روزنوشت های ژورنالیست

یادداشت های روزانه درباره مسائل مدیریتی، اجتماعی، فرهنگی و ...

دکتر ونوس از پیش ما رفت
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩  

این روزها خبر فوت خیلی ها شنیده می شود، اما خبر درگذشت استاد بزرگی که افتخار شاگردی او را داشتم، برایم خیلی تاسف آور بود.

دکتر داور ونوس

دکتر داور ونوس، استاد مدیریت، زبان و بازاریابی، پس از طی دوره هایی از بیماری سخت و بهبود از آن ها، سرانجام از پیش ما رفت.

دکتر داور ونوس دیپلم خود را در رشته عمومی (از مدرسه York High School)، لیسانس در رشته مهندسی شیمی (از دانشگاه Iowa State University) و فوق لیسانس و دکترای خود را در رشته مدیریت بازرگانی (از دانشگاه های Eastern New Mexico University و Nebraska) در آمریکا اخذ کرد.

وی مولف کتاب های بسیاری در زمینه بازاریابی و زبان تخصصی مدیریت بود که به عنوان منبع اصلی دانشجویان در رشته مدیریت و برای شرکت در کنکور مورد استفاده قرار می گیرد.

متاسفانه بی مهری های انجام شده نسبت به دکتر ونوس طی سال های آخر عمر ایشان سبب ناراحتی های فراوانی برای وی گشت.

...

سال اول دانشکده بودم که پسردایی ام از من خواست زمان کلاس های بازاریابی دکتر ونوس را به او بگویم تا برای شرکت بر سر کلاس های درس او به عنوان مستمع آزاد به دانشکده ما بیاید و از آنجا بود که دریافتم کلاس درس او متفاوت است. زبان تخصصی مدیریت را با وی برداشتم، اما از آنجا که نه زبانم چندان تعریف داشت و نه شب امتحانی خواندنم و از آنجا که دکتر شیوه خاص خود در نمره دادن را داشت، با نمره 9.5 قادر به گذراندن آن واحد نشدم ... با یک ترم فاصله دوباره درس را با دکتر برداشتم. وقتی جلسه اول درباره شیوه کلاس صحبت کرد و همان جا از دانشجویان خواست که بروند و کتاب را از کتابفروشی دانشکده تهیه کنند، یک سری که همراه داشتند نرفتند و باقی رفتند و من ماندم بی کتاب، چرا که کتاب در خانه بود. پیش دکتر ونوس رفتم و به او گفتم من این جلسه کتاب را نیاوردم ... پرسید مگر با من کلاس داشتی ؟ گفتم بله. پرسید افتادی ؟ گفتم بله. پرسید پس چرا با استاد دیگری نگرفتی ؟ گفتم تقصیر خودم بود ...

سال 86 و 87 که مراسم روز معلم را برگزار کردیم و از همه اساتید برای حضور دعوت به عمل آوردیم، دکتر ونوس نیامد. سال 85 مراسم روز پژوهش را برای تقدیر از دانشجویان پژوهشگر و اعضای فعال انجمن علمی برگزار کردیم و سال 86 تصمیم دیگری گرفتیم که محوریت آن دکتر ونوس بود ... قرار بر آن شد تا از سه نفر از اساتید پر سابقه دانشکده مدیریت که سنی از آن ها گذشته بود تقدیر کنیم. طرح در هیات رئیسه مورد بررسی قرار گرفت و دو استاد دیگر اضافه شد.

به اتفاق ده نفر دیگر از اعضای انجمن علمی برای دعوت از دکتر ونوس و شرکت در آن مراسم به اتاق وی در ساختمان شمالی دانشکده رفتیم. ابتدا نپذیرفت و حدس آن کار سختی نبود. تعارف کرد چای بخوریم. همه دوباره اصرار کردند. پرسید دیگر از چه کسانی تقدیر می شود و نام بردیم و با خنده گفت چرا مرا در کنار اساتید بازنشسته قرار دادید ؟ ... سرانجام پذیرفت و ما با خوشحالی رفتیم.

