر نشان می کنم که لازم است امنیت لازم در کشور برقرار شود تا افراد شرور به خاطر تامین نیازهای مالی خودشان، اقدام به سرقت از دیگر شهروندان (چه با سلاح سرد و گرم یا هر طریق دیگری) نکنند و می بایست مجازات های متناسب اعمال شود تا هم این افراد بار دیگر مرتکب جرم نشده و هم اعمال مجازات جنبه پیشگیرانه برای عبرت سایرین داشته باشد، اما مشروط بر دو اصل:

1 - حکم صادر شده با جرم تناسب قانونی داشته باشد.

2 - حکم صادر شده برای سایر متهمانی که ارتکاب جرم مشابه را داشته اند اجرا شود.

در غیر این صورت، حکم صادر شده قطعا بر اساس عدالت نخواهد بود.


کلمات کلیدی: اخلاق ،دین ،منطق
 
من مادر هستم ؛ بازیگران و مفاهیم تاثیرگذار
ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱  

من مادر هستم، فیلمی است بر پایه نمایش روابط خانوادگی خانواده هایی که از سبک دیگری از زندگی تبعیت می کنند.

آنچه در این فیلم بسیار برجسته می نماید، از یک سو انتخاب و بازی تاثیرگذار بازیگران آن و از سوی دیگر مفاهیمی است که در قالب این فیلم و داستان آن منتقل می شود.

بازیگران فیلم و زمینه های بازی آن ها

در این فیلم، فرهاد اصلانی که پیشفرهاد اصلانی - من مادر هستم تر بازی او را در فیلم هایی نظیر سیزده 59، یه حبه قند و زندگی خصوصی شاهد بوده ایم، در نقش اصلی فیلم به نام نادر، به عنوان پدر، همسر و یک وکیل به خوبی ظاهر می شود. در سکانس هایی از فیلم، بازی اصلانی در به لحاظ چهره، حرکات و گاهی حتی تن صدا شبیه مرحوم شکیبایی می شود. البته نقش اصلانی در من مادر هستم، به نقش وی در فیلم قبلی وی که آن هم با مشکلات اکران روبرو بود (زندگی خصوصی) شباهت بسیار دارد.

حبیب رضایی نیز که خاطره بازی او در فیلم ماندگار «آژانس شیشه ای» در نقش عباس، این بار در نقشی متفاوت (سعید) ظاهر می شود.

هنگامه قاضیانی - من مادر هستم

هنگامه قاضیانی، در نقش ناهید مادر آوا و همسر نادر، تا اندازه ای به نوعی بازی خود را که در فیلم «روزهای زندگی» به عنوان یک همسر فداکار و پزشک جنگی (در کنار حمید فرخ نژاد در آن فیلم) داشته تکرار می کند و «فداکاری»، آیتم اصلی بازی او محسوب می گردد.

باران کوثری نیز در نقش آوا، به نوعی ایفاگر نقش محور داستان در این فیلم سینمایی می باشد.

 

پانته آ بهرام نیز شاپانته آ بهرام - من مادر هستمید به نوعی نقش خود در فیلم چهارشنبه سوری را تکرار می کند (و البته مانند هنگامه قاضیانی در نقشی در کنار حمید فرخ نژاد)، چنانکه در آن فیلم نیز سرخورده از یک زندگی، به زندگی دیگری وارد شده بود و اتفاقا در آن فیلم نیز با نام سیمین شناخته می شد.

 

با توجه به سابقه بازی این بازیگران و نقشی که از آنها در اذهان مخاطبان وجود داشت، فریدون جیرانی با استفاده از ترکیب خوبی از آن ها و بدون آنکه از چهره هایی که به عنوان سوپر استار یا گیشه پسند شناخته می شوند، توانسته فیلمی قابل قبول ارائه دهد.

من مادر هستم

 

پیام های فیلم

اما گذشته از بازیگران، مفهوم فیلم که بر پایه نقد زندگی غیر اخلاقی بنا شده است نیز حرف هایی برای گفتن دارد.

نخست آنکه باید در نظر بگیریم که به جز سیمین که فیلم بر اساس حضور و صحبت های او در مطب روانپزشک نقل می شود و به خاطر عملکردش چندان وضعیت خوبی ندارد، سایر نقش ها خاکستری هستند؛ بدین معنا که هیچ کدام به صورت کامل سیاه یا سفید ترسیم نشده اند. (به جز شخصیت پدرام در نقش نامزد آوا که تا حدی سفید بوده است)

فیلم سینمایی من مادر هستم

«دنیا دار مکافات است و من الان در حال پس دادن تقاص اشتباهات خودم هستم» یکی از دیالوگ های کلیدی این فیلم از زبان نادر در دادگاه است، تا آنجا که مخاطب پس از مرور تمام وقایع و پیشینه آن ها، به این نتیجه می رسد، همچنانکه روایتگری سیمین از آنچه گذشته نیز شاید به نوعی مکافات عمل وی باشد.

من مادر هستم

«قانون سخت و بدون انعطاف» نیز پیام دیگر فیلم است. اگر چه حکم قاضی بر اساس رعایت کامل قانون و قانون بر اساس آنچه همه ما به عنوان معیار عدل می پذیریم بوده است، اما اینکه قانون به خصوص در مواردی پیچیده به سختی می تواند عدالت را آنگونه که به نظر ما می آید پیاده سازد، دیگر پیام فیلم بوده است، پیامی که البته قسمتی از اعتراض های صورت گرفته پیرامون همین قسمت بوده است.

«بی بند و باری و نتایج آن» نیز به عنوان پیامی که بیش از سایر پیام ها مد نظر کارگردان بوده است، برداشت می شود. آنجا که می بینیم ریشه عمده مسائلی که اتفاق می افتد ناشی از مشروب خوردن نقش ها در سکانس های مختلف بوده و همچنین ریشه های مشکلات به وجود آمده، به روابط خارج از محدوده تعریف شده باز می گردد.

حبیب رضایی - فیلم من مادر هستم

حال این نقد به معترضان فیلم وارد می شود که بدون نشان دادن اینکه ریشه های به وجود آمده برای مشکلات این خانواده ها از کجا پدید آمده، چطور می توان این مسائل را به چالش کشید ؟ یا اینکه مانند بسیاری دیگر از «مگوها» درباره این مسائل که اکنون میزان آن ها در جامعه کم نیست صحبتی نکنیم و وجود داشتن آن ها را در جامعه خود انکار کنیم ؟

در کنار تمام آنچه گفته شد، شاید یکی از نقاط ضعف این فیلم که البته به ساختار آن ارتباطی ندارد، نام فیلم است که به ظاهر «مادر بودن» باید محوریت داستان فیلم باشد در صورتی که نقش مادر یا مادرها در این فیلم آنقدرها پر رنگ نیست و شاید عنوان دیگری متناسب با موضوعیت اصلی فیلم، بهتر بود.

به هر جهت، من مادر هستم، فیلمی است که جرات به نقد کشیدن مسائلی را داشته که طبقه ای از جامعه آن را کاملا پذیرفته شده و به عنوان سبک زندگی خود می دانند و در نقطه مقابل بخش عمده ای از جامعه این رفتار را مذموم می دانند و کارگردان سعی در نقد این رفتار داشته است؛ و جالب آنکه اعتراضات صورت گرفته به فیلم، از جانب عده ای است که خود را نماینده بخش دوم می دانند !


کلمات کلیدی: نقد فیلم ،زندگی ،اخلاق
 
دکتر شریعتی
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩۱  

چند وقتی است که جماعت بیکاری که گمان بر نمکدان بودن دارند شروع کرده اند به تخریب دکتر شریعتی از طریق اینترنت و اس ام اس و هر چه که بشود. البته از سال ها قبل جملات ادیبانه اما بی سر و تهی را به دکتر شریعتی منصوب می کردند که کسی هم به آن صورت موضع گیری نمی کرد ... اما الان کار به تمسخر کردن رسیده.

البته نه قومیت های ایرانی نه دکتر شریعتی نه موضوع دیگری از این دست با ارزش ذاتی بسیار با این حرف های کم ارزش آسیبی نمی بینند اما متاسفم برای جامعه ای که به سمت تخریب خود می رود !


کلمات کلیدی: دکتر شریعتی ،اخلاق ،احترام
 
تخریب بنیان اخلاقی؛ هدف اصلی تا ثریا
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠  

بار دیگر و پس از خلق آثار بدیع در سریال های ماه رمضانی، شاهد شاهکاری دیگر از صدا و سیما بودیم. سریالی که قدرت تخریبی آن می تواند به مراتب بیش از دو-سه خودکشی که حاصل سریال های قبلی بود باشد.


کلمات کلیدی: زندگی ،فرهنگ ،اخلاق
 
روز حساب چه خواهیم کرد ؟
ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠  

بر این گمانم که در روز حساب و پاسخگویی،
بیش از آنکه خداوند درباره حق خود بپرسد، درباره حقی که مردم بر گردن ما داشته اند می پرسد.

چقدر دیگران را آزرده ایم ؟
سوار بر موتوری بوده ایم که صدای آن اعصاب همه را خورد می کند؟ ... با صدای بوق نا به جای ماشین خود ناسزا به جد و آباد خود را خریده ایم ؟ ... با زبان نیشدار خود دوستی را رنجانده ایم ...
چقدر حق خوری کرده ایم ؟

می دانستیم که نوبت ما نیست و به زور رفته ایم ... می دانستیم که امتیاز مربوط به دیگری است و آن را دریافت کرده ایم ...
چقدر غیبت دیگران را کرده ایم ؟
غیبت یعنی آنچه که کسی راضی نیست از او بگوییم فاش نماییم ... چقدر عیب های دیگری را در پیش کسی به سخره گرفته ایم؟ ... چقدر درباره زندگی اش در پیش دیگران ایراد گرفته ایم؟ ... راستی چقدر گوشت مردار دوستان و آشنایانمان را خوردیم ؟
چقدر حرام خوری کرده ایم ؟
آن راننده تاکسی که بیش از اندازه کرایه می گیرد ... آن فروشنده ای که جنس را به قیمت بالاتر حساب می کند ... آن استادی که برای نمره ای که حق دانشجوست رشوه می گیرد ... آن مدیر بانکی که برای دادن وام شیرینی می خواهد ...
چقدر کم فروشی کرده ایم ؟
آن معلمی که آنچه را که باید بگوید نمی گوید ... آن کارمندی که جواب ارباب رجوع را به درستی نمی دهد ... آن طراحی که آنچه را که در توانش هست برای مشتری مایه نمی گذارد ...

و تنها همین ها نیست ... باز هم بر این گمانم، بیش از این، از ما می پرسند چرا آنچه را باید انجام می دادی انجام ندادی ؟

به نسبت دیگران سلامت بیشتری داشتی ... از آن چه استفاده ای کردی ؟

به نسبت دیگران نان شب تو تامین بود ... چقدر محتاجان را تامین کردی ؟

به نسبت دیگران دانش بیشتری داشتی ... چقدر از آن را به دیگران آموختی ؟

به نسبت دیگران فهم بیشتری داشتی ... چقدر سایرین را آگاه کردی ؟

و ما می گوییم:

سلامت داشتم ... از زندگی لذت بردم.
نانم تامین بود ... تا توانستم خوردم.
دانش بیشتری داشتم ... فخر آن را می فروختم.
فهم بیشتری داشتم ... از آن برای تامین بیشتر خودم استفاده می کردم.

و اضافه می کنیم:
البته هر روز صدقه می دادم (یک سکه 50 تومانی، آن هم به نیت رفع بلا و گشایش در کارها و ...، نه صرفا به خاطر کمک به دیگران)
به سایرین کمک می کردم (وقتی خواسته می شد و اگر به خاطر تعارفات راه دیگری نبود! نه کمکی داوطلبانه و با مهربانی)

و در پایانش می گوییم:
مگر دیگران چه می کنند؟ دیگران که می خورند و می چاپند و می دزدند و ... من که کاری به کار دیگران ندارم و مزاحمتی برای کسی ایجاد نکرده ام !


راستی یک سوال

اگر این سناریویی باشد که زندگی بیشتر ما بر اساس آن می گذرد،
با علم به اینکه انسان از بهشت بر زمین آمده تا آزمونی دشوار را سپری کند
و به عنوان نماینده خدا بر روی مسئولیتی که بر عهده اش قرار دارد انجام دهد
و پس از طی آن مورد ارزیابی قرار بگیرد که چقدر انسانیت داشته
و با علم به اینکه خداوند بارها گفته اکثر مردم به راه باطل خواهند رفت

روز حساب چه خواهیم کرد ؟

آن راننده تاکسی که بیش از اندازه کرایه می گیرد ... آن فروشنده ای که جنس را به قیمت بالاتر حساب می کند ...
کلمات کلیدی: زندگی ،اخلاق ،دین
 
سریال های مخرب ماه رمضان
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠  

"سختی روزهای ماه رمضان و روزه گرفتن در هوای سخت یک طرف، رفتن روی اعصابمان به وسیله سریال های توهمی شبکه های یک و سه طرف دیگر!"

این جمله ای بود که در میانه های ماه رمضان نقل می کردیم، اگرچه فکر نمی کردیم انتهای این سریال ها بدین صورت فجیع باشد!


کلمات کلیدی: زندگی ،فرهنگ ،اخلاق ،دین
 
شکرگزاری دیگران
ساعت ٤:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠  

... با مرد معلولی که برای افطار در امامزاده ای رفته بود مصاحبه می کردند و همسرش هم معلول بود و سه فرزند داشتند. قدری از سختی های زندگی در آن وضعیت گفت ... نه برای گلایه و شکایت بلکه برای آنکه ما قدری به خود بیاییم.

از همه تکاندهنده تر وقتی مصاحبه کننده پرسید از زندگی خود راضی هستی ؟ گفت "شکر. بالاخره هستیم ... وقتی هر روز می رم سرکار همین که بقیه منو می بینن و می گن خدا رو شکر که ما سلامتی داریم ... اینکه باعث می شم تا بقیه شکرگزاری کنن واسم ارزش داره."

...

گاهی باید خیلی احساس شرم کنیم.


کلمات کلیدی: زندگی ،اخلاق
 
انتظار یا توقع نا به جا
ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ امرداد ۱۳٩٠  

(دوستی امروز بحثی مطرح کرد با عنوان انتظار یا توقع نا به جا که بعضی از آنچه گفت و گفته شد در این پست آمده است و حقوق مادی و معنوی آن متعلق به ایشان می باشد!)

چه چیز باید باشد؟ چه چیز هست؟ چه چیز عادلانه است؟ انتظار ما کدام است؟

فرض کنید موعد تمدید اجاره خانه شما می رسد. نرخ بازار اجاره بهای این خانه امسال چهارصد هزار تومان است (چیزی که هست) اما با توجه به نرخ تورم و قدرت خرید و درآمد شما و سایر مسائل، باید دویست هزار تومان باشد (چیزی که باید باشد). حال اگر صاحبخانه شما، مبلغ اجاره را سیصدهزار تومان تعیین کند، واکنش شما چه خواهد بود؟

از اینکه از آنچه باید باشد، بیشتر از شما می گیرد ناراحت می شوید؟

یا اینکه از آنچه که اکنون عرف بازار است کمتر می گیرد خوشحال می شوید؟

* * *

دوست دیگری امروز شیرینی قبولی دکترای خود را به ما داد. همان دوست قبلی در همین مورد مثال زد که اگر ما انسان متوقعی باشیم و با انتظار، الان هم طلبکاریم که چرا اینقدر دیر شیرینی دادی؟ یا چرا فلان جا که خوب نبود؟ یا چرا فلان طور؟ ... اما می شود از منظر دیگری هم نگاه کرد. اصلا من چرا به عنوان یک دوست باید انتظار داشته باشم وقتی او قبول می شود به من شیرینی بدهد؟ آیا واقعا این را حق خود باید بدانم؟ پس اگر این انتظار را نداشته باشم، نه تنها از برآورده نشدن آن شاکی نمی شوم، بلکه وقتی این دوست به من شیرینی می دهد خیلی خوشحال می شوم از اینکه این لطف را به من کرده.

کل زندگی ما نیز به همین ترتیب است.

آیا ما باید از دیگران انتظارهای مختلف داشته باشیم و همواره در این دغدغه که چون انتظاراتمان را برآورده نمی کنند یا آنطور که باید! برآورده نمی شود، با خودمان و دیگران دچار چالش باشیم؟

یا بهتر است که انتظاری از هیچ کس در هیچ زمینه ای نداشته باشیم و اگر هم کسی برایمان کاری کرد سپاسگزار او باشیم؟

البته توقع به جا و حق و داشتن انتظار متعارف طبیعی است، اما اکثر مشکلاتی که در جامعه به وجود می آید، در خانواده، در محیط کار، در محیط دوستی و ... به خاطر وجود همین انتظارات زیاد از همدیگر است و بیشتر دلیل شادمان نبودن ما در زندگی، به همین باز می گردد که :

چون سطح انتظاراتمان از دیگران بالاست، یا از برآورده نشدن آنها همواره دچار چالش درونی هستیم و ناراحت و عصبی،
یا هر گاه کسی کاری می کند آن را به نسبت انتظار خودمان کم می دانیم یا چون وظیفه او می دانیم، احساس نمی کنیم که خوبی بزرگی در حق ما شده است تا از آن خوشحال شویم، بلکه آن را یک روند طبیعی می دانیم.


 
گذشت و بزرگواری
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٠  

برگزاری هر دوره آموزشی برایمان خاطرات زیادی به همراه دارد که بعضی از آنها تا سال های سال در خاطرمان می ماند.

در هر دوره آموزشی (چه کوتاه مدت 4 یا 8 ساعته و چه میان مدت 50 ساعته) گرفتن بازخورد از فراگیران از اصول کارمان است ... انتقادها ما را به مسیر درست هدایت می کند و تشویق ها امیدوارترمان می کند به ادامه راه.

دوره آموزشی کارآفرینی دانشجویان پردیس کشاورزی ابوریحان دانشگاه تهران پس از 6 هفته (هر پنجشنبه به مدت 8 ساعت) تمام شد و حدود هفتاد فرم نظرسنجی یکی از دستاوردهای گرانبهای این دوره بود.

در هر فرم نظرسنجی مدرسان دوره، برای هر مدرس 6 سوال گزینه ای پرسیده شده (با گزینه های عالی، خوب، متوسط، نامطلوب و ضعیف) و یک سوال تشریحی (نظر شما درباره مدرس).

در یکی از فرم ها، فقط یک نظر تشریحی نوشته شده بود و آن هم برای من:
"استاد یک جلسه منو ضایع کردید، خورد تو ذوقم"

فرم را در همان روز دیده بودم و در اختتامیه دوره هم با مطرح کردن این نظر عذرخواهی کردم از اینکه اگر چنین رفتاری یا هر برخورد دیگری داشتم که سبب رنجش خاطر دانشجویان گردیده بود. اما نکته جالب این فرم آن بود که در نظرسنجی گزینه ای برای سایر مدرسان دوره گزینه های عالی، خوب و متوسط علامت زده شده بود، برای من همه را عالی زده بود!

نمی خواستم با نقل این خاطره بگویم خوب هستم یا نیستم ... فقط می خواستم بگویم دانشجویی در کلاسی بود که تنها نظر تشریحی که درباره مدرسان داشت را ضایع شدن و تو ذوق خوردن نوشته بود، اما همان مدرس را عالی ارزیابی کرده بود، فارغ از برخوردی که با خودش داشت.

فقط دو کلمه: گذشت و بزرگواری.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،اخلاق
 
داستان آن راننده تاکسی ...
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩  

"دیروز می خواستم میدون ولیعصر مسافر بزنم، یه صحنه ای دیدم خیلی اعصابم رو خورد کرد ..."

راننده تاکسی که ساعت 11 شب سوار آن شده ام و مسافر دیگری نداشت، حرف های خود را با این جملات شروع کرد و ادامه داد :

"یه زن و مرد سوار یه ماشین مدل بالا بودن، از این صد میلیون تومنی ها ... داشتن با هم دعوا می کردن، شیشه سمت زنه پائین بود، به مرده گفت این چیه گرفتی واسم ؟ بو می ده ! بعد دیدم یه مرغ بریون رو از شیشه ماشین پرت کرد تو خیابون، افتاد جلوی پای من ... گفتم خدایا می بینی ؟ من از 25 مهر که تولد دخترم بوده بهش قول دادم واسش یه شب مرغ بریون بخرم، هر شب تا دوازده و نیم که میام خونه بیدار منتظره، اما نمی تونم واسش بگیرم، وسعم نمی رسه، اون وقت این عوضی ها اینطوری می خرن و پرت می کنن بیرون"

سی و چند ساله به نظر می رسید، قصدی برای گرفتن کمک نداشت و همان کرایه معمول را گرفت، تنها سفره دلش را باز کرده بود و درد دل می کرد:

"چند ماه پیش یه شب جلوم رو گرفتن، گفتن واسه شیرینی 20 تومن بهمون بده. گفتم واسه چی بدم ؟ از کجا بدم ؟ از صبح 25 تومن کار کردم، 10 تومن دادم واسه بنزین، 5 تومن می دم به یه بابایی هر شب جمع می کنه سر ماه می ده به صاحبخونم که خرج نکنم اجاره خونه رو، 10 تومن هم واسه خونم خرید کردم. بهم گفتن پر رو بازی در میاری ؟ اصلا تو مشکوکی! گفتم به چی مشکوکم ؟ گفتن چرا دو تا زاپاس تو ماشین داری ؟ گفتم لاستیک های عقب ماشینم صاف شدن، لاستیک نو واسه جلو خریدم، واسه همین دو تا زاپاس دارم. گفتن نه! تو مظنون به دزدی هستی ... ما رو اون شب گرفتن، ....... ، فردا بردن دادگاه، قاضی پرونده رو دید، گفت سابقه دار که نیستی ... حکم برائت داد. رفتم ماشین رو بگیرم، دیدم باید بیمه رو تمدید کنم 360 تومن، خلافی هم 300 تومن داره، نداشتم بدم ... ماشین چهار ماه تو پارکینگ خوابیده بود. صاحبخونه حکم تخلیه گرفت، اساسم رو ریخت بیرون. زن و بچه رو بردم توی یه مسافر خونه ... چند وقت بعد به مسجد محله خبر دادن همچین ماجرایی واسه این خونواده پیش اومده، خدا خیرشون بده، کمک کردن، الان یه اتاق تو قلعه حسن خان اجاره کردیم ..."

داستان راننده تاکسی ادامه داشت ...

و این داستان، برای بسیاری دیگر از اهالی این شهر، هر روز اتفاق می افتد.


کلمات کلیدی: زندگی ،اخلاق
 
اول مهر ...
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩  

کاش کسی یاد معلم‌ها می‌داد
اول مهری
شغل پدر‌ها را نپرسند؛
وقتی هنوز احترام به همه‌ی شغل‌ها را
و
افتخار به همه‌ی پدر‌ها را
یاد دانش آموزانشان نداده‌اند!

*حالا قصه‌ی چشمان یتیمی که نم می‌خورد،
بماند...


کلمات کلیدی: فرهنگ ،اخلاق
 
«دریاقلی» رکاب زد تا آبادان سقوط نکند !
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩  

تیتر را عینا از متن مندرج در سایت تابناک درج کردم ... و خلاصه شرح ماجرا :

«دریاقلی» اوراق فروشی بود در گوشه ای از «کوی ذوالفقاری» آبادان و در گورستانی از اتومبیل های فرسوده زندگی می‌کرد. در ماه های آغاز جنگ، آبادان در محاصره نیروهای دشمن بود و دریاقلی سورانی در آستانه سقوط قرار داشت، تقدیر این بود که هنگامی که دشمن، غافلگیرانه از رودخانه بهمنشیر گذشته و وارد آبادان شده بود، تنها دریاقلی متوجه حضور و نیت شوم دشمن بشود. دریاقلی در آن شب پاییزی آبان ماه 1359 با شجاعت و عزمی شگفت مسافتی 9 کیلومتری را با وجود حضور دیدبانان دشمن و خطرات موجود با دوچرخه کهنه خودش طی کرد تا این خبر را به مدافعان شهر برساند و پس از آن بود که با حضور رزمندگان و مردم شهر، دشمن به آن سوی بهمنشیر رانده شد یا تن به مرگ و اسارت داد تا حماسه‌ای بزرگ پدید آمد.

