روزنوشت های ژورنالیست

یادداشت های روزانه درباره مسائل مدیریتی، اجتماعی، فرهنگی و ...

چهره زشت فقر، چهره زشت تر ...
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸  

مترو ... ساعت نه و نیم شب ... از ایستگاه مصلی به سمت پائین

یک پسربچه نه یا ده ساله نشسته و مشغول خواندن روزنامه با هیجان است و آن یکی پیشش می آید. چی نوشته ؟ امشب بازیه ! ... شبه خواندنشان که تمام می شود روزنامه را پس از تشکر به پسری که حدودا بیست و شش هفت ساله می نماید و رو برو نشسته می دهد. پسر بچه های دست فروش می روند به سراغ ادامه کاسبی شان.

پسر صاحب روزنامه، در کیسه مشکی رنگش دست می کند و بسته های اسمارتیز (یا چیزی شبیه آن که اسمش را نمی دانم) و روی یک سینی مانند چیده شده اند در می آورد. واگن ما یکی مانده به آخری و بعد از آن واگن ویژه خانم هاست. قطار هم از قطارهایی است که واگن هایش متصل است و جدا نیست.

پسر صاحب روزنامه با به سمت واگن خواهران می رود و آن سینی را که محتوی حدود چهل پنجاه بسته اسمارتیز است یکی یکی جلوی خانم ها می گیرد ... سرعت قطار در حال کم شدن است و این یعنی در حال رسیدن به ایستگاهیم. پسر جوان سریع باز می گردد و سر جایش می نشیند. مسافرین جدید سوار می شوند و بعضی پیاده و قطار دوباره راه می افتد. از ایستگاه که خارج می شویم پسر جوان دوباره بلند می شود و سراغ ادامه واگن می رود. قطار به ایستگاه می رسد و یکی مشتری شده. پسر صاحب روزنامه می نشیند روبروی آن خانم که از ایستگاه دیده نشود ...

* * *

فقر، حاصل تفاوتی است میان انسان ها. بعضی در فقر به دنیا آمده اند و بعضی دچار فقر شده اند. بعضی می توانستند بگریزند و برای بعضی گریزی نبوده و می توان گفت حکمت آن بوده که بعضی دچار فقر باشند.

فقر چهره زشتی دارد. آنقدر که با دیدنش می تواند یک روز خوب را خراب کند و یا روی احساسات و اعصاب اثر بگذارد ... این چهره آنقدر زشت است که کسی که انسان باشد را اندکی تکان دهد، به خود بیاید و کاری کند.

اما چهره زشت تر از فقر، چهره آن هایی است که یا رو بر می گردانند تا این چهره را نبینند و یا آنقدر انسانیتشان را از دست داده اند که زشتی فقر در نظرشان نمی آید.

* * *

پی نوشت 1 : منظورم از این دو نوشته این نبود که هر دستفروش مترویی مشمول فقر است و از هر یک باید چیزی خرید. اما در میان آن ها هم گاهی افرادی پیدا می شوند که به جای روی آوردن به تکدی گری، سعی می کنند از حاشیه سود دستفروشی زندگی خود را بگذرانند.

پی نوشت 2 : ادامه دارد ...


کلمات کلیدی: فرهنگ ،زندگی ،اخلاق
 
این روزها و خبرهای خوب
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸  

امروز چند خبر خوب همزمان شده بود.

یکی عقد اخوی و اضافه شدن عروس به خانواده مان که امیدوارم زندگی خوب و خوش و پایداری را برای سالیان سال داشته باشند.

یکی برگزاری کنکور کارشناسی ارشد و تمام شدنش! که اگرچه به صورت مستقیم درگیر آن نبودم و دو سالی از درگیری شخصی خودم با آن می گذرد، اما دغدغه مشترکی شده بود میان من و او.

یکی هم آزادی یکی از دوستان قدیمی پس از حدود دو هفته.

به یکی از دوستان که می گفتم، گفت "خوبه، خبرهای خوش داری همش ..." اما واقعیت این است که مدت هاست سعی می کنم از کنار خبرهای بد بگذرم، به خبرهای خوب بهای بیشتری بدهم و آن ها را پر رنگ تر کنم. این روزها سعی می کنم سرگرم باشم به انجام کار ... این روزها سعی می کنم کارهای جدید و تازه انجام دهم، این روزها سعی می کنم سازنده باشم تا منفعل.

و اعتقاد دارم، دنیا آنچنان است که ما می خواهیم ببینیم.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
دانش و فرهنگ، لازمه همراهی مردم
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸  

در یادداشت قبل تا آنجا رسیدیم که بدون همراهی مردم نمی توانیم به اهداف سند چشم انداز توسعه برسیم. اما به راستی مردم را چگونه می توان همراه ساخت ؟

در نخستین گام می بایست تا دانش لازم در اختیار مردم قرار بگیرد. مردم باید بدانند که سند چشم انداز چیست ؟ اهداف آن کدام است ؟ چرا اصلا لازم است به این اهداف برسیم ؟ ویژگی هر هدف چیست ؟ اثر آن در زندگی شان به چه صورت خواهد بود ؟ نقش آن ها در این میان کدام است ؟

اما داشتن اطلاعات به تنهایی تضمین کننده همراهی مردم نمی باشد، چرا که هر جامعه ای افراد تحصیل کرده و آگاه بسیاری وجود دارند که ممکن است پاسخ تمام سوالات فوق را بدانند اما همراهی در جهت تحقق اهداف چشم انداز نکنند.

گام دوم، ایجاد فرهنگ همراهی میان مردم است. نخستین قدم فرهنگی برای این کار، ایجاد اعتماد عمومی در جامعه است. پس از آنکه اعتماد مردم جلب شد، در دومین قدم، باید فرهنگ همدلی و روحیه جمعی را در آن ها تقویت کنیم تا عامل محرکی برای حرکت آن ها شود و در پیشبرد سند چشم انداز که یک سند ملی با آثار فراگیر اجتماعی است، همراه شوند.


کلمات کلیدی: مدیریت ،فرهنگ
 
راه رسیدن به چشم انداز
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸  

در پست قبلی، به بیان تفاوت های میان سند چشم انداز، برنامه توسعه و بودجه و نقش آن ها بر یکدیگر پرداختم. در این یادداشت، قصد دارم به صورت کوتاهی به چگونگی دست یافتن به اهداف سند چشم انداز اشاره کنم.

به طور کلی برای رسیدن به سند چشم انداز دو گروه نقش مهمی ایفا می کنند:

نخست، سیاستمداران و افراد تصمیم گیرنده نظام و مجلس و دولت، که با تصویب صحیح برنامه های چشم انداز و بودجه ها، مسیر عملیاتی شدن رسیدن به چشم انداز را هموار می کنند. اگر این افراد اعتقاد کاملی به سند چشم انداز نداشته باشند و به جای آنکه با دید بلندمدت و توسعه گرا برنامه ریزی کنند با دید حل مسائل جاری و کوتاه مدت برنامه ها را تدوین کرده و اجرا نمایند، بدون شک از رسیدن به سند چشم انداز جا می مانیم.
لازم است تا کلیه تصمیم گیرندگان چه در رده های بالا و برنامه ریز و چه در رده های پائین نظیر مدیران اجرایی، هدف خود را رسیدن به اهداف سند چشم انداز بدانند.

دومین گروه، مردم جامعه هستند. بدون شک هر قدر هم برنامه ریزی ها صحیح صورت بگیرد و بودجه و برنامه توسعه در خدمت رسیدن به چشم انداز باشند و مدیران عالی و میانی و عملیاتی آن را سرلوحه کار خویش بدانند، اما مردم و بدنه جامعه همراهی نکنند، رسیدن به اهداف چشم انداز میسر نخواهد بود. چرا که آنچه در چشم انداز ترسیم کرده ایم، نیاز به تلاش و انرژی فوق العاده زیادی دارد که مسلما برنامه ریزی های مالی و بودجه ریزی هر چند شرط لازم برای رسیدن به این اهداف می باشد، اما شرط کافی نیست و همراهی مردم در جایگاهی که قرار دارند لازمه دستیابی به چشم انداز می باشد.

کافی است نگاهی به جوامعی بیاندازیم که به لحاظ طبقه بندی در رده کشورهای جهان سوم و در حال توسعه بودند و اینک به ابر قدرت های صنعتی یا اقتصادی یا تکنولوژیک تبدیل شده اند. بدون شک آن جوامع بدون همراهی بدنه اجتماعی شان نمی توانستند به چنین جایگاهی برسند.


کلمات کلیدی: مدیریت
 
سند چشم انداز، برنامه توسعه و بودجه
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸۸  

در برنامه ریزی کلان کشور، چند سند وجود دارند که به ترتیب اولویت قرار گرفته و هر سند بر اساس سند بالاتر نوشته می شود.

مهمترین سند کشور ما، سند چشم انداز بیست ساله (ایران 1404) می باشد. در این سند که به صورت خلاصه یک صفحه و به صورت مشروح تر یک جزوه کوچک می باشد، چشم اندازی که قرار است طی بیست سال (از سال 1384 تا سال 1404) به آن برسیم ترسیم شده است.

اما از آنجا که برنامه ریزی بر اساس سند چشم انداز بیست ساله کاری دشوار است و ارزیابی آن سخت، این سند در قالب برنامه های پنج سال توسعه تفکیک می شود. هر برنامه پنج ساله بر اساس رویکرد رسیدن به سند چشم انداز می باشد. به عنوان مثال اگر قرار است مطابق سند چشم انداز کشور اول در زمینه منابع علمی باشیم، لازم است تا مثلا در سال 1404 بیست میلیون فارغ التحصیل دانشگاهی داشته باشیم. بر همین اساس، به طور میانگین در هر برنامه پنج ساله توسعه به پنج میلیون فارغ التحصیل نیاز داریم.

بر اساس برنامه پنج ساله توسعه تدوین شده نیز، بودجه سالیانه تدوین می شود. به عنوان مثال در موردی که ذکر شد، اگر بخواهیم به صورت میانگین عمل کنیم سالیانه به یک میلیون فارغ التحصیل دانشگاهی نیاز داریم.

البته همیشه برنامه ریزی به این سادگی صورت نمی پذیرد. به عنوان مثال، در بعضی موارد ممکن است شروع برنامه با توجه به محدودیت های موجود با اعداد کمتری صورت پذیرد و هر چه به انتهای برنامه نزدیک تر می شویم شتاب بیشتر شود. مثلا در سال اول با توجه به ظرفیت پائین نظام آموزش عالی، پانصدهزار فارغ التحصیل داشته باشیم و در سالیان آینده این رقم افزایش یابد.

همچنین بر اساس درآمدهای حاصل از فروش نفت و اخذ مالیات، در یک سال جلوتر از پیش بینی برنامه قرار بگیریم و در سال دیگر کمتر، اما مهم است که در انتهای یک برنامه پنج ساله توسعه، به عمده اهداف تعیین شده دسترسی پیدا کنیم و یا حداقل دسترسی به آن ها به صورت متوازن صورت گرفته باشد، نه اینکه در موردی بسیار جلوتر از برنامه و در مورد دیگر عقب تر از برنامه حرکت کرده باشیم.


کلمات کلیدی: مدیریت
 
به هدف نمی رسیم
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸  

هر فردی در زندگی خود هدفی دارد، و همچنان است که هر سازمانی نیز برای حیات خود دارای رسالت و هدفی می باشد.

بسیاری فعالیت های ما چه در سازمان ها و چه در زندگی مان به جای آنکه در راستای اهدافمان باشد، برای خوب انجام شدن آن کار است. گاه میان کاری آسان که می توانیم آن را به خوبی انجام دهیم اما ما را به هدف نمی رساند و کاری دشوار که ما را به هدف نزدیک تر می کند، کار نخست را انتخاب می کنیم و این انتخاب گاه به رویه تبدیل می شود، تا آنجا که انجام خوب کار از انجام کار خوب مهمتر می شود.

در این بین، گاه هدف را از یاد برده ایم و نمی دانیم واقعا هدف ما چیست و در واقع سرگشته ایم.

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود ؟
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

گاهی هم هدف را به یاد داریم، اما به آن اهمیت نمی دهیم، چرا که گمان می کنیم نه بر اساس رسیدن به هدف، بلکه بر اساس چگونگی عملکرد ارزیابی می شویم.

افرادی که در زندگی به دنبال اهدافی نیستند و چنین رویه ای را پیش گرفته اند، بعد از مدتی دچار سرخوردگی شدید می شوند و به پوچی می رسند. سازمان هایی هم که این رویه را پیش گرفته اند، محکوم به شکست و زوال می باشند.


کلمات کلیدی: زندگی ،مدیریت ،تفکر
 
خدانگهدار ای بنده برگزیده خدا
ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۸  

پدرش پیش از به دنیا آمدن او از دنیا چشم می بندد. یتیم به دنیا می آید.(آیا تو را یتیم نیافت و آنگاه پناهت داد ؟)

او را به صحرا می برند و آنجا بزرگ می شود. به دور از مهر مادر ... مادر نیز در سال های اول کودکی او چشم از دنیا می بندد. و پس از آن پدربزرگ نیز می رود.

و او ، با سختی بسیار بزرگ می شود ... و آنگاه که شروع به تبلیغ اسلام می کند، آنگاه که می خواهد در جامعه ناحق آن زمان، حق را بیان دارد، با چه سختی ها، آزارها و اذیت ها که روبرو نمی شود.

سمیه را اربابش به جرم به اسلام روی آوردن با نیزه ای شهید می کند و اولین زن شهید اسلام می شود، و بر سینه بلال حبشی سنگ سنگینی می گذارند ... و همه این ها، تیرهایی است بر قلب پیامبر خدا. او را سه سال در بدترین شرایط به محاصره در می آورند و در همان سال ها، عمو و همسرش، دو حامی بزرگش را از دست می دهد.

و چه سختی ها و چه دشواری ها، تا بتواند رسالت خود را انجام دهد و اسلام را به همگان معرفی کند.

محمد یعنی قابل ستایش، و از این روست که هر گاه نام او را می شنویم بر او و خاندانش درود می فرستیم.

... و در چنین شبی، پس از رنج بیماری، چشم از دنیا فرو می بندد. اگرچه بیمناک است از آینده امت خود ، که فرمود : ...به زودی امت من به هفتاد و دو دسته متفرق خواهند شد که همه آنان در آتشند به جز یک فرقه.


کلمات کلیدی: پیامبر ،دین
 
سیمای محمد (ص)
ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ بهمن ۱۳۸۸  

... در این هنگام است که تصویر او در چشم ما چنان شگفت و توصیف‌ناپذیر می‌نماید که گویی هرگز او را ندیده‌ایم و هرگز چنین تصویری را از مردی در جهان نمی‌شناخته‌ایم. برای شناخت دقیق و تصویر کلی و تمام هر مذهبی، شناختن خدای آن، کتاب آن و پیغمبر آن ضروری است و این روش ساده‌ترین، ممکن‌ترین و در عین حال علمی‌ترین و مطمئن‌ترین روش شناخت یک مذهب است.

محمد ترکیبی از موسی و عیسی است، گاه او را در صحنه‌های مرگبار جنگ می‌بینیم که از شمشیرش خون می‌چکد و پیشاپیش یارانش که برای کشتن یا کشته شدن بی‌قراری می‌کنند، می‌تازد و گاه وی را می‌بینیم که وقتی هر روز در رهگذرش مرد یهودی از بام خانه‌اش خاکستر بر سرش می‌ریزد و او نرم‌تر از مسیح، همچون بایزید، روی درهم نمی‌کشد و یک روز که از کنار خانه وی می‌گذرد و از خاکستر مرد خبری نمی‌شود، می‌پرسد رفیق ما امروز سراغ ما نیامد؟ و چون می‌شنود که بیمار شده است به عیادتش می‌رود.

در اوج قدرت در آن لحظه که سپاهیانش مکه را، شهری که ۲۰‌سال او و یارانش را شکنجه داده و آواره کرده است، اشغال کرده‌اند، بر مسند قدرت اما در سیمای مهربان مسیح، کنار کعبه می‌ایستد و در حالی که ۱۰ هزار شمشیر تشنه انتقام از قریش، در اطرافش برق می‌زنند و… می‌پرسد؛ «ای قریش فکر می‌کنید با شما چه خواهم کرد؟»، قریش که سیمای مسیح را در این موسایی که اکنون سرنوشتشان را در دم شمشیر خویش دارد، خوب می‌شناسند و به چشم می‌بینند، پاسخ می‌دهند که «تو برادری بزرگوار و برادرزاده‌ای بزرگواری» و آن گاه با آهنگی که از گذشت و مهربانی گرم شده است، می‌گوید: «بروید، همگی آزادید.»


کلمات کلیدی: پیامبر ،دکتر شریعتی ،دین
 
فاصله ها
ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۸  

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟

چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟...

شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد...

سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟

آنها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند.

چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟

آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند! این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد...

* * *

چه خوب بود اگر می توانستیم فاصله هایمان را کم کنیم و با یک نگاه با دیگران صحبت کنیم.


کلمات کلیدی: زندگی
 
نوستالوژی این روزها
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸  

اگرچه از سال های دبستان خاطره چندانی برایم باقی نمانده، اما از جمله خاطرات باقی مانده آن دوران جنب و جوشی بود که دانش آموزان در دهه فجر داشتند. از چسباندن کاغذهای سه گوش منقش به رنگ پرچم گرفته تا تزئین کلاس های درس به وسیله کاغذهای رنگی و از طرف دیگر درست کردن روزنامه دیواری، با مقوا و ماژیک و خودکار، تا تشکیل گروه سرود و بازخوانی سرودهای آن روزها ...

کلاس درس

در آن سال ها که جنگ هم تازه تمام شده بود، اگرچه هیچ کدام از ما دانش آموزان در زمان انقلاب به دنیا نیامده بودیم، اما خاطره آن نیز خاطره خیلی دوری نبود و به سیزده چهارده سال قبل باز می گشت.

جلوتر که آمدیم، در سال های راهنمایی و دبیرستان مسابقات فوتبال دهه فجر برگزار می شد که حتی برای کسی چون من که علاقه چندانی به فوتبال نداشتم، جذابیت خاص خود را داشت. هر کلاس یک تیم داشت و با دیگر کلاس ها مسابقه می داد و اینکه سر کلاس نشسته بودیم و جمعی از بچه ها می رفتند و شاد یا غمگین باز می گشتند! و فینال مسابقات که معمولا تمام مدرسه تعطیل می شد و چیزی شبیه استادیوم  شکل می گرفت برای تشویق یک مسابقه فوتبال ! ... در کنار آن، در برنامه صبحگاه مدرسه علاوه بر مراسم معمول، معمولا سخنرانی یا خوانش قسمت هایی از کتاب و ... نیز جا داشت.

در دانشگاه خاطره خاصی از این روزها شکل نگرفته،‌ چرا که معمولا این روزها مصادف با تعطیلات بین دو ترم دانشگاه بوده و هست و معمولا برنامه خاصی جریان نداشت.

اما هر چه هست،‌ اگرچه آنچه امروز بزرگداشته می شود مربوط به واقعه ایست که سی و یک سال پیش رخ داده بود و به نسبت آن سال هایی که دبستان می رفتیم،‌ خیلی دورتر شده است، اما همچنان آن فضا، آن سرودها و تصاویر آن روزها، حسی نوستالوژیک در ما ایجاد می کند و ما را به یاد روزهایی می اندازد که ملت ما پس از ریخته شدن خون بسیاری از عزیزانشان و تحمل رنج ها و مشقت ها، سرانجام به آرمان خود رسیدند.

روزهای انقلاب


 
آرامش تنها از اوست
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸  

آدمی در جریان زندگی پر فراز و نشیب خود همواره دچار لحظاتی می شود که آرامشش را از دست می دهد، در بیشتر مواقع به خاطر مصائب زندگی و گاهی از فرط هیجان و خوشحالی.

در این لحظات، انسان به آرامش نمی رسد جز با یاد و دل سپردن به یگانه هستی بخش آفرینش.

اوست که می تواند آرامش دهد، اوست که می تواند انسان ها را با عقاید و آرا مختلف گرد هم آورد، اوست که همه چیز در دست او و به خواست اوست.

از او می خواهم که آرامش را بر ما ارزانی دارد.


کلمات کلیدی: زندگی ،دین
 
آرامش، نیاز امروز جامعه
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸  

همان طور که وقتی برای یک انسان حادثه یا مشکلی پیش می آید یا هر مساله ای که باعث بر هم ریختن آرامش ذهنی و روانی او می شود و نمی تواند تا هنگامی که آن مساله برطرف نشده روال سابق و با سرعت پیشرفت در زندگی را ادامه دهد، یک جامعه انسانی نیز هر گاه درگیر مسائل و مشکلاتی و نا آرامی هایی باشد، نخواهد توانست به ارتقا لازمه دست یابد.

به گمانم امروز اصلی ترین نیاز جامعه ما آرامش است و هر آنچه باعث سلب این آرامش می شود، همچون مانعی است برای بهبود کیفیت کار و زندگی مردم جامعه.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
باشد که باز بینیم دیدار آشنا را
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸  

کارگاه چهار روزه آموزشی امروز مطابق برنامه اش به پایان رسید، به همراه بسیار دستاوردهای گفتنی و ناگفتنی که از خود به جای گذارد.

خاطره ای خوش بود از حضور در جمع کسانی که دغدغه مشترکی با هم داشتند، همچون جمعی که در مشهد (خرداد 86) و شیراز (آذر 87) در میان آن ها حضور داشتم.

روابط دوستانه ای که ایجاد شد و موج صمیمیتی که در کارگاه بود ... جالب بود که طی این چهار روز بارها گروه بندی های مختلفی صورت گرفت و تقریبا هر دو فرد حاضر در کارگاه حداقل یک بار با هم، هم گروه شدند و هر بار هم گروه با صمیمیت کار خود را انجام می داد.

دانش و تجربه ای که کسب شد. دانش، به آن بعد تئوری قضیه می گویم که از طریق کتاب و ... هم می توان کسب کرد، اما تجربه را یا معمولا خود فرد باید کسب کند، یا در فضایی عملی از دیگران بیاموزد.

اختتامیه آن هم، نه اختتامیه به معنای عام و رایج آن که در سالنی گرد هم می آیند و مراسمی است و ...، بلکه به معنای حرف های پایانی کارگاه و  تقدیر و تشکر و خداحافظی، از سویی بسیار شیرین بود، به خاطر حرف ها و احساساتی که وجود داشت و از سویی تلخ، که به پایان رسید و اینک، به قول حافظ شیرازی باید بگوییم :

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که باز بینیم، دیدار آشنا را


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
صمیمت و تواضع، راز موفقیت
ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸  

در گوشه و کنار رمز و رازهای زیادی برای موفقیت گفته اند و شاید به قول آن جمله معروف به تعداد انسان ها راه برای موفقیت باشد.

به گمانم یکی از رازهای اصلی موفقیت برای انسان های مختلف، چه در جایگاه بالایی قرار داشته باشند و چه در جایگاه پائینی (به لحاظ اجتماعی و تحصیلی و این چنین مواردی) صمیمیت و تواضع است.

برای خود در نظر بگیرید جمعی را که همه از شما فرهیخته تر و بالاتر هستند. در چنین جمعی اگر صمیمت و تواضع داشته باشید شما را می پذیرند. به واقع می توان گفت مجموع این دو همان "ادب" است (به قول یک جمله قصار، ادب هیچ خرجی ندارد اما می تواند همه چیز را بخرد")

و بالعکس، وقتی در جمعی قرار دارید که از دیگران بالاتر هستید، اگرچه شاید به واسطه جایگاه شما (و در اصطلاح مدیریتی بهره گیری از قدرت قانونی) افراد به شما احترام بگذارند، اما وقتی با آن ها با صمیمیت و تواضع رفتار کنید، احترام آن ها دو چندان می شود و دیگر تنها بیرونی نیست، که به صورت درونی و قلبی نیز برای شما احترام قائل خواهند بود.

در روزگار تحصیل در مدرسه، بسیاری معلمان داشتم که  ازتواضع بسیاری (علیرغم رتبه علمی که در مقایسه با ما دانش آموزان داشتند) برخوردار بودند و در عین حال با صمیمیتی (هر چند شاید نه آنقدرها پر رنگ به معنی صمیمیت رایج در جامعه) با ما برخورد می کردند ... و شاید امروز که فکر می کنم، از درس بسیاری از آن بزرگواران چیزی به خاطر نداشته باشم، اما از رفتار آن ها همه چیز به خاطر دارم و آن درسی است که برای زندگی ام از آن ها گرفته ام. و همچنین است درباره استادانم در دانشگاه.

* * *

در کارگاهی که این روزها در حال برگزاری است، افراد با سنین مختلف (از 21 سال تا 47 سال) حضور دارند و از دانشجوی لیسانس تا دکترا، اما آنچه بین همه آن ها مشترک است همین تواضع و صمیمیت است و همین باعث شده تا این جمع بیست و چند نفری با این همه اختلاف و اینکه بعضی از آن ها آشنایی قبلی چندانی هم با هم نداشتند، به راحتی بتوانند با هم در ارتباط باشند و هم در این کارگاه موفق باشند و هم در سایر زمینه ها.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،زندگی ،اخلاق ،احترام
 
تولید ایده و دانش
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸  

در دوران تحصیل معلمی داشتیم که همیشه می گفت "همه چیز را همگان دانند" و این به مفهوم لزوم شنیدن حرف های دیگران از یک سو و بی انتها بودن دانش از سوی دیگر است.

در علم، به خصوص علوم انسانی، تئوری ها و مباحثی وجود دارد که در گذشته توسط دانشمندان هر یک از رشته های تخصصی گردآوری و نظریه پردازی شده اند، اما مطلق نیستند و روز به روز به آن ها افزوده می شود.

وقتی در جلسه ای قرار می گیریم که حاضران آن جلسه را افراد متخصص و کارشناس تشکیل می دهند و از آن ها درباره موضوعی که مطالعات علمی درباره آن داشته اند سوال می پرسیم، بیشتر در چارچوب آموخته های خود و آنچه در کتاب ها آمده می توانند اظهار نظر کنند و البته گهگاه ممکن است نظری افزون بر آن نیز ارائه کنند، اما وقتی افراد نسبت به موضوع مطرح شده آشنایی دارند اما تسلط تئوریک و آکادمیک  کاملی ندارند، می توانند استنباط های ذهنی خود را به راحتی ارائه کنند و اینجاست که گاه منجر به تولید دانش می شود. چرا که اگر صحبت های آن ها راهگشا و صحیح باشد، می تواند بخشی از علم را تشکیل دهد و اینکه در علم موجود آن صحبت ها و ایده ها وجود ندارد، به علت آن است که تا کنون مجالی برای ثبت و انتشار آن ها نبوده است.

به کلام ساده تر، آنچه در علوم انسانی (مدیریت، روانشناسی، جامعه شناسی و ...) به عنوان کتاب های علمی در اختیار ما قرار می گیرد، مجموعه ای از دانشی است که توسط دانشمندان و محققان تدوین و منتشر شده است، در حالی که ممکن است حجمی بسیار بیش از این از اطلاعات در بین سایر متخصصان و کارشناسان آن رشته ها وجود داشته باشد که قابلیت اضافه شدن به علم را دارند و اینکه مباحث مطرح شده توسط آن ها در چارچوب نظریه های موجود علمی نیست، دلیلی بر علمی نبودن آن ها نمی باشد.

پس، بیراه نیست اگر بگوییم وقتی در میان جمعی از صاحب نظران قرار می گیریم ممکن است مسائلی را مطرح کرده و نظریاتی بدهند که علیرغم درستی و کاربردی بودن منحصر به فرد باشد و به عنوان گنجینه ای ارزشمند علاوه بر آنچه هست، بتواند مورد استفاده ما قرار بگیرد، چه که به قول آن معلممان "همه چیز را همگان دانند"


کلمات کلیدی: تفکر ،مدیریت
 
غنیمت است که دوستان بینی
ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸  

امروز نخستین روز از کارگاه چهار روزه آموزشی آموزش کارشناسان انجمن های علمی دانشگاه های سراسر کشور بود (Training of Trainers) که به همت دفتر انجمن های علمی وزارت علوم برگزار شده بود و اگرچه کارشناس نبودم، اما به عنوان یکی از دبیران پیشکسوت! انجمن های علمی که همچنان پس از سال ها در این حوزه فعالیت می کنم، افتخار حضور در کنار کارشناسان و دوستان قدیمی را داشتم.

تا آنجا که از کودکی به یاد دارم و داشته ام، چندان تمایلی به نشستن سر کلاس درس نداشته ام (البته به استثنای کلاس درس های تخصصی بعضی اساتید که در دانشکده مدیریت دانشگاه تهران داشتم) و البته این نه به خاطر سطح پائین کلاس، که به خاطر کم بودن حوصله من برای نشستن بوده است. اما این کارگاه آنقدر جذابیت داشت که در  میان انبوه امورات معوقه مربوط به پروژه های دانشگاهی و کاری، چهار روز تمام را به آن اختصاص بدهم.

علاوه بر آن، در کارگاه در محضر دوستان و کارشناسانی بودم که هر یک گنجینه ای از دانش و اطلاعات تخصصی در این زمینه هستند و به قول شاعر :

شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی
غنیمت است چنین شب که دوستان بیینی

(اگر چه برنامه ما شب نبود و صبح تا بعد از ظهر بود! و البته نوشیدنی اش هم رانی و نوشابه و چای!)


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه
 
حتی خبردار هم نشدیم !
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸  

امروز خبری روی خروجی همه خبرگزاری ها قرار گرفت :
‌ دکتر خسرو فرشیدورد در تنهایی درگذشت

اصل مساله اینجاست که این استاد بزرگ زبان و ادبیات فارسی ده روز پیش در خانه سالمندان درگذشته و طی این مدت کسی خبردار نشده است !

قدیم تر ها، وقتی چهره سرشناسی، فردی که برای این جامعه و کشور کارهای بزرگی انجام داده بود در می گذشت، تازه به یاد او می افتادند و مراسمی باشکوه و از این دست مسائل.

اما امروز به جایی رسیده ایم که او از بین ما می رود و ما حتی خبردار هم نمی شویم !

دکتر خسرو فرشیدورد

و شعری ایران دوستانه، از این استاد درگذشته ...

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست
آن کشور نو آن وطــــن دانش و صنعت
هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست
در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست
در دامن بحر خزر و ساحل گیلان
موجی است که در ساحل دریای عدن نیست
در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست
آواره ام و خسته و سرگشته و حیران
هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست
آوارگی وخانه به دوشی چه بلایی ست
دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست
من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست
هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست
پاریس قشنگ است ولی نیست چوتهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست
هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ
چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست
این کوه بلند است ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست
این شهرعظیم است ولی شهرغریب است
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست


 
مسئولیت همراه اختیار است
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸  

بر طبق اصول جهانشمول، وقتی مسئولیتی به کسی داده می شود می بایست متناسب با آن مسئولیت اختیارات لازم نیز به فرد داده شود تا بتواند از پس مسئولیت خود برآید.

از یک معلم گرفته که مسئولیتش آموزش به دانش آموزان است و اختیارش درخواست تکلیف و جواب از آن ها، تا یک کارمند که مسئولیتی به او داده می شود و متناسب با او لوازم و نیازهای رسیدن به آن مقصد، تا یک مدیر که مسئولیت اداره و پیشبرد مجموعه ای به او سپرده می شود و قطعا می بایست اختیاراتی برای این کار به اندازه کافی داشته باشد.

وقتی اختیاری به فردی داده شود بدون آنکه مسئولیتی داشته باشد، می تواند فاجعه به بار آورد و وقتی مسئولیتی به فردی داده شود بدون آنکه به او اختیاری دهند، سبب ایجاد اختلال و پسرفت خواهد شد.

چرا که وقتی معلمی نیست، انتظاری برای آموزش دانش آموز نمی رود، اما وقتی هست و نمی تواند کار خود را به خوبی انجام دهد، از یک سو انتظار ایجاد شده و از سوی دیگر خروجی در کار نیست. به همین صورت، وقتی مدیری در جایی منصوب می شود، در صورتی که اختیارات لازم را نداشته باشد عملا تنها به یک پست سازمان خنثی تبدیل می شود، و این یعنی شکست سازمان !

نظریه ای وجود دارد که هرگاه فردی احساس می کند متناسب با مسئولیتی که به او سپرده اند اختیارات لازم را ندارد، بهتر است از آن مسئولیت کناره گیری کند تا حیثیت حرفه ای او زیر سوال نرود.


کلمات کلیدی: مدیریت ،فرهنگ ،زندگی
 
سرانجام توحید افتتاح شد
ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸  

نمی دانم برای دیگران چقدر مهم است، اما برای من که طی این سال ها مرتب به دانشکده مدیریت (پل گیشا، بزرگراه چمران) می رفتم یا می خواستم از این سوی آزادی (میدان انقلاب) به آن سویش (میدان آزادی) بروم، همیشه معضلی به نام گره ترافیکی توحید-نواب وجود داشت.

آن هنگام که درختان حاشیه بزرگراه چمران را قطع کردند بسیار تاسف خوردم، چه اینکه اگرچه بزرگراه برای عبور وسائل (یا به قولی وسائط) نقلیه است، اما به هر حال باید زیبایی خاص خود را نیز داشته باشد ... بعد از چندی متوجه شدم که قرار است تونلی در این بین زده شود و ترافیک را بر دارد ... و از آن زمان 32 ماه می گذرد.

تونل توحید سرانجام امروز همزمان با سالگرد ورود امام به ایران افتتاح شد و لقب بزرگترین پروژه شهری کشور را به خود اختصاص داد. اگرچه به گفته مسئولان شهرداری و دست اندرکاران ساخت تونل، این پروژه حجم زیادی از بار ترافیکی را کم خواهد کرد و سبب صرفه جویی قابل ملاحظه ای در مصرف بنزین می شود، اما باید اثرات واقعی آن را طی روزهای آینده (و پس از آب بندی کامل تونل! و عادت شهروندان به استفاده از آن) مشاهده کرد.

به امید آنکه تونل های بیشتر، خطوط متروی بیشتر، روگذر، زیرگذر و سایر راه های ممکن برای کاهش ترافیک و افزایش سرعت حمل و نقل شهری افتتاح شود.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه
 
پول همیشه چاره مشکلات نیست
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸  

چه در زندگی شخصی و چه در مسائل سازمان خرد و کلان، همواره با مشکلات بسیاری روبرو می شویم و گاه افرادی که در سطح متوسط یا پائینی از جامعه (در زندگی)  هستند گمان می برند که در صورتی که از نظر مالی وضعیت بهتری داشتند می توانستند مشکلاتشان را حل کنند.

اما کمی که دقیق تر می شویم، می بینیم بسیاری مشکلاتی که در زندگی افراد وجود دارد، مشکلاتی نیست که به واسطه داشتن پول بیشتر حل شود. از بیماری هایی گرفته که پول نه جلوی آمدنشان را می گیرد و نه می تواند درمانشان کند، تا اختلاف عقیده ها تا کدورت ها و سایر مسائل.

در سازمان نیز اوضاع به همین صورت است. چه بسا سازمان های کوچک و بزرگی که مشکلی از نظر نقدینگی ندارند، اما مدیریت نادرست، نبود تیم تخصصی، نبود هماهنگی لازم و سایر مسائل باعث می شود سازمان نتواند به اهداف مورد نظر خود دست یابد.

و به قول بزرگی : مشکلی که با پول حل شود مشکل نیست، هزینه است !


کلمات کلیدی: فرهنگ ،مدیریت ،زندگی
 
گذشت یا ستیز ؟
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸  

چه در زندگی و چه در کار، چه در حالت طبیعی و چه در حالت بحرانی، همواره با موقعیت هایی رو برو می شویم که با طرف مقابلمان دچار چالش می گردیم و این چالش ممکن است سطحی یا عمیق باشد.

گاه مساله پیش آمده به قدری عمیق و پیچیده است که به راحتی نمی توان از کنار آن گذشت و گاه سطحی و ساده است و آنقدر قابلیت اعتنا ندارد.

در هر دو صورت، دو راه پیش روی ما وجود دارد : بگذریم یا ستیز کنیم ؟

البته در صورتی که احتمال آن می رود که این مساله دیگر بار به صورت عمد تکرار شود، قطعا لازم است تا ابتدا نسبت به پیشگیری از وقوع دوباره آن اقدام لازم صورت پذیرد، اما در بسیاری از مواردی که در زندگی روزمره ما یا کارمان اتفاق می افتد، مانند تنه زدن اشتباهی یک رهگذر، اشتباه سهوی یک همکار، پرخاشگری یک دوست به علت عصبانیت مقطعی و تحت فشار بودن و بسیار موارد دیگری که ممکن است رخ دهد، می توانیم به جای آنکه در این باره ستیز کنیم و طرف مقابل و خودمان را به چالش بکشیم، از کنار آن به راحتی عبور کنیم.

اینطور، هم ما روز بهتری را پیش رو خواهیم داشت و هم روز بهتری را برای طرف مقابلمان (صرف نظر از غریبه یا آشنا بودن یا صمیمی یا بی تفاوت بودنمان نسبت به او) رقم می زنیم.


کلمات کلیدی: اخلاق ،احترام
 
استفاده بهینه از ظرفیت های خالی
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸  

هر انسانی، هر سازمانی، هر مجموعه ای، ظرفیتی برای انجام کار، تولید یا خدمات دارد و از تمام یا قسمتی از آن استفاده می کند.

به عنوان مثال شما در طول روز هشت ساعت کار می کنید، هشت ساعت می خوابید، دو ساعت تفریح می کنید یا درس می خوانید و باقی وقتتان در اصطلاح پرت (pert) می شود (به هدر می رود) و می توانید از آن ظرفیت خالی وقتتان استفاده بهتری کنید. این ظرفیت خالی همچنین ممکن است در طول روز و بر سر کارتان اتفاق بیافتد.

ظرفیت خالی کارخانه ها مشخص است. به عنوان مثال کارخانه ای توان تولید روزانه 1000 واحد دارد اما 600 واحد تولید می کند. استفاده نکردن از ظرفیت خالی ممکن است به علت نداشتن نیروی کار، نداشتن سرمایه جهت تهیه مواد خام یا نبود تقاضای بازار باشد. اما هنگامی که هیچ یک از این عوامل در میان نیست، استفاده نکردن از ظرفیت خالی به علت سهل انگاری مدیریت می باشد.

شرکت ها و سایر سازمان های خدماتی نیز دارای ظرفیت خالی بسیاری می باشند. آن ها می توانند از ظرفیت خالی خدماتشان به صورت پایاپای با سایر شرکت ها استفاده کنند. به عنوان مثال یک شرکت خدمات هوایی که هیچ گاه 20 درصد صندلی های پروازی اش پر نمی شوند، این ظرفیت را به صورت نیم بها در اختیار یک هتل قرار می دهد و آن هتل نیز به صورت متقابل معادل مالی آن مقدار را اتاق در اختیار شرکت هوایی قرار می دهد. در این حالت، ظرفیت خالی آن ها به هدر نمی رود و مشتری بیشتری جذب می کنند و در صورتی که بعد از مدتی این رابطه پایاپای خاتمه یابد، بخشی از مشتریان جذب شده از این طریق برای آن ها باقی خواهد ماند.


کلمات کلیدی: مدیریت
 
مدیریت استرس و مدیریت استرس زا
ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸  

همه ما روزانه در معرض انواع استرس ها قرار داریم. استرس های خوشایند و ناخوشایند. به عنوان مثال اخراج از کار، مرگ نزدیکان و مسائلی از این دست از جمله عوامل استرس ناخوشایند و ازدواج، افزایش درآمد و شغل جدید و مسائلی اینچنینی از جمله عوامل استرس هستند که ناخوشایند به حساب نمی آیند.

به هر ترتیب باید استرس ها را شناخت و برای به حداقل رساندن آثار زیان بار آن ها تدبیری اندیشید و در اصطلاح اهل فن "مدیریت استرس" داشت. این بحث اصولا در حوزه روانشناسی قرار گرفته و تعریف می شود.

اما از سوی دیگر، در بحث مدیریت سازمانی، شاهد افرادی هستیم که به عنوان مدیر می بایست وظایف تعریف شده مدیریت همچون هماهنگی و کنترل و هدایت و رهبری را داشته باشند و طبیعتا یکی از وظایف اصلی آن ها مقابله با بحران های موجود سازمان و کنترل فشار استرس ها و کاهش آن بر روی بدنه سازمان و کارکنان می باشد. اما بعضی در این میان به عکس عمل می کنند !

مشاهده شده گاهی مدیران به جای آنکه در سازمان مدیریت استرس و مقابله با بحران داشته باشند، "مدیریت استرس زا" دارند، بدین معنی که در صورتی که حتی سازمان درگیر بحران جدی نشده باشد نوعی رفتار و برخورد می کنند که بدنه سازمان گمان می برد با بحرانی روبه رو شده است و حالت آماده باش به خود می گیرد و روال سازمان از وضعیت طبیعی خارج شده و برای مقابله با بحران سازماندهی می شود. از سوی دیگر، در هنگام بروز بحران واقعی، این سبک مدیریت به جای آنکه سعی در کاهش آثار روانی نامطلوب آن داشته باشد، آن را بسیار شدیدتر جلوه می دهد و این سبک مدیریت استرس زا می تواند به نتایج نامطلوب در حل بحران و روال کارها منجر شود.


کلمات کلیدی: مدیریت
 
اینترنت ارزان تر، خوب یا بد ؟
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸  

چند روز پیش خبری منتشر شد مبنی بر اینکه دولت به مخابرات اجازه داده تا به مشترکان خود اینترنت پرسرعت ارائه نماید. مخابرات نیز با توضیح شرایط و خدمات خود، وعده اینترنت پر سرعت اما ارزان تر را به عموم مردم ارائه کرده است، در حالی که نسبت به اینترنت های موجود مساله ای به عنوان پهنای باند (محدودیت دانلود) در سرویس های مخابرات وجود نخواهد داشت و از سوی دیگر هزینه آن نیز در انتهای دوره از طریق قبض تلفن پرداخت خواهد شد.
چه خوب‌! هم ارزان تر و هم نامحدود و هم پس پرداخت (به جای پیش پرداخت)

اما از طرف دیگر، داد شرکت های خصوصی ارائه کننده خدمات اینترنتی درآمده که این تصمیم ما را ورشکست خواهد کرد. چرا که با ورود رقیب دولتی قدرتمند با مزیت رقابتی قیمت پائین تر و ...، قطعا دیگر کمتر کسی به سراغ آن ها خواهد رفت.

چه باید کرد ؟‌

آنچه مسلم است این است که برخوداری از اینترنت با کیفیت بالاتر و هزینه پائین تر حق طبیعی کاربران اینترنت بوده و باعث بالا رفتن ضریب نفوذ اینترنت در کشور خواهد شد. اما از سوی دیگر این تصمیم منجر به تعطیلی بسیاری شرکت های خصوصی، هدر رفتن منابع آن ها و بیکاری شمار زیادی از متخصصان می گردد.

به گمانم تصمیم مخابرات برای ورود به عرصه رقابت کمی دیرهنگام بود. اگر در همان ابتدای کار مخابرات با توجه به هزینه های پائین تری که عرضه اینترنت برای او داشت، به این عرصه پای می نهاد، شرکت های کمتری در این وادی سودآور سرمایه گذاری می کردند و افزایش تعداد کاربران اینترنت نیز شتاب بیشتری نسبت به امروز می یافت.

از طرف دیگر، دولت با ارائه تسهیلات به شرکت های ارائه کننده خدمات اینترنتی، می تواند موجبات کاهش هزینه آن ها و در نتیجه کاهش قیمت اینترنت برای مشتریان را فراهم آورد.

هر چند، به گمانم کمتر کاربر اینترنتی پیدا شود که به شرکت های ارائه دهنده خدمات اینترنتی اطمینانی داشته باشد و دلش برای آن ها بسوزد ! چرا که آن ها همواره سعی می کنند تا آنجا که ممکن است از خدمات و کیفیت خود کاسته و سودآوری خود را بالاتر ببرند ... و آنقدر همه آن ها عملکرد ضعیف و گاه افتضاحی دارند که هر گاه یکی از دوستان از من سوال می کند که از کدام آی اس پی اینترنت بگیرم، به او می گویم یکی از یکی بدتر هستند !

در هر حال کسی چه می داند ؟ شاید این بار کیفیت خدمات بخش دولتی از خصوصی بهتر بود !


 
شهرداری، ساختمان سازی و آسایش مردم
ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸  

پرده اول :

ساعت یک نیمه شب است و کم کم می خواهید به خواب فرو بروید که صدای سهمگین ریزش آهن آلات برق را از چشمان و خواب را از سر شما می پراند. کاشف به عمل می آورید که دو خانه آن طرف تر که به تازگی تخریب شده، قصد میلگرد گذاری و بالا بردن ساختمان را دارند و صدایی که سبب پرش خواب شما شده صدای تخلیه لوازم ساختمانی بوده است.
تلفن را بر می دارید و تصمیم می گیرید با جایی تماس بگیرید. البته نه برای درد دل، بلکه برای رفع مشکل ! از آنجا که وضعیت جسمانی شما آنقدرها خراب نشده نیازی به 115 نیست و از آنجا که حادثه خیلی وحشتناکی پیش نیامده نیازی به 125هم نیست. اتفاق رخ داده از نوع سرقت یا قتل نیز نمی باشد و به همین خاطر به 110 هم مربوط نمی باشد. در نهایت از 118 شماره فوریت های شهرداری را گرفته و با 137 تماس می گیرید. آن ها پس از اخذ اطلاعات لازم از شما گشت خود را روانه محله می کنند و فردای آن روز ضمن ارائه گزارشی به شما درباره شیوه برخورد با متهم! به دلیل آنکه از وسائل مهارکننده صدای تخلیه آهن آلات استفاده نکرده، اعلام می کنند اگر دفعه بعدی هم بدخواه داشتید تماس بگیرید !

پرده دوم  :

دو ماهی از آن ماجرا می گذرد و باز هم نیمه های شب که در خواب و بیداری به سر می برید این بار از سوی دیگری صدای مخوفی به گوشتان می رسد. از پنجره اتاق به بیرون نگاهی می اندازید و لودری را می بینید که با خشم بسیار در حال گودبرداری با سر و صدای زیاد در ساعت 3 نیمه شب می باشد. این بار درنگ نمی کنید و فکر هم نمی کنید به اینکه باید چه کنید و مستقیما 137 را می گیرید تا به گمان خود حال این ساختمان ساز را هم بگیرید !‌
این بار نیز ماوقع از شما پرسیده می شود، اما آب سردی هم سرتان ریخته می شود! چرا که به شما گفته می شود مطابق قانون ماشین های سنگین از جمله همین فروند لودر امکان تردد در روز را نداشته و به ناچار شب باید چنین عملیاتی را انجام دهند و به همین سبب پرونده شکایت شما باز نشده بسته می گردد !

اکنون این سوال در ذهن شما شکل می گیرد که این مساله چطور حل می شود ؟

از یک سو ساختمان ها به هر حال خراب شده و ساخته می شوند و ساختمان سازی هم سر و صدا دارد!
از سوی دیگر شهرداری نیز مطابق قوانین و ضوابط با متخلفان برخورد می کند، اما اجازه تردد به ماشین های سنگین را در طی روز به دلیل مسائل ترافیکی نمی دهد و حق هم دارد.
در این میان گودبرداری در نیمه شب سبب سلب آسایش و خواب مردم می شود و به هر حال شهروندان حق طبیعی خود می دانند که در ساعات شب استراحت کنند !

و شما می مانید با این معادله سه عاملی که حل شدنی هم نیست !


 
ضمائم از دست رفته امتحانات !
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸  

در روزهای امتحان و در آن هنگامه که باید نهایت تمرکز و وقت و انرژی بر روی درس ها باشد، انبوهی از طرح ها و ایده های کاری به سراغم می آید که نه می شود به آن ها در آن اوضاع زمانی پرداخت و نه می شود رهایشان کرد !

امتحانات که تمام می شود، انگار که آن ایده ها و طرح ها و خلاقیت ها به امتحانات ضمیمه بودند، همان طور که همراهشان آمده اند همراهشان می روند !


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه
 
این هواپیمای نا امن !
ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸  

روز گذشته باز هم شاهد یک حادثه هوایی بودیم. برای چندمین بار است طی سال جاری شاهد این قبیل حوادث می باشیم. گاهی علت آن مشکلات فنی سیستم ناوبری هوایی به علت عدم تعمیرات اساسی و قطعات جایگزین مناسب است و گاه هم اشتباه خلبان و گاه هم ضعف سیستم کنترلی.

علت هر چه باشد، این خبر بسیار تاسف آور است :

٢٣ درصد قربانیان حوادث هوایی جهان در ایران هستند

این رقم وقتی بیشتر شوکه کننده است که حجم پروازهای انجام شده در ایران با کل دنیا مقایسه شود.

به هر حال برای سفر کردن یا باید از راه زمینی استفاده کرد (که با آمار بالای کشته شدگان در جاده های کشور دل شیر می خواهد!) یا باید از خطوط ریلی استفاده کرد (که آنقدرها توسعه نیافته و همه جا را پوشش نمی دهد و ظرفیت آن نیز محدود است و بلیط به سختی گیر می آید) یا باید از خطوط هوایی (که هم قیمتش بالاست و هم خطراتش)

اگر سفر کردن تنها به قصد تفریح بود، می شد از آن صرف نظر کرد و به تفریحات درون شهری یا حاشیه شهری بسنده کرد ! اما بسیاری از سفرها به قصد ماموریت های کاری، امور پزشکی و دیدار خانواده صورت می گیرد.

امیدوارم دست اندرکاران فکری برای این قضیه بنمایند.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،مدیریت
 
این ره که تو می روی به ترکستان است !
ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸  

تصمیم گرفته بودم دیگر نقدی درباره عملکردهای مربوط به سازمان های دولتی نداشته باشم، هر چند به عنوان یک مدیریت دولتی خوانده وظیفه علمی و اخلاقی در این رابطه دارم، اما چندی پیش هم در پستی دلیل این نقد ننوشتن را نوشته بودم.

اما گاهی مطلبی می بینم و خبری می شنوم که دیگر سکوت را جایز نمی دانم !

سازمان ملی جوانان 10 میلیارد تومان بودجه برای افشای سرخوردگی جوانان آمریکایی از دولت اوباما اختصاص داده است.

در اینکه آمریکا به عنوان یکی از قدرت های جهانی مرتکب اشتباهات زیادی شده شکی نیست. در اینکه دخالت های بی جا و بی موردی در امور داخلی ایران می کند هم کسی شک ندارد و اینکه بسیاری صدماتی که می خوریم به لحاظ تحریم هایی است که علیه ما وضع کرده. اما وضع بودجه ای با این رقم هنگفت از سوی سازمانی که قرار است عهده دار مسائل جوانان کشور خودمان باشد، برای آن ها و کنکاش در مسائل اجتماعی و سیاسی به چه معناست ؟

آیا تمام مشکلات داخلی جوانان ما حل شده و اکنون تنها دغدغه ما افشای سرخوردگی جوانان آمریکایی از دولتشان است ؟

10 میلیارد تومان شاید از نظر سازمان ملی جوانان رقم چندانی نباشد، اما از نظر افرادی مثل ما که در تشکل های دانشجویی و فعالیت های اجتماعی بوده اند و سعی کرده اند با اندک بودجه ای کارهای مفید انجام دهند، با 10 میلیارد تومان می توان بسیار بسیار فعالیت پژوهشی، آموزشی و ... انجام داد.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،مدیریت
 
تغییراتی برای پرشین بلاگ
ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸  

بارها در درس های مربوط به مدیریت و سازماندهی، به خصوص مباحث مربوط به مدیریت استراتژیک خوانده ام که مجموعه ها در صورتی که خود را با تغییرات تطبیق ندهند و هم زمان با زمانه خود به پیش نروند دچار شکست خواهند شد.

اگرچه پرشین بلاگ به نسبت از امکانات خوبی برخوردار است و در جذب مخاطب موفقیت نسبی داشته، اما می تواند عملکردی بهتر و بیشتر از این داشته باشد.

در اندیشه تغییراتی در پرشین بلاگ هستیم، با هدف ترغیب بیشتر وبلاگ نویسان به نوشتن.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،مدیریت
 
توصیه یک راننده تاکسی
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸  

با تاکسی در حال رفتن به جلسه امتحان بودم و خانمی به همراه بچه کوچکش (به گمانم حدودا چهار پنج ساله) عقب نشسته بود. یکباره راننده تاکسی به خانم گفت : وضع بچه تون انگار خرابه. یه فکری براش کنید.

اول کمی از ادبیات راننده تاکسی جا خوردم که درباره فرزندی به مادرش اینطور گفت ! آن خانم هم اشاره کرد که بله، مریض شده بود و چند وقتی است سرفه می کند.

راننده تاکسی در تکمیل توصیه خود گفت : حتما ببریدش دکتر دوباره. اگه هم دارو می ده دوره دارو رو تکمیل کنید، وگرنه این درد می مونه تو سینه بچه، بزرگ که شد واسش دردسر درست می کنه. بچه خواهر من الان بیست و پنج سالشه، بردنش دکتر گفتن مشکوک به آسمه ... اینا مال اینه که بچه که بوده درست حسابی درمونش نکردن. بالاخره این بچه هم فردا بزرگ می شه، باید یه آدم سالم باشه تو جامعه.

آن خانم هم در تائید صحبت های راننده تاکسی ضمن تشکر گفت : اتفاقا من عادت دارم تا می بینم ظاهری خوب می شه دیگه داروهاش رو قطع می کنم نمی دم بهش. واقعا ممنون که گفتید. بیشتر مواظبتش می کنم.

...

آن راننده تاکسی می توانست نسبت به سرفه های بچه بی اهمیت باشد، آن مادر و فرزند پیاده می شدند و شاید آنچه راننده تاکسی در پیش بینی اش گفته بود به حقیقت می پیوست. اما اکنون، شاید مسیر آینده سلامت زندگی آن کودک اندکی تغییر کرده باشد.

گاهی یک راننده تاکسی هم می تواند تلنگری به ذهن ما بزند تا بیشتر به اطرافیان آشنا و غریبه خود توجه کنیم و نگران آن ها و سرنوشت شان باشیم.