روز پژوهش، سالن پر شده بود از دانشجویانی که برای تقدیر از اساتید خود آمده بودند. برنامه را طوری تنظیم کرده بودیم که دکتر ونوس چند دقیقه ای صحبت کند.  برنامه با روال معمول آغاز شد و نوبت به تقدیر از اساتید رسید. دکتر ونوس، در میان تشویق دانشجویان به روی سن آمد، میکروفن را گرفت اما جز چند ثانیه تشکر حرفی نزد ...  و در میان تشویق دانشجویان از روی سن پائین رفت ... و خوشحالم که به عنوان شاگردان او، حداقل کاری را که از دستمان بر می آمد انجام دادیم و به او نشان دهیم که دانشجویان، هنوز او را دوست دارند.

بگذار تا بگریم، چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد، روز وداع یاران

هر کو شراب فرقت، روزی چشیده باشد
داند که سخت باشد، قطع امیدواران

چندت کنم حکایت، شرح این قدر کفایت
باقی نمی توان گفت، الا به غمگساران

(مراسم تشییع: سه شنبه 8 صبح، دانشکده مدیریت دانشگاه تهران)

صفحه ای که برای دکتر داور ونوس در ویکی پدیا ساختم
صفحه دکتر ونوس در سایت دانشکده مدیریت دانشگاه تهران
کتاب های تالیف و ترجمه دکتر ونوس


کلمات کلیدی: زندگی ،مدیریت ،اخلاق ،احترام
 
نمایشگاهی که ارزش رفتن نداشت !
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩  

امروز آخرین روز از برگزاری نمایشگاه کتاب بود. نمایشگاهی که سالیانی دورتر برای رسیدن روزهایش در میانه اردیبهشت ماه لحظه شماری می کردیم و این سال ها برایمان چندان تفاوتی ندارد !

در دو سال اخیر، هر بار دو سه ساعتی بیشتر نرفتم. فضای نامناسب نمایشگاهی، گرم و پر ازدحام، غرفه های درهم! که به جای آنکه به ترتیب موضوعی تقسیم بندی شده باشند به ترتیب الفبایی قرار گرفته اند! که امسال نیز به قوت خود باقی بود و شنیدم که قدری از فضای نمایشگاهی هم به صورت چادر بر پا شده ... اما آنچه امسال سبب شد در نرفتن به این نمایشگاه مصمم تر شوم، اظهار نظر رئیس مدیر کمیته ناشران داخلی نمایشگاه بود که با افتخار گفته است :‌

ما با همه‌ی آثاری که قبل از 84 نوشته شده‌اند و در نمایشگاه عرضه می‌شوند، برخورد می‌کنیم ! ... و البته در ادامه استثنا هم قائل شده : منتها دو نکته وجود دارد؛ یکی کتاب‌های مرجع است و دیگری کتاب‌های محققانه و عالمانه که اجازه‌ی عرضه دارند.

واقعا تاسف آور است چنین برخوردی با اهل قلم.
من نه در مقام سیاستگزاری هستم و نه در مقام دیگری، اما به عنوان کسی که با کتاب و خواندن و نوشتن بزرگ شده ام، می توانم این حق را به خودم بدهم که پایم را در چنین نمایشگاهی که توهین به بسیاری ناشران و نویسندگان است نگذارم و بگویم چنین نمایشگاهی ارزش رفتن ندارد !


 
لذت تدریس
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٩  

پس از یک وقفه حدودا دو ساله،‌ دوره های کارآفرینی و کسب و کار مجددا آغاز شد. البته دقیقا نمی دانم در این مدت وقفه افتاده بود یا ما بی خبر بودیم، اما به هر حال تدریس این دوره ها مجددا آغاز شد. اتفاقا این بار از جایی شروع شد که آن دفعه خاتمه یافت (پردیس کشاورزی دانشگاه تهران) و تداعی خاطرات همان تدریس هم زنده شد ... دانشجویان رشته های علوم کشاورزی، محیط پردیس کشاورزی دانشگاه تهران ...

