روزنوشت های ژورنالیست

یادداشت های روزانه درباره مسائل مدیریتی، اجتماعی، فرهنگی و ...

آیا خاتمی همان است ؟
ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧  

بسیاری پس از مشخص شدن احتمال ورود مهندس میرحسین موسوی به صحنه انتخابات پرسیدند که آیا میرحسین همان مشخصات کاری و برنامه ای دهه شصت خود را دارد یا تغییر کرده است ؟

اینک، همین سوال را درباره خاتمی نیز مطرح می کنند. با این تفاوت که از پایان عملکرد میرحسین نزدیک به بیست سال گذشته و از پایان عملکرد خاتمی چهار سال، اما آیا خاتمی همچنان با شعارها، برنامه ها و حتی نیروهای قبلی در صحنه انتخابات حاضر خواهد شد ؟

پاسخ به این سوال منفی است. چرا که هم خاتمی خود اظهار داشته که در حال تدوین برنامه های جدید است و هم در حال ترمیم تیم خود می باشد. از سویی بسیار واضح است که خاتمی به پشتوانه تجربه هشت ساله خود، اینکه که مجالی یافته، سعی در بهبود خطاهای گذشته داشته باشد.


کلمات کلیدی:
 
آنچه ما می توانیم
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧  

بعضی می گویند خاتمی برای چه می خواهد بیاید ؟ مگر هشت سال رئیس جمهور نبود ؟

دیگران می گویند او نمی تواند کاری کند

بعضی می گویند ما او را دوست داریم، بهتر بود در این شرایط نمی آمد

عده ای به سمت کاندیدای دیگری رفته اند و خلاصه ... خاتمی تنهاست !

آنچه در توان ما بود، ایجاد پایگاهی با عنوان هواداران خاتمی است. از دوستان نیز انتظار داریم آنچه در توان دارند انجام دهند، چه در راستای تقویت این سایت، چه هر کار دیگری.


کلمات کلیدی:
 
روزهای سخت
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧  

به تلافی روزهای دی ماه که تقریبا (تقریبا،‌ نه کاملا!) کار و فعالیت ها تا حدی تعطیل شده بود، ظاهرا قرار است در این روزها تا یک ماه دیگر که به تعطیلات بلندمدت نوروز برخورد می کنیم، حجم کاری بسیار بالا باشد ... آنقدر که دیروز فراموش کردم به روز کنم !

به هر حال روزهای سخت همیشه روزهای بدی نیستند هنگامی که این سختی مربوط به حجم زیاد کار باشد ... چه اینکه جای شکر دارد این همه ازدیاد کار ! هر چند همیشه نیم بیشتر کارهایی که انجام می دهیم بعد فرهنگی و اجتماعی و ... دارند تا بعد مالی (این روزها اضافه کنید بعد سیاسی را !)

روزی که از خاتمی خواستیم تا به صحنه انتخابات بیاید، قول دادیم که همراه او باشیم ... پس بی راه نیست که در این روزهای سخت خاتمی، ما نیز اندکی از بار آن را به دوش بکشیم.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه
 
فرصت هایی که از دست می روند
ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧  

امروز در جلسه ای بودیم و از فرصتی صحبت شد که بسیاری به دنبال آن هستند اما چون اطلاعی از آن ندارند زحماتی که برای ساختن آن فرصت شده به باد می رود و آخرش هم هیچ !

در بسیاری دیگر از موارد هم دیده ام فرصت هایی وجود داشته اند و به دلایل زیادی مثل بی اطلاعی افراد، تنبلی آن ها در استفاده از فرصت، قدر فرصت را ندانستن و بسیاری موارد دیگر از دست می روند.

به هر حال یکی از راه های کاهش فرصت سوزی ها، اطلاع رسانی مناسب است و اینکه همه از این فرصت ها اطلاع یابند، به خصوص در این زمان که عمدتا افراد به اینترنت دسترسی دارند و ارتباطات بسیار تسهیل شده است.