اگر هوشیاری، عزم و دلیری این مرد گمنام که چند روز بعد به شهادت رسید، نبود، کسی نمی‌داند چه حوادث تلخی پیش می‌آمد و نهایتا چه سرنوشتی برای مردم ایران ـ و  حتی منطقه ـ رقم می‌خورد! دست کم این بود که آبادان با تلفاتی سنگین سقوط می‌کرد و بازپس گرفتنش نیازمند نبردهایی خونین تر و پرهزینه تر از فتح خرمشهر بود!

 

یاد این بزرگ مرد و تمام مردان و زنان گمنامی که این مملکت مدیون آن هاست گرامی باد.


یادبود شهید دریاقلی سورانی در آبادان

لینک منبع


کلمات کلیدی: فرهنگ ،زندگی ،اخلاق ،احترام
 
تا عبرتی برای دیگران شود !
ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩  

این دانشگاه ما هم برای خودش قصه هایی دارد ! ... تقریبا ترم آخر کارشناسی ارشد به حساب می آیم و 4 واحد درسی برایم باقی مانده و 4 واحد پایان نامه. طبق قانون، نمی توان با پایان نامه بیش از یک درس برداشت، به همین خاطر قصد کردم 4 واحد را این ترم بر دارم و پایان نامه را ترم بعد.

اما سیستم پیغام خطا می داد که حداقل واحد ترم رعایت نشده است ! ناچار شدم پایان نامه را هم بردارم تا سیستم قبول کند. در حالی که به لحاظ منطقی باید برای سیستم تعریف می شود که 1 ) دانشجویی که 4 واحد تئوری او مانده بتواند کف انتخاب واحد را (که 8 واحد است) رعایت نکند و 2 ) دانشجو نتواند همزمان با پایان نامه 4 واحد اخذ کند که بعدا دچار مشکل شود !!

در هر حال ... به محل سابق دانشگاه رفتم (خیابان استاد نجات الهی) که اعلام شد محل مجتمع مدیریت و حسابداری منتقل شده است به انتهای اتوبان همت ! ... به همراه یکی از دوستان به آنجا رفتم، جایی که شهر تمام می شد و در کنار ساختمان دانشگاه کوه بالا می رفت ! ابتدا به کاربر ارشد رایانه مراجعه کردم و بعد از اینکه نیم ساعتی به اتفاق سایرین نشستم تا بلکه سیستم گلستان وصل شود (یا اینترنت آن ها ؟) رفتم و مساله خود را مطرح کردم. ایشان فرمودند باید از کارشناس رشته ام مجوز بگیرم. به سراغ کارشناس رشته رفتم، سه چهار نفری هم جلوتر از من بودند و سه چهار نفری هم بعد از من آمدند. از ساعت 11 پیش کارشناس بودم. ایشان از همان ابتدا با لحن بسیار بدی خطاب به مراجعان (که دانشجویان کارشناسی ارشد رشته مدیریت اجرایی و MBA بودند) صحبت می کردند و می گفت برید کنار ! اینجا نایستید ! ... و نیم ساعتی که گذشت و ساعت 11:30 شد، خطاب به جمعیت گفت : جز این سه نفر (که من هم یکی از آن ها بودم) باقی برن و ساعت 1:30 به بعد بیاین ! خسته شدم ! ... و پس از آن چند بار حرف خود را با عتاب شدید تکرار کرد که : مگه نگفتم برید بقیه تون ؟؟

خلاصه آنکه بالاخره نوبت به من رسید و بعد از اینکه به سختی فهمید مشکل من چیست، گفت درخواستم را بنویسم. من هم طی نیم صفحه A4 به صورت کامل شرح مصیبت پیش آمده را نوشتم ... ایشان پرونده تحصیلی بنده را بیرون آورد و آن را برانداز کرد و سپس روی کاغذ من نوشت : خانم ... اقدام شود !

1) در پرونده تحصیلی بنده اثری از اینکه چند واحد گذرانده ام یا مانده نبود ! اینکه پرونده به چه خاطر مورد رویت قرار گرفت جز ابهامات است ! 2) به خاطر همین چهار کلمه پاراف که سی ثانیه طول کشید، یک ساعت و نیم در انتظار بودم و اینطور که ایشان به دیگران گفته بود، قرار بود کار هر کدام از ما سه نفر بیست دقیقه ای طول بکشد !

نهایتا کاغذ را پیش مسئول سایت بردم و ایشان نگاهی انداخت و شماره دانشجویی مرا وارد کرد و یک کلیک و تمام !!!

* * *

می شود گذشت و بی خیال شد. کار که انجام شده، نشده ؟ اما یک ساعت و نیم وقت من (و دوست همراهم، و سایرینی که همچون من کارشان در یک دقیقه انجام می شد و انجام نشد!) تلف شده، چه کسی پاسخگوست ؟

نه. لزومی ندارم به خاطر کم کاری و انجام بد امور توسط یک کارشناس، سیستم دانشگاه را زیر سوال ببرم. طی نامه ای به رئیس مجمتع، تمام آنچه را اتفاق افتاده بود شرح می دهم و منتظر می مانم که برای دانشگاه، کارشناسش مهمتر است یا دانشجویانش ؟ ... مهم نیست چه بر سر آن کارشناس می آید، بگذاریم تا عبرتی برای دیگران شود تا آن ها چنین برخوردی نکنند ... تا شاهد چنین برخوردهایی در جامعه نباشیم و به سوی جامعه ای بهتر برویم ! بهتر نیست ؟


 
دوستان ارزشمند
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩  

به اعتقاد بسیاری، بزرگترین و ارزشمندترین دارایی هر انسانی، انسان های دیگری هستند که در اطراف او قرار دارند. پدر، مادر، همسر، فرزندان و سایرینی که انسان را دوست دارند و به قولی وطن آدمی در قلب کسانی است که او را دوست دارند.

خدای را سپاس که علاوه بر داشتن خانواده ای گرم و صمیمی و مهربان (که اکنون دامنه آن نیز توسعه پیدا کرده و گرمتر شده است) همواره دوستان خوب و عزیزی داشته ام که دلگرمی من در کار بوده اند و از بودن در کنار آن ها همیشه انرژی گرفته ام. دوستانی که به راستی سرمایه های ارزشمندی هستند و می توانم در قالب این نیایش معروف جان کلام را بگویم :

خداوندا ! دوستانی دارم که در اعماق قلبم جای دارند،
شایسته محبتند و ِیادشان مایه ی آرامش جان،
در میان خلق آنان معدن خیرند و دارای پاک ترین خصوصیات،
پس ای خدای من آنان را اکرام کن و بر صفت نیکشان بیفزای و سلامتشان بدار.


کلمات کلیدی: زندگی ،اخلاق ،احترام
 
یک تلخ نوشته
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩  

دیشب جلوی محل کارم خیمه زده بودن و چایی میدادن ! پسرکی که صاحب یک چهار چرخه نون خشکی بود توجهم رو جلب کرد … پسرک هی میرفت نزدیک خیمه و چند تا قند برمیداشت میریخت توی جیبش و میومد عقب … باز منتظر میشد که جلوی خیمه شلوغ بشه و توی شلوغی میرفت چند تا قند دیگه بر میداشت میریخت توی جیبش !

سه چهار بار که این کار رو انجام داد اومد نشست بغل دیوار ! پلاستیکی رو از توی جیبش در اورد و از توی اون تکه ای نون رو بیرون کشید ! همونطور که نشسته بود نون رو روی پاهاش باز کرد … از توی جیبش قند ها رو در اورد و با وسواس لای نون چید و نون رو عین ساندویچ لوله کرد و شروع کرد به خوردن !

لذتی که به پسرک از خوردن ساندویچ قند دست داده بود از برق چشماش و ولعش در گاز زدن   معلوم بود …. ساندویچش که تموم شد نرمه نون های روی زمین رو جمع کرد و گذاشت گوشه دیوار و رفت سمت خیمه ! یه لیوان چای گرفت و دوباره برگشت کنار دیوار نشست و اروم اروم پوف کرد و خورد ! چاییش که تموم شد لیوان یکبار مصرفش رو گذاشت توی جیبش و رفت سمت چهار چرخه و هلش داد رفت …. پسرک شامش رو خورده بود ! ….. یک ساندویچ قند !

(به نقل از وبلاگ تلخ نوشته ها)


کلمات کلیدی: زندگی ،اخلاق
 
شگفتا از شما
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩  

گویند : صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت. نمازگزاران ، همه او را شناختند ؛ پس ، از او خواستند که پس از نماز ، بر منبر رود و پند گوید. پذیرفت.
نماز جماعت تمام شد. چشم ‏ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.
بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت :
مردم! هر کس از شما که مى ‏داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد ، برخیزد !
کسى برنخاست.

گفت : حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است ، برخیزد !
باز کسى برنخاست.
گفت : شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید ؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید !


کلمات کلیدی: زندگی ،اخلاق ،دین
 
عذرخواهی از خداوند
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ خرداد ۱۳۸٩  

خداوندا عذر می خواهم درباره مظلومی که در حضور من مورد ستم واقع شده و من او را یاری نکرده باشم.

(فرازی از صحیفه سجادیه به نقل از آیت الله جوادی آملی)

 


کلمات کلیدی: اخلاق ،دین
 
تصمیم با راننده است
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ خرداد ۱۳۸٩  

یک - جمعه ساعت 5 بعد از ظهر - تقاطع انقلاب و ویلا

تا شروع کلاس دانشگاه دقایقی بیشتر نمانده و اثری از تاکسی هایی که همیشه در خط "ابتدای ویلا-انتهای ویلا" بودند نیست. طبیعی است چرا که امروز نه هیچ کدام از سازمان ها و شرکت های و آژانس های مستقر در خیابان ویلا فعال هستند و نه حتی خود دانشگاه کلاسی به آن صورت دارد.

اگر تا یکی دو دقیقه دیگر تاکسی پیدا نشود یک دربست می گیرم و می روم بالا ... بالاخره یک تاکسی که راننده آن جوانی است می پیچد و سوار می شوم و می رویم. موقع پیاده شدن 500 تومان می دهم ... می گوید پول خورد ندارم. خوب در این دوره زمانه 500 تومان برای خودش پول خرد است دیگر ! چه انتظاری از من دارد ؟ می گوید اشکالی ندارد، بفرما. من می خواهم بگویم اشکالی ندارد بفرما ! چه اینکه راضی بودم که 1000 تومان بدهم و با همان سرعت به مقصد برسم ... نهایتا 200 تومان پول خورد پیدا می کنم و به او می دهم و تشکر می کند و می رود.

دو - جمعه ساعت 11 شب - تقاطع انقلاب و شریعتی

آزادی ؟ تاکسی متوقف می شود. راننده اش حدودا چهل ساله است، از آن راننده های تیپ خاص و مرامی و این صحبت ها. پیش از من هم مسافرانی سوار شده اند. یکی از مسافرها (که نمی دانم از کجا سوار شده بود) میدان انقلاب پیاده می شود و کرایه اش می شود 500 تومان. به نزدیک ایستگاه دکتر قریب که می رسیم می گویم من کنار ایستگاه پیاده می شوم و 500 تومان می دهم. می گوید تو که گفتی آزادی ! اینجا که آزادی نیست ! می پرسم پس اینجا کجاست ؟! خیابان آزادیه دیگه ! ... می گوید نه گفتی آزادی ! کرایه آزادی رو باید بدی، می شه 1000 تومان ... پانصدی را می گیرم و یک هزاری می دهم و پیاده می شوم.

* * *

در زندگی مواقع بسیاری پیش می آید که در جایگاه اول قرار می گیریم و می توانیم از پول کمی گذشت کنیم و ببخشیم ... و مواردی بسته به جایگاه شغلی و اجتماعی مان پیش می آید که در موضع قدرت یا زور هستیم و می توانیم بیش از آنچه حقمان است مطالبه کنیم.

همان طور که در این دو مثال، تصمیم با راننده بود، در زندگی نیز تصمیم با ماست که کدام رویه را انتخاب کنیم.

به واقع مهم نیست که دیدگاهی در رابطه با وجود برکت در زندگی داشته باشیم یا نه، چرا که در هر حال در دنیا در جریان است و بر مبنای آنچه دیده و شنیده ام، آنان که در جایی از حق خود می گذرند، در جای دیگری به آن ها بازگشت داده خواهد شد و به حق خود می رسند و آن ها که حق دیگران را می خورند، برکت از زندگی شان می رود و بر آنچه از این راه به دست آورده اند و حتی چندین برابر آن، از دستشان خواهد رفت.


 
نمایشگاهی که ارزش رفتن نداشت !
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩  

امروز آخرین روز از برگزاری نمایشگاه کتاب بود. نمایشگاهی که سالیانی دورتر برای رسیدن روزهایش در میانه اردیبهشت ماه لحظه شماری می کردیم و این سال ها برایمان چندان تفاوتی ندارد !

در دو سال اخیر، هر بار دو سه ساعتی بیشتر نرفتم. فضای نامناسب نمایشگاهی، گرم و پر ازدحام، غرفه های درهم! که به جای آنکه به ترتیب موضوعی تقسیم بندی شده باشند به ترتیب الفبایی قرار گرفته اند! که امسال نیز به قوت خود باقی بود و شنیدم که قدری از فضای نمایشگاهی هم به صورت چادر بر پا شده ... اما آنچه امسال سبب شد در نرفتن به این نمایشگاه مصمم تر شوم، اظهار نظر رئیس مدیر کمیته ناشران داخلی نمایشگاه بود که با افتخار گفته است :‌

ما با همه‌ی آثاری که قبل از 84 نوشته شده‌اند و در نمایشگاه عرضه می‌شوند، برخورد می‌کنیم ! ... و البته در ادامه استثنا هم قائل شده : منتها دو نکته وجود دارد؛ یکی کتاب‌های مرجع است و دیگری کتاب‌های محققانه و عالمانه که اجازه‌ی عرضه دارند.

واقعا تاسف آور است چنین برخوردی با اهل قلم.
من نه در مقام سیاستگزاری هستم و نه در مقام دیگری، اما به عنوان کسی که با کتاب و خواندن و نوشتن بزرگ شده ام، می توانم این حق را به خودم بدهم که پایم را در چنین نمایشگاهی که توهین به بسیاری ناشران و نویسندگان است نگذارم و بگویم چنین نمایشگاهی ارزش رفتن ندارد !


 
دکتر ونوس از پیش ما رفت
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩  

این روزها خبر فوت خیلی ها شنیده می شود، اما خبر درگذشت استاد بزرگی که افتخار شاگردی او را داشتم، برایم خیلی تاسف آور بود.

دکتر داور ونوس

دکتر داور ونوس، استاد مدیریت، زبان و بازاریابی، پس از طی دوره هایی از بیماری سخت و بهبود از آن ها، سرانجام از پیش ما رفت.

دکتر داور ونوس دیپلم خود را در رشته عمومی (از مدرسه York High School)، لیسانس در رشته مهندسی شیمی (از دانشگاه Iowa State University) و فوق لیسانس و دکترای خود را در رشته مدیریت بازرگانی (از دانشگاه های Eastern New Mexico University و Nebraska) در آمریکا اخذ کرد.

وی مولف کتاب های بسیاری در زمینه بازاریابی و زبان تخصصی مدیریت بود که به عنوان منبع اصلی دانشجویان در رشته مدیریت و برای شرکت در کنکور مورد استفاده قرار می گیرد.

متاسفانه بی مهری های انجام شده نسبت به دکتر ونوس طی سال های آخر عمر ایشان سبب ناراحتی های فراوانی برای وی گشت.

...

سال اول دانشکده بودم که پسردایی ام از من خواست زمان کلاس های بازاریابی دکتر ونوس را به او بگویم تا برای شرکت بر سر کلاس های درس او به عنوان مستمع آزاد به دانشکده ما بیاید و از آنجا بود که دریافتم کلاس درس او متفاوت است. زبان تخصصی مدیریت را با وی برداشتم، اما از آنجا که نه زبانم چندان تعریف داشت و نه شب امتحانی خواندنم و از آنجا که دکتر شیوه خاص خود در نمره دادن را داشت، با نمره 9.5 قادر به گذراندن آن واحد نشدم ... با یک ترم فاصله دوباره درس را با دکتر برداشتم. وقتی جلسه اول درباره شیوه کلاس صحبت کرد و همان جا از دانشجویان خواست که بروند و کتاب را از کتابفروشی دانشکده تهیه کنند، یک سری که همراه داشتند نرفتند و باقی رفتند و من ماندم بی کتاب، چرا که کتاب در خانه بود. پیش دکتر ونوس رفتم و به او گفتم من این جلسه کتاب را نیاوردم ... پرسید مگر با من کلاس داشتی ؟ گفتم بله. پرسید افتادی ؟ گفتم بله. پرسید پس چرا با استاد دیگری نگرفتی ؟ گفتم تقصیر خودم بود ...

سال 86 و 87 که مراسم روز معلم را برگزار کردیم و از همه اساتید برای حضور دعوت به عمل آوردیم، دکتر ونوس نیامد. سال 85 مراسم روز پژوهش را برای تقدیر از دانشجویان پژوهشگر و اعضای فعال انجمن علمی برگزار کردیم و سال 86 تصمیم دیگری گرفتیم که محوریت آن دکتر ونوس بود ... قرار بر آن شد تا از سه نفر از اساتید پر سابقه دانشکده مدیریت که سنی از آن ها گذشته بود تقدیر کنیم. طرح در هیات رئیسه مورد بررسی قرار گرفت و دو استاد دیگر اضافه شد.

به اتفاق ده نفر دیگر از اعضای انجمن علمی برای دعوت از دکتر ونوس و شرکت در آن مراسم به اتاق وی در ساختمان شمالی دانشکده رفتیم. ابتدا نپذیرفت و حدس آن کار سختی نبود. تعارف کرد چای بخوریم. همه دوباره اصرار کردند. پرسید دیگر از چه کسانی تقدیر می شود و نام بردیم و با خنده گفت چرا مرا در کنار اساتید بازنشسته قرار دادید ؟ ... سرانجام پذیرفت و ما با خوشحالی رفتیم.

روز پژوهش، سالن پر شده بود از دانشجویانی که برای تقدیر از اساتید خود آمده بودند. برنامه را طوری تنظیم کرده بودیم که دکتر ونوس چند دقیقه ای صحبت کند.  برنامه با روال معمول آغاز شد و نوبت به تقدیر از اساتید رسید. دکتر ونوس، در میان تشویق دانشجویان به روی سن آمد، میکروفن را گرفت اما جز چند ثانیه تشکر حرفی نزد ...  و در میان تشویق دانشجویان از روی سن پائین رفت ... و خوشحالم که به عنوان شاگردان او، حداقل کاری را که از دستمان بر می آمد انجام دادیم و به او نشان دهیم که دانشجویان، هنوز او را دوست دارند.

بگذار تا بگریم، چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد، روز وداع یاران

هر کو شراب فرقت، روزی چشیده باشد
داند که سخت باشد، قطع امیدواران

چندت کنم حکایت، شرح این قدر کفایت
باقی نمی توان گفت، الا به غمگساران

(مراسم تشییع: سه شنبه 8 صبح، دانشکده مدیریت دانشگاه تهران)

صفحه ای که برای دکتر داور ونوس در ویکی پدیا ساختم
صفحه دکتر ونوس در سایت دانشکده مدیریت دانشگاه تهران
کتاب های تالیف و ترجمه دکتر ونوس


کلمات کلیدی: زندگی ،مدیریت ،اخلاق ،احترام
 
ریشه مشکلات بشری
ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩  

در گشت و گذار میان مطالب به اشتراک گذاشته شده در گوگل ریدر، به یک خط مطلب برخوردم و کامنتی که در تکمیل آن دیگری گذاشته بود ...

هر آدمی حق دارد فکر کند که آدم مهمی هست، حتی اگر نباشد

هرکسی به اندازه ی خودش مهمه! مشکل از اونجایی شروع میشه که بعضیها فکر میکنن مهمتر از بقیه هستن

 

و وقتی در این باره اندیشیدم، دیدم که عمده مشکلات بشری ریشه در همین دارد ! از اولین دعوای آدمیان بر روی زمین (هابیل و قابیل) تا کشور گشایی ها تا زورگویی ها ... و تا حتی مشکلات اداری میان همکاران و حتی مشکلات یک زندگی مشترک.

چه می شد اگر هر کدام در ذهن خود آدم مهمی بودیم و به دیگران تحمیل نمی کردیم که مهمتر از آن ها هستیم !


کلمات کلیدی: فرهنگ ،زندگی ،اخلاق ،احترام
 
راهنمایی یا تحمیل ؟
ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٩  

موقعیت های بسیاری در زندگی پیش می آید که رفتار فردی از نظر ما کاملا درست نیست. گاه این درست نبودن، منطبق نبودن با سلیقه ماست و گاه منطبق نبودن با عرف موجود جامعه یا قانون و شرع.

در چنین مواردی و بر اساس سرشتی که در ذات همه ما وجود دارد، سعی در راهنمایی فرد می کنیم. اگر او به ما بسیار نزدیک باشد بیشتر پافشاری می کنیم و به نسبتی که دورتر باشد و احساس کنیم تاثیر حرف ما کمتر است یا ارتباطی به ما ندارد، نقش کمرنگ تری ایفا می کنیم.

حال مساله اینجاست که نوع برخورد ما باید به چه صورت باشد ؟ آیا ما وظیفه داریم همچون یک تعلیم گر که وظیفه دارد راه درست را به آموزنده خود نشان دهد و او را مجبور به انجام رفتار صحیح کند، آنچه را می اندیشیم به طرف مقابلمان تحمیل کنیم یا باید تنها او را راهنمایی کرده و انتخاب نهایی را به عهده خودش بگذاریم ؟

آنچه از شیوه بزرگانمان به ما رسیده آن است که آن ها بیشتر راهنما بوده اند تا تحمیل کننده، چنانچه که حتی خداوند در قرآن به پیامبرش می گوید فَذَکِّرْ إِنَّمَا أَنتَ مُذَکِّرٌ / لَّسْتَ عَلَیْهِم بِمُصَیْطِرٍ (پس تذکر ده که تو تنها تذکردهنده‏اى / بر آنان تسلطى ندارى) سوره غاشیه، آیات 21 و 22

حال سوال اینجاست که آیا ما حق داریم از پیامبر خدا نیز فراتر برویم و جز تکرار تذکرات (که آن هم باید بر اساس حق باشد نه آنچه خود حق می پنداریم) کار دیگری نیز انجام دهیم ؟

حتی در ادامه همین آیات، خداوند می فرماید إِلَّا مَن تَوَلَّى وَکَفَرَ/ فَیُعَذِّبُهُ اللَّهُ الْعَذَابَ الْأَکْبَرَ / إِنَّ إِلَیْنَا إِیَابَهُمْ / ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنَا حِسَابَهُمْ  (مگر کسى که روى بگرداند و کفر ورزد / که خدا او را به آن عذاب بزرگتر عذاب کند / در حقیقت بازگشت آنان به سوى ماست / آنگاه حساب [خواستن از] آنان به عهده ماست) آیات 23 تا 26

امام حسین (ع) نیز در متن وصیت نامه خود، داوری میان خود و بنی امیه را اینگونه بیان می دارند : پس هر کس این حقیقت را از من بپذیرد ( و از من پیروی کند ) راه خدا را پذیرفته است و هر کس رد کند ( و از من پیروی نکند ) من با صبر و استقامت ( راه خود را ) را در پیش خواهم گرفت تا خداوند در میان من و بنی‌امیه حکم کند که او بهترین حاکم است.