یادم می آید ... که یکی از روزهای تدریسم در آنجا، مقارن شده بود با 12 اردیبهشت، و هنگامی که استراحت بین کلاس تمام شد چند نفر از دانشجویان دو شاخه از گل های موجود در محوطه را برایم آورده بودند که استاد ! روزت مبارک ! ... و قطعا یادم نمی رود ! چون تنها باری بود که به عنوان معلم در روز معلم پاس داشته شدم !

از این ها گذشته، برای من هیچ کاری بالاتر  از تدریس لذت بخش نیست ... یادم می آید یک بار از استاد شجریان پرسیده بودند چرا در استدیو اجرا نمی کنی و اصرار داری ضبط ها در کنسرت انجام شوند ؟ گفت حسی را که چشمان تماشاگران در کنسرت به من می دهند چیز دیگری است ... حسی که بازیگر تئاتر می گیرد نیز مشابه است ... و حسی که یک معلم در هنگام درس از فراگیران.


 
آمده ام برای ادامه راه ...
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩  

چند روزی این مثنوی تاخیر شد !

... این روزها بسیاری سوال می کنند چه حسی داری و زندگی بدین سان چه طعمی دارد ؟ و من به یاد بحث تعارض می افتم که یکی از انواع آن تعارض خواست ناخواست بود و یکی از مثال های آن ازدواج ! که هم فرد می خواهد ازدواج کند  و شوق آن را دارد و هم از مشکلات پیش رو می ترسد.

کنون نیز داستان ماست، اگرچه مشکلات چه ریز و چه درشت بخشی از زندگی هر انسانی است و البته حل شدنی هستند. به هر حال ازدواج ورود به مرحله جدیدی از زندگی است و طبیعتا همراه با استرس ها و فشارهایی در روال عادی زندگی می باشد که پس از مدتی به حالت عادی خود باز می گردد که به قول حافظ : 

مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب
به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید

برای قبولی در کنکور، برای موفقیت در یک مسابقه ورزشی، برای برگزاری خوب یک مراسم و برای هر کاری لازم است تا سختی هایی طی شود و بالاخره تمام می شوند و آنچه می ماند، ثمره آن است که شیرینی اش تلخی سختی را از یاد می برد.

... و ننوشتن یادداشت های روزانه برای نزدیک به یک ماه، یکی از عوارض کوتاه مدت این گذار بود که امیدوارم بتوانم به روال سابق بازگشته و بنویسم. چه اینکه هر روز این روزها که گذشت، احساس می کردم که چیزی کم است و وظیفه ای را انجام نداده ام.

امید آنکه بتوانم همچنان مستمر بنویسم، البته، با امید و انرژی بیشتری نسبت به گذشته.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
دو ... دو ... دو ... یک !
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩  

در دومین روز از دومین ماه امسال، دو نفر به هم رسیدند و یک زوج شدند !

امید که با کمک خدا بتوانیم زندگی خوبی ادامه دهیم.

... علت ننوشتن این روزها هم درگیری کارها بود ... به قول دوستان تا باشد درگیری اینچنین !

در این باب بیشتر خواهم نوشت ... کنون مجال سخن چندانی نیست، شاید وقتی دیگر !

و شعری از حافظ :

عاشق روی جوانی خوش نوخاسته​ام
و از خدا دولت این غم به دعا خواسته​ام

عاشق و رند و نظربازم و می​گویم فاش
تا بدانی که به چندین هنر آراسته​ام

شرمم از خرقه آلوده خود می​آید
که بر او وصله به صد شعبده پیراسته​ام

خوش بسوز از غمش ای شمع که اینک من نیز
هم بدین کار کمربسته و برخاسته​ام

با چنین حیرتم از دست بشد صرفه کار
در غم افزوده​ام آنچ از دل و جان کاسته​ام

همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا
بو که در بر کشد آن دلبر نوخاسته​ام


پذیرای پیام های تبریک دوستان نیز می باشم !


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی