روزنوشت های ژورنالیست

یادداشت های روزانه درباره مسائل مدیریتی، اجتماعی، فرهنگی و ...

حکایتی از گلستان
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩  

مدت هاست ننوشتم ... چرایی ننوشتن بماند. حکایتی از سعدی در ذهنم بود که هر چند شاید تکراری باشد، اما شنیدن و باز شنیدن آن به خصوص در زمانه ما، خالی از لطف نیست.

بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار . شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش درآورد همه شب نیارمید از سخنان پریشان گفتن که فلان انبازم (شریک) به ترکستان و فلان بضاعت (مال) به هندوستان است و این قباله فلان زمین است . گاه گفتی خاطر اسکندریه دارم که هوای خوش است باز گفتی نه که دریای مغرب مشوش است. سعدیا سفری دیگرم در پیش است اگر آن کرده شود به قیمت عمر خویش به گوشه بنشینم . گفتم آن کدام سفر است ؟ گفت: گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمت عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حَلب و آبگینه (آئینه) حَلبی به یمن و برد (یک نوع پارچه) یمانی به پارس و زان پس ترک تجارت کنم به دکانی بنشینم، انصاف از مالیخولیا (جنون) چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند، گفت: ای سعدی تو هم سخنی بگوی از آنها که دیده ای و شنیده، گفتم:
آن شنیدستی که در اقصای غور             بار سالاری بیفتاد از ستور
" گفت چشم تنگ دنیادوست را               یا قناعت پر کند یا خاک گور "


 
یک تلخ نوشته
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩  

دیشب جلوی محل کارم خیمه زده بودن و چایی میدادن ! پسرکی که صاحب یک چهار چرخه نون خشکی بود توجهم رو جلب کرد … پسرک هی میرفت نزدیک خیمه و چند تا قند برمیداشت میریخت توی جیبش و میومد عقب … باز منتظر میشد که جلوی خیمه شلوغ بشه و توی شلوغی میرفت چند تا قند دیگه بر میداشت میریخت توی جیبش !

سه چهار بار که این کار رو انجام داد اومد نشست بغل دیوار ! پلاستیکی رو از توی جیبش در اورد و از توی اون تکه ای نون رو بیرون کشید ! همونطور که نشسته بود نون رو روی پاهاش باز کرد … از توی جیبش قند ها رو در اورد و با وسواس لای نون چید و نون رو عین ساندویچ لوله کرد و شروع کرد به خوردن !

لذتی که به پسرک از خوردن ساندویچ قند دست داده بود از برق چشماش و ولعش در گاز زدن   معلوم بود …. ساندویچش که تموم شد نرمه نون های روی زمین رو جمع کرد و گذاشت گوشه دیوار و رفت سمت خیمه ! یه لیوان چای گرفت و دوباره برگشت کنار دیوار نشست و اروم اروم پوف کرد و خورد ! چاییش که تموم شد لیوان یکبار مصرفش رو گذاشت توی جیبش و رفت سمت چهار چرخه و هلش داد رفت …. پسرک شامش رو خورده بود ! ….. یک ساندویچ قند !

(به نقل از وبلاگ تلخ نوشته ها)


کلمات کلیدی: زندگی ،اخلاق
 
پرشین بلاگ و آینده ای دیگر
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩  

همراه با پرشین بلاگ

سابقه آشنایی من با پرشین بلاگ به پیش از راه اندازی رسمی آن باز می گردد! چه اینکه جز اولین کسانی بودم که به محض شنیدن خبر تاسیس یک بلاگ سرویس فارسی به اینجا آمدم و دامنه Journalist آن را ثبت کردم، 22 خرداد 81، یک روز پیش از راه اندازی رسمی سایت ! اگر چه آن وبلاگ را 4 سال به حال خود رها کردم و پس از این مدت، با نقل جملات قصار و داستان و ... آن را به روز می کردم  و روزهایی را به خاطر دارم که آن وبلاگ جز فعال ترین وبلاگ های پرشین بلاگ شناخته می شد. تا وقتی وارد پرشین بلاگ شدم و این وبلاگ و چند وبلاگ دیگر را راه اندازی کردم.

ورودم به سیستم پرشین بلاگ به آهستگی صورت گرفت. تابستان 86 بود که پرشین بلاگ به دنبال برگزاری جشن تولد بود و سالن دانشکده مدیریت را پیشنهاد دادم و از آنجا رابطه نزدیک تری با این سایت و گروه آن پیدا کردم و دی ماه 87، پس از تغییرات در تیم مدیریتی، به عنوان مدیر روابط عمومی سایت مشغول به کار شدم.

پرشین بلاگ؛ دیروز

بدون شک اینترنت نقش مهمی در جامعه امروز ما ایفا می کند و محتوای فارسی نقش مهمی در این میان برای ما و پرشین بلاگ، نقشی اساسی در تولید محتوای فارسی در اینترنت داشته است. اگر چه طی این سالیان و فراز و نشیب هایی که برای این سایت به وجود آمد، سهم آن در این میان کم و زیاد شد، اما نقش آن به عنوان "اولین سرویس دهنده وبلاگ فارسی" و حضور پر رنگ آن طی این سالیان که به فضای مجازی محدود نشد و همواره با کاربران خود و جامعه وبلاگ نویسی (صرف نظر از اینکه از کدام بلاگ سرویس استفاده می کردند) ارتباطی نزدیک داشته است.

پرشین بلاگ؛ امروز

امروز با وجود حضور ده ها سرویس دهنده وبلاگ فارسی و چندین سایت قوی در این زمینه، پرشین بلاگ همچنان با در اختیار داشتن تعداد زیادی وبلاگ نویس فعال و بار ترافیکی قابل توجه، جز پیشتازان این عرصه به حساب می آید و هر چه زیرساخت های اینترنت در کشور مهیاتر می شود و دسترسی به این شبکه جهانی بیشتر می شود، شاهد آن هستیم که استفاده از وبلاگ ها نیز رو به رشد است و بر خلاف نظر عده ای که وبلاگ نویسی را "یک تب زود گذر" می دانستند، امروز شاهد آنیم که وبلاگ نویسی به لحاظ کمی و کیفی دارای رشد صعودی می باشد و همین موضوع باعث شده تا پرشین بلاگ سیستمی زنده و پویا باشد.

پرشین بلاگ؛ فردا

به نظر من به عنوان فردی که ارتباط نزدیکی با این سیستم داشته است، پرشین بلاگ  امروز به مرحله ای رسیده که نیاز به تحول و جنبشی درون خود  و استفاده هر چه بیشتر از ظرفیت هایی دارد که می توان از آن ها استفاده کرد و شاید یکی از دلایل واگذاری آن نیز همین باشد تا بتواند توسط تیم دیگری، بیش از گذشته در وبلاگستان فارسی و فضای مجازی جامعه ایفای نقش نماید.

مانند بسیاری از کاربران وبلاگستان فارسی و شهروندان جامعه مجازی، پرشین بلاگ را به سان یک سرمایه ملی می بینم و امیدوارم آینده آن بسیار روشن باشد.


در همین رابطه :

پرشین بلاگ واگذار می شود
جزئیات واگذاری پرشین بلاگ


 
شگفتا از شما
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩  

گویند : صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت. نمازگزاران ، همه او را شناختند ؛ پس ، از او خواستند که پس از نماز ، بر منبر رود و پند گوید. پذیرفت.
نماز جماعت تمام شد. چشم ‏ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.
بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت :
مردم! هر کس از شما که مى ‏داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد ، برخیزد !
کسى برنخاست.

گفت : حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است ، برخیزد !
باز کسى برنخاست.
گفت : شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید ؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید !


کلمات کلیدی: زندگی ،اخلاق ،دین
 
خانه امن الهی ...
ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩  

در مدت کوتاهی که از سفر بازگشته ام، دوستان و آشنایانی که هنوز قسمتشان نشده به این سفر بروند، از حال و هوای آنجا می پرسند و من نیز ناچارم پاسخ دیگران را بدهم، چه اینکه پاسخی است کاملا به جا "تا خودتان نروید نمی توانید درک کنید" ... اگر چه سعی می کنم به حد بضاعتم از آنچه دیده ام و حس کرده ام بگویم. آن ها که رفته اند نیز به عنوان کسانی که این حس را درک کرده اند، حس مشترکند ... یا بهتر بگویم، همان درد مشترک ! درد اینکه دیگر در آنجا نیستیم ... درد اینکه چه زود گذشت.

درباره سفر نوشته ام و قصد دارم اگر مجالی بود آن را تکمیل کنم و به نوعی انتشار دهم، اما به همین یک کلام بسنده می کنم که این سفر دوازده روزه که شش روز اول در مدینه بود و شش روز بعدی در مکه ... شش روز اول برای آماده شدن بود و شش روز بعدی، انتهای داستان بود ... یا بهتر بگویم، ابتدای داستان.

مسجد الحرام، خانه امن الهی بود. جایی که احساس در خانه خدا بودن به همه دست می داد. احساس آرامش ... جایی که آرامش آنجا به سان خانه خود انسان و حتی بسیار بیشتر بود.

(ادامه دارد)


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی ،دین