به واقع، اگر قرار بر اصلاح بشریت بود که قدرت خدای متعال فراتر از قدرت همه موجودات بود و او خود قادر به این کار بود، اما اصل بر راهنمایی است و عرضه به انسان ها، و این خود انسان ها هستند که باید تصمیم گیری کنند و راه را طی نمایند. در این میان نیز اگر کسی مسیر دیگری را انتخاب کرد، به سوی ناحق رفت (آنچنان که در زمان امام حسین رخ داد) و یا حتی به سمت کفر رفت (آنچنان که خدای متعال فرمود) داوری آن در روز قیامت و با حضرت حق است، نه با ما !

البته، برای حفظ جامعه لازم است تا با آنان که حق دیگران را پایمال می کنند، قتل، دزدی، تجاوز و ... می کنند بر طبق موازین حق و اجازه ای که خداوند داده برخورد شود تا دیگران در جامعه بتوانند با آسودگی زندگی کنند، اما چه در سطح خرد و چه در سطح کلان، اگر بخواهیم گام از این فراتر بنهیم، شاید فرا رفتن از حدود الهی باشد.

و الله اعلم


کلمات کلیدی: قضاوت ،دین ،امام حسین ،اخلاق
 
همکاری در خلاف !
ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ فروردین ۱۳۸٩  

می گویند ایرانی جماعت نسبتی با کار تیمی و گروهی ندارد و اصولا انفرادی کار است و یکی از نمونه های بارزش هم اینکه ورزش هایی که مقام کسب می کنیم و مدال آوریم عمدتا ورزش های انفرادی هستند نه گروهی و دیگر آنکه در ادبیات کهن ما نیز این قضیه به چشم می خورد از آنجا که می گویند آشپز که دو تا شود آش یا شور می شود یا بی نمک و این مصداق بارز تخریب چهره کار گروهی است !

از این بحث بگذریم که مقصود آن بود که همه می دانیم که اهل مشارکت با هم و همکاری گروهی نیستیم.

اما بعضی وقت ها، روحیه همکاری را می توان به صورت پر رنگ مشاهده کرد که از آن جمله که این روزها شاهدش بودم، در جاده های بین شهری و در کار خلاف !

حتما شما هم دیده اید که بعضی وقت ها، راننده ماشین هایی که از رو به رو می آیند انگشت خود را به صورت دایره ای روی هوا می چرخانند که نمادی است از چراغ گردان ماشین پلیس ... و یا از آن ساده تر، در روز روشن چراغ می زنند که بله ! چه نشستید که جلوتر یک ماشین پلیس در کمین است !

در اینجاست که سرعت اتومبیل ها کم می شود، کمربندها بسته می شود، سبقت های غیر مجاز برای دقایقی منتفی شده و همه به صورت قانونمند تا جلو ماشین پلیس وعده داده شده رانندگی خواهند کرد و می توان فوران روحیه مشارکتی را در دور زدن پلیس در جاده ها به وفور مشاهده کرد !

حال سوال اینجاست که آیا برازنده فرهنگ ماست که به چنین عملی شهره باشیم ؟ و تا آنجا مدافع آن باشیم که می دانم بسیاری که این سطور را می خوانند، نقدشان بر این نوشته است نه این عمل !

من عملکرد تمام دستگاه های نظارتی را تائید نمی کنم، اما به نظرم حداقل در مورد پلیس بین شهری، نظارت و جریمه کردن بیش از آنکه به تصور عده ای برای درآمد زایی باشد، برای حفظ ایمنی جاده ها و حفظ جان خود افراد است، چه اینکه اگر اتومبیل شما توانایی سرعت ١۶٠ کیلومتر در جاده را دارد و جاده بیش از ١٠٠ کیلومتر در ساعت ظرفیت ندارد، نباید سرعت خود را بر جاده تحمیل کنیم یا اگر به هر صورتی ماشین سنگین یا کم سرعتی جلویمان بود و سبقت غیرمجاز، برای چند دقیقه زودتر رسیدن ... اما وقتی افراد در جامعه ای قانون گریز باشند، احترام به قانون را دست و پاگیر و مضحک و قانون گریزی را حق پنداشته و در این حق خود پنداشته شریک یکدیگر نیز می شوند‌!


کلمات کلیدی: فرهنگ ،اخلاق ،احترام
 
مدیران توانمندی که دیده ام
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸  

در بسیاری از پست هایی که نوشته ام و معمولا هم برچسب مدیریت داشته اند، به نقد علمکرد مدیران یا سیستم مدیریتی یا نظام آموزشی پرداخته ام. اما حقیقت آن است که الگوهای موفق نیز کم نبوده و نیستند و مدیران توانمند و سیستم مدیریت برجسته نیز کم نداشته ایم.

پس بی انصافی است اگر از نقاط مثبت نگویم و به قول شاعر :

عیب آن جمله بگفتی، هنرش نیز بگو !

آنچه در این مجال کوتاه نقل می کنم، نه تعریف و مجیزگویی است و نه اغراق، چه اینکه نفر اول دیگر در مسند قدرت نیست و دومی نیز از آنچه اینجا می نویسم آگاه نخواهد شد. البته واضح است که مدیران توانمندی که دیده ام بیش از این دو نفر بوده اند، اما این مجال کوتاه را به این دو اختصاص داده ام.

 

یک رئیس دانشگاه موفق

معمولا دانشجویان با رئیس دانشگاهشان ارتباط چندان نزدیکی ندارند، به خصوص اگر دانشگاه بزرگی مانند دانشگاه تهران باشد. اما از جمله افتخارات دوران تحصیلم آن بود که در بخشی از آن، ریاست رئیس موفقی چون آیت الله عمید زنجانی را تجربه کنم.

وی که بدو ورود با اعتراضاتی مواجه شد که چرا یک روحانی به ریاست دانشگاه رسیده و ... شاید آغاز چندان دلچسبی را تجربه نکرد، اما خیلی زود توانست بر اوضاع مسلط شود.

در دیدار نیمه خصوصی که چند ماه بعد از انتصابشان با ایشان داشتیم (به عنوان نمایندگان تشکل های دانشجویی دانشکده مدیریت) به ما گفتند خبر خوشی را برای شما دارم و آن اینکه تلاشم بر این است تا در بخش های مدیریتی دانشگاه از اساتید مدیریت استفاده بیشتری شود. وعده آقای عمید زنجانی خیلی زود تحقق پیدا کرد و بخشی از پست های مدیریتی دانشگاه که تا پیش از آن معمولا در اختیار مهندسی خوانده ها بود، به دست مدیریتی خوانده ها افتاد. همچنین از لزوم اهمیت و توجه بیشتر به سه رشته زیربنایی مدیریت، اقتصاد و حقوق سخن گفت.

وی همچنین به انجمن های علمی نیز در میان تشکل های دانشگاهی توجه خاصی داشت و ارزش بسیاری برای انجمن های علمی قائل می شد و یک بار هم که یک وقت 15 دقیقه ای برای صحبت با ایشان به عنوان دبیر انجمن های علمی دانشجویی دانشگاه تهران می خواستم، 45 دقیقه را به این موضوع اختصاص دادند.

در مجموع شناختی که از ایشان پیدا کردم، یک فرد آگاه و عمیق و بدون جانبداری بود که در دوران ریاست خود اثرات مثبت بسیاری در دانشگاه ایجاد کرد.

یک شهردار موفق

وقتی تهران امروز را با تهران چند سال پیش مقایسه می کنم، به وضوح تفاوت ها و پیشرفت های آن را می بینم. وقتی به این فکر می کنم که قبلا مسیر خیابان های آزادی و انقلاب (یا به عبارتی از میدان آزادی تا میدان امام حسین) چه ترافیک وحشتناکی بود و امروز، چقدر بار ترافیکی محور اصلی شرق و غرب تهران کم شده، و برای رسیدن از این سو به آن سو هم می توان از مترو استفاده کرد و هم از BRT، وقتی به سیستم جمع آوری مکانیزه زباله نگاهی می اندازم، به سامانه پاسخگویی به شکایات شهروندان و به سایر امکاناتی که شهرداری طی این سال ها ایجاد کرده، بی انصافی است اگر نگویم دکتر قالیباف شهردار موفقی بوده است.

به نظرم اینکه اینکه تهران می توانست بهتر از این باشد یا او با اهداف سیاسی و ... این کار را انجام می دهد، نوعی بی انصافی است. او شهردار موفقی است که امیدوارم همیشه مجال برای کار کردن (چه به عنوان شهردار تهران و چه در جایگاه های دیگر) را داشته باشد.


کلمات کلیدی: مدیریت ،اخلاق ،احترام
 
ده ها اولویت ...
ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸  

در زندگی هر کدام از ما اولویت هایی وجود دارد که گاه آن ها را کنار هم می گذاریم، یا باید از میانشان انتخاب کنیم و یا به یکی بیشتر بها دهیم و دیگر اولویت ها را به حاشیه بفرستیم.

اولویت زندگی
که شامل دو جنبه می شود :
یکی زندگی شامل خانواده، دوستان و آشنایان. که می بایست برای آن ها که دوستاشان داریم، از پدر و مادر گرفته تا همسر و خواهر و برادر، و اقوام دور و نزدیک، و دوستان قدیمی و جدید، وقت بگذاریم، مشکلاتشان را حل کنیم و با آن ها باشیم.
جنبه دیگر زندگی، جنبه شخصی آن برای فرد است، یعنی استراحت، خلوت با معبود، آسایش و هر آنچه در قالب کار نمی تواند به دست آورد.

اولویت کار
که این هم شامل دو جنبه می شود :
یکی نگرش به کار به عنوان منبع درآمد، و اولویت دادن به آن یعنی اولویت دادن به اقتصاد و مسائل مالی.
دیگری نگرش به کار به عنوان آنچه از انجامش لذت می بریم و می بینیم و احساس می کنیم که اثراتی کوچک و بزرگ در جامعه دارد. آنچنان که علاوه بر جنبه درآمدی، یک پزشک با انگیزه درمان مردم، یک معلم با انگیزه بالا رفتن دانش مخاطبانش و یک مدیر با انگیزه بهبود فضای کسب و کار یا جامعه کار می کند.

اولویت پیشرفت

که باز می تواند در دو قالب کلی باشد :
پیشرفت شخصی، که معمولا به واسطه انجام تحصیلات صورت می گیرد، یا به واسطه طی دوره ها یا مراحلی که لازم به صرف انرژی و زمان و هزینه است.
دیگری پیشرفت اجتماع، یعنی فرد علاقه مند به پیشرفت جامعه خود است و می تواند برای آن گام هایی بر دارد. گاه این پیشرفت گره خورده با کار او یا پیشرفت های شخصی اش می شود، مثلا کسی که تونلی احداث می کند یا کار بزرگی انجام می دهد، علاوه بر منفعت مالی و لذت از آن، کاری بزرگ برای پیشرفت جامعه انجام داده ... اما گاهی پیشبردن جامعه از این طریق مهیا نمی شود. مثلا شرکت در فعالیت های عام المنفعه یا ...

پس می توانیم از جنبه ای، به حداقل 6 اولویت در زندگی خود برسیم، که هر یک نیز به شاخه های بسیار تقسیم می شوند. به عنوان مثال در اولویت زندگی از جنبه اول (خانواده و ...) هر یک از اعضای خانواده یا دوستان می توانند اولویتی داشته باشند.

کمی که دقت می کنیم، می بینیم در زندگی هر یک از ما، ده ها اولویت وجود دارد، که همه مهم هستند و لازم می دانیم به همه آن ها بپردازیم، اما وقت و توان محدود ما نیز چنین اجازه ای نمی دهد. اینجاست که باید با دقت بسیار، آن ها را دسته بندی و مجددا اولویت گذاری کنیم.

 

آنچه نوشتم، شاید توضیح واضحات بود، اما گاه در زندگی لازم است تا به آنچه به همین صورت عادی در حال انجام آن می باشیم، با دقت بیشتری بپردازیم و برای اولویت گذاری آن سنجیده تر عمل کنیم.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،زندگی ،اخلاق
 
سیاست مصدق
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸  

می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس درماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت. در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود دکتر مصدق رفت و روی صندلی انگلستان نشست. قبل از شروع جلسه یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست اما پیرمرد تحویل نگرفت و روی همان صندلی نشست.
جلسه داشت شروع می شد و هیات نمایندگی انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خودش بنشیند اما پیرمرد اصلاً نگاهشان هم نمی کرد.
جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای انگلستان نشسته اید و جای شما آن جاست.
کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد که مصدق بالاخره به حرف آمد و گفت:خیال می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی انگلیس کدام است؟ نه آقای رییس، خوب می دانیم جایمان کجاست اما راستش را بخواهید چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستن برای خاطر این بود تا دوستان بدانند برجای ایشان نشستن یعنی چه. او اضافه کرد که سال های سال است که دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست.
با همین ابتکار و حرکت عجیب بود که تا انتهای نشست فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفت و در نهایت هم انگلستان محکوم شد.


کلمات کلیدی: اخلاق ،منطق
 
رفتار با دشمنان
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸  

خصمانه برخورد می کنیم با کسانی که دشمن می پنداریم. مهم نیست بر حقیم یا بر حق نیستیم،‌ مهم این است او یا آنان را دشمن می دانیم، تهمت شان می زنیم، ناسزایشان می گوئیم، تخریب شان می کنیم، بی احترامی می کنیم ...

* * *

می گویند هر گاه از آن کوچه عبور می کرد، مرد به نشانه بی احترامی و برای آزار او خاکستر بر سرش می ریخت. روزی عبور کرد و خبری از خاکستر و مرد نشد،‌ از اصحاب خود جویای خبر شد و گفتند در بستر بیماری است. پیامبر، به عیادت آن مرد هتاک رفت و از او دلجویی کرد.

* * *

چقدر فاصله داریم !


کلمات کلیدی: اخلاق ،احترام ،پیامبر
 
یادی از الگوی اخلاق
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸  

امام حسین علیه السّلام فرمود: از پدرم از وضع مجلس پیامبر صلّى اللّه علیه و آله پرسیدم، فرمود:

آن‏حضرت در هیچ مجلسى نمى‏نشست و بر نمى‏خاست مگر به یاد خدا.

در مجالس‏جاى مخصوصى براى خود انتخاب نمى‏کرد و از این کار نیز نهى مى‏نمود.

هرگاه به‏گروهى مى‏پیوست هر جا که خالى بود مى‏نشست و دیگران را نیز دستور مى‏داد که‏چنین کنند.


حق هر یک از اهل مجلس را ادا مى‏کرد و کسى از آنان نمى‏پنداشت که‏دیگرى نزد آن حضرت از او گرامى‏تر است.

با هر کس مى‏نشست به قدرى صبرمى‏کرد تا خود آن شخص بر خیزد و برود.

هر کس از او حاجتى مى‏خواست‏باز نمى‏گشت مگر آنکه یا به حاجت خود رسیده بود یا به بیان خوشى از آن حضرت‏دلخوش گشته بود.

خوى نیکش شامل همه بود به حدّى که مردم او را پدرى مهربان‏مى‏دانستند و همه در حق، نزد او برابر بودند.

مجلس او مجلس حلم و حیا و صداقت‏و امانت بود. در آن آوازها بلند نمى‏شد و عرض و آبروى کسى نمى‏ریخت و اگر ازکسى لغزشى سر مى‏زد جاى دیگر بازگو نمى‏شد. اهل مجلس با یکدگر عادلانه رفتارمى‏کردند و بر اساس تقوا با هم رفاقت و دوستى مى‏نمودند. با یکدگر فروتن بودند، مهتران را احترام مى‏کردند و با کهتران مهربان بودند و نیازمندان را بر خود مقدم‏ مى‏داشتند و از غریبان نگهدارى مى‏کردند.


گفتم: روش رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله با همنشینان چگونه بود؟ فرمود:

همیشه خوشروو خوش‏خلق و نرمخو بود.

خشن و درشت‏خو و پرخنده و سبکسر و بدزبان وعیبجو و چاپلوس نبود.

از آنچه به آن میل و رغبت نداشت غفلت مى‏ورزید. طورى‏بود که آرزومندان از او مأیوس و نومید نمى‏شدند.

خود را از سه چیز به سختى دورمى‏داشت: «جدال و کشمکش، پرحرفى و ذکر مطالب بى‏فایده».

نسبت به مردم نیز ازسه چیز پرهیز داشت: «کسى را نکوهش و سرزنش نمى‏کرد . لغزش هاى کسى راجستجو نمى‏نمود و عیب کسى را پى نمى‏گرفت».

سخن نمى‏گفت مگر در جایى که امید ثواب در آن مى‏داشت.

مى‏فرمود: چون حاجتمندى را دیدید او را کمک کنید.

مدح و ثناى کسى رانمى‏پذیرفت مگر از کسى که بخواهد تشکر نماید. سخن کسى را نمى‏برید مگر آنکه‏از حد مى‏گذشت که در آن صورت با نهى او یا برخاستن، سخن او را قطع مى‏کرد.

 

* * *

پی نوشت : چقدر به سمت الگوی اخلاقی مان پیش می رویم ؟


کلمات کلیدی: پیامبر ،اخلاق ،امام حسین
 
احترام به فرهنگ ها
ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸  

در جامعه ای همچون جامعه ما که از تنوع فرهنگی بسیار بالایی برخوردار است و این موضوع می تواند به عنوان یک فرصت مورد بهره برداری قرار گیرد، چرا که هر فرهنگ دارای رسوم، موسیقی، آداب و در مجموع ظرفیت های خاص خود می باشد. اما متاسفانه آنچه بیشتر با آن مواجهیم، تهدید این تنوع فرهنگی است.

یکی از مسائل آزاردهنده ای که در فرهنگ ما وجود دارد، بحث بی احترامی به سایر فرهنگ ها و یا قومیت هاست.

نمونه ساده آن انواع لطیفه هایی است که برای هر قومیت بنا به خصوصیاتی که برای آن ها ذکر می شود ساخته شده و می شود. اگرچه این یک واقعیت است که هر فرهنگ متعلق به هر قومیتی ابعاد خاصی داشته، در بعضی زمینه پر رنگ تر و در بعضی زمینه ها کمرنگ تر هستند، اما دلیل نمی شود به این تفاوت ها دامن زده و آن را به این صورت مطرح نمائیم ... شاهد چنین برخوردی در بعضی مردمان سایر نقاط جهان نیز هستیم، اما آن ها بیشتر ملل سایر کشورها را مورد هدف قرار می دهند، نه ساکنین سایر نقاط کشور خود را !

در روحیه نقادی از یک سو و طنزپردازی ایرانیان از سوی دیگر شکی نیست، اما این دلیل بر آن نمی شود تا از این روحیه به این صورت استفاده شود !

روایت هایی است مبنی بر اینکه این رویه را یکی دو قرن پیش انگلیس برای گسستگی هر چه بیشتر بین مردم رواج داده ... مهم نیست عامل آن این قضیه یا قضیه دیگری است، مهم برخورد با این فرهنگ نابجاست.

ما امروز نیاز به آن داریم تا با سایر افراد جامعه، صرف نظر از قومیت و فرهنگشان، ارتباط موثر و مثبتی برقرار کرده و یک تعامل کامل داشته باشیم.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،اخلاق ،احترام
 
چگونه فقر زدایی کنیم ؟
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸  

در پست قبل به واقعیتی اشاره کردم و آن وجود فقر بود. اما وجود فقر در یک جامعه الزام نیست چه اینکه در دنیا شاهد جوامعی هستیم که فقر به معنای آنچه ما می بینیم ندارند و یا بسیار کمتر است، چنانکه در جوامعی مانند کشورهای آفریقایی فقر به مراتب شدیدتر و فاجعه تر محسوب می شود.

این تنها نداشتن خانه، سرمایه، پس انداز یا درآمد نیست که باعث فقر می شود، بلکه در بسیاری موارد نداشتن آگاهی باعث بروز فقر در جوامع می گردد، چنانکه در جوامعی که اکثرا از تحصیلات بالایی برخوردارند شاهد فقر کمتری هستیم. اما باز هم باید اشاره شود که "آگاهی" به معنی "تحصیلات" نیست، چه بسا افراد تحصیل کرده ای که آگاه نمی شوند و چه بسا افراد آگاهی که تحصیلات خاصی ندارند.

آگاهی به معنای داشتن اطلاعات عمومی و کاربردی برای داشتن زندگی بهتر و مناسب تر است.

فرض کنیم فردی که توانایی کار کردن دارد و در فقر به سر می برد:
در بسیاری موارد او آگاه نیست که با توجه به توانایی هایی که دارد می تواند چه کارهایی انجام دهد تا بیشترین درآمد را داشته باشد.
در بعضی موارد افرادی که دارای درآمد یا سرمایه ای هستند، نمی دانند چطور از هزینه های بیهوده اجتناب کنند و افزونی هزینه بر درآمد سبب منفی شدن پول و در نتیجه فقرشان می شود.
گاهی اوقات افراد نمی دانند چه کنند که هزینه کمتری به آن ها وارد شود. مثلا اقدامات ایمنی درباره منزل و وسایل و سرمایه هایشان، یا اقدامات پیشگیرانه از ابتلا به بیماری ها و ...

بعضی افراد هم واقعا توان کار ندارند و شاید کششی هم برای درک بعضی مطالب نداشته باشند. البته این افراد به نسبت کل افرادی که در جامعه دچار فقر هستند درصد محدودی به حساب می آیند و در واقع کمک مالی را باید به این افراد پرداخت کرد.

پس می توان نتیجه گرفت برای فقر زدایی از یک جامعه و کمک به مردم جهت بهبود وضع زندگی شان و خروجشان از فقر، مهمترین کار عملی دادن اطلاعات و آگاهی درست به آنان است و در مواردی نیز کمک های نقدی به افراد نیازمند ناتوان.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،زندگی ،اخلاق
 
چهره زشت فقر، چهره زشت تر ...
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸  

مترو ... ساعت نه و نیم شب ... از ایستگاه مصلی به سمت پائین

یک پسربچه نه یا ده ساله نشسته و مشغول خواندن روزنامه با هیجان است و آن یکی پیشش می آید. چی نوشته ؟ امشب بازیه ! ... شبه خواندنشان که تمام می شود روزنامه را پس از تشکر به پسری که حدودا بیست و شش هفت ساله می نماید و رو برو نشسته می دهد. پسر بچه های دست فروش می روند به سراغ ادامه کاسبی شان.

پسر صاحب روزنامه، در کیسه مشکی رنگش دست می کند و بسته های اسمارتیز (یا چیزی شبیه آن که اسمش را نمی دانم) و روی یک سینی مانند چیده شده اند در می آورد. واگن ما یکی مانده به آخری و بعد از آن واگن ویژه خانم هاست. قطار هم از قطارهایی است که واگن هایش متصل است و جدا نیست.

پسر صاحب روزنامه با به سمت واگن خواهران می رود و آن سینی را که محتوی حدود چهل پنجاه بسته اسمارتیز است یکی یکی جلوی خانم ها می گیرد ... سرعت قطار در حال کم شدن است و این یعنی در حال رسیدن به ایستگاهیم. پسر جوان سریع باز می گردد و سر جایش می نشیند. مسافرین جدید سوار می شوند و بعضی پیاده و قطار دوباره راه می افتد. از ایستگاه که خارج می شویم پسر جوان دوباره بلند می شود و سراغ ادامه واگن می رود. قطار به ایستگاه می رسد و یکی مشتری شده. پسر صاحب روزنامه می نشیند روبروی آن خانم که از ایستگاه دیده نشود ...

* * *

فقر، حاصل تفاوتی است میان انسان ها. بعضی در فقر به دنیا آمده اند و بعضی دچار فقر شده اند. بعضی می توانستند بگریزند و برای بعضی گریزی نبوده و می توان گفت حکمت آن بوده که بعضی دچار فقر باشند.

فقر چهره زشتی دارد. آنقدر که با دیدنش می تواند یک روز خوب را خراب کند و یا روی احساسات و اعصاب اثر بگذارد ... این چهره آنقدر زشت است که کسی که انسان باشد را اندکی تکان دهد، به خود بیاید و کاری کند.

