روزنوشت های ژورنالیست

یادداشت های روزانه درباره مسائل مدیریتی، اجتماعی، فرهنگی و ...

حکایت آن سه مجسمه
ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧  

دوستی نقل می کرد پادشاهی در روزگار قدیم به رسم اجداد خود برای تعیین جانشین مسابقه ای برگزار می کرد و از مدعیان جانشینی می خواست که تفاوت بین سه مجسمه ای که کاملا شبیه هم بودند را مشخص سازند.

حکایت به درازا نبریم که هیچ کس نتوانست و اختلافاتی که بین می شد قابل اعتنا نبودند، جوانی آمد و درخواست سه تار موی دم اسب کرد (موی دم اسب به نسبت ذخیم است) موی اسب را از گوش مجسمه اول داخل کرد و دیدند که از آن گوش مجسمه بیرون آمد. به همین ترتیب درباره مجسمه دوم، اما این بار از دهان او بیرون آمد و در مورد مجسمه سوم از شکاف سر بیرون آمد.

پادشاه از مرد جوان فلسفه این تفاوت را نیز جویا شد. او گفت مردم نیز همچون این مجسمه ها سه دسته اند. نخست آنان که حرفی که می شنوند از یک گوش داخل و از گوش دیگر بیرون می کنند. دوم،‌ آن ها که حرفی را که از کسی می شنوند رسم امانت نگاه نداشته و برای دیگران نقل می کنند. سوم، آن ها که حرف را که می شنوند درباره آن اندیشه می کنند.

* * * *

. . . بنگریم که از کدام دسته ایم !


کلمات کلیدی: اخلاق ،زندگی ،تفکر