روزنوشت های ژورنالیست

یادداشت های روزانه درباره مسائل مدیریتی، اجتماعی، فرهنگی و ...

ما 5 نفر بودیم
ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۳  

راننده تاکسی جوانی سی و خورده ای ساله، قدری درشت هیکل و به گفته خودش از کردهای ایلام بود.

می گفت: «از دوران کودکی 5 نفر بودیم که دوستی نزدیکی داشتیم، آنقدر نزدیک که حتی به خاطر هم مردود می شدیم تا همیشه همکلاس بمانیم.

بزرگتر که شدیم، روزی شنیدم یکی از دوستان که از بقیه هم کوچکتر بود، سیگار می کشد. رفتم و یکی زیر گوشش خواباندم که این چه کاریست که می کنی!

... الان از آن 5 نفر، 3 نفر زیر خاک رفته اند: یکی خودکشی کرد، یکی آوردوز کرد و یکی دیگر را به جرم قتل اعدام کردند. چهارمی همان است که سیگار می کشید و الان هروئینی شده، اما من با اینکه دوست صمیمی همان چهار نفر بودم، نه سیگار می کشم، نه مواد و نه حتی قلیون»

به اینجا که رسید، از کنار صندلی راننده یک پیپ درآورد و گفت:«البته بعضی وقت ها کوهی جایی می رویم، این را می کشم.»

 

و باز هم به این فکر می کنم که این تفاوت، در کجای انسان ها واقع شده است؟ که بعضی وقت ها، دو برادر یا خواهر در یک خانواده با تربیت و ژن تقریباً مشابه، کاملاً متفاوت می شوند و می گویند خیلی به ژن و تربیت ربطی ندارد و زمینه های محیطی مهمتر هستند؛ و بعضی وقت ها مثل همین داستان، زمینه محیطی برای چند نفر یکسان است و خروجی شان متفاوت.