هر چند،
بزرگترین مشکل ما،
این است که قدر فرصت های ساخته شده توسط دیگران را نمی دانیم.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،منطق
 
با یک هدف یا در مقابل هم ؟
ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧  

گاهی رقابت هایی که می بینیم بیشتر شبیه رقابت گلادیاتورها در روم باستان است که دو نفر را به جان هم می انداختند تا یکی کشته شود و دیگری که زنده می ماند به عنوان پیروز میدان خارج شود.

با فوتبال که اصلا میانه خوبی ندارم و بیشتر نظرم را شرح نمی دهم که خشم دوستان برانگیخته نشود! اما گمان می برم بعضی وقت ها بازی فوتبال، بیش از آنکه جنبه ورزشی داشته باشد به سان به جان هم افتادن همان دو گلادیاتور می باشد که نمونه بارز آن را می توان در بازی دو تیم شهیر پایتخت نشین دید ... که مربیان درباره همدیگر چقدر محترمانه صحبت می کنند! و بازیکنان چه انسان های با اخلاقی هستند!! و از آن ها با اخلاق تر تماشاگرانشان ... !!! چرا که نیت آن ها به معنای واقعی یک بازی ورزشی با مختصات آن نیست، بلکه به واقع به جان هم می افتند ! در صورتی که هدف باید واقعا انجام یک بازی زیبای ورزشی باشد و تنها عامل برد قدرت بیشتر یک تیم.

در صحنه سیاست نیز از سوی بعضی افراد که خیرخواه مردم نیستند این را مشاهده می کنیم. در واقع چند گروه شدن سیاسی به لحاظ اختلاف فکری در اجرای برنامه ها می باشد،‌ یکی بر اقتصاد دولتی تاکید دارد و دیگری خصوصی، یکی بر اجرای فرهنگ به شیوه ای می اندیشد و دیگری به شیوه دیگر، اما در هر حال خواست همه افراد خدمت به مردم است، هر چند ایده ها و راه های متفاوتی دارند ... اما گاه رقابت ها چنان خشن می شوند که آدمی گمان می برد به جان هم می افتند تا یکی از صحنه به بیرون رود و دیگری باقی بماند .

امیدواریم که همان معدود افرادی که سعی دارند صحنه را به این صورت جلوه دهند از این عرصه خارج شوند.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،اخلاق ،احترام
 
از عمل تا تخریب
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٧  

آنکه می تواند انجام می دهد، آنکه نمی تواند تخریب می کند !

این جمله این روزها خیلی آشناست، برای آن ها که بسیار نگران نتیجه انتخابات هستند و سعی دارند نتیجه انتخابات را به نوعی دیگر تغییر دهند.

سیدمحمد خاتمیدر این سو خاتمی با هشت سال سابقه ریاست جمهوری و کارنامه ای که همه می توانند آن را مشاهده کنند قرار دارد و قصد دارد تا بار دیگر با توجه به تجربیات و توانی که دارد در صحنه عمل حاضر شود، و در آن سو افرادی قرار دارند که چون به عمل کاری نمی توانند انجام دهند، تنها حربه شان تخریب است.

نکته جالب در انتخابات این دوره آن است که تخریب از سوی طرفداران سابق که اکنون دچار دو دستگی شده اند نیز صورت می گیرد. یعنی هم از دشمن و هم از دوست !

البته خاتمی تا اندازه ای به این تخریب ها عادت کرده، چه در هنگام رقابت های انتخاباتی و چه طی دوران ریاست جمهوری و چه حتی طی سه سال اخیر، اما این بار موج تهدیدها بسیار سنگین تر شده است ... و پاسخ این تهدیدها چیزی نیست جز تدبیر و عمل.