اما چهره زشت تر از فقر، چهره آن هایی است که یا رو بر می گردانند تا این چهره را نبینند و یا آنقدر انسانیتشان را از دست داده اند که زشتی فقر در نظرشان نمی آید.

* * *

پی نوشت 1 : منظورم از این دو نوشته این نبود که هر دستفروش مترویی مشمول فقر است و از هر یک باید چیزی خرید. اما در میان آن ها هم گاهی افرادی پیدا می شوند که به جای روی آوردن به تکدی گری، سعی می کنند از حاشیه سود دستفروشی زندگی خود را بگذرانند.

پی نوشت 2 : ادامه دارد ...


کلمات کلیدی: فرهنگ ،زندگی ،اخلاق
 
صمیمت و تواضع، راز موفقیت
ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸  

در گوشه و کنار رمز و رازهای زیادی برای موفقیت گفته اند و شاید به قول آن جمله معروف به تعداد انسان ها راه برای موفقیت باشد.

به گمانم یکی از رازهای اصلی موفقیت برای انسان های مختلف، چه در جایگاه بالایی قرار داشته باشند و چه در جایگاه پائینی (به لحاظ اجتماعی و تحصیلی و این چنین مواردی) صمیمیت و تواضع است.

برای خود در نظر بگیرید جمعی را که همه از شما فرهیخته تر و بالاتر هستند. در چنین جمعی اگر صمیمت و تواضع داشته باشید شما را می پذیرند. به واقع می توان گفت مجموع این دو همان "ادب" است (به قول یک جمله قصار، ادب هیچ خرجی ندارد اما می تواند همه چیز را بخرد")

و بالعکس، وقتی در جمعی قرار دارید که از دیگران بالاتر هستید، اگرچه شاید به واسطه جایگاه شما (و در اصطلاح مدیریتی بهره گیری از قدرت قانونی) افراد به شما احترام بگذارند، اما وقتی با آن ها با صمیمیت و تواضع رفتار کنید، احترام آن ها دو چندان می شود و دیگر تنها بیرونی نیست، که به صورت درونی و قلبی نیز برای شما احترام قائل خواهند بود.

در روزگار تحصیل در مدرسه، بسیاری معلمان داشتم که  ازتواضع بسیاری (علیرغم رتبه علمی که در مقایسه با ما دانش آموزان داشتند) برخوردار بودند و در عین حال با صمیمیتی (هر چند شاید نه آنقدرها پر رنگ به معنی صمیمیت رایج در جامعه) با ما برخورد می کردند ... و شاید امروز که فکر می کنم، از درس بسیاری از آن بزرگواران چیزی به خاطر نداشته باشم، اما از رفتار آن ها همه چیز به خاطر دارم و آن درسی است که برای زندگی ام از آن ها گرفته ام. و همچنین است درباره استادانم در دانشگاه.

* * *

در کارگاهی که این روزها در حال برگزاری است، افراد با سنین مختلف (از 21 سال تا 47 سال) حضور دارند و از دانشجوی لیسانس تا دکترا، اما آنچه بین همه آن ها مشترک است همین تواضع و صمیمیت است و همین باعث شده تا این جمع بیست و چند نفری با این همه اختلاف و اینکه بعضی از آن ها آشنایی قبلی چندانی هم با هم نداشتند، به راحتی بتوانند با هم در ارتباط باشند و هم در این کارگاه موفق باشند و هم در سایر زمینه ها.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،زندگی ،اخلاق ،احترام
 
گذشت یا ستیز ؟
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸  

چه در زندگی و چه در کار، چه در حالت طبیعی و چه در حالت بحرانی، همواره با موقعیت هایی رو برو می شویم که با طرف مقابلمان دچار چالش می گردیم و این چالش ممکن است سطحی یا عمیق باشد.

گاه مساله پیش آمده به قدری عمیق و پیچیده است که به راحتی نمی توان از کنار آن گذشت و گاه سطحی و ساده است و آنقدر قابلیت اعتنا ندارد.

در هر دو صورت، دو راه پیش روی ما وجود دارد : بگذریم یا ستیز کنیم ؟

البته در صورتی که احتمال آن می رود که این مساله دیگر بار به صورت عمد تکرار شود، قطعا لازم است تا ابتدا نسبت به پیشگیری از وقوع دوباره آن اقدام لازم صورت پذیرد، اما در بسیاری از مواردی که در زندگی روزمره ما یا کارمان اتفاق می افتد، مانند تنه زدن اشتباهی یک رهگذر، اشتباه سهوی یک همکار، پرخاشگری یک دوست به علت عصبانیت مقطعی و تحت فشار بودن و بسیار موارد دیگری که ممکن است رخ دهد، می توانیم به جای آنکه در این باره ستیز کنیم و طرف مقابل و خودمان را به چالش بکشیم، از کنار آن به راحتی عبور کنیم.

اینطور، هم ما روز بهتری را پیش رو خواهیم داشت و هم روز بهتری را برای طرف مقابلمان (صرف نظر از غریبه یا آشنا بودن یا صمیمی یا بی تفاوت بودنمان نسبت به او) رقم می زنیم.


کلمات کلیدی: اخلاق ،احترام
 
توصیه یک راننده تاکسی
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸  

با تاکسی در حال رفتن به جلسه امتحان بودم و خانمی به همراه بچه کوچکش (به گمانم حدودا چهار پنج ساله) عقب نشسته بود. یکباره راننده تاکسی به خانم گفت : وضع بچه تون انگار خرابه. یه فکری براش کنید.

اول کمی از ادبیات راننده تاکسی جا خوردم که درباره فرزندی به مادرش اینطور گفت ! آن خانم هم اشاره کرد که بله، مریض شده بود و چند وقتی است سرفه می کند.

راننده تاکسی در تکمیل توصیه خود گفت : حتما ببریدش دکتر دوباره. اگه هم دارو می ده دوره دارو رو تکمیل کنید، وگرنه این درد می مونه تو سینه بچه، بزرگ که شد واسش دردسر درست می کنه. بچه خواهر من الان بیست و پنج سالشه، بردنش دکتر گفتن مشکوک به آسمه ... اینا مال اینه که بچه که بوده درست حسابی درمونش نکردن. بالاخره این بچه هم فردا بزرگ می شه، باید یه آدم سالم باشه تو جامعه.

آن خانم هم در تائید صحبت های راننده تاکسی ضمن تشکر گفت : اتفاقا من عادت دارم تا می بینم ظاهری خوب می شه دیگه داروهاش رو قطع می کنم نمی دم بهش. واقعا ممنون که گفتید. بیشتر مواظبتش می کنم.

...

آن راننده تاکسی می توانست نسبت به سرفه های بچه بی اهمیت باشد، آن مادر و فرزند پیاده می شدند و شاید آنچه راننده تاکسی در پیش بینی اش گفته بود به حقیقت می پیوست. اما اکنون، شاید مسیر آینده سلامت زندگی آن کودک اندکی تغییر کرده باشد.

گاهی یک راننده تاکسی هم می تواند تلنگری به ذهن ما بزند تا بیشتر به اطرافیان آشنا و غریبه خود توجه کنیم و نگران آن ها و سرنوشت شان باشیم.


 
نتیجه ناشکری
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸  

حتما شما هم افرادی را دیده اید که هر چه به آن ها می دهند، باز هم حریص اند و این حرص آن ها تمامی ندارد !

البته می گویند انسان موجودی است سیری ناپذیر و همین خصیصه اوست که باعث شده از عصر غارنشینی تا به این مرحله پیشرفت کند، چرا که همواره در پی بهتر و برترشدن بوده است، اما حریص بودن با کمال طلبی دو مقوله جداگانه است.

اصولا آن ها که حریص هستند چون همواره احساس کمبود می کنند و به دنبال چیز بیشتری هستند، هیچگاه از همان چیزی هم که در اختیار دارند یا در اختیارشان قرار می دهند راضی نیستند و در نتیجه خود را ملزم نمی بینند که شکرگزاری بابت آنچه دارند یا تشکر بابت آنچه به آن ها داده می شود به عمل آورند.

نتیجه مشخص است ! وقتی شما کاری برای کسی انجام می دهید و می بینید او نه تنها از شما تشکر نمی کند بلکه در اصطلاح دو قورت و نیمش هم باقی است، به صورت خود به خودی دفعه دیگر این کار را انجام نخواهید داد.

خداوند همیشه به نسبت بندگانش بسیار مهربانتر و بخشنده تر است، اما نعمت های خدا هم در صورتی که شکرگزاری بنده را به دنبال نداشته باشد، ممکن است قطع شوند، چه اینکه گفته اند :

شکر نعمت نعمتت افزون کند
کفر نعمت از کفت بیرون کند

به راستی چقدر نسبت به آنچه داریم شکرگزاریم و نسبت به آنچه دیگران به ما می دهند قدردانی می کنیم ؟

دوستی داشتیم که هر موقع غذایی برای او طبخ می شد نه تنها تشکری نمی کرد که  برای اثبات صاحب نظری خود به آن ایراد هم می گرفت .... شنیدیم دیگر کسی برایش غذا فراهم نکرد !!


کلمات کلیدی: فرهنگ ،اخلاق ،احترام ،دین
 
تنها تاسف می خورم !
ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸  

آن ها که دزدی می کنند،
آن ها که آدم می کشند،
آن ها که حق را ناحق می کنند،‌
آن ها که برای منافع خود از هیچ دروغی واهمه ندارند،

آیا به این فکر کرده اند که این دنیا برای آنان نیز به پایان می رسد، همچنان که برای دیگران به پایان رسید ؟

آن ها نمی خواهند به خود بیایند و بنگرند که این چند صباح عمر ارزش این رذالت ها و کامجویی ها را ندارد ؟

نه. هرگز به این خاطر حرص نمی خورم! آشفته نمی شوم! چه اینکه بارها در کتاب الهی دیده ام که خود آفریدگار می گوید بسیاری از مردم به راه راست نخواهند آمد ... به عنوان یک وظیفه انسانی در حد توان و بضاعتم به آن ها می گویم  و نه بیشتر (که کور و کر و احمقند و هرگز نمی فهمند!) و تنها می توانم برایشان تاسف بخورم.


کلمات کلیدی: اخلاق ،زندگی ،دین
 
جامعه را تک تک ما می سازیم
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸  

اگر هوا آلوده است، می توانیم قدری فشار مترو و سرپا ایستادن در اتوبوس را تحمل کنیم و از وسیله شخصی خود کمتر استفاده کنیم.

اگر میزان بیماری ها بالاست و هزینه درمان سرسام آور است، می توانیم با پیشگیری های به موقع و عدم ابتلا به بیماری هایی که می توان جلوی بروز آن ها را گرفت، باری از دوش خود، اطرافیان و جامعه برداریم.

اگر کارها به درستی انجام نمی شود و بوروکراسی زائد زیاد است، می توانیم در هر جایگاه شغلی که قرار داریم صرف نظر از دیگران، حداقل کار خودمان را درست انجام دهیم.

اگر احساس می کنیم ارزش های اخلاقی و انسانی کمرنگ شده یا از بین رفته، می توانیم انسان باشیم و با اخلاق، هر چند تنها یک نفر هستیم.

و فراموش کنیم آنچه در فرهنگ ما جا افتاده که

با یک گل بهار نمی شود یا یک دست صدا ندارد یا مثل های نا امید کننده اینچنینی.

چه اینکه از یک طرف تاثیرگذاران تاریخ و بشریت تک انسان هایی بوده اند که هرگز به خاطر تک بودن و تنها بودنشان نا امید نشده اند

و

از طرف دیگر جوامعی توانسته اند به پیشرفت و توسعه برسند که تک تک افراد آن از خود شروع کرده اند و سرمشقی برای دیگران شده اند.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،زندگی ،اخلاق
 
ثبات شخصیت
ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸  

همه ما در طول عمر خود با افراد گوناگونی آشنا و دوست شده ایم (یا فامیل بوده ایم) و در مورد آن ها که عمر این آشنایی طولانی تر بوده امکان آن را داشته ایم که شخصیت شان را طی سالیان زیاد مورد ارزیابی قرار دهیم. ارزیابی نه از این جهت که برچسب خوب یا بد به آن ها بزنیم، بلکه از این حیث که ببینیم طی این سالیان، در گذر روزگار و با تغییراتی که در سن آن ها یا در شرایط جامعه پیش آمده، چقدر تغییر کرده اند یا ثبات داشته اند.

با گروهی از دوستانم در محافل اجتماعی و اینترنت آشنا شدم و هشت سال است که می شناسمشان. همه آن ها به لحاظ اطلاعات عمومی و تخصصی و تحصیلی تفاوت هایی کرده اند، اما به لحاظ اخلاقی بعضی همچنان ثابت مانده اند، بعضی تغییرات اندکی داشته اند و بعضی از این رو به آن رو شده اند !

یکی دو نفر که ثابت مانده اند، با اینکه به نسبت آن ها سال وضع مالی شان بسیار متفاوت شده، ازدواج کرده اند و جایگاهی دیگر یافته اند، اما همچنان همان اخلاق و معرفت گذشته را دارند.

آن ها که تغییر اندک داشته اند که روالی طبیعی بوده. اما آن ها که از این رو به آن رو شده اند، معمولا در جهت منفی بوده است ! شاید شما هم تجربه دیدن چنین افرادی را در زندگی خود یا محیط پیرامونتان داشته اید. کسانی که به یکباره تغییر جهت می دهند، از بسیاری مسائل که تا کنون داعیه دار آن ها بوده اند بریده می شوند و البته در توجیه رفتار خود بسیار سخنرانی ها می کنند !

به این افراد می توانیم بگوییم افرادی که ثبات شخصیت ندارند و شاید بتوانیم به این نتیجه برسیم که کار و یا حتی زندگی با این افراد، چندان دور از ریسک نخواهد بود !

و بر عکس، آن ها که طی مدت مدیدی ثبات شخصیت خود را نشان داده اند، قابلیت اعتماد بیشتری را خواهند داشت.


کلمات کلیدی: زندگی ،اخلاق ،منطق
 
مرگ در کمین است
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸  

زندگی در جریان است اما هر لحظه، در هر مکان، به هر صورت، ممکن است مرگ به سراغ ما نیز بیاید.

آنها که اعتقادی به دنیای دیگر دارند، می دانند که اعمالشان مورد ارزیابی قرار می گیرد. می دانند که شاید از خطای کوچک آن ها چشم پوشی شود، اما از اشتباهات بزرگی که انجام داده اند بعید است، چه اینکه این، وعده الهی است.

بعضی مرتکب اشتباه می شوند و خود نمی دانند.
بعضی مرتکب اشتباه می شوند، می دانند اشتباه است و به روی خود نمی آورند.
بعضی پس از انجام اشتباه، شرمسار می شوند و توبه می کنند، اما باز هم اشتباه را تکرار.
بعضی نیز پس از توبه بعد از اشتباه، دیگر به سراغ آن نمی روند و به انسانیت باز می گردند.

بنگریم که جزو کدامین دسته ایم. برای بازگشت دیر نیست. حر، آنکه آب را بر روی یاران امام حسین بست نیز به خود آمد و حر آزاده شد. اما،

به یاد داشته باشیم که مرگ هر لحظه در کمین ماست. شاید اگر در همین لحظه به انسانیت باز نگردیم،‌ لحظه ای بعد دستمان از دنیا کوتاه شده باشد و برای بازگشت دیر شده باشد.


کلمات کلیدی: زندگی ،امام حسین ،اخلاق
 
حق کجاست ؟
ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸  

افرادی هستند که خود را حق می دانند. نه به قانون اعتقادی دارند و نه به دین و نه به حق واقعی. این ها گمان می برند هر چه می گویند باید همان باشد و لعنت به آن کس که بر خلاف این می گوید !

عده دیگری در پی حق هستند. می شوند و می گویند و بر این عقیده اند در جایی که قرار است طرفین به حق باشند، باید به تفاهمی برسند.

جایی سلیقه حکمفرماست و جایی منطق. در جایی که بحث سلیقه ای است بدیهی است که طرفین می توانند علیرغم داشتن دو موضع، هر دو به حق باشند. اما در جایی که بحث منطقی است و بر اساس اصول، این امکان خیلی کم است که هر دو طرف درست بگویند.


کلمات کلیدی: اخلاق ،منطق
 
ترور یعنی کثیف ترین شیوه مقابله
ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸  

امروز خبری شنیدم که شوکه شدم. ترور یکی از اساتید دانشگاه تهران و از دانشمندان برجسته فیزیک توسط یک بمب کنترل از راه دور در روبروی منزلش.

در طول سالیان سال، بارها و بارها شنیده ایم که مسئولان مختلف سیاسی یا نظامی را به دلایلی معلوم یا نامعلوم ترور کرده اند، اما به گمانم این اولین بار است که می شنویم یک دانشمند و استاد دانشگاه که نه جایگاه سیاسی داشته و نه نظامی، ترور می شود. عکس ترور دکتر مسعود علی محمدی

هنوز مشخص نشده این ترور کار چه فردی، گروهی یا جریانی بوده است، اما هر چه هست ترور کثیف ترین شیوه مقابله با افراد است.

احمد شیرزاد که از دوستان قدیمی این استاد است، در وبلاگ خود ماجرای امروز را به عنوان فردی که ساعتی پس از این واقعه در منزل او حاضر شده نوشته است. بسیار دردناک بود شرح ماجرا و بیش از آن، آنچه همسر این مرحوم دیده است ... چرا که وی را تا دم در منزل بدرقه کرده بوده و یکباره خرد شدن شیشه های ساختمان و حضور بر بالا سر همسر و در آغوش گرفتن جنازه او به صورت ...

خدا لعنت کند آنکه باعث این ترور و داغدار شدن خانواده آن مرحوم و تمام ملت ایران شده ...

در همین رابطه :

تصاویر صحنه ترور


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،اخلاق
 
به اخلاق و انسانیت باز گردیم
ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸  

درهر جامعه ای کم و کاستی هایی وجود دارد. در جوامع غربی رونق اقتصادی بیشتر است و در جوامع غربی، جای رونق اقتصادی را روابط اجتماعی پر می کند. یک کشور از منابع بسیار زیاد زیر زمینی برخوردار است و کشوری دیگر، از دانش و نخبگان.

و به همین صورت، هر کشور و هر جامعه ای چیزهایی دارد و چیزهایی ندارد. اما در جامعه ای که اخلاق نباشد، انسانیت نباشد، زندگی به سختی می گذرد.

بعضی بر این گمانند که انسان هایی که ما از آن ها به عنوان امام نام می بریم و امام به معنای پیشوا است، یعنی کسی که قرار است الگو و جلودار ما باشد، تنها انسان هایی ستودنی و غیرقابل دسترس هستند، و به همین صورت آن ها را به تاریخ می سپارند. در صورتی که این افراد می بایست به عنوان الگوی ما در زندگی جاری مان قرار بگیرند.

بزرگان، همانگونه که در زندگانی شان درس های زیادی برای ما بر جای گذاشته اند، از مرگشان هم درس هایی به ما داده اند.

امیرالمونین نه به مرگ طبیعی مرد و نه به ضربتی ناگهانی در دم به شهادت رسید ... و این فاصله، برای آن بود تا درس هایی از او بگیریم. یکی از این درس ها را می توان در این شعر شهریار دید که :

به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر توست اکنون، به اسیر کن مدارا

هر چند به نظرم، این شعر نیز در راستای آنچه گفتم، او را نه به الگویی برای زندگی ما، که به اسطوره ای در تاریخ تبدیل می کند، چه اینکه می گوید به جز او کسی چنین چیزی به پسر خود درباره قاتلش نمی گوید.

اگرچه این کار، بسیار انسان منشانه و بزرگوارانه است، اما به یاد داشته باشیم الگوی صحیح اخلاقی و انسانی این است و جز این نیست ! گمان نبریم که کار یا کارهایی که او و سایر پیشوایان ما انجام دادند تنها مربوط به آن ها و عصر خودشان بوده است، بلکه آن ها می خواستند درس هایی جاودان به ما بدهند.

کمی به آن ها که داعیه پیروی شان را داریم نگاهی بیاندازیم. آن ها که حتی با قاتل خود به مدارا رفتار می کردند.

کمی به اخلاق و انسانیت باز گردیم.


کلمات کلیدی: اخلاق ،دین
 
تو از ما خواهی بود
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸  

به تو خیانت می کنند، تو مکن!

تو را تکذیب می کنند، آرام باش!

تو را می ستایند، فریب مخور!

تو را نکوهش می کنند، شِکوِه مکن!

مردم شهر از تو بد می گویند، اندوهگین مشو!

همه مردم تو را نیک می خوانند، مسرور مباش!

آنگاه، تو از ما خواهی بود!

 

امام محمدباقر علیه السلام

 


کلمات کلیدی: دین ،اخلاق
 
روزهای امید
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸  

از عاشورای امسال پنج روزی می گذرد و جامعه همچنان از آن روز ملتهب به نظر می رسد. از سویی به روایتی هشت نفر از هموطنان ما در این روز کشته به طرق مختلف کشته شدند و از سوی دیگر بی حرمتی هایی از سوی عده ای اوباش نسبت به روز عاشورا صورت گرفت که هر دو عمل، چه قتل و جنایت چه حرمت شکنی، از سوی هر کسی یا دسته ای انجام شده باشد محکوم است.

به قول او :

"ما پیروان اباعبدالله حسین علیه السلام هستیم. ما شیفتگان حریتی هستیم که منادیش آن امام مظلوم بود . ما پیرو کسی هستیم که در قلمرو وسیع اسلامی ربودن خلخالی از پای یک زن را برنمی‌تابید. ما معتقد به تفسیر رحمانی از اسلام هستیم که انسانها را یا هم کیش هم می‌دانند و یا همسانانی در خلقت. نگاهی که بر کرامت ذاتی انسان باور دارد و برنمی تابد که ضارب او در زندان با غذایی جز شبیه غذای او نگهداری شود و یا مورد شکنجه و امثال آن قرار گیرد."

امیدوارم روزهای آینده روزهای امیدوار کننده ای باشد. این روزها همه خواستار پایان دعواها و رسیدن به یک وحدت در جامعه و بازگشت آرامش می باشند.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،اخلاق
 
او رفت و ما ماندیم
ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸  

هنوز چشمان کاملا باز نشده بود که دو اس ام اس پیاپی از دو نفر از دوستان رسید :

آیت الله منتظری درگذشتپیکر آیت الله منتظری

همچون دیگر دفعات و همچون دیگر موضوعات، در این باره نیز نمی توان نوشت. تسلیت می گویم، اما سکوت نیز جایز نیست، آنجا که هتاکان همچنان به بی ادبی خود ادامه می دهند.

فارس نیوز در خبر خود از ایشان با عنوان حسینعلی منتظری نام برده، نه آیت الله و نه حتی آقای ... . ایرنا نیز در خبر اولی که بر روی خروجی خود منتشر کرده بود همین رویه را پیش گرفت اما در خبر بعدی خود قدری مودبانه تر عمل کرد.

صدا و سیما در خبر ساعت 13 شبکه خبر، تصویر وی را نشان داد، اما در بخش خبری ساعت 14 شبکه اول، تنها به ذکر خبر و پخش مصاحبه با پزشک معالج ایشان پرداخت که به صورت کامل به علت مرگ ایشان پرداخته بودند. خبر ساعت 14 شبکه اول بر خلاف رویه معمول خود، در هنگام پرداختن به این خبر هیچ تصویری نشان نداد.

نمی دانم آنها از این رفتار خود انتظار چه نتیجه ای دارند ؟ گمان کرده اند هتک حرمت مرجع تقلیدی که هنوز یک روز از درگذشت ایشان نگذشته سبب مباهاتشان خواهد بود؟

گویی نشنیده اند که :

بزرگش نخوانند اهل خرد ... که نام بزرگان به زشتی برد

او رفت و آسوده شد و ما مانده ایم با این جماعت عجیب و غریب و هتاک.

در همین رابطه :

پیام تسلیت سیدمحمدخاتمی

 

از سوی دیگر دیروز معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد به چهار روزنامه اخطار کتبی داده که چرا راهپیمایی روز جمعه مردم را پوشش خبری نداده اند ؟ ... دیده و شنیده ایم که به روزنامه ای به خاطر درج مطلبی تذکر دهند، اما اینکه به خاطر عدم درج خبری به روزنامه ها اخطار دهند، این دیگر نوبر است !


کلمات کلیدی: اخلاق ،احترام
 
تبهکاری در محیط اینترنت با سو استفاده از ارزش ها
ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸  

امروز خبری دیدم که بدون شک سبب ناراحتی هر انسان آزاده، هر ایرانی، و هر مسلمانی می شود :

ارتش سایبر ایرانیان تویتر را هک کرد

بله. سایت تویتر را هک کرده اند و پرچم یاحسین هم روی صفحه هک قرار داده اند.

در این رابطه لازم می دانم چند نکته را بگویم :

1 - عده ای تبهکار حق ندارند نام ارتش ایرانیان را برای خود برگزینند. در اینکه در تمام دنیا (و حتی ایران) افراد هکر (که اقدام به مسدود کردن سایت های اینترنتی می کنند) مجرم و تبهکار شناخته می شوند ابهامی وجود ندارد.

2 - سایت تویتر بر خلاف آنچه این ابلهان فکر کرده اند یک خط هم تولید محتوا انجام نداده و تنها به انتقال پیام ها میان کاربران می پردازد، مانند مسنجرها و امثال آن. قصد این افراد ایجاد جو نفرت علیه ایران و کاربران ایرانی بوده، چرا که اگر می خواستند اقتدار سایبری خود را نشان دهند می توانستند سایت هایی را که علیه ایران تولید محتوا  انجام می دهند هک کنند، نه چنین سایت عمومی را !
از سوی دیگر اگر تخصص و دانشی داشتند چنین سایتی را ایجاد می کردند، نه اینکه به جای سازندگی تنها به تخریب بپردازند.

3 - استفاده از نام ایرانیان و پرچم امام حسین، سبب بدنام کردن ایران، اسلام و امام حسین (ع) به خصوص در این ایام می شود. امیدوارم مسئولان ذیربط به جای تشویق این افراد، ضمن شناسایی برخورد لازم با آن ها را به عمل آورند تا دیگر کسی  جرات نکند اینچنین از نمادهای دینی و اعتقادی مردم برای اعمال کثیف خود استفاده کند.

و لعنت الله علی قوم الظالمین، من الاولین الی الاخرین


کلمات کلیدی: امام حسین ،اخلاق ،فرهنگ
 
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸  

امروز برای اولین بار بر سر یکی از کلاس هایم حاضر شدم ! ظاهرا قرار بود این کلاس شش جلسه تشکیل شود و این جلسه آخر آن باشد که دو جلسه آن تشکیل نشده بود و این جلسه چهارم و آخر محسوب می شد.

مبحث کلاس در مورد مشکلات سیستم مدیریتی جامعه و آسیب های آن بود و استاد مرتب دم از آن می زد که باید این مسائل را حل کنیم و من هم در آن میان حضوری فعال در اظهار نظر و ارائه کیس و ... داشتم.

در پایان کلاس از استاد درخواست کردم در لیست کلاسی نام مرا اضافه کند.
گفت برای چه بنویسم ؟ به نظر من که نمی توانی درس را پاس کنی ! برو حذف کن !! چون من ده نمره کلاسی تعیین کرده بودم و تو هم که حضور نداشتی !
گفتم تکالیفی که بچه ها طی این جلسات انجام داده اند یکجا تحویل می دهم .
گفت نه ! مهم حضور بر سر کلاس بوده ! اگر از ده نمره پایانی ده گرفتی که بعید می دانم بگیری! که دو نمره می دهم که بشوی 12 و درس را پاس کنی، اگر نه که می افتی ! ... و خود نیز اضافه کرد : در این دانشگاه من تنها استادی هستم که مصر به حضور و غیاب و حضور دانشجو بر سر کلاسم.

برایم جالب بود که استادی که خود دم از قانونمندار بودن می زند، اینگونه آئین نامه تحصیلات تکمیلی دانشگاه را زیر پا می گذارد.

ماده 8 : تدریس در دانشگاه به روش حضوری انجام نمی پذیرد و انتقال مطالب و مفاهیم علمی با توجه به نظام آموزشی باز و از راه دور و امکانات دانشگاه از طریق در اختیار قراردادن مواد آموزشی و تشکیل جلسه های رفع اشکال گروهی و رفع اشکال فردی، آزمایشگاهی، کارگاهی و یا میدانی صورت می گیرد.

ماده 17 : حضور دانشجو در جلسه های رفع اشکال گروهی یا جلسه های رفع اشکال فردی درس های نظری الزامی نیست.

ماده 26، تبصره 1 : برای درس های نظری، نمره تکالیف، سمینارها، نمره آزمون میان ترم و هر گونه فعالیت دیگری که برای هر درس به تائید گروه آموزشی مربوط رسیده باشد، حداکثر بیست و پنج درصد (25%) نمره نهایی درس را در بر می گیرد.

ماده 26، تبصره 3 : در درس های نظری که در آن ها برای دانشجو نمره تکالیف و سمینارها منظور نشود، یا نمره وی کمتر از نمره پایان ترم باشد، نمره پایان ترم، نمره نهایی دانشجو برای آن درس محسوب می شود.

و اگر بخواهم به صورت خلاصه بگویم، مانند روالی که بر سر سایر درس هایی که تا کنون گذرانده ام داشته ام، منبع مورد نظر را تهیه کرده ام و خود خوانده ام و بر سر کلاس هم نرفته ام و نمره ای که از 14 گرفته ام در ده / هفتم ضرب شده و نمره پایان ترم مرا تشکیل داده است و اگر سر کلاس می رفتم، علاوه بر رفع اشکال، شانس آن را داشتم که 6 نمره کامل پایان ترم را بگیرم.

حال باید به این استاد مدعی قانونمداری اما قانون شکن بگویم :

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند ؟


 
نگاهی به فیلم کتاب قانون
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸  

فیلم سینمایی کتاب قانون ساخته مازیار میری که پس از توقیف دو ساله به علت مخالفت جعفری جلوه (معاونت وقت سینمایی وزارت ارشاد) و صفار هرندی (وزیر وقت ارشاد) مجوز اکران را دریافت کرد (منبع). اما نکته جالب آنکه وزیر فعلی نیز معتقد است فیلم نباید مجوز اکران خارجی را دریافت کند ! (منبع) فیلم سینمایی کتاب قانون

بنا به گفته کارگردان ابتدا قرار بر آن بوده تا فیلم در روسیه (مسکو) اتفاق بیفتد اما به لبنان تغییر  مسیر پیدا کرد. نقش اصلی بازی در فیلم به عهده پرویز پرستویی (در نقش رحمان توانا) و دارین حمسه بازیگر لبنانی فرانسوی فیلم (در نقش ژان خمسه) می باشد. نکته جالب در این فیلم آن است که با اینکه به جز پرستویی (و ویشکا آسایش در یک قسمت فیلم به عنوان پزشک زنان) هیچ بازیگر شناخته شده دیگری در فیلم حضور ندارد، اما پرستویی به خوبی بار بازیگری فیلم را بر دوش گرفته است.

موضوع فیلم برخورد یک تازه مسلمان شده با افرادی است که ادعای مسلمانی دارند و همچنان که پیش می رویم می بینیم که او به "کتاب قانون" ما آشنایی بیشتری دارد تا افرادی که ادعایش را دارند، اگرچه در بعضی سکانس ها شاهد آن هستیم که افراد نه تنها به کتاب قانون آشنایی دارند بلکه احادیث و روایات دیگری هم درباره آنچه وی نقل می کند می دانند، اما بدان عمل نمی کنند و آنکس که عمل می کند و دیگران را به عمل می خواند مورد اتهام قرار می گیرد (به قول دکتر شریعتی بیماری شده است که از فرط عمومیت، هر که از آن سالم مانده بیمار می نماید!)

در واقع یکی از اهداف اصلی این فیلم نقد بعضی رفتار و فرهنگی و آدابی است که به صورت نادرست در جامعه رایج شده است.

نکته جالب نقدی است که فرزند وزیر ارشاد پیشین با عنوان "درباره کتاب قانون" نوشته. وی در ابتدای نقد منصفانه! خود با عنوان این مطلب که "این فیلم حتی ارزش توقیف شدن را هم نداشت" سعی داشته تا انتقادهایی را که این فیلم به بدنه سنتی جامعه و بعضی رفتارهای ناپسند (از رفتار همکار توانا در اداره گرفته تا برخورد زنان خانه با عروسشان) رد کند و همه را اغراق آمیز و غیرواقعی جلوه دهد و از این رو فیلم را نوعی سیاه نمایی جامعه ایرانی بداند، در حالی که شما با دیدن این فیلم و نگاهی به اطراف خود به سادگی می توانید ببینید که آنچه فیلم نمایش داده بخشی از حقیقت جامعه است.

اکثر افرادی که نقد این فیلم را نوشته اند آن را نوعی سیاه نمایی دانسته اند و به سخره گرفتن اعتقادات مذهبی، در صورتی که به اعتقاد من فیلم آینه ای بود برای نشان دادن رفتار و فرهنگ ما، و همچنین یاد آوری این نکته مهم که بسیاری از ما یا از کتاب قانون خود غافل شده ایم یا می دانیم و به کار نمی گیریم.

آینه چون نقش تو بنمود راست / خود شکن کاینه شکستن خطاست !

در همین رابطه :

کتاب قانون و اصلاح رفتاری (علی مطهری)
کتاب قانون از نگاهی دیگر
قانون جدید خنده (نگاهی گذرا بر کتاب قانون)
کتاب قانون (بر ساحل سلامت)
کتاب قانون سری به فطرت ما می زند


آنونس فیلم :

> نسخه معمولی
> نسخه موبایلی


کلمات کلیدی: نقد فیلم ،دین ،فرهنگ ،اخلاق
 
برنامه شب یلدا و سالن !
ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸  

اصولا در برگزاری برنامه ها و مراسم، همیشه یکی از مشکلات سالن بوده است ... که یا سالن هست و بودجه نیست،‌ یا بودجه هست و سالن نیست،‌ یا سالن هست و امکانات نیست و بالاخره کم پیش می آید که بدون هیچ دردسری سالن خوبی مهیا شود.

البته اصولا شرکت کنندگان و میهمانان برنامه متوجه مسائل پشت پرده نمی شوند. به هر حال امسال هم برای برگزاری مراسم شب یلدا به مشکلی عجیب برخوردیم و این مشکل آن است که رئیس دانشکده مدیریت با اجاره سالن برای برگزاری مراسم به بهانه ای نامعلوم مخالفت کرده است و حتی حاضر به صحبت حضوری درباره دلیل مخالفت خود نشده است.

در شرایطی که تنها چند روز تا برگزاری مراسم مانده، باید فکری کنیم، یا سالنی جایگزین با امکاناتی کمتر یا لغو کردن کل مراسم،‌ به خاطر تصمیم یکباره رئیس دانشکده مدیریت !

 


 
خودمحورها !
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸  

خود محور یا خود مرکز گرا، به کسی می گویند که احساس می کند دنیا در خدمت اوست، تحمل انتقاد ندارد، به همه از موضع بالا نگاه می کند، خود را محور کائنات می دانند و تصور می کند همه چیز در حول و حوش او اتفاق می افتد.

البته این حالت اصولا در سنی از کودکی پدیدار می گردد، لیکن در برخی افراد بزرگسال نیز به صورت یک بیماری نمایان می شود.

در بزرگسالی افرادی که رشد شناختی متناسب با شخصیت خود نداشته باشند، هر چند در زمینه های دیگر پیشرفت های قابل توجهی داشته باشند، اما مثل کودکان خودمحور رفتار می کنند که یکی از انواع آن خودمحوری اجتماعی است که فرد قواعد بازی های اجتماعی را نمی پذیرد و هر آنچه که خود صلاح می داند انجام داده و طبق آن رفتار می کند.

...

با انسان های خود محور در زندگی برخورد داشته اید ؟ سخت است مراوده با آن ها !


کلمات کلیدی: فرهنگ ،اخلاق
 
مشتریان بد حساب ما !
ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸  

بعضی روزها که بیکار می شوم تصمیم می گیرم به حساب مشتریان رسیدگی کنم !‌ ایمیل یا اس ام اس یا تلفن می زنم و می پرسم حساب معوقه تان چه شد ؟

امروز به یکی زنگ زدم ... از سال گذشته مبلغ قابل توجهی از او طلبکار بودم. این از سال گذشته که می گویم یعنی دقیقا از آذرماه پارسال !‌ گفت آقا روی چشم ! فلانی رو دیدم می دم دستش بیاره واست ... امروزم شاید یه سر اومدم سمتت خودم بیارم.

این حرف ها را طی این یک سال اخیر حداقل ده بار از او شنیدم !

به آن یکی زنگ زدم ... پیش از آن چند بار فاکتور را برایش ایمیل کرده بودم. گفت که جمع مبلغ فاکتور اشتباه بوده و یکی از کارهایی که در آن قید شده قرار شده حساب نشود و آن یکی کار هم مشابه دیگری بوده و خلاصه ... گفتم هر قدر می خواهید حساب کنید و بپردازید !‌ رقمش برایم مهم نیست،‌ مهم این است حسابمان صاف شود !

دیگری که کارش از زنگ و اس ام اس گذشته کسی است که تا به حال چند بار برای او از طریق واسطه های اساسی پیغام و پسغام فرستاده ام اما به روی مبارک خویش نمی آورد ! جالب است که رقم بدهی این آخری زیر صدهزار تومان است !

...

البته این روزها یا بهتر بگویم این چند ماه اخیر وضع بازار خراب شده است، اما بدهی این افراد و بسیاری افراد دیگر که به دیگران بدهکارند ربطی به وضع بازار ندارد. بعضی ها کلا افراد بدحسابی هستند و بهتر است هیچ وقت با آن ها کار نکرد !


کلمات کلیدی: فرهنگ ،اخلاق
 
مردمان ناشایست
ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸  

برای تحویل گرفتن کاری به یک چاپخانه رفتم ... فردی برای سفارش کار آمده بود. به او گفت هزینه چاپ فوری (منظورش هم از فوری 3 روزه بود!) کارت گلاسه 4 هزار تومان و هزینه طراحی آن هم دو هزار تومان می شود. مشتری قبول کرد و فاکتور نوشته شد. مشتری وقتی فاکتور را دید پرسید هزار نسخه نوشتید ؟ من دو هزار نسخه می خواستم ... او هم مبلغ شش هزار تومان را از فاکتور خط زد و نوشت 12 هزار تومان !

و من هر قدر پیش خودم حساب کردم چرا پول طراحی کارت ویزیت هم ضربدر دو شد نفهمیدم !

* * *

برای رفتن از خیابان آزادی (نزدیکی های میدان انقلاب) به دروازه دولت یا پیچ شمیران، معمولا سیصد تا چهارصد تومان می گیرند. اما عجیب اینکه برای برگشتن پانصد تا ششصد تومان می گیرند ! جالب است که راه همان است و ترافیک هم همان ! و جالب اینکه طبق نرخ مصوب از میدان امام حسین تا میدان آزادی 650 تومان است.

و من هر قدر پیش خودم حساب کردم چطور مسیری که نصف آن است و مسافر خطی هم نبوده ام و از میانه مسیر سوار شده ام اینقدر شده، نفهمیدم !

* * *

البته خود همیشه طرفدار این تئوری هستم که آنکه ظلم را می پذیرد خود نیز مقصر است و باید شکایت کرد و این صحبت ها. اما حوصله ما نیز به مقداری است. نمی شود که صبح تا شب کار و زندگی را رها کرد و به همه مراجع قضایی و غیرقضایی شکایت برد! بعضی وقت ها مردمان ما نیز رفتار ناشایستی دارند.

آن دو هزار تومان برای آن چاپخانه یا این صد تومان دویست تومان برای راننده تاکسی، حتی اگر روزانه بارها هم تکرار شود رقمی برای رونق اقتصادی آن ها نخواهد بود، اما می تواند رونق معنوی زندگی شان را به اندازه کافی کم کند !


کلمات کلیدی: فرهنگ ،اخلاق
 
از هر دستی که بدهی می گیری
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸  

انسان موجودی است اجتماعی که در کنار زندگی با دیگران معنا می یابد. در طول زندگی هر انسانی بسیار پیش می آید که به کمک دیگران نیاز داشته باشد یا دیگران به کمک او نیاز داشته باشند.

بعضی روحیه حسابگری دارند. تنها هنگامی حاضر به کمک هستند که پیش از آن کمکی از طرف فرد مقابل دریافت کرده باشند یا پیش بینی کنند فرد مقابل در آینده برای آن ها کاری می تواند انجام دهد ... این آدم ها به قول دکتر الهی قمشه ای مدام در فکر این هستند که دیگران به چه "درد" آن ها می خورند و در واقع کدام دردشان را می توانند پاسخگو باشند !

بعضی دیگر روحیه انسان دوستی دارند. آن ها در اندیشه این هستند که به چه دردی برای دیگران می خورند ! هنگامی که فردی از آن ها کمک می خواهد با کمال میل و بدون منت انجام می دهند و در سایر موارد نیز در جستجوی کمک به دیگرانند. این افراد، به این اصل اعتقاد دارند که از هر دستی بدهی از همان دست می گیری و کارهای خیر جای دوری نمی روند.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،اخلاق
 
نتیجه عهد شکستن
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸  

در بحث های مربوط به تجارت و مدیریت جوامع غربی (مانند امریکا) و حتی شرقی (مانند ژاپن)‌ که هر کدام سبک مدیریت خاص خود و متفاوت با یکدیگر را دارند، در بعضی نقاط تفاهم و اشتراک دارند و از آن جمله پایبندی به قراردادها، وعده ها و عهدهاست. چرا که در نظر آن ها بدترین مشتری، بدترین ارائه کننده و بدترین شریک کسی است که بدقولی کند ... و از چند دقیقه دیرتر رسیدن سر قرار جلسه را بدقولی می نامند تا انجام ندادن بخشی از تعهدات در یک قرارداد بسیار بزرگ.

اما فرهنگ ما در این زمینه چگونه است ؟ چقدر به عهدها و پیمان های خود پایبندیم ؟

متاسفانه بسیار دیده ام که به جای آنکه افراد،‌ شرکت ها و سازمان ها سعی کنند با انجام به موقع تعهدات خود سبب رضایت طرف دیگر را فراهم آورند، برخوردی یک بار مصرف با مخاطبان خود دارند ! یعنی آنکه سعی می کنند در همان نوبت تمام آنچه را که می توانند سو استفاده کنند و با بدقولی تعهدات خود را انجام ندهند به خاطر اندکی سود بیشتر یا انجام کمتر تعهدات و آنچه در این میان از دست می دهند طرف قراردادشان است. اما از آنجا که دیدگاه آن ها نسبت به این طرف قرارداد دیدگاه یک بار مصرف است، چندان برایشان اهمیتی ندارد !‌ ... از سازمان های بزرگ گرفته تا یک ساندویچی کوچک که به کیفیت کار خود اهمیتی نمی دهد و هر دو در یک وجهه مشترک خواهند بود : بدنامی و از دست دادن مخاطبان !


کلمات کلیدی: فرهنگ ،مدیریت ،اخلاق
 
انسان ها و تغییر
ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸  

تعریف می کرد جوانی را دیده که اوایل شب به دنبال خانم فلانی و دخترش راه افتاده بود و مشخص بود که منتظر فرصت مناسبی است تا کیف آن ها را بزند. به پیش او که رسیده، جلویش ایستاده و به جوان گفته کجا می روی ؟ آن هم با لحن لات مآبانه گفته "تو رو سننه ؟" ... جوان را که هیکلی هم داشته نصیحت کرده که پسرم ! این کارها خوب نیست. آخر و عاقبت ندارد. اگر مشکلی داری بیا به من بگو، در حد توان کمکت می کنم.

داستان به درازا نبرم. گفت دست در جیبم کردم،‌ هفده هجده تومنی بود. گفتم بیا نصف این پول را بگیر و امشب را سر کن، فردا هم خدا بزرگ است ... پول را گرفت. گفت می دانی می خواهم با این پول چه کار کنم ؟ گفتم نه. گفت می خواهم برای برادر و خواهر و خانواده ام یک کیلو گوشت بخرم. چند ماه است گوشت نخورده اند ... گفتم قول بده دیگر دست از این کار برداری و نصیحت های پدرانه به یک جوان ...

چند وقت دیگر دیدم آمده و سراغم را می گیرد. موتوری گرفته بود. گفت پدرم و مادرم کمک کردند و این موتور را گرفتم و الان در جایی مشغول هستم، خدا رو شکر درآمدم هم خوب است ...

اگر آن روز طور دیگری با آن جوان برخورد می کردم، ممکن بود برود و جای دیگر بالاخره دستگیر شود و الان زندان باشد و بعد از آزادی هم ... اما الان آبرومندانه زندگی می کند.

و اینجاست، که می توان به تغییر انسان ها امید داشت. و اینجاست،‌ که باید وظیفه انسانی خود را به یاد آوریم که کمک کنیم به دیگران،‌ گاهی این کمک دست کردن در جیب است و گاه بیان چند کلمه ...


کلمات کلیدی: زندگی ،اخلاق
 
شرم آور
ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸  

... تعریف می کردند که می خواستند یک صندوق میوه بخرند، پسر بچه ای روی فرغون  خود یک صندوق میوه داشت. پسر بچه می گفت که قبل از شما یک ماشین آمد و دو صندوق میوه خرید. آن ها را در صندوق عقب گذاشت و گفت می روم از داخل ماشین پول بیاورم. اما وقتی سوار ماشین شد گازش را گرفت و رفت !

واقعا به کجا می رویم ؟ خجالت نمی کشی که از یک پسر بچه دزدی می کنی ؟

این که دزدی آشکارا بود. چقدر آدم ها روزانه از دیگران به شیوه های غیر آشکاری دزدی می کنند و خم به ابروی خود نمی آورند. نه قانونی برای آن ها وجود دارد و نه شرعی و نه انسانیتی، اما جالب است که همین آدم ها بیش از دیگران داعیه دار داشتن و پایبندی به این مسائل هستند.

این دزدی ها، نه به نداری افراد باز می گردد و نه به نیازمندیشان. این ها فقط انسانیت را از یاد برده اند. شرم آور است واقعا ...


کلمات کلیدی: فرهنگ ،اخلاق
 
رمان و فیلم کوری
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۸  

سال اول دبیرستان بودم که به خاطر برگزیده شدن در یکی از مسابقات داستان نویسی از طرف مدرسه هدیه ای به من داده شده : رمان کوری، نوشترمان کوریه ژوزه ساراماگو، برنده جایزه نوبل سال 1998. یک بار در همان زمان و یک بار چند سال بعد این رمان را خواندم و هر بار تازگی خود را داشت.

نمی دانم آنچه که این روزها به عنوان برنده جایزه ادبیات نوبل سال جاری معرفی شده است، چقدر نوشته اثرگذاری است، اما رمان کوری جدا شایسته دریافت چنین جایزه ای بوده است.

داستان بر مبنای شهری است که مردمان آن به تدریج به کوری سفید مبتلا می شوند و روایتی از نوع برخورد مردمان در این شرایط را با هم در داستان می بینیم و روایتی از همسر دکتر که نقش خاصی در این میان ایفا می کند.

نویسنده در تلاش است تا در این رمان "انسانیت" را به یاد ما بیاورد. انسانیتی که در شرایط بحرانی آن را بهتر می توان دید و لمس کرد. و البته "تنهایی انسان" نیز از جمله مضامینی است که در این داستان به خوبی درباره شخصیت همسر دکتر می توان احساس کرد.

