روزنوشت های ژورنالیست

یادداشت های روزانه درباره مسائل مدیریتی، اجتماعی، فرهنگی و ...

دکتر شریعتی
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩۱  

چند وقتی است که جماعت بیکاری که گمان بر نمکدان بودن دارند شروع کرده اند به تخریب دکتر شریعتی از طریق اینترنت و اس ام اس و هر چه که بشود. البته از سال ها قبل جملات ادیبانه اما بی سر و تهی را به دکتر شریعتی منصوب می کردند که کسی هم به آن صورت موضع گیری نمی کرد ... اما الان کار به تمسخر کردن رسیده.

البته نه قومیت های ایرانی نه دکتر شریعتی نه موضوع دیگری از این دست با ارزش ذاتی بسیار با این حرف های کم ارزش آسیبی نمی بینند اما متاسفم برای جامعه ای که به سمت تخریب خود می رود !


کلمات کلیدی: دکتر شریعتی ،اخلاق ،احترام
 
«دریاقلی» رکاب زد تا آبادان سقوط نکند !
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩  

تیتر را عینا از متن مندرج در سایت تابناک درج کردم ... و خلاصه شرح ماجرا :

«دریاقلی» اوراق فروشی بود در گوشه ای از «کوی ذوالفقاری» آبادان و در گورستانی از اتومبیل های فرسوده زندگی می‌کرد. در ماه های آغاز جنگ، آبادان در محاصره نیروهای دشمن بود و دریاقلی سورانی در آستانه سقوط قرار داشت، تقدیر این بود که هنگامی که دشمن، غافلگیرانه از رودخانه بهمنشیر گذشته و وارد آبادان شده بود، تنها دریاقلی متوجه حضور و نیت شوم دشمن بشود. دریاقلی در آن شب پاییزی آبان ماه 1359 با شجاعت و عزمی شگفت مسافتی 9 کیلومتری را با وجود حضور دیدبانان دشمن و خطرات موجود با دوچرخه کهنه خودش طی کرد تا این خبر را به مدافعان شهر برساند و پس از آن بود که با حضور رزمندگان و مردم شهر، دشمن به آن سوی بهمنشیر رانده شد یا تن به مرگ و اسارت داد تا حماسه‌ای بزرگ پدید آمد.

اگر هوشیاری، عزم و دلیری این مرد گمنام که چند روز بعد به شهادت رسید، نبود، کسی نمی‌داند چه حوادث تلخی پیش می‌آمد و نهایتا چه سرنوشتی برای مردم ایران ـ و  حتی منطقه ـ رقم می‌خورد! دست کم این بود که آبادان با تلفاتی سنگین سقوط می‌کرد و بازپس گرفتنش نیازمند نبردهایی خونین تر و پرهزینه تر از فتح خرمشهر بود!

 

یاد این بزرگ مرد و تمام مردان و زنان گمنامی که این مملکت مدیون آن هاست گرامی باد.


یادبود شهید دریاقلی سورانی در آبادان

لینک منبع


کلمات کلیدی: فرهنگ ،زندگی ،اخلاق ،احترام
 
دوستان ارزشمند
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩  

به اعتقاد بسیاری، بزرگترین و ارزشمندترین دارایی هر انسانی، انسان های دیگری هستند که در اطراف او قرار دارند. پدر، مادر، همسر، فرزندان و سایرینی که انسان را دوست دارند و به قولی وطن آدمی در قلب کسانی است که او را دوست دارند.

خدای را سپاس که علاوه بر داشتن خانواده ای گرم و صمیمی و مهربان (که اکنون دامنه آن نیز توسعه پیدا کرده و گرمتر شده است) همواره دوستان خوب و عزیزی داشته ام که دلگرمی من در کار بوده اند و از بودن در کنار آن ها همیشه انرژی گرفته ام. دوستانی که به راستی سرمایه های ارزشمندی هستند و می توانم در قالب این نیایش معروف جان کلام را بگویم :

خداوندا ! دوستانی دارم که در اعماق قلبم جای دارند،
شایسته محبتند و ِیادشان مایه ی آرامش جان،
در میان خلق آنان معدن خیرند و دارای پاک ترین خصوصیات،
پس ای خدای من آنان را اکرام کن و بر صفت نیکشان بیفزای و سلامتشان بدار.


کلمات کلیدی: زندگی ،اخلاق ،احترام
 
نمایشگاهی که ارزش رفتن نداشت !
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩  

امروز آخرین روز از برگزاری نمایشگاه کتاب بود. نمایشگاهی که سالیانی دورتر برای رسیدن روزهایش در میانه اردیبهشت ماه لحظه شماری می کردیم و این سال ها برایمان چندان تفاوتی ندارد !

در دو سال اخیر، هر بار دو سه ساعتی بیشتر نرفتم. فضای نامناسب نمایشگاهی، گرم و پر ازدحام، غرفه های درهم! که به جای آنکه به ترتیب موضوعی تقسیم بندی شده باشند به ترتیب الفبایی قرار گرفته اند! که امسال نیز به قوت خود باقی بود و شنیدم که قدری از فضای نمایشگاهی هم به صورت چادر بر پا شده ... اما آنچه امسال سبب شد در نرفتن به این نمایشگاه مصمم تر شوم، اظهار نظر رئیس مدیر کمیته ناشران داخلی نمایشگاه بود که با افتخار گفته است :‌

ما با همه‌ی آثاری که قبل از 84 نوشته شده‌اند و در نمایشگاه عرضه می‌شوند، برخورد می‌کنیم ! ... و البته در ادامه استثنا هم قائل شده : منتها دو نکته وجود دارد؛ یکی کتاب‌های مرجع است و دیگری کتاب‌های محققانه و عالمانه که اجازه‌ی عرضه دارند.

واقعا تاسف آور است چنین برخوردی با اهل قلم.
من نه در مقام سیاستگزاری هستم و نه در مقام دیگری، اما به عنوان کسی که با کتاب و خواندن و نوشتن بزرگ شده ام، می توانم این حق را به خودم بدهم که پایم را در چنین نمایشگاهی که توهین به بسیاری ناشران و نویسندگان است نگذارم و بگویم چنین نمایشگاهی ارزش رفتن ندارد !


 
دکتر ونوس از پیش ما رفت
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩  

این روزها خبر فوت خیلی ها شنیده می شود، اما خبر درگذشت استاد بزرگی که افتخار شاگردی او را داشتم، برایم خیلی تاسف آور بود.

دکتر داور ونوس

دکتر داور ونوس، استاد مدیریت، زبان و بازاریابی، پس از طی دوره هایی از بیماری سخت و بهبود از آن ها، سرانجام از پیش ما رفت.

دکتر داور ونوس دیپلم خود را در رشته عمومی (از مدرسه York High School)، لیسانس در رشته مهندسی شیمی (از دانشگاه Iowa State University) و فوق لیسانس و دکترای خود را در رشته مدیریت بازرگانی (از دانشگاه های Eastern New Mexico University و Nebraska) در آمریکا اخذ کرد.

وی مولف کتاب های بسیاری در زمینه بازاریابی و زبان تخصصی مدیریت بود که به عنوان منبع اصلی دانشجویان در رشته مدیریت و برای شرکت در کنکور مورد استفاده قرار می گیرد.

متاسفانه بی مهری های انجام شده نسبت به دکتر ونوس طی سال های آخر عمر ایشان سبب ناراحتی های فراوانی برای وی گشت.

...

سال اول دانشکده بودم که پسردایی ام از من خواست زمان کلاس های بازاریابی دکتر ونوس را به او بگویم تا برای شرکت بر سر کلاس های درس او به عنوان مستمع آزاد به دانشکده ما بیاید و از آنجا بود که دریافتم کلاس درس او متفاوت است. زبان تخصصی مدیریت را با وی برداشتم، اما از آنجا که نه زبانم چندان تعریف داشت و نه شب امتحانی خواندنم و از آنجا که دکتر شیوه خاص خود در نمره دادن را داشت، با نمره 9.5 قادر به گذراندن آن واحد نشدم ... با یک ترم فاصله دوباره درس را با دکتر برداشتم. وقتی جلسه اول درباره شیوه کلاس صحبت کرد و همان جا از دانشجویان خواست که بروند و کتاب را از کتابفروشی دانشکده تهیه کنند، یک سری که همراه داشتند نرفتند و باقی رفتند و من ماندم بی کتاب، چرا که کتاب در خانه بود. پیش دکتر ونوس رفتم و به او گفتم من این جلسه کتاب را نیاوردم ... پرسید مگر با من کلاس داشتی ؟ گفتم بله. پرسید افتادی ؟ گفتم بله. پرسید پس چرا با استاد دیگری نگرفتی ؟ گفتم تقصیر خودم بود ...

سال 86 و 87 که مراسم روز معلم را برگزار کردیم و از همه اساتید برای حضور دعوت به عمل آوردیم، دکتر ونوس نیامد. سال 85 مراسم روز پژوهش را برای تقدیر از دانشجویان پژوهشگر و اعضای فعال انجمن علمی برگزار کردیم و سال 86 تصمیم دیگری گرفتیم که محوریت آن دکتر ونوس بود ... قرار بر آن شد تا از سه نفر از اساتید پر سابقه دانشکده مدیریت که سنی از آن ها گذشته بود تقدیر کنیم. طرح در هیات رئیسه مورد بررسی قرار گرفت و دو استاد دیگر اضافه شد.