کلمات کلیدی: اخلاق
 
منوچهر احترامی هم رفت
ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧  

منوچهر احترامی از آخرین بازماندگان طنز ایران، امروز رفت ... منوچهر احترامی

همین هفته پیش بود که در شب شعر شکرخند آمده بود ... چه کسی می دانست آخرین حضور او در یک مراسم است ...

 تولد: ۱۶ تیرماه 1320 شمسی
محل تولد: تهران
شروع به کار طنزنویسى از سال 1337 شمسی با مجله توفیق
همکارى با مجلات توفیق _ درنگ _ آهنگر _گل‌آقا و صدها برنامه رادیوییُ تلویزیونی!
اسامی مستعار: الف.اینکاره _ م.پسرخاله و ...
برخی کتاب‌ها:
جامع‌الحکایات مرحوم ابوی
مجموعه‌های ماندگار حسنی(حسنی نگو یه دسته‌گل، حسنی ما یه بره داشت و ...)
بچه‌ها من هم بازی 1
مثل کنه چسبیدن(بچه‌ها من هم بازی ۲) 
کی بود رفت زیر میز؟(بچه‌ها من هم بازی ۳)

...

او رفت ... دیگران هم می روند ... و ما می مانیم و جای خالی آدم هایی که هیچ وقت پر نمی شوند.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه
 
سی سال بعد ...
ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٧  

سی سال پیش در چنین روزی، انقلابی در ایران رخ داد که پشتوانه آن حضور اکثریت مردم، احزاب و روشنفکران بود.

دو سالی از این انقلاب بیشتر نگذشته بود که جنگ هشت ساله تحمیلی آغاز شد و در کنار آن نیز موج ترور افراد و انفجار و تحریم و ... .

در طی سالیان جنگ، در کنار صدمات بسیار انسانی، بیش از یک هزار میلیارد دلار (معادل بیست سال بودجه کشور) زیان مالی متوجه ایران شد، تمام زیرساخت های اقتصادی از بین رفت و سالیان بعد از آن که با عنوان دوران سازندگی شناخته می شود، صرف بازسازی کشور شد.

هشت سال پس از آن نیز با عنوان دوران اصلاحات، به جنب و جوش های نهادهای مدنی و تضارب آرا و افکار سیاسی در فضایی باز تخصیص یافت .

چهار سال بعدی نیز که هم اکنون در سال انتهایی آن به سر می بریم،‌ درس خوبی بود برای همه ما ! ... بگذریم از این چهار سال که هر چه بود نتیجه رای خود ما بود.

اینک، سی سال از سال 57 می گذرد و همچنان عده ای در حال نواختن ساز مخالف می باشند ! عده ای که خود نیز دقیقا نمی دانند چه می خواهند و تنها به تخریب می پردازند و نمی خواهند بپذیرند که صرف نظر از خواست و سلیقه آن ها در مورد چگونگی سیستم اداره سیاسی کشور، برای پیشرفت جامعه و داشتن زندگی آسوده برای هر کدام از ما، لازم است تا سلایق و علایق شخصی مان را کنار بگذاریم و دست در دست هم در چارچوب آنچه که وجود دارد به پیشرفت این کشور کمک کنیم.

به آن ها می گویم که همچنان پس از سی سال قصد تغییر نظام را دارند :‌ خسته نشدید ؟ بس کنید دیگر !

به آن ها می گویم که این کشور را فقط از آن خودشان می دانند :‌ تمام این مردم برای به اینجا رساندن کشور تلاش کرده اند و از جان خود مایه گذاشتند، این کشور متعلق به همه مردم است، شما هم بس کنید !

و به همه شما می گویم : چهار ماه دیگر، جمعه، 22 خرداد، ثابت می کنیم که هنوز امیدهای فراوانی برای پیشبرد این کشور وجود دارد ... "یا علی مدد"


کلمات کلیدی: فرهنگ ،منطق ،احترام
 
انتخابات، خاتمی و اینترنت
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٧  

انتخابات امسال نیز وارد مرحله جدید خود شده است و در این میان نمی توان نقش اینترنت را نادیده گرفت. میلیون ها نفر از افرادی که در انتخابات شرکت می کنند به اینترنت دسترسی داشته و اخبار و اطلاعات انتخابات را از این طریق پیگیری می نمایند.