یکی از ویژگی های این رمان، بی نام بدون شخصیت های آن است، به صورتی که هیچ کدام از شخصیت ها از نام خاصی برخوردار نیستند و با عنوان مردی که اول کور شد، همسر مردی که اول کور شد، دکتر، همسر دکتر، پیرمرد، دختر با عینک دودی و ... شناخته می شوند.

فیلم کوریبر مبنای همین رمان، فیلمی نیز با همین نام (Blindness) در سال 2008 ساخته شده است. اگرچه فیلم سعی کرده رمان را روایت کند و از عهده این کار نیز به خوبی برآمده، اما ریزه کاری های رمان را ندارد و نتوانسته تمام پیام نویسنده را منتقل کند.

به همه دوستان توصیه می کنم که حتما رمان کوری را بخوانند و پس از آن نیز فیلم آن را ببینند.

در همین رابطه

رمان کوری (ویکی پدیا)

فیلم کوری (ویکی پدیا)

خلاصه و تحلیلی بر کتاب کوری


کلمات کلیدی: زندگی ،اخلاق ،تنهایی
 
صداقت، مهمترین شرط در کار، زندگی و حتی تبلیغات
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸  

فرض کنید می خواهید با کسی شراکت یا همکاری کنید. مهمترین شرط شما چیست ؟

اینکه فرد مقابل به خوبی کار کند ؟
اینکه کار مشترک سود خوبی داشته باشد ؟
اینکه با شما با احترام برخورد کند ؟
اینکه شما را دور نزند ؟

همه این ها ممکن است باشد، اما اگر فرد مقابلتان صداقت نداشته باشد و اطلاعات دروغ و غلط به شما بدهد، آن وقت خواهید دید که ممکن است همه موارد بالا زیر سوال برود !

فرض کنید می خواهید با کسی تشکیل زندگی مشترک دهید، آنگاه معیار شما :

اینکه طرف جایگاه اجتماعی مناسب داشته باشد ؟
اینکه از سرمایه کافی برخوردار باشد ؟
اینکه دارای خانواده ای مناسب باشد ؟
اینکه از نظر فکری با هم تفاهم داشته باشید ؟

و اگر تمام مسائل بالا درست بود اما طرف شما صداقت نداشت، آنگاه چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ خیلی ساده است !

فرض کنید در تبلیغات خود مواردی را عنوان کرده اید که وجود خارجی ندارند، آنگاه چه اتفاقی می افتد ؟مشتریان زیادی به خاطر آن خواهند آمد و :

بعضی فراموش می کنند که آن موارد دروغ چه بوده و از باقی امکانات استفاده می کنند
بعضی فراموش نمی کنند اما اهمیتی نمی دهند
بعضی متوجه می شوند و بسیار از این مساله ناراحت شده و نه تنها مشتری شما نخواهند شد بلکه این موضوع را به دیگران نیز خواهند گفت !

...

می گویند وقتی دروغی گفته می شود، برای افشا نشدن حقیقت باید 15 دروغ دیگر گفت ... انتخاب با خودتان است ! حقیقت را بگویید و صداقت داشته باشید یا این همه انرژی صرف دروغ و این همه نگاه سنگین را تحمل کنید.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،اخلاق
 
فهرست شیندلر؛ فیلمی تاثیر گذار
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸  

فهرست شیندلر (chindler's List) ساخته استیون اسپیلبرگ (محصول سال 1993) درباره کشتار یهودیان توسط نازی های آلمان طی جنگ جهانی فهرست شیندلرمی باشد. فیلم دارای داستان، کارگردانی، بازی و موسیقی بسیار قوی است و گواه قدرت فیلم کسب 7 جایزه اسکار می باشد. لازم به ذکر است مدت این فیلم 195 دقیقه و به صورت سیاه و سفید می باشد.

این فیلم بر اساس زندگی واقعی اسکار شیندلر یک تاجر آلمانی است که با احداث کارخانه و جذب یهودیان به عنوان کارگر در این کارخانه از کشته شدن بیش از هزار نفر از آن ها در طی جنگ جلوگیری کرد.

(ادامه مطلب را ببینید)


کلمات کلیدی: مدیریت ،اخلاق ،نقد فیلم
 
وقتی حقی ناحق می شود
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸  

در زندگی بسیار پیش می آید به آنچه می خواهیم برسیم، نمی رسیم، یا دچار شکست می شویم. اما گاه نرسیدن به آنچه می خواهیم به واسطه آن است که حق ما را دیگران ناحق می کنند. در این حالت ناراحتی ما بسیار بیشتر می شود، چرا که  تلاش کم خود را عامل آن نمی دانیم و در می یابیم در این بین نقشی نداشته ایم و دیگری بوده که سبب شکست ما شده است.

برای همه ما پیش آمده که حقمان را ناحق می کنند و نمی گذارند به آنچه که باید برسیم. اما در این مواقع چه خواهیم کرد ؟

تلاش برای احقاق حق ؟

نفرین آنکه حقمان را پایمال کرده ؟

گذشت از حق و رسیدن به ادامه زندگی ؟

گفته اند گناه آنکه ظلم را می پذیرد از آنکه ظلم می کند بیشتر است، اما آنجا که نمی توان کاری کرد و کاری از پیش برد باید چه کرد ؟

آنجا که فریاد رسی نیست باید چه کرد ؟

آنجا که می توانیم به حق خود برسیم، اما از پس از آن بیم داریم چه باید کرد ؟


کلمات کلیدی: زندگی ،اخلاق
 
با جماعت بدقول چه کنیم ؟
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸  

وفای به عهد و پیمان و قول، از جمله مسائل توصیه شده در همه جاست ! چه از نظر دینی و چه اخلاقی و چه عرف اجتماعی و حتی چه در فرهنگ دیگر ملل.

بدقولی و پیمان شکنی البته دو تعریف مختلف دارند، اما در هر حال نادیده گرفتن حرف و قولی هستند که پیش از این بیان شده و اکنون به هر دلیلی یا بدون دلیل به آن تعهد التزامی وجود ندارد.

حتما شده که بد قولی کنید و حتما شده که در رابطه با شما بدقولی کنند. در این مواقع چه می کنید ؟‌ به خصوص اگر روی قول طرفتان حساب ویژه ای باز کرده باشید ؟

به نظرم همچون افرادی که یک بار دروغ می گویند و می شود این را در مورد آن ها محتمل دانست که باز هم دروغ خواهند گفت، کسی که بدقولی می کند نیز نباید دیگر بر روی قول او حسابی باز کرد. البته یک طرفه هم نباید به قاضی رفت و می بایست علت بدقولی را جویا شد، اما اگر دلیل خاص یا محکمه پسندی نبود،‌ این بدقولی به نوعی بی احترامی به حساب می آید و می بایست در رابطه با حرف و قول آن طرف تجدید نظری کرد.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،اخلاق ،احترام
 
بارخدایا مرا به ناامیدى از عدل خود آزمایش مکن
ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸  

اى آن که اخبار شکوه‏کنندگان بر تو مخفى نیست،
اى آن که سرگذشت ستمدیدگان نزد تو نیازى به شهادت شاهدان ندارد،
اى آن که دوران رسیدن یارى تو به ستمدیدگان نزدیک است،
اى آن که مددکاریت از ستمگران دور است،
 
اى خداى من،
تو مى‏دانى از فلانى فرزند فلانى به من آن رسیده که از آن نهى نموده‏اى،
و پرده حرمتم را که بر او ممنوع ساخته بودى دریده،
او از باب طغیان در نعمتت، و بى‏اعتنایى به عقابت بر من تاخته،
بار خدایا بر محمد و آلش درود فرست،
و ستم‏کننده بر من و دشمنم را با قوّت خود از ستم بر من بازدار،
و با قدرت خود تندى و بُرّایى او را بر من بشکن،
و او را به خودش مشغول دار،
و در برابر آن که با او به دشمنى برمى‏خیزد ناتوان ساز.
 
بارالها به احدى غیر تو شکایت نکنم،
دعایم را به اجابت برسان،
و شکایتم را به تغییر وضع کنونى مقرون ساز.
 
بارخدایا مرا به ناامیدى از عدل خود آزمایش مکن،
و دشمن را به ایمنى از کیفرت امتحان منماى،
تا بر ستم بر من اصرار ورزد،
و بر حقّم مستولى شود،
و به‏همین زودى اورا به‏آنچه ستمکاران را بدان آن تهدید نموده‏اى آشنا کن
و مرا به اجابتی که به بیچارگان وعده داده ای آگاهی ده
 

*‌ * *

و فقط دو خط اضافه می کنم :

خدایا !
در این ماهی که بیش از همیشه به یاد تو هستیم، تو نیز به یاد ما باش.
ما را از این نکبت و دروغ و پستی و پلیدی و زشتی و  از این انسان های بی خدا و بی دین رهایی بخش و آنکه را ظلم می کند و می کشد و خون بر گردان دیگران می اندازد و دیگران را به زور وادار به آنچه نمی خواهند بگویند می کند، به سزای اعمالش برسان.


کلمات کلیدی: انتخابات ،اخلاق ،دین
 
حرمت جامعه
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸  

ماه رمضان سرانجام آغاز شد. هر چند ما بدون توجه به اینکه اخبار چه می گوید و تلویزیون تا ساعت ١٢ شب امروز را هنوز به عنوان شروع ماه رمضان اعلام نکرده بود، روزه را آغاز کردیم، بالاخره اگر بود که کار خوبی کردیم و اگر نبود هم کار بدی نکردیم و یک روز بیشتر گرفتیم.

ماه رمضان صرف روزه گرفتن نیست و فضای خاصی دارد، چه برای آن ها که می توانند روزه بگیرند و چه آن ها که نمی توانند و چه آن ها که نمی خواهند.

اما همواره این سوال در ذهن من مطرح بوده که آزادی چه کسی نباید مانع آن یکی شود ؟ آیا می شود گفت به صرف اینکه در یک محیط یک یا چند نفر روزه دار هستند،‌ دیگران برای آنکه آزادی این افراد سلب نشود نباید چیزی بخورند و ... و یا اینکه برای حفظ آزادی آن افرادی که نمی خواهند یا نمی توانند روزه بگیرند، نباید آن ها را محدود کرد ؟

و به اینجا می رسیم که موضوعی وجود دارد با نام حرمت اجتماعی و احترام به ارزش های یک اجتماع. همان طور که هنگامی که قرآن خوانده می شود چه او که اعتقاد دارد و چه او که ندارد، سکوت می کنند. هنگامی که سرود ملی پخش می شود،‌ همه به احترام می ایستند و در ماه های سوگواری، چه آن ها که اعتقاد دارند و چه آن ها که ندارند، تا حد امکان از برگزاری مراسم جشن و شادمانی خودداری می کنند.

ماه رمضان نیز حرمتی در جامعه دارد. هر چند به شدت معتقدم نباید به خاطر حفظ این حریم برخوردهای زشت و به دور از انسانیت با افرادی انجام داد که به هر دلیل نمی توانند روزه بگیرند، اما خوردن و آشامیدن و سیگار کشیدن در انظار عمومی با اطمینان از اینکه در آن موقعیت کسی نیست که برخوردی انجام دهد، به نظر بی احترامی به حرمت جامعه می باشد.


 
برزخ
ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸  

خواستم امشب هم همانند بعضی شب های جمعه پست "وصیت نامه" بنویسم، اما ترجیح دادم به بعد از وصیت نامه بپردازم و بعد از مرگ ! به هر حال مرگ برای همه چه زود یا دیر رخ می دهد و هر قدر به بعد از آن آگاه تر باشیم، می توانیم آماده تر شویم و از هم اکنون که زنده ایم نیز می شود فکری به حال آن موقع کنیم !

همه ما نام برزخ را شنیده ایم اما بسیاری نمی دانیم چیست و کجاست. برزخ، به واقع حد فاصل دنیا و آخرت است، یعنی جایی که انسان پس از مرگ در آن عالم قرار می گیرد تا روز قیامت. برزخ نیز مانند قیامت بهشتی و جهنمی دارد و فرد پس از مرگ بسته به نوع اعمالش در یکی از این ها قرار می گیرد و البته بسته به اعمالی که در این دنیا انجام داده و آثار آن همچنان باقی است و آنچه بازماندگان برایش انجام می دهند، سبب جا به جایی وی در این عالم خواهد شد.

به عنوان مثال قرائت فاتحه و خیرات و ... سبب تخفیف مجازات وی یا افزوده شدن به درجات فرد در بهشت شود و لعن و نفرینی که از این دنیا نثار او می شود یا آثار اعمالی از او که همچنان سبب شر و مصیبت برای دیگران است، سبب تیره بختی بیشتر او !

در واقع دلیل برگزاری مراسم ختم و فاتحه خوانی و پخش خیرات و طلب آمرزش برای مرحوم نیز به همین علت است ... پس بد نیست گاه گاهی برای  رفتگان و درگذشتگان، فاتحه ای بخوانیم و برای آن ها طلب آمرزش کنیم.


کلمات کلیدی: زندگی ،اخلاق ،دین ،وصیت نامه
 
قدرت مذاکره
ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸  

مذاکره واژه غریب یا خیلی کلاس بالایی برای کاربردهای خاص نیست !

مذاکره فرایندی است که از کودکی آن را به کار می گیریم و تا آخر عمر در همه جا و با همه اشخاصی که با آن ها در ارتباطیم به کار می گیریم.

گفتم از زمان کودکی ... یک کودک برای به دست آوردن آنچه می خواهد، به شیوه های متفاوتی متوسل می شود تا در مذاکره خود موفق شود ! و پدر و مادر نیز در مقابل از شیوه های دیگری برای مذاکره با فرزند کوچک یا بزرگ خود بهره می برند.

ما در طول روز با دوستان، خانواده، همکاران، مشتریان و افرادی که با آن ها در ارتباطیم در سطوح پائین و بالا مذاکراتی انجام می دهیم و دانستن اصول مذاکره سبب می شود تا در ارتباطات خود موفق تر باشیم و به آنچه که دیگران از ما می خواهند و آنچه ما از دیگران می خواهیم راحت تر و با تنش کمتری دسترسی پیدا کنیم.

راستی چقدر قدرت مذاکره داریم ؟


کلمات کلیدی: فرهنگ ،اخلاق ،مدیریت
 
روز خبرنگار ... روز مظلومیت
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸  

امروز 17 مرداد به خاطر شهادت محمود صارمی، خبرنگار خبرگزاری جمهوری اسلامی در افغانستان روز خبرنگار نامیده شد. البته در این روز به یاد خبرنگاران کشته شده در سانحه هوایی هواپیمای C-130 نیز می افتیم.

در این روز به یاد تمام خبرنگارانی که در صحنه های مختلف دچار آسیب های روحی و جسمی می شوند نیز می افتیم و به یاد خبرنگارانی که به صرف اطلاع رسانی ...

خبرنگاران و همین طور روزنامه نگاران قشر مظلومی از جامعه هستند. با اینکه تقریبا شغل آن ها از جمله مشاغل سخت و زیان آور می باشد، اما معمولا از کمترین حقوق و مزایا برخوردارند و امنیت شغلی نیز ندارند.

* * *

امروز دومین جلسه دادگاه مربوط به وقایع بعد از انتخابات نیز بود ... حرفی برای گفتن ندارم !

* * *

به نظر من رمز موفقیت یک جامعه انسانیت و اخلاق است. اگر در جامعه ای اکثریت افراد آن انسانیت داشته باشند و به اصول انسامی پایبند باشند، وقوع اتفاقات کوچک و بزرگ نیز نمی تواند بر آن اثر بگذارد.


 
فشار انتخاباتی به اوج رسیده
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸  

خبرها از گوشه و کنار می رسد که ستادهای مهندس موسوی در آتش خشم آنان که نمی خواهند مهندس پیروز شود می سوزند.

موج تخریب، تهمت و دروغگویی از جانب بعضی رسانه ها به اوج رسیده و از هیچ چیزی پروا ندارند.

انواع بداخلاقی هایی که می تواند در یک انتخابات وجود داشته باشد پدیدار شده ...

ده روز دیگر تا برگزاری انتخابات مانده و فشارها به اوج خود رسیده است.

امیدوارم دور اول مهندس موسوی با رای قاطع پیروز شود و هم مشت محکمی بر دهان یاوه گویان باشد و هم این فشارها تمام شود !


 
تو رای نمی دهی و حق من ضایع می شود
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸  

این روزها مثل روزهای قبل از هر انتخاباتی است که عده ای به شدت در تلاشند و عده دیگر بر طبل تهی تحریم می کوبند !

انتخابات، فرایندی است بر پایه مردمسالاری که در آن عموم مردم حق دارند آنچه را می خواهند انتخاب کنند و حق آن را نیز دارند که شرکت نکنند و اجباری نیست.

اما آیا آن کسی که در انتخابات شرکت نمی کند و عدم شرکت او منجر به نتیجه ای می شود که حتی خوشایند خود او نیز نیست، حق ما را ضایع نمی کند ؟

به یاد نوعی دموکراسی می افتم که بعضی وقت ها یادم نیست در کلاس های دبیرستان یا دانشگاه استادان در پیش می گرفتند و می گفتند اگر همه کلاس موافق است این کار را انجام می دهیم و اگر بیش از دو نفرموافق نباشند نمی شود ... و همیشه این دو نفر و بلکه بیشتر! پیدا می شدند که همراهی نمی کردند و حق مایی که دیگران بودیم ضایع می شد.

درست است تو حق داری رای ندهی، اما فکر نمی کنی با رای ندادنت ممکن است حق بسیاری را که برایشان ارزش و اهمیت هم قائل هستی از بین ببری ؟


 
درد دندان و انبوه کار
ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸  

دیروز برای سومین بار در شش ماهی که روزنویسی انجام می دهم از یاد بردم که پست بدهم ... و البته علت آن درد شدید دندان بود که باعث شد زودتر از همیشه دست از کار بکشم و پست روزانه را نیز از یاد ببرم !

در این میان انبوهی از کارها نیز همچنان وجود دارد و این هفته و این ماهی که پیش روست امیدوارم به خیر و خوبی و خوشی بگذرد !

پرونده نمایشگاه کتاب هم امروز بسته می شود.

متاسفانه در آخرین سخنرانی مهندس موسوی اقدام به پرتاب گاز اشک آور نموده اند ... برای تخریب یک نفر و مجال ندادن به وی تا کجا می خواهند پیش بروند خدا می داند !


 
حاشیه های نمایشگاه کتاب
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸۸  

امروز بالاخره طلسم واقعه را شکستم و به نمایشگاه کتاب رفتم ...

1 - غرفه کتاب های دانشگاهی

افتضاحی به تمام معنا بود ! سالنی با تهویه افتضاح، بسیار شلوغ، نامرتب، در حال ساخت، و ملتی که از فرط خستگی همه بر روی پله های سالن نشسته بودند. صحنه واقعا تاسف باری بود، برای نمایشگاهی که این همه دوره از برگزاری آن می گذرد ...

2 - غرفه کتاب های عمومی

من نمی دانم این تز احمقانه که ناشران به ترتیب حروف الفبا در کنار هم باشند کار چه کسی بوده ! به هر حال کسی که می خواهد کتاب بخرد یا ادبی می خرد یا علمی یا فرهنگی و هنری یا سیاسی یا ... و تمایل دارد این ناشران در کنار هم باشند، نه اینکه به ترتیب حروف الفبا ! به همین سبب همه افراد مجبور بودند همه سالن را بگردند و البته آخرش هم ممکن بود از بین هزار ناشر چیزی دستشان را نگیرد جز خستگی که نصیب پایشان می شد !

3 - محل استراحت

عمده مردم در گوشه کنار سالن ها و روی پله ها در حال استراحت بودند ! تعدادی صندلی هم زیر آفتاب تعبیه شده بود برای استراحت که البته تعداد واقعا متناسبی بود با جمعیتی که به نمایشگاه می آمدند !! فکر می کنم سرانه یک به هزار بود !

4 - خوراکی ها !

در این مورد تنها می توان به آن جمله ای که رایج شده اشاره کرد :

نیمی از کسانی که به نمایشگاه کتاب می‌روند خرج خوراکشان از خریدشان بیشتر می‌شود

نمایشگاه کتاب از حیث خوراکی ها چیزی کم نداشت !! به خصوص از طرف ورودی مترو شهیدبهشتی که برای هر رهگذری وسوسه کننده بود !

5 - نقشه زیر پا

نمی دانم کدام شرکت یا موسسه ای بود که برای فروش نقشه تهران که بر روی موبایل و ... نصب می شد نمونه ای بزرگ از نقشه را چاپ کرده و بر روی زمین پهن کرده بود و عابران از روی نقشه رد می شدند !

حتما شما هم می دانید که معمولا در نامگذاری اماکن و خیابان ها و ... سعی می کنیم از اسامی استفاده کنیم که برایمان محترمند و ارزش دارند ... و گاهی چقدر حساس هستیم که این اسامی مورد احترام زیر پا قرار نگیرند ... و در مورد اقدام این غرفه چه می توان گفت که نقشه را زیر پا پهن کرده بود که همه تهران و اسامی آن را رهگذران لگدمال کنند !


 
وقتی منافع ملی فدای شخص می شود
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸  

بچه ها تو رو به خدا اینقدردرگیر اسم و گروه نباشین ... همه بعد از 22 خرداد حسرت نصیبمون می شه ها ! میرحسین مثل خاتمی اونقدر بزرگ هست که یه ایران تو دلش جا بشه ...

این نقل قولی بود از یکی از دوستان در پروفایل فیس بوکش ... چیزی که هر قدر جلوتر می رویم آن را بیشتر می بینیم. افرادی که به خاطر مطرح شدن "نام" خود منافع کلی اکنون که سعی در افزایش آرا می باشد را نادیده می گیرند و در این آشفته بازار می خواهند تجارت خود را پیش ببرند !

اگر در این بین انتخابات را ببریم خود را پیروز می دانند و اگر ببازیم تفاوت چندانی برایشان ندارد ... چون بازنده اصلی ما هستیم و حسرتی که به دلمان می ماند که چرا به خاطر جاه طلبی عده ای باید اینگونه می شد.

 



 
کوه و آدم
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸  

مثل قدیمی کوه به کوه نمی رسه آدم به آدم می رسه احتمالا در زمانی گفته شده که جوامع بسیار کوچک تر از امروز و امکان برخورد آدم ها با یکدیگر بیشتر بوده است ... اما جالب است امروز هم که در شهرها شاهد میلیون ها نفر هستیم، باز هم شاهد مصداق "آدم به آدم می رسه" می باشیم.

برای من که زیاد پیش آمده، حتما برای شما هم همین طور بوده که با آدم هایی که جایی برخوردی داشته اید، هم کلاس بوده اید یا همکار یا همسایه، مشتری بوده اند یا مشتری شان بوده اید یا به هر طریق همدیگر را می شناختید، پس از مدتی در جای دیگری دوباره با هم برخورد می کنید ... و چه بد است اگر کدورتی بین شما مانده باشد و یا دشمنی از قبل با هم داشته باشید !

یکی از بزرگترین دعاها و یا آرزوها آن است که هیچ وقت محتاج بنده خدا نشوید، اما به هر حال انسان موجودی است اجتماعی و در تعامل با دیگران و نیاز دارد تا همواره با افرادی که حداقل های انسانیت را دارند در ارتباط باشد. پس چه خوب است همواره به یاد داشته باشیم که اگر کوه ها به هم نمی رسند، اما آدم ها بر حسب چرخ روزگار ممکن است با هم برخورد کنند، و همواره وقتی برای تیره کردن رابطه با کسی می خواهیم تصمیم بگیریم، به آینده نیز بیندیشیم !


 
ما و شرکا
ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸  

داستان از آنجا شروع شد که تصمیم گرفتیم کسب و کار جدیدی راه اندازی کنیم و همه کارها را انجام دادیم، اما وقتی همه چیز در حال نتیجه دادن بود شرکا را سیاستی دیگر آمد و ما همچنان بر سیاست قبلی استوار بود !

کار جمعی در جامعه و فرهنگ ما سخت است ... البته گاهی نیز ساده است، به شرط آنکه با آن جمع راه بیایی. اما اگر برای خود ضوابطی داشته باشی و اصولی و تعهدات کاری و اخلاقی و بخواهی با کسانی کار کنی که معیارهای کاریشان با تو متفاوت است، خوب، تا حدی دچار مشکل می شوی.

به هر جهت انسان موجودی است اجتماعی! و باید در این اجتماع و با انسان های همین اجتماع تعامل داشته باشد، البته تا آنجا که بتواند به اهداف و برنامه های خود برسد. ما نیز در این جهت پیش می رویم، تا چه شود.

 


 
یک داستان تکراری
ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸  

امروز برای تعیین نام یک شرکت به اداره ثبت شرکت ها مراجعه کردم. پس از چند بار رد شدن نام ها و نوشتن و خلق نام های جدید! بالاخره کار در حال تمام شدن بود که دیدم مامور انتظامی آنجا با داد و فریاد مردم را به بیرون هدایت می کند (ساعت 12 بود) و عجیب آنکه همه جای اداره ثبت شرکت ها نوشته شده بود ساعت نماز و ناهار 12:30 تا 13:30 ... به هر حال آن ها که روی صندلی ها نشسته بودند به بیرون هدایت شدند و ما که رو بروی کارشناس مربوطه بودیم امیدوار به اینکه کارمان در این لحظات آخر به عنوان آخرین مراجع انجام شود ... اما زهی خیال باطل !

خانم کارشناس مربوطه فرمودند بفرمائید تا یک و نیم ! نمی تونم دیگه کار انجام بدم ... و دست از کار کشید ! ... من هم حین خروج از مسئولی که دم در مردم را به بیرون هدایت می کرد پرسیدم به چه دلیل نیم ساعت زودتر با این وضعیت! در حال تعطیلی هستید ؟ و او در پاسخ گفت می خواهند مصاحبه کنند !

به هر حال برای انجام امورات دیگر به جایی رفتم و ساعت 15:20 لیست تعیین نام را مجدد جلوی کارشنا گذاشتم، ایشان هم در کمال آرامش فرمودند "سیستم رو خاموش کردم!" ... من هم با چشمان گرد شده پرسیدم "ببخشید خانم ! ساعت کاری شما چند تا چنده ؟" فرمودند "از صبح ساعت 8 میایم تا 3:30" ... و من ابتدا کمی به این فکر کردم که چرا به جای هشت ساعت هفت ساعت و نیم کار می کنند ... و بعد به ساعتم نگاه انداختم که تا همان سه و نیم هم ده دقیقه مانده بود ... و بعد به خانم کارشناس گفتم : ظهر هم که نیم ساعت زودتر تعطیل شد و رفتم و برگشتم ! گفت "تقصیر ما نبود" گفتم "آخه گناه ما چیه ؟" ... ایشان هم دلشان سوخت و فرمودند تشریف ببریم پائین از طریق سیستم های روشن آنجا کار را انجام دهند ... هر چند در هر حال کار ما انجام نشد !

این داستان کاملا تکراری بود ! داستانی که هر روز برای هزاران و شاید ده ها هزار نفر از ما اتفاق می افتد و آنقدر عادی شده که به جای اینکه به این فکر کنیم این یک رفتار غیر قانونی است تنها می توانیم عصبانی شویم !

به نظر می رسد تنها راهکار حل این مشکل برخورد قاطع دولت با کارمندانی است که به هر طریق از انجام وظیفه سر باز می زنند.


 
سلام !!! سال نو مبارک
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ فروردین ۱۳۸۸  

پست دیروز به علت آشفته شدن برنامه به یک باره ارسال شد و فرصت تصحیح و تکمیل آن را نداشتم ... به هر حال گاهی پیش می آید !

با اینک دو روز بیشتر از آغاز سال 88 نمی گذرد اما احساس می کنم روزهای زیادی از آن گذشته ! (شاید یک علت آن این باشد که در واقع از سی اسفند شروع کردیم و یک روز به سال 88 از آن طرف اضافه شد !) ... به هر حال حساب و کتاب نداریم دیگر ! یک موقع یک سال می گذرد و می گوئیم انگار همین دیروز بود، یک موقع هم یکی دو روز می گذرد و احساس می کنیم یکی دو هفته بود !

البته شاید دلیل دیگر آن آغاز فعالیت های جدید و ادامه فعالیت های سال پیش در همین روزهای اول سال بود !

به هر حال "سلام ! سال نو مبارک" تا حداقل دو سه هفته دیگر بر سر زبانمان جاری خواهد بود ! هر کسی را در سال جدید برای اولین بار می بینیم حسب رسم به او سال نو را تبریک می گوئیم، اگرچه از این سال نو یک ماهی هم گذشته باشد !

استادی داشتیم که درباره واژه "مبارک" توضیحات مبسوطی ارائه کرد. مهر سال 86 جلسه اول کلاس "اخلاق اسلامی" بود و مصادف شده بود با ماه رمضان و استاد بعد از اینکه این ماه را تبریک گفت به کالبد شکافی واژه تبریک و مبارک پرداخت و خلاصه تا انتهای آن جلسه بحث همین بود ! ... می گفت مبارک از مشتق های کلمه برکت است و وقتی به کسی تبریک یا مبارک باد می گوئیم به این معناست که برای او و زندگی اش خواهان برکت هستیم ... و این برکت تنها برای مال نیست، برای زمان و ... نیز مصداق دارد.

... گاهی احساس می کنم زمان برایم برکت خود را از دست داده و گاه بیهوده می گذرد. امیدوارم یکی از تفاوت های امسال با سال گذشته برکت داشتن زمانش شود.


 
چهارشنبه سوری یا شب نا آرام؟
ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧  

آن سال هایی که خیلی کوچک تر بودیم، چهارشنبه سوری به روشن کردن یک آتش (نهایتا با آتش زدن یک لاستیک !) و استفاده از تفنگ های ترقه ای محدود می شد ... کار دیگری برای انجام نبود ! البته قدری فشفه بازی و ... هم چاشنی قضیه می شد.

بزرگتر که شدیم، اواسط دهه هفتاد و اواخر آن، سیگارت ها و انواع ترقه های با صدای کم و زیاد نیز به میدان آمدند و قدری ادوات دیگر آتش بازی مانند دینامیت و موشک و ... !‌(البته هر کدام در حد و اندازه کوچک نه به معنای واقعی !)

این چند سال آخر (از ما که دیگر گذشته!) اما می بینیم که دیگر نه آنقدرها خبری از آتش هست و نه سیگارت و فشفشه و ... . انگار دیگر این چیزها ارضا کننده نوجوانان و جوانان امروز نیستند و همه به انواع بمب و نارنجک و ... روی آورده اند !

فلسفه چهارشنب سوری

یکی از آئین های قدیمی ایرانیان بوده و به اعتقاد عده ای به یاد آوردن و پاس داشتن داستان سیاوش که از آتش گذر کرد تا بیگناهی خود را به اثبات برساند.

اما آنچه زمان ما انجام می شد، آتش و ترقه بازی بود و دور هم بودن و نوعی شادی در شب های آخر سال.

آنچه امروز می بینیم، بیشتر به شب وحشت و بحرانی شباهت دارد که تمام واحدهای یک مدیریت بحران (از پلیس گرفته تا آتش نشانی و اورژانس) در آماده باش به سر می برند !

... همیشه وقتی چیزی از بیرون به فرهنگ ما وارد می شود آن را ایرانی می کنیم و طوری استفاده می کنیم که نبودنش بهتر بود ! ... اما امروز هم می بینیم که آنچه مربوط به فرهنگ خودمان است را طوری دگرگون کرده ایم که نه تنها تن مردگان در گور بلکه تن زنده ها در خانه هایشان نیز می لرزد !


 
چند نکته انتخاباتی
ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧  

این روزها بحث انتخابات داغ ترین بحث روز است و بهتر است روزنوشت درباره این مساله باشد.

1 - خاتمی یا میرحسین، مساله این نیست

اینکه خاتمی به عنوان کاندیدای اصلی به صحنه انتخابات وارد شود یا میرحسین موسوی آنقدر ها مساله مهمی نیست، مهمتر این است که هر دو به عنوان دو کاندیدای قدر در کنار هم حضور داشته و از یکدیگر حمایت می کنند، حال اینکه کدام یک کاندیدا شده و به عنوان رئیس جمهور انتخاب شود تفاوت چندانی نمی کند.

هر چند سیاست های خاص خاتمی و میرحسین قطعا با یکدیگر متفاوت است، اما راه کلی هر دو با یکدیگر یکسان است... در ضمن اگر میرحسین واقعا گرایشی به جریان اصلاح طلبی نداشت دلیلی بر این همه هماهنگی با خاتمی و دیدار با کروبی نداشت !

2 - قبل و بعد از انتخابات

ما همواره قبل از انتخابات حضور پررنگ داریم و تا روز بعد از انتخابات که نتایج اعلام می شود پیگیر هستیم، اما طی چهار سال آینده آن هیچ فعالیت خاصی نداریم و گمان نمی کنم این معنای مشارکت مردم در تعیین سرنوشت خود باشد.

مردم چه در بازخورد دادن به عملکرد دولت و چه در همراهی آن در انجام بهتر امور پس از انتخابات نیز باید نقش پررنگی داشته باشند.

یک رئیس جمهور هر قدر هم قدرتمند و با کابینه قوی، نمی تواند به تنهایی وضعیت جامعه را بهبود بخشیده و کشور را توسعه دهد.

3 - اخلاق انتخاباتی

سیدمحمدخاتمی به خاطر حفظ اصول اخلاقی و جلوگیری از به وجود آمدن مسائل مغایر با اخلاق انتخاباتی (تخریب دیگر کاندیداها و مسائل دیگر) قصد کناره گیری دارد ... اگر ما هم قدری از این پیشرو جریان اصلاحات درس اخلاق بگیریم بد نیست ! مطلبی در همین رابطه در وبلاگ سیدمحمدخاتمی نوشته ام.


کلمات کلیدی: اخلاق
 
محمد ؛ پیامبر مظلوم
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧  

امشب، شب تولد آخرین پیامبر خداست و اگر تعطیل نبود خیلی ها همین را هم نمی دانستند ! ... اما این تعطیلی چه سود دارد خدا می داند.

هر گاه درباره اسلام صحبت می شود از مظلومیت امام حسین می گویند و دیگر امامان و از شجاعت امیرالمومنین و ... اما نمی دانم چرا هیچ گاه از پیامبر خدا چیزی نمی گویند ... آنچنان که در ذهن بعضی تصویری که از پیامبر خدا وجود دارد کسی است که تنها وظیفه دریافت قرآن و ابلاغ آن را داشته است.

خدا پدر و مادر و خود مصطفی عقاد (کارگردان فیلم محمد رسول الله) را بیامرزد که حداقل آن فیلم را ساخت و حداقل تصویری از بخش هایی از زندگی و منش پیامبر را نشانمان داد (ایشان فیلم ساخته اند، سلحشور هم یوسف پیامبر را ساخته !!!)

می گویند یکی از وصیت های پیامبر خدا این بوده که نام مرا بر فرزندان پسر خود بگذارید و کم و بیش شاهد اجرای این وصیت هستیم ("محمد" بیشترین تعداد از نظر آمار در میان نام های دنیا را دارد) ... اما خوب، آنچه در واقعیت شاهد آن هستیم این است که فرزندانمان که نام شناسنامه ایشان محمد است یا به نام دیگری صدا می کنیم، یا اگر دو قسمتی باشد (محمدصادق، محمدامین، محمدحسین و ...) به قسمت دوم نام خطابشان می کنیم (البته خوشبختانه به شخصه از این قاعده مستثنی هستم و مرا با همان نام محمد یا محمدرضا می شناسند)

محمد پیامبری منحصر به فرد بود که شناخته نشد ... اما جملات قصاری دارد که بسیار عمیق و تکان دهنده اند :

روزی فرا خواهد رسید که از قرآن جز برگی و از اسلام جز نام آن باقی نخواهد ماند

روزی را می بینم که امت من به هفتاد و دو دسته در می آیند و جز یکی دیگران به اشتباه رفته اند ...


کلمات کلیدی: اخلاق ،دین ،پیامبر
 
ایران ما
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧  

در یکی از سایت ها بحثی با عنوان "چرا می خوای از ایران بری ؟ چرا می خوای برگردی؟" مطرح شده و پاسخ های گوناگونی به آن داده شده است : نقشه ایران

"می خواستم برم که به آرزوهای اون موقع ام برسم، می خوام برگردم که به چیزایی که امروز آرزوم شده برسم"

"می خوام برم فکر می کنم لایق زندگی بدون فشار و استرس و دغدغه و توهین باشم، اینجا تا الان ندید گرفته شدم"

"کاش می شد که هیشکی دلش نخواهد بره"

"چه سوال ساده ی غمناکی! باید بریم برای فرصت های بهتر و تجربه کردن دنیاهای متفاوت، باید برگردیم چون این کشور به تجربه هامون نیاز داره" پرچم ایران

"من ایران رو با هیچ جا عوض نمی کنم ... از ایرانم نمی رم ... این سوال من رو یاد شعری که خیلی دوستش دارم انداخت:
دوباره می سازمت وطن
اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو میزنم
اگر چه با استخوان خویش"

"کی گفته می خوام برم ؟!
از زبان فریدون مشیری:
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم
من اینجا تا نفس باقی است، می مانم
من از اینجا چه می خواهم؟ نمی دانم" تخت جمشید

"گاهی فکر میکنی که به سرزمین جهان اولی ها مهاجرت کنی تا از جهان سومی بودن رها شوی...اما میفهمی که با مهاجرتت شادی ها، دغدغه ها، جهانبینی، خدا و معیارهایت هم با تو سفر می کنند... گاهی میمانی که این جهان سوم است که کیفیت تو را تعیین میکند یا اینکه "تو " جهان سوم را درست میکنی؟"

"از ایران می رن به دنبال زندگی، به ایران بر می گردن چون زندگی سخت بود"
حافظیه
"اونایی که می خواستن برن دوست دارن برگردن چه برسه به منی که از اول نمی خواستن بیام اینجا ... خرابشم دوست دارم ... ویرونشم دوست دارم"

"جالبه اوناییکه ایرانن می خوان برن و اونایی که رفتن دوست دارن برگردان!"

...

...

و از خودم فقط یک جمله اضافه می کنم که اون هم از خودم نیست ! می گویند روزی از دکتر حسابی پرسیدند جهان سوم کجاست ؟ و او در پاسخ گفت :پل اهواز

"جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند،خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد باید در تخریب مملکتش بکوشد"

... و ما باید بپذیریم که در جهان سوم زندگی می کنیم، و بپذیریم که برای آبادی مملکتمان باید قدری از خودمان بگذریم ... آن ها هم که حاضر به گذشت نیستند، یا خراب می کنند و یا می روند.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،اخلاق ،زندگی
 
وقتی میزبان میهمان می شود !
ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧  

وقتی میزبان میهمان می شود !

سخنرانی پژمان دشتی نژاد کارمند سابق شرکت گوگل در آمفپژمان دشتی نژادی تئاتر شماره 5 دانشکده مدیریت دانشگاه تهران توسط انجمن علمی این دانشکده برگزار شد ... به هر حال بنده هم به رسم اینکه واسطه برگزاری بودم (میان سخنران و هماهنگ کننده و انجمن علمی دانشکده) و از طرفی علاقه به شنیدن مطالب داشتم در جلسه حاضر شدم. 

جالب اینجاست که نه در ابتدا و نه در انتهای سخنرانی هیچ نامی از انجمن علمی دانشکده مدیریت به عنوان هماهنگ کننده سالن و مجری اصلی برده نشد ! و در گزارش مراسم هم همچنین و از بنده نیز به عنوان میهمان این برنامه یاد شده !

 

چند متر فاصله و دوازده هزار تومان اختلاف !

اصولا از خرید خوشم نمی آید و معمولا هر موقع می خواهم چیزی بخرم در اولین جایی که کالای مورد نظر را داشته باشد خرید خود را انجام می دهم و آنقدرها هم اهل چانه زنی نیستم (شاید هم بلد نیستم! شاید هم اصلا اعتقادی به این قضیه ندارم!!) اما امروز به مورد جالبی برخورد کردم !سکه طلا

قصد نقد کردن سکه برای انجام کار دیگری داشتم و میدان فردوسی هم در مسیرم بود و شنیده بودم که بورس سکه و ارز آنجاست. صرافی های آنجا هم کار نسبتا حرفه ای انجام داده بودند و هر یک قیمت خرید و فروش ارز و سکه را نوشته بودند. جالب اینجا بود که دو سه صرافی که رفتم بعضی ها همان اول و بعضی بعد از دیدن سکه می گفتند "خرید نداریم!" و دیگر صرافی ها هم علیرغم قیمتی که برای خرید زده بودند قیمت دیگری اعلام می کردند ! خلاصه جریان اینکه بعد از سه بار پرسیدن قیمت چون واقعا بیش از این دیگر حوصله نداشتم به جای سوم فروختم (آن هم با دوزاده هزار تومان اختلاف قیمت نسبت به جای اول!!)

نتیجه گیری اقتصادی : بهتر است برای خرید و فروش قدری بیشتر بگردید، چه اینکه تعرفه های ثابت نیز دستخوش تغییرات سلیقه ای هستند !

 

مردمان بی فرهنگ

سوار بی آر تی شده بودم و مطابق معمول شلوغ ... البته در باب این وسیله حمل و نقل همگانی عمومی سخن بسیار است! اما نکته جالبی که امروز خیلی به چشمم آمد، بی فرهنگ بودن (و شاید به زبان صریح تر فقدان شعور!) در بعضیBRT ها بود.

فردی که در میانه اتوبوس ایستاده بود دو دست خود را به دو میله طرفین گرفته بود و با اینکه پشت سرش تقریبا خالی بود، جلوی او جمعیتی به صورت فشرده و با فشار بسیار سعی در بسته شدن در داشتند ... و این آقا هم عین خیالش نبود که می تواند به کناری بایستد و این جمعیت فشرده شده اینقدر زجر نکشند و در فضای خالی قرار بگیرند!

نه ! اینجا دیگر نه تقصیر دولت است و نه شهرداری و نه اتوبوسرانی، این به فقدان فرهنگی عده ای بر می گردد و با بی توجهی ما که نسبت به این قضایا عمدتا بی تفاوتیم و هر موقع هم می خواهیم واکنشی نشان دهیم آنقدر تند و زننده است که ... !


 
... که هر چه کرد با من آشنا کرد
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧  

امروز صبح شاد و خوش و خرم پای سیستم نشستم و دیدم سایت "پایگاه هواداران سیدمحمدخاتمی" داون شده ! ... یکی دو سایت دیگر را هم چک کردم، دیدم یکی در میان سایت هایی که روی پنل من بودند داون شده بودند. با شرکت اصلی تماس گرفتم و علت را جویا شدم و گفتند به علت بدهی مالی ...

بماند که چه دلایلی رد و بدل شد و به هر حال سر و ته قضیه جوری به هم آمد ! اما حرصی که امروز خوردم و آشفتگی که در کارم پیش آمد وصف ناپذیر بود ! چه اینکه حتی اگر مثل اوایل امسال که به خاطر تحریم ها هاست داون شده بود این اتفاق می افتاد آنقدر ناراحت نمی شدم، حتی اگر سایت را فیلتر می کردند هم اینقدر ناراحت نبودم، چرا که به هر حال آنها بیگانه اند و این آشنا !

این روزها اخبار مرتبط با خاتمی را که پیگیری می کنم نیز شاهد همین مساله هستم ! بیشتر اخباری که در مخالفت با حضور خاتمی و نقد به او منتشر می شود، از طرف طرفداران سابق خاتمی و در واقع آشنایان است تا بیگانگان.

من از بیگانگان هرگز ننالم

که هر چه کرد با من آشنا کرد

... واقعا چرا ؟؟


کلمات کلیدی: اخلاق ،منطق ،یادداشت روزانه
 
غذای حلال، لقمه حرام
ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧  

این روزها بحث غذای حلال شامل نمایشگاه غذایی و همایش آن در جریان است. اما آیا واقعا حلال بودن غذا بسته به آن مارک "حلال" است که روی آن می زنند ؟ و آنچه می خوریم به صرف غذای حلال بودن حلال است ؟

... یادم می آید در سالیان پیش، این بحث لقمه و پول حرام و حلال بیشتر بود و امروز کمتر شده. شاید به این خاطر است که به قول دکتر شریعتی "چون همه کس گیر شده وقاحتش از یاد رفته و بیماری شده است که از فرط عمومیت هر که از آن سالم مانده بیمار می نماید"!
در همین باب دوست بزرگواری می گفت قدیم تر ها هنگامی که شخصی می خواست برود و جایی کار کند بزرگترها به او می گفتند مبادا از اختیاری که داری سو استفاده کنی و پول بیشتری در جیب خود بگذاری و مال حرام بر سر سفره خانواده خود بیاوری ... و امروز اگر کسی در موقعیتی قرار گرفته باشد و دزدی نکند و در اصصلاح "نخورد" احمق خطاب می شود و دیوانه !

و چه بسیار مصداق هایی برای آن وجود دارد ! از کارت زدن به جای همدیگر تا فاکتور با هزینه بیشتر گرفتن تا دور از چشم کارفرما از کار زدن تا ...

مگر دزدی فقط از دیوار خانه مردم بالا رفتن است ؟ مگر حرام خوری فقط نزول پول گرفتن است ؟

بد نیست قدری به خود بیاییم !


کلمات کلیدی: فرهنگ ،اخلاق ،دین ،دکتر شریعتی
 
مردمان فراموشکار و ژست روشنفکری
ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ اسفند ۱۳۸٧  

حافظه تاریخی ما بسیار آسیب پذیر است، تا آنجا که شاید حتی نتوانیم دوازده سال اخیر را به روشنی به خاطر آوریم ... و همیشه مشکلات زندگی و هزاران دغدغه مهمتر را دلیل آن می دانیم ... بگذریم !
یکی از نقدهایی که این روزها درباره خاتمی بیان می شود این است که "مگر خاتمی در هشت سالی که رئیس جمهور بود چه کرد ؟" ... اما هیچ کدام به خاطر نمی آوریم آن هشت سال چه خبر بود و چه بحران هایی سپری شد... و خوب، هنگامی که بحران ها را به یاد نمی آوریم، چگونه انتظار داریم به یاد داشته باشیم که عملکردها چه بودند ؟
بر مخالفان قسم خورده خاتمی که حافظه تاریخی شان هم آن ها را یاری می کند و به یاد دارند اما کتمان می کنند حرجی نیست، اما از آنان که خود را زمانی یاران و طرفداران خاتمی می نامند این حرف بعید به نظر می رسد ... اگر حافظه تاریخی ندارید، می توانید به اسنادی که در این رابطه وجود دارند مراجعه کنید.
... هر چند، بعضی ها چه حافظه تاریخی داشته باشند و چه به اسناد مراجعه کنند باز هم مخالفت می کنند، گویی که این روزها مخالفت با خاتمی به یک ژست روشنفکری تبدیل شده !


کلمات کلیدی: اخلاق
 
مسیری که همه ما می رویم
ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٧  

مسیر سبز فیلمی 165 دقیقه ای است که گذر این زمان نزدیک به سه ساعت را حین تماشای آن متوجه نمی شوید. فیلم مسیر سبز

فیلم درباره پیرمردی است که برای دوست خود در خانه سالمندان شرح قسمتی از زندگی خود را می گوید که در آن زمان مسئول بند اعدامی های زندان بوده و با شخصیتی به نام "جان کافی" برخورد می کند.

این فیلم علاوه بر داستان زیبا و خوش ساخت بودن آن و استفاده از بازیگران حرفه ای، پیام های اجتماعی، مذهبی و فلسفی بسیاری دارد.

مسیر سبز روایت انسانی است که رنج دیگران را به جان می خرد و آن ها را درمان می کند. اگرچه، این موضوع که فردی با تمرکز و انرژی دادن چگونه می تواند بیماری دیگران را به خود منتقل کرده و آن را آزاد سازد از نظر بعضی غیرواقعی به نظر می رسد، اما پیام اصلی فیلم به واقع نشان دادن وظیفه اصلی انسان هاست.


 
به عمل کار بر آید به سخن دانی نیست
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧  

خیلی وقت ها خیلی ها دوست دارند کاری انجام شود، اما قدمی بر نمی دارند ...

خیلی وقت ها خیلی ها ادعای خیلی چیزها را دارند، اما در عمل کاری نمی کنند ...

خوب ... اصولا حرف زدن خیلی ساده تر از عمل کردن است ... و اصولا خیلی ها حتی دندان به جگر نمی گیرند که حرف نزنند، چون فکر می کنند از قافله عقب می مانند ... حرف می زنند و اما عمل نمی کنند !

شاید در این مواقع، بهتر باشد خیلی جاها که نمی توانیم کاری را انجام دهیم، حرفی و ادعایی هم درباره آن نداشته باشیم ... حداقل دیگران بدانند حسابی روی ما باز نکنند !

....

این ها را گفتم به خاطر اینکه می بینم این روزها خیلی ها دم از حمایت خاتمی می زنند اما هنگامی که از آن ها می خواهیم کاری در این راستا انجام دهند دست به کاری نمی زنند ... به هر حال زندگی محل آزمایش ما در عرصه های مختلف است ، این هم یک عرصه و یک آزمایش و مثل همیشه تعداد زیادی که در این آزمون رد خواهند شد !


کلمات کلیدی: فرهنگ ،منطق ،اخلاق
 
قاعده بازی
ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳۸٧  

هر بازی برای خود قواعدی نوشته و نانوشته دارد.

کسی می تواند در یک بازی سربلند باشد و پیروز از میدان به در رود که قواعد بازی را خوب بداند و به آن ها عمل کند.

بازی های ورزشی برای خود قواعدی دارند ...
میدان کسب و کار برای خود قواعدی دیگر دارد ...
عرصه سیاست نیز قواعد خاص خود را برای بازی دارد

کتابی می خواندم با عنوان "مردانه بازی کن، زنانه پیروز باش" و توصیه هایی بود به زنانی که می خواهند وارد عرصه اقتصاد و کسب و کار شوند ... به آن ها گفته شده بود که قواعد بازی اقتصادی و بازار خصوصی مردانه نوشته شده و برای موفقیت در این عرصه، باید مردانه بازی کنید تا به عنوان یک زن پیروز میدان باشید، اما اگر بخواهید بر اساس سلایق و قواعد زنانه خود وارد عرصه شوید، هیچ گاه پیروز میدان نخواهید بود.

(ادامه دارد ... )


کلمات کلیدی: اخلاق ،مدیریت ،تفکر
 
با یک هدف یا در مقابل هم ؟
ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧  

گاهی رقابت هایی که می بینیم بیشتر شبیه رقابت گلادیاتورها در روم باستان است که دو نفر را به جان هم می انداختند تا یکی کشته شود و دیگری که زنده می ماند به عنوان پیروز میدان خارج شود.

با فوتبال که اصلا میانه خوبی ندارم و بیشتر نظرم را شرح نمی دهم که خشم دوستان برانگیخته نشود! اما گمان می برم بعضی وقت ها بازی فوتبال، بیش از آنکه جنبه ورزشی داشته باشد به سان به جان هم افتادن همان دو گلادیاتور می باشد که نمونه بارز آن را می توان در بازی دو تیم شهیر پایتخت نشین دید ... که مربیان درباره همدیگر چقدر محترمانه صحبت می کنند! و بازیکنان چه انسان های با اخلاقی هستند!! و از آن ها با اخلاق تر تماشاگرانشان ... !!! چرا که نیت آن ها به معنای واقعی یک بازی ورزشی با مختصات آن نیست، بلکه به واقع به جان هم می افتند ! در صورتی که هدف باید واقعا انجام یک بازی زیبای ورزشی باشد و تنها عامل برد قدرت بیشتر یک تیم.

در صحنه سیاست نیز از سوی بعضی افراد که خیرخواه مردم نیستند این را مشاهده می کنیم. در واقع چند گروه شدن سیاسی به لحاظ اختلاف فکری در اجرای برنامه ها می باشد،‌ یکی بر اقتصاد دولتی تاکید دارد و دیگری خصوصی، یکی بر اجرای فرهنگ به شیوه ای می اندیشد و دیگری به شیوه دیگر، اما در هر حال خواست همه افراد خدمت به مردم است، هر چند ایده ها و راه های متفاوتی دارند ... اما گاه رقابت ها چنان خشن می شوند که آدمی گمان می برد به جان هم می افتند تا یکی از صحنه به بیرون رود و دیگری باقی بماند .

امیدواریم که همان معدود افرادی که سعی دارند صحنه را به این صورت جلوه دهند از این عرصه خارج شوند.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،اخلاق ،احترام
 
از عمل تا تخریب
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٧  

آنکه می تواند انجام می دهد، آنکه نمی تواند تخریب می کند !

این جمله این روزها خیلی آشناست، برای آن ها که بسیار نگران نتیجه انتخابات هستند و سعی دارند نتیجه انتخابات را به نوعی دیگر تغییر دهند.

سیدمحمد خاتمیدر این سو خاتمی با هشت سال سابقه ریاست جمهوری و کارنامه ای که همه می توانند آن را مشاهده کنند قرار دارد و قصد دارد تا بار دیگر با توجه به تجربیات و توانی که دارد در صحنه عمل حاضر شود، و در آن سو افرادی قرار دارند که چون به عمل کاری نمی توانند انجام دهند، تنها حربه شان تخریب است.

نکته جالب در انتخابات این دوره آن است که تخریب از سوی طرفداران سابق که اکنون دچار دو دستگی شده اند نیز صورت می گیرد. یعنی هم از دشمن و هم از دوست !

البته خاتمی تا اندازه ای به این تخریب ها عادت کرده، چه در هنگام رقابت های انتخاباتی و چه طی دوران ریاست جمهوری و چه حتی طی سه سال اخیر، اما این بار موج تهدیدها بسیار سنگین تر شده است ... و پاسخ این تهدیدها چیزی نیست جز تدبیر و عمل.


کلمات کلیدی: اخلاق
 
زندگی؛ عرصه آزمایش
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧  

گاهی فکر می کنم آیا ممکن بود که هیچ گونه بدبختی، بیماری مهلک، رنج شدید و ... برای انسان ها نبود و می توانستند به راحتی زندگی کنند ؟ بعد به این نتیجه می رسم که آن وقت فلسفه زندگی چه می شد ؟

زندگی برای تمام ما عرصه آزمایش است،

گاه ما را با مال زیاد آزمایش می کند، و گاهی با نداری،

گاه ما را با سلامتی که داریم می آزماید، و گاه با بیماری،

گاه ما را با رسیدن به هدفمان مورد سنجش قرار می دهد، و گاه با ناکامی.

مهم، این است که در عرصه آزمایش زندگی جا نزنیم، به جای آنکه از وقوع این اتفاقات نا امید شویم، همواره شکرگزار باشیم که بدتر از این ها هم می توانست پیش بیاید و نیامده، و بدانیم که در هر حال ما برای سپری کردن یک آزمایش در این دنیا آمده ایم، پس وقوع حوادث تلخ و ناگوار و کمی ها و کاستی ها، هیچ یک عجیب نیست.

مهم، تنها، نوع برخورد ما با حوادث است.


کلمات کلیدی: منطق ،اخلاق ،زندگی ،دین
 
زمان ارزشمند ما
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧  

وقت طلاست !‌ ... در فرهنگ ما معنی می دهد ؟ ... ببینیم !

امروز چقدر در ترافیک مانده اید ؟

پروژه ای که قرار بود سر ماه تحویل داده شود به کی موکول شد ؟

این هفته چقدر سر قرارهای ملاقات معطل مانده اید ؟

مراسمی که قرار بود ۴ شروع شود چند شروع شد ؟

... متاسفانه در فرهنگ ما، زمان ارزش اصلی خود را از دست داده است  متاسفانه این معضل تاخیر و دیر رفتن و دیر رسیدن بین اکثریت عمومیت یافته و و در این میان هر کس که زمان شناس باشد زیان می کند !

گویی قراری نانوشته بین ما وجود دارد که همه کارها را در آخرین لحظاتی که مهلت انجام آن را داریم به اتمام برسانیم (که معمولا هم نمی شود و یا کار دیر تحویل داده می شود و یا به نحوی سر و ته آن به هم می آید و خدا می داند چه تحویل داده می شود!) و انگار اگر کاری را زودتر از زمان موعد تحویل دهیم نوعی افت محسوب می شود.

قدری بیندیشیم ! زمان ما واقعا ارزشمند است، به دیگر جوامع بنگرید که چه اهمیتی به ثانیه های هر روز خود می دهند و ما چه آسوده خاطر زمان می گذارنیم ...

کشتی چو به دریای روان می گذرد ... می پندارد که نیستان می گذرد
ما می گذریم ز این جهان در همه حال ... می پندارم که این جهان می گذرد


کلمات کلیدی: فرهنگ ،مدیریت ،اخلاق ،احترام
 
دریغ از اندکی مدیریت
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٧  

اتفاقی که در مورد جشنواره آیتکس افتاد، داستانی تکراری بود از فقدان مدیریت در بعضی جشنواره های بزرگی که در کشور برگزار می شود ... گفتم بعضی جشنواره ها، چرا که نباید از انصاف گذشت که بسیاری از جشنواره هایی هم که برگزار می شوند با کیفیت و خروجی هستند.

به دلیل بعضی مسائل نمی خواهم وارد جزئیات قضیه شوم، اما آنچه مسلم است اینکه واقعا پسندیده نیست در حوزه ای همچون فناوری اطلاعات که در آن ادعای پیشرفت  داریم، کار را به دست افراد ناپخته و بی تجربه ای بسپاریم که اینگونه هم سبب هدر رفتن بودجه تخصیص یافته شوند و هم بی آبرویی یک مجموعه. هر چند مشابه این جریان را از نزدیک و در جشنواره رسانه های دیجیتال که آبان ماه سال جاری از طرف وزارت ارشاد برگزار شد مشاهده کردم (و البته همه مشاهده کردند!) اما از آنجا که خود نیز به نوعی در بخشی از جشنواره مسئولیتی داشتم، به عمق فاجعه بیشتر پی می بردم !

البته امیدوارم که مساله ای که در مورد آیتکس رخ داد بحث مدیریتی باشد نه زیر پا گذاشتن اصول اخلاق حرفه ای و به کلام ساده آنها به دلیل سو مدیریت نتوانسته باشند به تعهدات خود عمل نمایند، نه به خاطر بعضی مسائل جریان کار را در روزهای پایانی تغییر داده باشند.


 
حکایت آن سه مجسمه
ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧  

دوستی نقل می کرد پادشاهی در روزگار قدیم به رسم اجداد خود برای تعیین جانشین مسابقه ای برگزار می کرد و از مدعیان جانشینی می خواست که تفاوت بین سه مجسمه ای که کاملا شبیه هم بودند را مشخص سازند.

حکایت به درازا نبریم که هیچ کس نتوانست و اختلافاتی که بین می شد قابل اعتنا نبودند، جوانی آمد و درخواست سه تار موی دم اسب کرد (موی دم اسب به نسبت ذخیم است) موی اسب را از گوش مجسمه اول داخل کرد و دیدند که از آن گوش مجسمه بیرون آمد. به همین ترتیب درباره مجسمه دوم، اما این بار از دهان او بیرون آمد و در مورد مجسمه سوم از شکاف سر بیرون آمد.

پادشاه از مرد جوان فلسفه این تفاوت را نیز جویا شد. او گفت مردم نیز همچون این مجسمه ها سه دسته اند. نخست آنان که حرفی که می شنوند از یک گوش داخل و از گوش دیگر بیرون می کنند. دوم،‌ آن ها که حرفی را که از کسی می شنوند رسم امانت نگاه نداشته و برای دیگران نقل می کنند. سوم، آن ها که حرف را که می شنوند درباره آن اندیشه می کنند.

* * * *

. . . بنگریم که از کدام دسته ایم !


کلمات کلیدی: اخلاق ،زندگی ،تفکر
 
ما و دیگران
ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧  

بحثی بین دوستان بود با این عنوان که تا چه اندازه در بیان حرف ها و احساسات خود نسبت به دیگران آزادی داریم ؟ چقدر دچار خودسانسوری هستیم ؟

خودسانسوری را هم اینطور معنا می کردند که هر موقع می خواهیم حرفی بزنیم یا رفتاری که مطلوب ماست انجام دهیم اما به خاطر خوشایند طرف مقابل این کار را نمی کنیم، عمل خودسانسوری را انجام داده ایم ! و این مغایر با آزادی وجودی ماست.

سانسور را می توان نوعی کنترل و خودسانسوری را خودکنترلی به حساب آورد. یعنی پیش از آنکه دیگران ما را به خاطر رفتار یا گفتارمان مورد سرزنش قرار دهند، خودمان از انجام آن خودداری می کنیم.

اما آیا این خودسانسوری (در مورد رفتار) لزوما معنای بدی دارد ؟ آیا اگر قصد ارتباط با مخاطبی را داریم، احترام به خواست او یکی از اصول ارتباطات نمی باشد ؟

آیا اگر ما در گفتارمان عادتا از کلمات نامناسبی استفاده می کنیم یا به موضوعاتی می پردازیم که چندان خوشایند جامعه نیست و می دانیم مخاطب خاص ما نیز همچون جامعه می اندیشد و از این نوع گفتار ما ناخرسند می شود، اگر رعایت کنیم دچار خودسانسوری شدیم یا احترام به طرف مقابل ؟

از گفتار بگذریم. اگر بدانیم خصوصیت اخلاقی داریم که می دانی درست نیست و از سویی مورد پسند فردی نیست، آیا تغییر این خصوصیت اخلاقی به این معناست که از موضع خود پائین آمده ایم ؟ یا سازش برای ایجاد یک رابطه موثر است ؟

شاید بد نیست این فرهنگ را در خود نهادینه سازیم که تغییر در جهت خواست جامعه و مخاطب، نه خودسانسوری است و نه پائین آمدن از موضع خود، بلکه احترام به مخاطب و جامعه و کوششی در جهت بهبود خودمان است.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،اخلاق ،منطق ،احترام
 
من بی تقصیرم !
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧  

تقصیر من نبود !‌ اون نمی فهمید باید چی کار کنه ...

اگر به اندازه کافی بودجه داده بودن اینطوری نمی شد ...

مشکل از من نبود، ترافیک زیاد بود، وگرنه به موقع می رسیدم ...

این سیستم آموزشی مشکل داره، نه استاد درست حسابی داره، نه کتاب ...

چه مملکتیه !‌ هر جاش رو دست بذاری یه ضعف داره ...

...

این ها عبارات بسیار آشنایی هستند،‌ اینطور نیست ؟ حتی اگر خود ما روزانه به کرات از این عبارات استفاده نکنیم، بسیاری از اطرافیانمان یا آن ها که می بینیم عادت به توجیه مسائل از طریق "از دوش خود برداشتن و به گردن دیگری انداختن" دارند.

واقعیت این است که در فرهنگ ما، مسئولیت پذیری بسیار بسیار کمرنگ است! هیچ وقت حاضر نیستیم اشتباهی را که انجام می دهیم بپذیریم. حاضریم ساعت ها به بحث و گفتگو بپردازیم و از عمل اشتباه خود دفاع کنیم، اما مسئولیت آن را به گردن نمی گیریم.

همواره سعی داریم برای تبرئه خود، تقصیر را گردن دیگران بیاندازیم، حال این دیگران ممکن است اطرافیان و آشنایان و یا غریبه ها باشند، یا اینکه سیستم جامعه و محیط و آنچه که در حوزه اختیار فرد خاصی نیست !

به زبان ساده و کوتاه،‌ موفقیت ها همیشه از تلاش خودمان حاصل می شود و شکست ها از مشکلاتی که محیط و دیگران برای ما به وجود آورده اند !

انصاف داشته باشیم،‌ آیا اینطور است ؟ ... و یا می خواهیم با این طرز فکر به کجا برسیم ؟

مشکل اینجاست که این رویه، برای موارد استثنا نیست، چه اینکه ممکن است در موقعیتی دچار اشتباهی شویم و به دلایل مختلف بخواهیم از پذیرفتن آن سلب مسئولیت کنیم، هر از چند گاهی،‌ سالی، عمری یک بار این کار را انجام دهیم ... قابل درک است !‌ اما آنچه ما در پیش گرفته ایم، روالی است برای روزمرگی ها و تمام اتفاقات کوچک و بزرگ زندگی !

این فرهنگ به معنای واقعی یک فرهنگ مسموم است،‌ فرهنگی که نه تنها برای توجیه خودمان است،‌ بلکه آنقدر از آن استفاده کرده ایم و آن را تکرار می کنیم که خودمان هم باورمان می شود تقصیر از ما نیست ! و این یعنی عاملی برای "درجا زدن"، چرا که انسان هوشمند آن است که از اشتباهات خود درس بگیرد و دیگر آن ها را تکرار نکند، اما ما همواره اشتباهات را ناشی از عملکرد و طرز فکر ناصحیح خود نمی دانیم و به همین خاطر باز آن ها را تکرار می کنیم و باز به گردن محیط می اندازیم، تا جایی که احساس می کنیم چه محیط وحشتناکی داریم که این همه مسبب بروز اشتباهات ما می شود !!

شک نکنیم که برای موفقیت، می بایست تا اشتباهاتمان را بپذیریم، بپذیریم که اشتباه از خود ماست تا در صدد رفع آن برآئیم ! و از سوی دیگر اگر محیط هم مشکل داشت، سعی در بهبود شرایط کنیم، نه اینکه فقط غر بزنیم که این چه وضعی است !

آنکه می تواند، انجام می دهد
و آنکه نمی تواند، ایراد می گیرد

 


کلمات کلیدی: فرهنگ ،منطق ،اخلاق
 
آستانه تحمل
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧  

وقتی دچار بحرانی می شیم ...
وقتی توی بحثی قرار می گیریم که مخالف عقیده ما صحبت می شه ...
وقتی احساس می کنیم امروز از همه طرف بدشانسی داشتیم ...
وقتی فکر می کنیم همه دشمن ما شدن ...

ممکنه آستانه تحمل مون به انتها برسه، یا به زبان دیگر کاسه صبرمون لبریز بشه ... اما چی باعث می شه بعضی ها آستانه تحمل پائین تر، و بعضی ها تحمل بیشتری در چنین مواقعی داشته باشن ؟

به نظرم خیلی وقت ها موقعی که جواب منطقی برای بحث یا مشکلی که پیش اومده نداریم و از طرفی احساس می کنیم که اگر جوابی یا واکنشی نشون ندیم به حساب ضعفمون گذاشته می شه، آستانه تحملمون به انتهای خودش می رسه و کارایی می کنیم که چندان پذیرفته شده نیست ... شاید هم بشه گفت استرس وقتی از حدی بیشتر می شه سبب به حد آخر رسوندن آستانه تحمل ما می شه

پس شاید برای حل این مشکل، لازمه که کمی مدیریت استرس داشته باشیم ...

و شاید لازمه کمی صیر بیشتری پیشه کنیم و منطقی تر باشیم


کلمات کلیدی: اخلاق ،زندگی ،احترام ،منطق
 
هر جا دوست دارم سیگار می کشم !
ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧  

شب گذشته در سایت فرندفید بحثی در میان دوستان جریان یافت درباره قانونی که قرار است به تصویب برسد و به موجب آن کشیدن سیگار در پارک ها ممنوع شود. قانونی که پیش از این شامل اماکن مسقف عمومی می شد و اکنون به دلیل مزاحمت هایی که دود سیگار برای کودکان ایجاد می کند و انگیزه ای که ممکن است به واسطه مشاهده سیگار برای آن ها ایجاد شود، پارک ها نیز در زمره اماکن "سیگار ممنوع" قرار خواهند گرفت.

نکته جالب برآشفتن دوستان از این قانون و اعتراض شدید به آن بود، حتی افرادی که سیگاری نبودند ! چرا که به اعتقاد آن ها هر گونه سلب آزادی از افراد جامعه و محدود کردن آن ها اکیدا ممنوع است ! اما به راستی محدوده آزادی کجاست ؟

آیا آزادی به این معناست که برای آسایش و راحتی خود، هر کاری را -حتی اگر موجبات ناراحتی دیگران را فراهم آورد- انجام دهیم ؟ آیا آزادی انسان به معنای رفتار بی و قید و شرط است ؟ قطعا آزادی نیز مانند هر مساله قانونی و اخلاقی دیگر تعریف خاص خود را دارد : تمام افراد بشر آزاد به دنیا می‌آیند و از لحاظ حیثیت و حقوق با هم برابرند. همه دارای عقل و وجدان هستند و باید نسبت به یکدیگر با روح برادری رفتار کنند.

 این، ماده‌ی اول اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر است که تمام کشورهای عضو سازمان ملل متحد، موظف به اجرای آن هستند.

و تعریف مشهور دیگری که از آزادی ارائه می شود : شما تا جایی آزادید که آزادی دیگران را محدود نکنید ... و در ادامه می توان گفت : آزادی گرایی به دنبال از میان برداشتن قانون و قواعد نیست، بلکه مستلزم آن است که قوانین برای همه افراد یکی باشد و هیچ کس بالاتر از قانون نباشد. افراد آزاد هستند تا شیوه زندگی خود را مادامی که به دیگران زیانی نرسانند، انتخاب کنند.

پس با توجه به این تعارف که گمان نمی کنم هیچ فرد منصفی در درست بودن آن ها شک و ایرادی داشته باشد، به این نتیجه می رسیم که ما آزاد نیستیم تا آنجا که دلمان می خواهد به حریم دیگران تجاوز کنیم، و هر نوع رفتاری را به عنوان یک شهروند در جامعه داشته باشیم، و از اینکه برای ما قانونی وضع می کنند که به موجب آن اگرچه محدودیتی پیدا می کنیم اما این محدودیت در راستای احترام به حقوق دیگران است، نباید آزرده خاطر و معترض باشیم.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،اخلاق ،احترام ،منطق
 
نقد و بررسی فرار مغزها
ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ دی ۱۳۸٧  

معرفی و تاریخچه

فرار مغزها (brain drain) مساله ای است که سالیان بسیاری است درگیر آنیم. هر چند این موضوع تنها متعلق به جامعه و کشور ما نیست و بسیاری از کشورهای جهان سوم نیز با آن به عنوان پدیده ای ویران کننده دست در گریبان هستند.

ادبیات مربوط به پدیده فرار مغزها از کانادا و کشورهاى اتحادیه اروپا نخستین بار در اوایل دهه ۱۹۶۰ میلادى در جهان مطرح شد و این پدیده به عنوان یک آسیب اجتماعى از دهه چهل در ایران آغاز شد. یعنى زمانى که کشورهاى اروپایى بازسازى خرابی هاى پس از جنگ را آغاز کردند و در پى فرایند صنعتى شدن با احساس نیاز به متخصصین و نخبگان در این زمینه به جذب نخبگان و متخصصین از کشورهاى جهان سوم پرداختند و اینگونه بود که مانع دیگرى بر سر راه توسعه این کشورها پدید آوردند. (منبع)

دلایل فرار مغزها

مساله فرار یا مهاجرت مغزها بحث پیچیده و ریشه داری است و به راحتی نمی توان درباره آن قضاوت کرد، اما در این نوشتار می خواهم از زاویه ای دیگر آن را مورد بررسی قرار دهم، با توجه به اینکه کشور ما در میان تمامی کشورهای دنیا از این لحاظ حائز رتبه اول است ! (ادامه مطلب)


کلمات کلیدی: زندگی ،فرهنگ ،اخلاق