روزنوشت های ژورنالیست

یادداشت های روزانه درباره مسائل مدیریتی، اجتماعی، فرهنگی و ...

داستان آن راننده تاکسی ...
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩  

"دیروز می خواستم میدون ولیعصر مسافر بزنم، یه صحنه ای دیدم خیلی اعصابم رو خورد کرد ..."

راننده تاکسی که ساعت 11 شب سوار آن شده ام و مسافر دیگری نداشت، حرف های خود را با این جملات شروع کرد و ادامه داد :

"یه زن و مرد سوار یه ماشین مدل بالا بودن، از این صد میلیون تومنی ها ... داشتن با هم دعوا می کردن، شیشه سمت زنه پائین بود، به مرده گفت این چیه گرفتی واسم ؟ بو می ده ! بعد دیدم یه مرغ بریون رو از شیشه ماشین پرت کرد تو خیابون، افتاد جلوی پای من ... گفتم خدایا می بینی ؟ من از 25 مهر که تولد دخترم بوده بهش قول دادم واسش یه شب مرغ بریون بخرم، هر شب تا دوازده و نیم که میام خونه بیدار منتظره، اما نمی تونم واسش بگیرم، وسعم نمی رسه، اون وقت این عوضی ها اینطوری می خرن و پرت می کنن بیرون"

سی و چند ساله به نظر می رسید، قصدی برای گرفتن کمک نداشت و همان کرایه معمول را گرفت، تنها سفره دلش را باز کرده بود و درد دل می کرد:

"چند ماه پیش یه شب جلوم رو گرفتن، گفتن واسه شیرینی 20 تومن بهمون بده. گفتم واسه چی بدم ؟ از کجا بدم ؟ از صبح 25 تومن کار کردم، 10 تومن دادم واسه بنزین، 5 تومن می دم به یه بابایی هر شب جمع می کنه سر ماه می ده به صاحبخونم که خرج نکنم اجاره خونه رو، 10 تومن هم واسه خونم خرید کردم. بهم گفتن پر رو بازی در میاری ؟ اصلا تو مشکوکی! گفتم به چی مشکوکم ؟ گفتن چرا دو تا زاپاس تو ماشین داری ؟ گفتم لاستیک های عقب ماشینم صاف شدن، لاستیک نو واسه جلو خریدم، واسه همین دو تا زاپاس دارم. گفتن نه! تو مظنون به دزدی هستی ... ما رو اون شب گرفتن، ....... ، فردا بردن دادگاه، قاضی پرونده رو دید، گفت سابقه دار که نیستی ... حکم برائت داد. رفتم ماشین رو بگیرم، دیدم باید بیمه رو تمدید کنم 360 تومن، خلافی هم 300 تومن داره، نداشتم بدم ... ماشین چهار ماه تو پارکینگ خوابیده بود. صاحبخونه حکم تخلیه گرفت، اساسم رو ریخت بیرون. زن و بچه رو بردم توی یه مسافر خونه ... چند وقت بعد به مسجد محله خبر دادن همچین ماجرایی واسه این خونواده پیش اومده، خدا خیرشون بده، کمک کردن، الان یه اتاق تو قلعه حسن خان اجاره کردیم ..."

داستان راننده تاکسی ادامه داشت ...

و این داستان، برای بسیاری دیگر از اهالی این شهر، هر روز اتفاق می افتد.


کلمات کلیدی: زندگی ،اخلاق