به اتفاق ده نفر دیگر از اعضای انجمن علمی برای دعوت از دکتر ونوس و شرکت در آن مراسم به اتاق وی در ساختمان شمالی دانشکده رفتیم. ابتدا نپذیرفت و حدس آن کار سختی نبود. تعارف کرد چای بخوریم. همه دوباره اصرار کردند. پرسید دیگر از چه کسانی تقدیر می شود و نام بردیم و با خنده گفت چرا مرا در کنار اساتید بازنشسته قرار دادید ؟ ... سرانجام پذیرفت و ما با خوشحالی رفتیم.

روز پژوهش، سالن پر شده بود از دانشجویانی که برای تقدیر از اساتید خود آمده بودند. برنامه را طوری تنظیم کرده بودیم که دکتر ونوس چند دقیقه ای صحبت کند.  برنامه با روال معمول آغاز شد و نوبت به تقدیر از اساتید رسید. دکتر ونوس، در میان تشویق دانشجویان به روی سن آمد، میکروفن را گرفت اما جز چند ثانیه تشکر حرفی نزد ...  و در میان تشویق دانشجویان از روی سن پائین رفت ... و خوشحالم که به عنوان شاگردان او، حداقل کاری را که از دستمان بر می آمد انجام دادیم و به او نشان دهیم که دانشجویان، هنوز او را دوست دارند.

بگذار تا بگریم، چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد، روز وداع یاران

هر کو شراب فرقت، روزی چشیده باشد
داند که سخت باشد، قطع امیدواران

چندت کنم حکایت، شرح این قدر کفایت
باقی نمی توان گفت، الا به غمگساران

(مراسم تشییع: سه شنبه 8 صبح، دانشکده مدیریت دانشگاه تهران)

صفحه ای که برای دکتر داور ونوس در ویکی پدیا ساختم
صفحه دکتر ونوس در سایت دانشکده مدیریت دانشگاه تهران
کتاب های تالیف و ترجمه دکتر ونوس


کلمات کلیدی: زندگی ،مدیریت ،اخلاق ،احترام
 
همراه اول و مشتری مداری صفر !
ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩  

چندی پیش برای یکی از آشنایان کارت شارژ همراه اول گرفتم و می خواستم کد مربوطه را وارد کنم. بدیهی است جهت مشاهده کد مربوطه، لازم بود تا بنا بر آنچه بر روی کارت مندرج شده بود، با ناخن خراش دهیم! قدری با ناخن و قدری با کلید خراش دادیم و ماحصل این شد که دو سه عدد مندرج روی کارت مخدوش شده بودند.

این تجربه را قبلا در مورد کارت اعتباری دیگری (به گمانم کارت اینترنت) داشتم و یادم بود که در آن هنگام، با پشتیبانی مربوطه تماس گرفتم و اعدادی که خوانا بودند را خواندم و شماره سریال را نیز گفتم و باقی اعداد را پشتیبانی مربوطه برایم خواند. بر اساس همین تجربه، با شماره 09990 تماس گرفتم و جریان را گفتم و ایشان در کمال خونسردی فرمودند که باید به دفاتر امور مشترکین همراه اول مراجعه کنم تا کارت را تعویض نمایند !

از قضای روزگار دیروز به یکی از دفاتر امور مشترکین تلفن همراه برخورد کردم و فرصت را غنیمت شمردم و کارت را نشان دادم و ایشان که ظاهرا سابقه ذهنی قبلی در این باره داشتند، بلافاصله گفتند که باید به مرکز مراجعه کنم ! مرکز کجاست ؟ ستارخان، سر شادمان !!!

ما که از خیر کارت شارژ پنج هزار تومانی گذشتیم، چه اینکه هزینه رفت و آمد و زمانی که برای این کارت صرف می شود، معادل همان مبلغی خواهد شد که قصد احیای آن را داریم ! اما واقعا بعید است از چنین بنگاه بزرگی با این همه مشتری، که حاضر نشده سی چهل تک تومانی برای هر کارت بیشتر هزینه کند (معادل کمتر از یک درصد مبلغ کارت) تا کد و باقی تشکیلات را بر روی کارت های لمینت چاپ کند که هم به راحتی پاک شده و هم مخدوش نشوند ... ادعای مشتری مداری داشتن بدون احترام برای مشتری ادعایی است تهی !


کلمات کلیدی: فرهنگ ،مدیریت ،احترام
 
ریشه مشکلات بشری
ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩  

در گشت و گذار میان مطالب به اشتراک گذاشته شده در گوگل ریدر، به یک خط مطلب برخوردم و کامنتی که در تکمیل آن دیگری گذاشته بود ...

هر آدمی حق دارد فکر کند که آدم مهمی هست، حتی اگر نباشد

هرکسی به اندازه ی خودش مهمه! مشکل از اونجایی شروع میشه که بعضیها فکر میکنن مهمتر از بقیه هستن

 

و وقتی در این باره اندیشیدم، دیدم که عمده مشکلات بشری ریشه در همین دارد ! از اولین دعوای آدمیان بر روی زمین (هابیل و قابیل) تا کشور گشایی ها تا زورگویی ها ... و تا حتی مشکلات اداری میان همکاران و حتی مشکلات یک زندگی مشترک.

چه می شد اگر هر کدام در ذهن خود آدم مهمی بودیم و به دیگران تحمیل نمی کردیم که مهمتر از آن ها هستیم !


کلمات کلیدی: فرهنگ ،زندگی ،اخلاق ،احترام
 
همکاری در خلاف !
ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ فروردین ۱۳۸٩  

می گویند ایرانی جماعت نسبتی با کار تیمی و گروهی ندارد و اصولا انفرادی کار است و یکی از نمونه های بارزش هم اینکه ورزش هایی که مقام کسب می کنیم و مدال آوریم عمدتا ورزش های انفرادی هستند نه گروهی و دیگر آنکه در ادبیات کهن ما نیز این قضیه به چشم می خورد از آنجا که می گویند آشپز که دو تا شود آش یا شور می شود یا بی نمک و این مصداق بارز تخریب چهره کار گروهی است !

از این بحث بگذریم که مقصود آن بود که همه می دانیم که اهل مشارکت با هم و همکاری گروهی نیستیم.

اما بعضی وقت ها، روحیه همکاری را می توان به صورت پر رنگ مشاهده کرد که از آن جمله که این روزها شاهدش بودم، در جاده های بین شهری و در کار خلاف !

حتما شما هم دیده اید که بعضی وقت ها، راننده ماشین هایی که از رو به رو می آیند انگشت خود را به صورت دایره ای روی هوا می چرخانند که نمادی است از چراغ گردان ماشین پلیس ... و یا از آن ساده تر، در روز روشن چراغ می زنند که بله ! چه نشستید که جلوتر یک ماشین پلیس در کمین است !

در اینجاست که سرعت اتومبیل ها کم می شود، کمربندها بسته می شود، سبقت های غیر مجاز برای دقایقی منتفی شده و همه به صورت قانونمند تا جلو ماشین پلیس وعده داده شده رانندگی خواهند کرد و می توان فوران روحیه مشارکتی را در دور زدن پلیس در جاده ها به وفور مشاهده کرد !

حال سوال اینجاست که آیا برازنده فرهنگ ماست که به چنین عملی شهره باشیم ؟ و تا آنجا مدافع آن باشیم که می دانم بسیاری که این سطور را می خوانند، نقدشان بر این نوشته است نه این عمل !

من عملکرد تمام دستگاه های نظارتی را تائید نمی کنم، اما به نظرم حداقل در مورد پلیس بین شهری، نظارت و جریمه کردن بیش از آنکه به تصور عده ای برای درآمد زایی باشد، برای حفظ ایمنی جاده ها و حفظ جان خود افراد است، چه اینکه اگر اتومبیل شما توانایی سرعت ١۶٠ کیلومتر در جاده را دارد و جاده بیش از ١٠٠ کیلومتر در ساعت ظرفیت ندارد، نباید سرعت خود را بر جاده تحمیل کنیم یا اگر به هر صورتی ماشین سنگین یا کم سرعتی جلویمان بود و سبقت غیرمجاز، برای چند دقیقه زودتر رسیدن ... اما وقتی افراد در جامعه ای قانون گریز باشند، احترام به قانون را دست و پاگیر و مضحک و قانون گریزی را حق پنداشته و در این حق خود پنداشته شریک یکدیگر نیز می شوند‌!


کلمات کلیدی: فرهنگ ،اخلاق ،احترام
 
مدیران توانمندی که دیده ام
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸  

در بسیاری از پست هایی که نوشته ام و معمولا هم برچسب مدیریت داشته اند، به نقد علمکرد مدیران یا سیستم مدیریتی یا نظام آموزشی پرداخته ام. اما حقیقت آن است که الگوهای موفق نیز کم نبوده و نیستند و مدیران توانمند و سیستم مدیریت برجسته نیز کم نداشته ایم.

پس بی انصافی است اگر از نقاط مثبت نگویم و به قول شاعر :

عیب آن جمله بگفتی، هنرش نیز بگو !

آنچه در این مجال کوتاه نقل می کنم، نه تعریف و مجیزگویی است و نه اغراق، چه اینکه نفر اول دیگر در مسند قدرت نیست و دومی نیز از آنچه اینجا می نویسم آگاه نخواهد شد. البته واضح است که مدیران توانمندی که دیده ام بیش از این دو نفر بوده اند، اما این مجال کوتاه را به این دو اختصاص داده ام.

 

یک رئیس دانشگاه موفق

معمولا دانشجویان با رئیس دانشگاهشان ارتباط چندان نزدیکی ندارند، به خصوص اگر دانشگاه بزرگی مانند دانشگاه تهران باشد. اما از جمله افتخارات دوران تحصیلم آن بود که در بخشی از آن، ریاست رئیس موفقی چون آیت الله عمید زنجانی را تجربه کنم.

وی که بدو ورود با اعتراضاتی مواجه شد که چرا یک روحانی به ریاست دانشگاه رسیده و ... شاید آغاز چندان دلچسبی را تجربه نکرد، اما خیلی زود توانست بر اوضاع مسلط شود.

در دیدار نیمه خصوصی که چند ماه بعد از انتصابشان با ایشان داشتیم (به عنوان نمایندگان تشکل های دانشجویی دانشکده مدیریت) به ما گفتند خبر خوشی را برای شما دارم و آن اینکه تلاشم بر این است تا در بخش های مدیریتی دانشگاه از اساتید مدیریت استفاده بیشتری شود. وعده آقای عمید زنجانی خیلی زود تحقق پیدا کرد و بخشی از پست های مدیریتی دانشگاه که تا پیش از آن معمولا در اختیار مهندسی خوانده ها بود، به دست مدیریتی خوانده ها افتاد. همچنین از لزوم اهمیت و توجه بیشتر به سه رشته زیربنایی مدیریت، اقتصاد و حقوق سخن گفت.

وی همچنین به انجمن های علمی نیز در میان تشکل های دانشگاهی توجه خاصی داشت و ارزش بسیاری برای انجمن های علمی قائل می شد و یک بار هم که یک وقت 15 دقیقه ای برای صحبت با ایشان به عنوان دبیر انجمن های علمی دانشجویی دانشگاه تهران می خواستم، 45 دقیقه را به این موضوع اختصاص دادند.

در مجموع شناختی که از ایشان پیدا کردم، یک فرد آگاه و عمیق و بدون جانبداری بود که در دوران ریاست خود اثرات مثبت بسیاری در دانشگاه ایجاد کرد.

یک شهردار موفق

وقتی تهران امروز را با تهران چند سال پیش مقایسه می کنم، به وضوح تفاوت ها و پیشرفت های آن را می بینم. وقتی به این فکر می کنم که قبلا مسیر خیابان های آزادی و انقلاب (یا به عبارتی از میدان آزادی تا میدان امام حسین) چه ترافیک وحشتناکی بود و امروز، چقدر بار ترافیکی محور اصلی شرق و غرب تهران کم شده، و برای رسیدن از این سو به آن سو هم می توان از مترو استفاده کرد و هم از BRT، وقتی به سیستم جمع آوری مکانیزه زباله نگاهی می اندازم، به سامانه پاسخگویی به شکایات شهروندان و به سایر امکاناتی که شهرداری طی این سال ها ایجاد کرده، بی انصافی است اگر نگویم دکتر قالیباف شهردار موفقی بوده است.

به نظرم اینکه اینکه تهران می توانست بهتر از این باشد یا او با اهداف سیاسی و ... این کار را انجام می دهد، نوعی بی انصافی است. او شهردار موفقی است که امیدوارم همیشه مجال برای کار کردن (چه به عنوان شهردار تهران و چه در جایگاه های دیگر) را داشته باشد.


کلمات کلیدی: مدیریت ،اخلاق ،احترام
 
رفتار با دشمنان
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸  

خصمانه برخورد می کنیم با کسانی که دشمن می پنداریم. مهم نیست بر حقیم یا بر حق نیستیم،‌ مهم این است او یا آنان را دشمن می دانیم، تهمت شان می زنیم، ناسزایشان می گوئیم، تخریب شان می کنیم، بی احترامی می کنیم ...

* * *

می گویند هر گاه از آن کوچه عبور می کرد، مرد به نشانه بی احترامی و برای آزار او خاکستر بر سرش می ریخت. روزی عبور کرد و خبری از خاکستر و مرد نشد،‌ از اصحاب خود جویای خبر شد و گفتند در بستر بیماری است. پیامبر، به عیادت آن مرد هتاک رفت و از او دلجویی کرد.

* * *

چقدر فاصله داریم !


کلمات کلیدی: اخلاق ،احترام ،پیامبر
 
حق، منطق و سلیقه
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۸  

تابع حق باشیم

حق یگانه و مشخص و واضح است، گاه این حق قانون است، گاه عرف است و گاه شریعت. اگر نخواهیم آن را تفسیر به رای خود کنیم راهنمای همه است و باعث می شود از اختلاف جلوگیری شود.

منطق هم را بپذیریم

هر فردی بر اساس سلسله اطلاعات و داده های ذهنی که دارد، منطقی را برای خود در نظر می گیرد و بر آن اساس زندگی می کند، به کار خود می پردازد. بخشی از تعارضات میان افراد به خاطر آن است که منطق های مختلفی در ذهن خود دارند و گاه این منطق ها در تضاد یکدیگر می باشد.
اگر می خواهیم از تضاد و رو در رویی جلوگیری کنیم، باید سعی در درک منطق طرف مقابلمان داشته باشیم.
از قدیم نیز گفته اند اگر بحثی منطقی باشد و طرفین نیز تابع منطق باشند، می بایست تا طرفین بعد از مدتی صحبت قانع شده (یا به عبارتی یکی دیگری را قانع کند)

به سلیقه هم احترام بگذاریم

سلیقه نه بر اساس "حق" و نه بر اساس "منطق" است، بلکه علاقه درونی افراد و گرایش آن ها نسبت به موارد گوناگون است.
سلیقه در انتخاب تیم ورزشی، نوع لباس، نوع وسائل زندگی و طیف وسیعی از مواردی است که انتخاب های گوناگون درستی برای افراد وجود دارد، اما هر فردی به یک انتخاب گرایش دارد و نمی توانیم بگوئیم این انتخاب صحیح و آن یکی اشتباه است، چرا که همه انتخاب ها صحیح است.
به همین خاطر، در موارد سلیقه ای معمولا بحث و جدل جایی ندارد، چون نباید به دیگری تحمیل کنیم یا به او ثابت کنیم سلیقه اش اشتباه است، چه اینکه سلیقه هر فردی از علائق درونی او نشات گرفته و باید به آن احترام بگذاریم.

 

در مجموع، دانستن و درک این مطلب که چه چیز باید بر اساس حق سنجیده شود، چه چیز منطق افراد است و چه چیز سلیقه است و در هر مورد چه نوع تعاملی باید داشته باشیم، مساله مهمی است.


کلمات کلیدی: منطق ،احترام ،قضاوت
 
احترام به فرهنگ ها
ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸  

در جامعه ای همچون جامعه ما که از تنوع فرهنگی بسیار بالایی برخوردار است و این موضوع می تواند به عنوان یک فرصت مورد بهره برداری قرار گیرد، چرا که هر فرهنگ دارای رسوم، موسیقی، آداب و در مجموع ظرفیت های خاص خود می باشد. اما متاسفانه آنچه بیشتر با آن مواجهیم، تهدید این تنوع فرهنگی است.

یکی از مسائل آزاردهنده ای که در فرهنگ ما وجود دارد، بحث بی احترامی به سایر فرهنگ ها و یا قومیت هاست.

نمونه ساده آن انواع لطیفه هایی است که برای هر قومیت بنا به خصوصیاتی که برای آن ها ذکر می شود ساخته شده و می شود. اگرچه این یک واقعیت است که هر فرهنگ متعلق به هر قومیتی ابعاد خاصی داشته، در بعضی زمینه پر رنگ تر و در بعضی زمینه ها کمرنگ تر هستند، اما دلیل نمی شود به این تفاوت ها دامن زده و آن را به این صورت مطرح نمائیم ... شاهد چنین برخوردی در بعضی مردمان سایر نقاط جهان نیز هستیم، اما آن ها بیشتر ملل سایر کشورها را مورد هدف قرار می دهند، نه ساکنین سایر نقاط کشور خود را !

در روحیه نقادی از یک سو و طنزپردازی ایرانیان از سوی دیگر شکی نیست، اما این دلیل بر آن نمی شود تا از این روحیه به این صورت استفاده شود !

روایت هایی است مبنی بر اینکه این رویه را یکی دو قرن پیش انگلیس برای گسستگی هر چه بیشتر بین مردم رواج داده ... مهم نیست عامل آن این قضیه یا قضیه دیگری است، مهم برخورد با این فرهنگ نابجاست.

ما امروز نیاز به آن داریم تا با سایر افراد جامعه، صرف نظر از قومیت و فرهنگشان، ارتباط موثر و مثبتی برقرار کرده و یک تعامل کامل داشته باشیم.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،اخلاق ،احترام
 
همراه اول، بدون شرح !
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸  

٢ اسفند ١٣٨٨
٢٠:٣۴
شماره ٩٨۶٠٠٠٢٧٢٧+

مشترک گرامی تا ٨٨/١٢/۵ فرصت برای شرکت در قرعه کشی همراه اول باقی است

________________________

۴ اسفند ١٣٨٨
ساعت ٩:١٨
شماره ٩٨٩٩٠٠٠٩+

همراه اول
قبض ٨٨.۵
ش ق ...
ش پ ...

________________________

۵ اسفند ١٣٨٨
ساعت ١٨:٣٨
شماره ٩٨۶٠٠٠٢٧٢٧+

با توجه به استقبال مشترکین گرامی شرکت در قرعه کشی همراه اول تا تاریخ ٨٨/١٢/١٠ تمدید شد. همراه اول

________________________

۶ اسفند ١٣٨٨
ساعت ٠۴:٢٣
شماره ٩٨٩٩٠٠١۵٠٠۵+

مشترک گرامی در صورتی که نسبت به پرداخت صورت حساب خود نشده اید، جهت جلوگیری از قطع ارتباط ظرف مدت ٧٢ ساعت نسبت به بدهی خود اقدام فرمائید. همراه اول
شناسه قبض : ...
شناسه پرداخت : ...

________________________

(!!!)


 
صمیمت و تواضع، راز موفقیت
ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸  

در گوشه و کنار رمز و رازهای زیادی برای موفقیت گفته اند و شاید به قول آن جمله معروف به تعداد انسان ها راه برای موفقیت باشد.

به گمانم یکی از رازهای اصلی موفقیت برای انسان های مختلف، چه در جایگاه بالایی قرار داشته باشند و چه در جایگاه پائینی (به لحاظ اجتماعی و تحصیلی و این چنین مواردی) صمیمیت و تواضع است.

برای خود در نظر بگیرید جمعی را که همه از شما فرهیخته تر و بالاتر هستند. در چنین جمعی اگر صمیمت و تواضع داشته باشید شما را می پذیرند. به واقع می توان گفت مجموع این دو همان "ادب" است (به قول یک جمله قصار، ادب هیچ خرجی ندارد اما می تواند همه چیز را بخرد")

و بالعکس، وقتی در جمعی قرار دارید که از دیگران بالاتر هستید، اگرچه شاید به واسطه جایگاه شما (و در اصطلاح مدیریتی بهره گیری از قدرت قانونی) افراد به شما احترام بگذارند، اما وقتی با آن ها با صمیمیت و تواضع رفتار کنید، احترام آن ها دو چندان می شود و دیگر تنها بیرونی نیست، که به صورت درونی و قلبی نیز برای شما احترام قائل خواهند بود.

در روزگار تحصیل در مدرسه، بسیاری معلمان داشتم که  ازتواضع بسیاری (علیرغم رتبه علمی که در مقایسه با ما دانش آموزان داشتند) برخوردار بودند و در عین حال با صمیمیتی (هر چند شاید نه آنقدرها پر رنگ به معنی صمیمیت رایج در جامعه) با ما برخورد می کردند ... و شاید امروز که فکر می کنم، از درس بسیاری از آن بزرگواران چیزی به خاطر نداشته باشم، اما از رفتار آن ها همه چیز به خاطر دارم و آن درسی است که برای زندگی ام از آن ها گرفته ام. و همچنین است درباره استادانم در دانشگاه.

* * *

در کارگاهی که این روزها در حال برگزاری است، افراد با سنین مختلف (از 21 سال تا 47 سال) حضور دارند و از دانشجوی لیسانس تا دکترا، اما آنچه بین همه آن ها مشترک است همین تواضع و صمیمیت است و همین باعث شده تا این جمع بیست و چند نفری با این همه اختلاف و اینکه بعضی از آن ها آشنایی قبلی چندانی هم با هم نداشتند، به راحتی بتوانند با هم در ارتباط باشند و هم در این کارگاه موفق باشند و هم در سایر زمینه ها.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،زندگی ،اخلاق ،احترام
 
حتی خبردار هم نشدیم !
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸  

امروز خبری روی خروجی همه خبرگزاری ها قرار گرفت :
‌ دکتر خسرو فرشیدورد در تنهایی درگذشت

اصل مساله اینجاست که این استاد بزرگ زبان و ادبیات فارسی ده روز پیش در خانه سالمندان درگذشته و طی این مدت کسی خبردار نشده است !

قدیم تر ها، وقتی چهره سرشناسی، فردی که برای این جامعه و کشور کارهای بزرگی انجام داده بود در می گذشت، تازه به یاد او می افتادند و مراسمی باشکوه و از این دست مسائل.

اما امروز به جایی رسیده ایم که او از بین ما می رود و ما حتی خبردار هم نمی شویم !

دکتر خسرو فرشیدورد

و شعری ایران دوستانه، از این استاد درگذشته ...

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست
آن کشور نو آن وطــــن دانش و صنعت
هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست
در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست
در دامن بحر خزر و ساحل گیلان
موجی است که در ساحل دریای عدن نیست
در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست
آواره ام و خسته و سرگشته و حیران
هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست
آوارگی وخانه به دوشی چه بلایی ست
دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست
من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست
هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست
پاریس قشنگ است ولی نیست چوتهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست
هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ
چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست
این کوه بلند است ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست
این شهرعظیم است ولی شهرغریب است
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست


 
گذشت یا ستیز ؟
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸  

چه در زندگی و چه در کار، چه در حالت طبیعی و چه در حالت بحرانی، همواره با موقعیت هایی رو برو می شویم که با طرف مقابلمان دچار چالش می گردیم و این چالش ممکن است سطحی یا عمیق باشد.

گاه مساله پیش آمده به قدری عمیق و پیچیده است که به راحتی نمی توان از کنار آن گذشت و گاه سطحی و ساده است و آنقدر قابلیت اعتنا ندارد.

در هر دو صورت، دو راه پیش روی ما وجود دارد : بگذریم یا ستیز کنیم ؟

البته در صورتی که احتمال آن می رود که این مساله دیگر بار به صورت عمد تکرار شود، قطعا لازم است تا ابتدا نسبت به پیشگیری از وقوع دوباره آن اقدام لازم صورت پذیرد، اما در بسیاری از مواردی که در زندگی روزمره ما یا کارمان اتفاق می افتد، مانند تنه زدن اشتباهی یک رهگذر، اشتباه سهوی یک همکار، پرخاشگری یک دوست به علت عصبانیت مقطعی و تحت فشار بودن و بسیار موارد دیگری که ممکن است رخ دهد، می توانیم به جای آنکه در این باره ستیز کنیم و طرف مقابل و خودمان را به چالش بکشیم، از کنار آن به راحتی عبور کنیم.

اینطور، هم ما روز بهتری را پیش رو خواهیم داشت و هم روز بهتری را برای طرف مقابلمان (صرف نظر از غریبه یا آشنا بودن یا صمیمی یا بی تفاوت بودنمان نسبت به او) رقم می زنیم.


کلمات کلیدی: اخلاق ،احترام
 
نتیجه ناشکری
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸  

حتما شما هم افرادی را دیده اید که هر چه به آن ها می دهند، باز هم حریص اند و این حرص آن ها تمامی ندارد !

البته می گویند انسان موجودی است سیری ناپذیر و همین خصیصه اوست که باعث شده از عصر غارنشینی تا به این مرحله پیشرفت کند، چرا که همواره در پی بهتر و برترشدن بوده است، اما حریص بودن با کمال طلبی دو مقوله جداگانه است.

اصولا آن ها که حریص هستند چون همواره احساس کمبود می کنند و به دنبال چیز بیشتری هستند، هیچگاه از همان چیزی هم که در اختیار دارند یا در اختیارشان قرار می دهند راضی نیستند و در نتیجه خود را ملزم نمی بینند که شکرگزاری بابت آنچه دارند یا تشکر بابت آنچه به آن ها داده می شود به عمل آورند.

نتیجه مشخص است ! وقتی شما کاری برای کسی انجام می دهید و می بینید او نه تنها از شما تشکر نمی کند بلکه در اصطلاح دو قورت و نیمش هم باقی است، به صورت خود به خودی دفعه دیگر این کار را انجام نخواهید داد.

خداوند همیشه به نسبت بندگانش بسیار مهربانتر و بخشنده تر است، اما نعمت های خدا هم در صورتی که شکرگزاری بنده را به دنبال نداشته باشد، ممکن است قطع شوند، چه اینکه گفته اند :

شکر نعمت نعمتت افزون کند
کفر نعمت از کفت بیرون کند

به راستی چقدر نسبت به آنچه داریم شکرگزاریم و نسبت به آنچه دیگران به ما می دهند قدردانی می کنیم ؟

دوستی داشتیم که هر موقع غذایی برای او طبخ می شد نه تنها تشکری نمی کرد که  برای اثبات صاحب نظری خود به آن ایراد هم می گرفت .... شنیدیم دیگر کسی برایش غذا فراهم نکرد !!


کلمات کلیدی: فرهنگ ،اخلاق ،احترام ،دین
 
او رفت و ما ماندیم
ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸  

هنوز چشمان کاملا باز نشده بود که دو اس ام اس پیاپی از دو نفر از دوستان رسید :

آیت الله منتظری درگذشتپیکر آیت الله منتظری

همچون دیگر دفعات و همچون دیگر موضوعات، در این باره نیز نمی توان نوشت. تسلیت می گویم، اما سکوت نیز جایز نیست، آنجا که هتاکان همچنان به بی ادبی خود ادامه می دهند.

فارس نیوز در خبر خود از ایشان با عنوان حسینعلی منتظری نام برده، نه آیت الله و نه حتی آقای ... . ایرنا نیز در خبر اولی که بر روی خروجی خود منتشر کرده بود همین رویه را پیش گرفت اما در خبر بعدی خود قدری مودبانه تر عمل کرد.

صدا و سیما در خبر ساعت 13 شبکه خبر، تصویر وی را نشان داد، اما در بخش خبری ساعت 14 شبکه اول، تنها به ذکر خبر و پخش مصاحبه با پزشک معالج ایشان پرداخت که به صورت کامل به علت مرگ ایشان پرداخته بودند. خبر ساعت 14 شبکه اول بر خلاف رویه معمول خود، در هنگام پرداختن به این خبر هیچ تصویری نشان نداد.

نمی دانم آنها از این رفتار خود انتظار چه نتیجه ای دارند ؟ گمان کرده اند هتک حرمت مرجع تقلیدی که هنوز یک روز از درگذشت ایشان نگذشته سبب مباهاتشان خواهد بود؟

گویی نشنیده اند که :

بزرگش نخوانند اهل خرد ... که نام بزرگان به زشتی برد

او رفت و آسوده شد و ما مانده ایم با این جماعت عجیب و غریب و هتاک.

در همین رابطه :

پیام تسلیت سیدمحمدخاتمی

 

از سوی دیگر دیروز معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد به چهار روزنامه اخطار کتبی داده که چرا راهپیمایی روز جمعه مردم را پوشش خبری نداده اند ؟ ... دیده و شنیده ایم که به روزنامه ای به خاطر درج مطلبی تذکر دهند، اما اینکه به خاطر عدم درج خبری به روزنامه ها اخطار دهند، این دیگر نوبر است !


کلمات کلیدی: اخلاق ،احترام
 
با جماعت بدقول چه کنیم ؟
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸  

وفای به عهد و پیمان و قول، از جمله مسائل توصیه شده در همه جاست ! چه از نظر دینی و چه اخلاقی و چه عرف اجتماعی و حتی چه در فرهنگ دیگر ملل.

بدقولی و پیمان شکنی البته دو تعریف مختلف دارند، اما در هر حال نادیده گرفتن حرف و قولی هستند که پیش از این بیان شده و اکنون به هر دلیلی یا بدون دلیل به آن تعهد التزامی وجود ندارد.

حتما شده که بد قولی کنید و حتما شده که در رابطه با شما بدقولی کنند. در این مواقع چه می کنید ؟‌ به خصوص اگر روی قول طرفتان حساب ویژه ای باز کرده باشید ؟

به نظرم همچون افرادی که یک بار دروغ می گویند و می شود این را در مورد آن ها محتمل دانست که باز هم دروغ خواهند گفت، کسی که بدقولی می کند نیز نباید دیگر بر روی قول او حسابی باز کرد. البته یک طرفه هم نباید به قاضی رفت و می بایست علت بدقولی را جویا شد، اما اگر دلیل خاص یا محکمه پسندی نبود،‌ این بدقولی به نوعی بی احترامی به حساب می آید و می بایست در رابطه با حرف و قول آن طرف تجدید نظری کرد.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،اخلاق ،احترام
 
یادش بخیر ... روز معلم !
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸  

هر چند روز معلم دیروز بود، اما به هر حال تفاوتی هم نمی کند، مهم بزرگداشت است !

....

خیلی سال قبل وقتی دبستانی بودیم، روز معلم توام بود با گرفتن یک هدیه کوچک برای تنها معلمی که با او درس داشتیم !

راهنمایی تعداد معلمان بیشتر شد و تبریک ما کلامی تر ! ... اما یادش بخیر، از دوران راهنمایی مراسمی بود با عنوان روز معلم، که همه دبیران (از راهنمایی عادت کرده بودیم به معلم بگوییم دبیر) راهنمایی و دبیرستان و همه کارمندان و عوامل مدرسه مورد تقدیر قرار می گرفتند. مراسمی زیبا و به یاد ماندنی بود که 6 بار آن را تجربه کردم (سه سال راهنمایی و سه سال دبیرستان)

و یادش بخیر آن قاب خوشنویسی شده ای که به استادمان آقای فتحی زاده و معاون دبیرستان آقای واعظی دادیم.

دانشگاه که آمدم از این خبرها نبود ... دو سه سال اول مراسمی بود که پیش از آن طی یک نظرسنجی غیرمعتبر! استاد نمونه انتخاب می شد و در مراسم آن دو سه نفر مورد تقدیر قرار می گرفتند ... سال 85 در حالی که یک ماه هم از آغاز به کار انجمن علمی نمی گذشت می خواستیم برای روز معلم حرکتی کنیم که به علت دستان خالی ما نشد ! اما سال 86 جبران کردیم و آنچه را در مدرسه آموخته بودم در دانشگاه پیاده کردم : یک روز معلم با تقدیر از همه اساتید !

یادش بخیر ... و سال بعد هم آن قضیه تکرار شد، هر چند به علت یک اشتباه سهوی خیلی کوچک بعد از مراسم در کاممان تلخ شد و باعث شد تا آخرین نطقم! در جلسه مشورتی شورای فرهنگی دانشکده تندترین حرف هایم خطاب به هیات رئیسه باشد (هر چند آنقدرها هم تند نبود اما همان مقدارش هم از من بعید بود!)

گمان می کردم بنیانگذار مراسمی بودم که تا همیشه خواهد ماند ... اما انگار دیروز خبری در دانشکده نبود ! ... بچه ها می گفتند برای هفته آینده برنامه ریزی کرده ایم، اما چشمم آب نمی خورد.

دانشجو هم دانشجوهای قدیم ! (تحویل گرفتن نسل خودمان!!)

 


 
وقتی میزبان میهمان می شود !
ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧  

وقتی میزبان میهمان می شود !

سخنرانی پژمان دشتی نژاد کارمند سابق شرکت گوگل در آمفپژمان دشتی نژادی تئاتر شماره 5 دانشکده مدیریت دانشگاه تهران توسط انجمن علمی این دانشکده برگزار شد ... به هر حال بنده هم به رسم اینکه واسطه برگزاری بودم (میان سخنران و هماهنگ کننده و انجمن علمی دانشکده) و از طرفی علاقه به شنیدن مطالب داشتم در جلسه حاضر شدم. 

جالب اینجاست که نه در ابتدا و نه در انتهای سخنرانی هیچ نامی از انجمن علمی دانشکده مدیریت به عنوان هماهنگ کننده سالن و مجری اصلی برده نشد ! و در گزارش مراسم هم همچنین و از بنده نیز به عنوان میهمان این برنامه یاد شده !

 

چند متر فاصله و دوازده هزار تومان اختلاف !

اصولا از خرید خوشم نمی آید و معمولا هر موقع می خواهم چیزی بخرم در اولین جایی که کالای مورد نظر را داشته باشد خرید خود را انجام می دهم و آنقدرها هم اهل چانه زنی نیستم (شاید هم بلد نیستم! شاید هم اصلا اعتقادی به این قضیه ندارم!!) اما امروز به مورد جالبی برخورد کردم !سکه طلا

قصد نقد کردن سکه برای انجام کار دیگری داشتم و میدان فردوسی هم در مسیرم بود و شنیده بودم که بورس سکه و ارز آنجاست. صرافی های آنجا هم کار نسبتا حرفه ای انجام داده بودند و هر یک قیمت خرید و فروش ارز و سکه را نوشته بودند. جالب اینجا بود که دو سه صرافی که رفتم بعضی ها همان اول و بعضی بعد از دیدن سکه می گفتند "خرید نداریم!" و دیگر صرافی ها هم علیرغم قیمتی که برای خرید زده بودند قیمت دیگری اعلام می کردند ! خلاصه جریان اینکه بعد از سه بار پرسیدن قیمت چون واقعا بیش از این دیگر حوصله نداشتم به جای سوم فروختم (آن هم با دوزاده هزار تومان اختلاف قیمت نسبت به جای اول!!)

نتیجه گیری اقتصادی : بهتر است برای خرید و فروش قدری بیشتر بگردید، چه اینکه تعرفه های ثابت نیز دستخوش تغییرات سلیقه ای هستند !

 

مردمان بی فرهنگ

سوار بی آر تی شده بودم و مطابق معمول شلوغ ... البته در باب این وسیله حمل و نقل همگانی عمومی سخن بسیار است! اما نکته جالبی که امروز خیلی به چشمم آمد، بی فرهنگ بودن (و شاید به زبان صریح تر فقدان شعور!) در بعضیBRT ها بود.

فردی که در میانه اتوبوس ایستاده بود دو دست خود را به دو میله طرفین گرفته بود و با اینکه پشت سرش تقریبا خالی بود، جلوی او جمعیتی به صورت فشرده و با فشار بسیار سعی در بسته شدن در داشتند ... و این آقا هم عین خیالش نبود که می تواند به کناری بایستد و این جمعیت فشرده شده اینقدر زجر نکشند و در فضای خالی قرار بگیرند!

نه ! اینجا دیگر نه تقصیر دولت است و نه شهرداری و نه اتوبوسرانی، این به فقدان فرهنگی عده ای بر می گردد و با بی توجهی ما که نسبت به این قضایا عمدتا بی تفاوتیم و هر موقع هم می خواهیم واکنشی نشان دهیم آنقدر تند و زننده است که ... !


 
با یک هدف یا در مقابل هم ؟
ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧  

گاهی رقابت هایی که می بینیم بیشتر شبیه رقابت گلادیاتورها در روم باستان است که دو نفر را به جان هم می انداختند تا یکی کشته شود و دیگری که زنده می ماند به عنوان پیروز میدان خارج شود.

با فوتبال که اصلا میانه خوبی ندارم و بیشتر نظرم را شرح نمی دهم که خشم دوستان برانگیخته نشود! اما گمان می برم بعضی وقت ها بازی فوتبال، بیش از آنکه جنبه ورزشی داشته باشد به سان به جان هم افتادن همان دو گلادیاتور می باشد که نمونه بارز آن را می توان در بازی دو تیم شهیر پایتخت نشین دید ... که مربیان درباره همدیگر چقدر محترمانه صحبت می کنند! و بازیکنان چه انسان های با اخلاقی هستند!! و از آن ها با اخلاق تر تماشاگرانشان ... !!! چرا که نیت آن ها به معنای واقعی یک بازی ورزشی با مختصات آن نیست، بلکه به واقع به جان هم می افتند ! در صورتی که هدف باید واقعا انجام یک بازی زیبای ورزشی باشد و تنها عامل برد قدرت بیشتر یک تیم.

در صحنه سیاست نیز از سوی بعضی افراد که خیرخواه مردم نیستند این را مشاهده می کنیم. در واقع چند گروه شدن سیاسی به لحاظ اختلاف فکری در اجرای برنامه ها می باشد،‌ یکی بر اقتصاد دولتی تاکید دارد و دیگری خصوصی، یکی بر اجرای فرهنگ به شیوه ای می اندیشد و دیگری به شیوه دیگر، اما در هر حال خواست همه افراد خدمت به مردم است، هر چند ایده ها و راه های متفاوتی دارند ... اما گاه رقابت ها چنان خشن می شوند که آدمی گمان می برد به جان هم می افتند تا یکی از صحنه به بیرون رود و دیگری باقی بماند .

امیدواریم که همان معدود افرادی که سعی دارند صحنه را به این صورت جلوه دهند از این عرصه خارج شوند.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،اخلاق ،احترام
 
سی سال بعد ...
ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٧  

سی سال پیش در چنین روزی، انقلابی در ایران رخ داد که پشتوانه آن حضور اکثریت مردم، احزاب و روشنفکران بود.

دو سالی از این انقلاب بیشتر نگذشته بود که جنگ هشت ساله تحمیلی آغاز شد و در کنار آن نیز موج ترور افراد و انفجار و تحریم و ... .

در طی سالیان جنگ، در کنار صدمات بسیار انسانی، بیش از یک هزار میلیارد دلار (معادل بیست سال بودجه کشور) زیان مالی متوجه ایران شد، تمام زیرساخت های اقتصادی از بین رفت و سالیان بعد از آن که با عنوان دوران سازندگی شناخته می شود، صرف بازسازی کشور شد.

هشت سال پس از آن نیز با عنوان دوران اصلاحات، به جنب و جوش های نهادهای مدنی و تضارب آرا و افکار سیاسی در فضایی باز تخصیص یافت .

چهار سال بعدی نیز که هم اکنون در سال انتهایی آن به سر می بریم،‌ درس خوبی بود برای همه ما ! ... بگذریم از این چهار سال که هر چه بود نتیجه رای خود ما بود.

اینک، سی سال از سال 57 می گذرد و همچنان عده ای در حال نواختن ساز مخالف می باشند ! عده ای که خود نیز دقیقا نمی دانند چه می خواهند و تنها به تخریب می پردازند و نمی خواهند بپذیرند که صرف نظر از خواست و سلیقه آن ها در مورد چگونگی سیستم اداره سیاسی کشور، برای پیشرفت جامعه و داشتن زندگی آسوده برای هر کدام از ما، لازم است تا سلایق و علایق شخصی مان را کنار بگذاریم و دست در دست هم در چارچوب آنچه که وجود دارد به پیشرفت این کشور کمک کنیم.

به آن ها می گویم که همچنان پس از سی سال قصد تغییر نظام را دارند :‌ خسته نشدید ؟ بس کنید دیگر !

به آن ها می گویم که این کشور را فقط از آن خودشان می دانند :‌ تمام این مردم برای به اینجا رساندن کشور تلاش کرده اند و از جان خود مایه گذاشتند، این کشور متعلق به همه مردم است، شما هم بس کنید !

و به همه شما می گویم : چهار ماه دیگر، جمعه، 22 خرداد، ثابت می کنیم که هنوز امیدهای فراوانی برای پیشبرد این کشور وجود دارد ... "یا علی مدد"


کلمات کلیدی: فرهنگ ،منطق ،احترام
 
زمان ارزشمند ما
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧  

وقت طلاست !‌ ... در فرهنگ ما معنی می دهد ؟ ... ببینیم !

امروز چقدر در ترافیک مانده اید ؟

پروژه ای که قرار بود سر ماه تحویل داده شود به کی موکول شد ؟

این هفته چقدر سر قرارهای ملاقات معطل مانده اید ؟

مراسمی که قرار بود ۴ شروع شود چند شروع شد ؟

... متاسفانه در فرهنگ ما، زمان ارزش اصلی خود را از دست داده است  متاسفانه این معضل تاخیر و دیر رفتن و دیر رسیدن بین اکثریت عمومیت یافته و و در این میان هر کس که زمان شناس باشد زیان می کند !

گویی قراری نانوشته بین ما وجود دارد که همه کارها را در آخرین لحظاتی که مهلت انجام آن را داریم به اتمام برسانیم (که معمولا هم نمی شود و یا کار دیر تحویل داده می شود و یا به نحوی سر و ته آن به هم می آید و خدا می داند چه تحویل داده می شود!) و انگار اگر کاری را زودتر از زمان موعد تحویل دهیم نوعی افت محسوب می شود.

قدری بیندیشیم ! زمان ما واقعا ارزشمند است، به دیگر جوامع بنگرید که چه اهمیتی به ثانیه های هر روز خود می دهند و ما چه آسوده خاطر زمان می گذارنیم ...

کشتی چو به دریای روان می گذرد ... می پندارد که نیستان می گذرد
ما می گذریم ز این جهان در همه حال ... می پندارم که این جهان می گذرد


کلمات کلیدی: فرهنگ ،مدیریت ،اخلاق ،احترام
 
مگه این مملکت برای من چه کرده ؟؟
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧  

در کامنت های پست قبلی و در پاسخ به اینکه چرا بعضی ها هنگام سرود ملی از جای خود بلند نمی شوند، شخصی این چنین نوشته :" من هم علاقه ای ندارم پا بشم.مگه این مملکت چی بهمون داده؟هر موقع دستی دراز شده یا برای گرفتن بوده یا زدن یا توهین یا..."

اول آنکه بلند شدن به احترام پرچم، احترام به هویت یک ملت است، و در همه کشورهای دنیا، صرف نظر از موافقت یا مخالفت مردم با حکومت یا دولتی که روی کار آمده، همواره به پرچم کشور خود احترام می گذارند.

اما واقعا این مملکت برای ما چه کرده که به آن احترام بگذاریم ؟ ... به یاد این جمله افتادم "پیش از آنکه بپرسید کشورم برای من چه کرده است، از خود بپرسید : من برای کشورم چه کرده ام ؟"

و باز هم به یاد آن فصل کتاب سنگفرش هر خیابان از طلاست افتادم که می گفت : وقتی دیدیم کره جنوبی به خاطر جنگی که از سر گذراند و ویران شد، نیاز به همت جدی دارد، به جای آنکه از 9 صبح تا 5 بعد از ظهر کار کنیم، از 5 صبح تا 9 شب کار می کردیم تا این عقب ماندگی را جبران کنیم و کره جنوبی وضعیت کنونی را پیدا کند.

و به یاد آن حکایتی افتادم که اگر اشتباه نکنم درباره کارکنان دولتی شاغل در آلمان (یا یکی از کشورهای اروپای غربی) بود که برای کمک به دولت خود پس از بحرانی که سپری کرده بود، روزی نیم ساعت اضافه کار رایگان انجام می دادند.

چرا که آن ها می دانستند که در واقع برای دولت خود کار نمی کنند، بلکه برای پیشبرد جامعه خود تلاش می کنند و برای آسایش فرزندان خود.

آن وقت ما چه می کنیم ؟ تحصیل رایگان می خواهیم، استفاده از انواع یارانه ها را حق خود می دانیم، اگر کار دولتی می کنیم تنها ده درصد وقت خود را واقعا کار می کنیم و باقی را از کار می زنیم و عاقبت هم، از دولت، طلبکاریم !

البته هیچ دفاعی از عملکرد دولت (به خصوص عملکرد اقتصادی آن که نوعی فاجعه است!) ندارم، اما بد نیست ما که ادعا می کنیم دولتمان برای ما چه کرده، سری به دیگر کشورها بزنیم، کشورهایی که سی تا چهل درصد حقوق افراد را به عنوان مالیات اخذ می کنند، آب و برق و گاز و ... را هم به بهای تمام شده آن حساب می کنند ... و البته ما به ازای آن خدمات رفاهی بیشتری هم ارائه می کنند. ما انتظار داریم مالیات کمی بدهیم، همه چیز را یارانه ای دریافت کنیم و خدمات رفاهی هم به اندازه کشورهای اروپایی باشد !

یاد آن اس ام اس افتادم که می گفت یارانه دادن وظیفه دولت است، چرا که حقوق من ماهیانه سه هزار دلار است و هر ماه دو هزار و پانصد دلار آن را به دولت یارانه می دهم !

... مگر کسی شما را مجبور کرده برای دولت کار کنید ؟ مگر اگر شما شاغل در بخش خصوصی باشید، کسی برای شما سقف حقوق تعیین می کند ؟ برای خود کسب و کاری راه بیاندازید و ماهی پنج هزار دلار درآمد داشته باشید ! به عنوان متخصص جایی استخدام شوید و آنچه که حقتان است را مطالبه کنید.

خوب ، ما عادت داریم فقط ایراد بگیریم و غر بزنیم . این ساده ترین کار است ! این مساله هم مانند بسیاری مسائل دیگر، به فرهنگ ضعیف ما باز می گردد. فرهنگی که همواره سعی می کنیم همه چیز را تقصیر دیگران بدانیم و دیگران را بی فایده برای خود ! حتما دیده اید افرادی را که گاه می گویند مگر پدر و مادرم برای من چه کرده ؟ ... یا آن ها که بعد از چهار سال تحصیل در دانشگاه می گویند : مگر دانشگاه به ما چه یاد داده ؟ ... اصولا ما همیشه می خواهیم از همه طلبکار باشیم، نه انصاف داریم برای قضاوت، نه اراده ای برای تلاش بیشتر !


کلمات کلیدی: منطق ،فرهنگ ،احترام
 
احترام به پرچم
ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧  

پرچم ایران

در تاریخ بشریت پرچم از جایگاه ویژه ای برخوردار است. پرچم نماد گروهی از مردم یا ملتی است که آنان را از بقیه متمایز می سازد. به هنگام جنگ ها به دلیل فقدان وسائل ارتباطی مابین فرماندهی و نیروهای درگیر در میدان نبرد، پیام ها به وسیله پرچم به آنها ارسال می شد. اگر پرچم سقوط می کرد، جنگجویان متوجه می شدند که ارتش آنان نیز شکست خورده است. لذا نگهداری از آن اهمیت خاصی داشت.(1

همه به یاد داریم که از سال اول دبستان تا سال آخر دبیرستان، صبح روز اول هفته به جز مراسم تلاوت قرآن، مراسم احتراز پرچم نیز با پخش سرود و هم نوایی دانش آموزان با آن اجرا می شد ... اما آیا در طول این دوازده سال، در طول حدود پانصد هفته ای که پانصد بار این مراسم برای دانش آموزان اجرا می شود، هیچ وقت به آن ها فلسفه وجودی این مراسم یا فلسفه وجودی پرچم و لزوم احترام به آن گفته می شود ؟

در تمام ادارات دولتی و بر روی میز مدیران ارشد پرچم کشور قرار دارد، اما آیا این پرچم را روی میز دیگر مدیران و کارکنان هم می توان مشاهده کرد ؟ آیا می توان پرچم را به همین میزان در شرکت های خصوصی هم دید ؟

آیا به همان نسبتی که در دیگر کشورها، صرف نظر از توسعه یافته یا در حال توسعه بودن و صرف نظر از فرهنگ فرد گرا (مانند امریکا) یا جمع گرا (مانند ژاپن) بودن آن ها، پرچم کشورشان را در محیط های مختلف شهری و اداری و حتی منازل افراد می بینیم، در کشور ما هم می توان آن را مشاهده کرد ؟

متاسفانه تمام پاسخ ها منفی است ... ما هیچ گاه اهمیت و منزلت پرچم را به دانش آموزان خود نگفته ایم، همین دانش آموزان فردا مدیران بخش های دولتی و خصوصی می شوند و چون ارزش پرچم را نمی دانند بدان اهمیتی نمی دهند.

...

پرچم نماد یک کشور است نه سمبل حکومت و دولت، پرچم نشانه هویت ملی هر فردی است. بارها در مراسمی که جمعیت بسیار زیاد است دیده ام هنگامی که سرود ملی پخش می شود، بعضی افراد همچنان بر روی صندلی خود نشسته باقی می مانند و پیش خود چه احساس غروری می کنند از اینکه همه بلند شده اند و آن ها همچنان نشسته اند ! ... کسی که معنای احترام به هویت کشور خود را نمی داند، اصلا معنای احترام را می داند ؟


کلمات کلیدی: فرهنگ ،احترام
 
ما و دیگران
ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧  

بحثی بین دوستان بود با این عنوان که تا چه اندازه در بیان حرف ها و احساسات خود نسبت به دیگران آزادی داریم ؟ چقدر دچار خودسانسوری هستیم ؟

خودسانسوری را هم اینطور معنا می کردند که هر موقع می خواهیم حرفی بزنیم یا رفتاری که مطلوب ماست انجام دهیم اما به خاطر خوشایند طرف مقابل این کار را نمی کنیم، عمل خودسانسوری را انجام داده ایم ! و این مغایر با آزادی وجودی ماست.

سانسور را می توان نوعی کنترل و خودسانسوری را خودکنترلی به حساب آورد. یعنی پیش از آنکه دیگران ما را به خاطر رفتار یا گفتارمان مورد سرزنش قرار دهند، خودمان از انجام آن خودداری می کنیم.

اما آیا این خودسانسوری (در مورد رفتار) لزوما معنای بدی دارد ؟ آیا اگر قصد ارتباط با مخاطبی را داریم، احترام به خواست او یکی از اصول ارتباطات نمی باشد ؟

آیا اگر ما در گفتارمان عادتا از کلمات نامناسبی استفاده می کنیم یا به موضوعاتی می پردازیم که چندان خوشایند جامعه نیست و می دانیم مخاطب خاص ما نیز همچون جامعه می اندیشد و از این نوع گفتار ما ناخرسند می شود، اگر رعایت کنیم دچار خودسانسوری شدیم یا احترام به طرف مقابل ؟

از گفتار بگذریم. اگر بدانیم خصوصیت اخلاقی داریم که می دانی درست نیست و از سویی مورد پسند فردی نیست، آیا تغییر این خصوصیت اخلاقی به این معناست که از موضع خود پائین آمده ایم ؟ یا سازش برای ایجاد یک رابطه موثر است ؟

شاید بد نیست این فرهنگ را در خود نهادینه سازیم که تغییر در جهت خواست جامعه و مخاطب، نه خودسانسوری است و نه پائین آمدن از موضع خود، بلکه احترام به مخاطب و جامعه و کوششی در جهت بهبود خودمان است.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،اخلاق ،منطق ،احترام
 
آستانه تحمل
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧  

وقتی دچار بحرانی می شیم ...
وقتی توی بحثی قرار می گیریم که مخالف عقیده ما صحبت می شه ...
وقتی احساس می کنیم امروز از همه طرف بدشانسی داشتیم ...
وقتی فکر می کنیم همه دشمن ما شدن ...

ممکنه آستانه تحمل مون به انتها برسه، یا به زبان دیگر کاسه صبرمون لبریز بشه ... اما چی باعث می شه بعضی ها آستانه تحمل پائین تر، و بعضی ها تحمل بیشتری در چنین مواقعی داشته باشن ؟

به نظرم خیلی وقت ها موقعی که جواب منطقی برای بحث یا مشکلی که پیش اومده نداریم و از طرفی احساس می کنیم که اگر جوابی یا واکنشی نشون ندیم به حساب ضعفمون گذاشته می شه، آستانه تحملمون به انتهای خودش می رسه و کارایی می کنیم که چندان پذیرفته شده نیست ... شاید هم بشه گفت استرس وقتی از حدی بیشتر می شه سبب به حد آخر رسوندن آستانه تحمل ما می شه

پس شاید برای حل این مشکل، لازمه که کمی مدیریت استرس داشته باشیم ...

و شاید لازمه کمی صیر بیشتری پیشه کنیم و منطقی تر باشیم


کلمات کلیدی: اخلاق ،زندگی ،احترام ،منطق
 
هر جا دوست دارم سیگار می کشم !
ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧  

شب گذشته در سایت فرندفید بحثی در میان دوستان جریان یافت درباره قانونی که قرار است به تصویب برسد و به موجب آن کشیدن سیگار در پارک ها ممنوع شود. قانونی که پیش از این شامل اماکن مسقف عمومی می شد و اکنون به دلیل مزاحمت هایی که دود سیگار برای کودکان ایجاد می کند و انگیزه ای که ممکن است به واسطه مشاهده سیگار برای آن ها ایجاد شود، پارک ها نیز در زمره اماکن "سیگار ممنوع" قرار خواهند گرفت.

نکته جالب برآشفتن دوستان از این قانون و اعتراض شدید به آن بود، حتی افرادی که سیگاری نبودند ! چرا که به اعتقاد آن ها هر گونه سلب آزادی از افراد جامعه و محدود کردن آن ها اکیدا ممنوع است ! اما به راستی محدوده آزادی کجاست ؟

آیا آزادی به این معناست که برای آسایش و راحتی خود، هر کاری را -حتی اگر موجبات ناراحتی دیگران را فراهم آورد- انجام دهیم ؟ آیا آزادی انسان به معنای رفتار بی و قید و شرط است ؟ قطعا آزادی نیز مانند هر مساله قانونی و اخلاقی دیگر تعریف خاص خود را دارد : تمام افراد بشر آزاد به دنیا می‌آیند و از لحاظ حیثیت و حقوق با هم برابرند. همه دارای عقل و وجدان هستند و باید نسبت به یکدیگر با روح برادری رفتار کنند.

 این، ماده‌ی اول اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر است که تمام کشورهای عضو سازمان ملل متحد، موظف به اجرای آن هستند.

و تعریف مشهور دیگری که از آزادی ارائه می شود : شما تا جایی آزادید که آزادی دیگران را محدود نکنید ... و در ادامه می توان گفت : آزادی گرایی به دنبال از میان برداشتن قانون و قواعد نیست، بلکه مستلزم آن است که قوانین برای همه افراد یکی باشد و هیچ کس بالاتر از قانون نباشد. افراد آزاد هستند تا شیوه زندگی خود را مادامی که به دیگران زیانی نرسانند، انتخاب کنند.

پس با توجه به این تعارف که گمان نمی کنم هیچ فرد منصفی در درست بودن آن ها شک و ایرادی داشته باشد، به این نتیجه می رسیم که ما آزاد نیستیم تا آنجا که دلمان می خواهد به حریم دیگران تجاوز کنیم، و هر نوع رفتاری را به عنوان یک شهروند در جامعه داشته باشیم، و از اینکه برای ما قانونی وضع می کنند که به موجب آن اگرچه محدودیتی پیدا می کنیم اما این محدودیت در راستای احترام به حقوق دیگران است، نباید آزرده خاطر و معترض باشیم.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،اخلاق ،احترام ،منطق
 
تشریف بیاورید جلسه ...
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧  

در عالم کار جلسات بخش مهمی از تعیین مسیر رو بر عهده دارن ... از جلسات تعیین خط مشی گرفته تا جلسات بازخورد و اصلاح استراتژی تا جلساتی که برای عقد یک قرارداد گرفته می شوند تا جلساتی که به بررسی یک طرح می پردازند .

اما آیا تشکیل جلسه فرهنگی دارد ؟
قطعا دارد !
آیا ضرورت تشکیل یک جلسه مشخص است ؟
قطعا بله !
آیا رعایت می کنیم ؟
قطعا خیر !

اگر به همه درخواست هایی که برای امروز داشتم پاسخ مثبت می دادم، می بایست چهار جا جلسه می رفتم ! مجیدیه، بهشتی، کشاورز، امیرآباد ! آن دو تا را که لزومی به حضور بود رفتم، دو تای دیگر با تلفن حل شد !

و در شگفت مانده ام که جلساتی که هیچ لزومی به دیدار حضوری نیست و قرار است فقط یک سری اطلاعات رد و بدل شوند، چه اصراری به حضور وجود دارد ؟

فکر می کنم این بخشی از فرهنگ تشکیل جلسات ما باشد، که احساس می کنیم رفتن و دیدار حضوری به معنی احترام و نرفتن و حل و فصل قضیه از طریق تلفن بی احترامی است!

بد نیست شما هم یک بار امتحان کنید، و فکر کنید درباره جلساتی که به آن ها دعوت شده اید، که آیا واقعا لزومی به حضور فیزیکی وجود دارد یا از طریق تلفن و ارسال اطلاعات به وسیله ایمیل و ... هم می شود قضیه را ختم به خیر کرد !

 


کلمات کلیدی: مدیریت ،احترام
 
احترام
ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧  

احترام به معنای احساس ارزش و اعتبار برای کسی است، و خود فرد آن را به دست می آورد.

در تعریف دیگری گفته شده : احترام چیزی است که همه آن را می خواهند اما معدودی به دست می آورند ... چرا که احترام اکتسابی است و آن را به کسی نمی دهند !

اما تا چه حد به خود احترام می گذاریم ؟ تا چه حد به دیگران احترام می گذاریم ؟ اصلا چقدر احترام برای ما مهم است ؟

شاید احترام به خود را بتوان اینگونه تعریف کرد : احترام به خود از قدرتمان ناشی می شود نه از ضعفمان ... و در بسیاری موارد به مسائل اخلاقی باز می گردد. مثلا افرادی که احترامی برای خود قائلند، هر گاه وعده ای می دهند به سبب حفظ این شخصیت و احترام سعی می کنند بدان پایبند باشند ... و نقطه مقابل ؟ افرادی که وعده ای می دهند و سخنی می گویند اما برایشان تحقق آن اهمیتی ندارد ! این افراد در واقع احترامی برای شخصیت خود قائل نیستند.

احترام به دیگران گاهی از روی اعتقاد و شناخت ما ناشی می شود. مانند احترامی که برای دوستان و نزیدکان خود قائلیم ... حتی ممکن است کسی را می شناسیم و بر اساس این شناخت و آگاهی به او احترام می گذاریم، حتی اگر او ما را نشناسد.

گاهی احترام به دیگران از روی ادب است. در واقع ما همواره سعی می کنیم با عموم افرادی که نمی شناسیم به صورت پیش فرض رفتار محترمانه ای داشته باشیم (این مساله به همان احترام به شخصیت خود باز می گردد)

نوع سوم احترام به دیگران، احترام به مخالفان و دشمنان است، که به نسبت سخت تر به نظر می رسد ! تا چه حد می توانیم با کسانی که روزی با ما دشمنی کرده اند، یا عقاید آن ها مخالف عقاید ماست با احترام برخورد کنیم ؟

احترام به پدر و مادر نیز در طبقه بندی ها جایگاهی جداگانه دارد. صرف نظر از اینکه افراد پیرو چه دین و آئینی می باشند، احترام به پدر و مادر همواره در فرهنگ های مختلف جز اصول بنیادی بوده است (و در فرهنگ اسلام ارزش بیشتری دارد).

نوع دیگر احترام، احترام به جامعه است. در بسیاری موارد، فرد خاصی طرف حساب ما نیست، اما رفتار ما می تواند به گونه ای باشد که حاکی از احترام یا بی احترامی ما نسبت به جامعه تلقی شود. مانند احترام به عرف ها و هنجارهایی که از نظر عموم مردم جامعه مورد پذیرش قرار گرفته اند اما از نظر ما ممکن است مردود به حساب آیند، اما باز احترام به جامعه سبب می شود تا ما نیز با آن مسائل برخورد مناسبی داشته باشیم، نه برخوردی از روی عقیده شخصی. در واقع در این مورد می توان گفت احترام به جامعه همان رعایت حال دیگران در موارد و مواقع مختلف است.

درباره احترام، بزرگان بسیاری سخن گفته اند که به ذکر چند مورد از آن ها اکتفا می کنم :

آدام اسمیت : هر قدر به دیگران احترام بگذاری، برای خودت احترام خریده ای.
ماری کوری : احترام، بزرگی و کوچکی، فقر و ثروت، زشتی و زیبایی نمی‌شناسد.
آندره موروآ: احترام را باید در خانه آموخت. در مدرسه تمرین کرد و در جامعه کامل نمود.
توماس جفرسون: احترام به پدر و مادر در رأس همه احترامات قرار دارد

و در پایان، احترام واقعی را باید از پیامبر (ص) آموخت که حتی به کودکان خردسال نیز سلام می کرد.


کلمات کلیدی: احترام ،اخلاق