اینترنت مدت زیادی است در دنیا به عنوان یک ابزار تبلیغاتی انتخابات به کار می رود، اما در ایران سابقه چندان زیادی ندارد، هر چند امروزه مشاهده می کنیم که هر کاندیدا حداقل یک سایت شخصی اطلاع رسانی و گاه یکی دو خبرگزاری در اختیار دارد.

با نگاهی به آخرین انتخابات خبرساز دنیا می توان تاثیر اینترنت را بر نتایج انتخابات به خوبی دریافت :

"نتایج نظرسنجی‌های انجام گرفته بعد از انتخابات روز سه‌شنبه گذشته نشان داد که اوباما 70درصد رای‌ موافق خود را از جوانان زیر 25 سال به دست آورده است. به عبارت دیگر اوباما از حمایت نسل طرفداران Facebook بهره می‌برند. در واقع این اولین انتخاباتی بود که در آن همه نامزدها برای برقراری ارتباط مستقیم و آنلاین با رای‌دهندگان آمریکایی از وب‌سایت‌های اجتماعی مانند Facebook و My Space استفاده کردند. درست به همین دلیل هم هست که یکی از استراتژیست‌های کلیدی اوباما، کریس‌هاگز موسس 24 ساله وب سایت Facebook می‌شود."

به گفته بسیاری از تحلیل‌گران سیاسی، وب 2می‌تواند محرک سیاسی مناسبی برای اغلب مردم عادی باشد.

حال ببینیم که خاتمی نیز از این فرصت برای حضور در انتخابات بهره خواهد جست ؟


کلمات کلیدی:
 
سرانجام خاتمی آمد
ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧  

بالاخره پس از ماه ها انتظار، سید محمد خاتمی برای حضور در دهمین انتخابات ریاست جمهوری رسما اعلام آمادگی کرد. سیدمحمد خاتمی

خاتمی نمی خواست بیاید ...

چرا که او نیز همچون موسوی کارنامه به نسبت درخشانی از خود به جای گذاشته بود و معلوم نیست در دور دهم ریاست جمهوری و با توجه به تمام مسائل داخلی و بین المللی که وجود دارد، چه پیش خواهد آمد و به چه نحوی می تواند با آن برخورد کند.

میر حسین می خواست بیاید ...

چرا که احساس کرده بود همچون شرایط هشت ساله جنگ تحمیلی، اکنون کشور دچار بحرانی شده که به حضور مدیر بحرانی همچون وی نیازمند است، و اگر در دوره های پیش علیرغم دعوتی که از او انجام شده بود (سال 76 و سال 84) نیامد، به این خاطر بود که اوضاع را اینچنین وخیم نمی دید.

میر حسین نیامد و خاتمی آمد !

اما در نهایت، با اینکه به نظر می رسید اتفاق نظر بر روی مهندس میرحسین موسوی بیشتر است و تخریب هایی که درباره او صورت می گیرد کمتر، به دلایل بسیار از جمله اصرار مهندس موسوی بر اعلام آمادگی در سال آینده (که به نوعی اعلام دیرهنگامی بود) خاتمی تصمیم بر آمدن گرفت.

اینک، ما و خاتمی

از این لحظه دو دوره سخت پیش رو داریم. دوره ای چهار ماهه تا انتخابات ریاست جمهوری (22 خرداد 1388) که در صورتی که خاتمی موفق به کسب اکثریت آرا شود، دوره ای سخت تر (1388 تا 1392) در پیش است. دوره ای که به یقین، خاتمی نیازمند همراهی همه افرادی است که می خواهند این جامعه و این کشور، رو به بهبود مستمر رود.


کلمات کلیدی:
 
زندگی؛ عرصه آزمایش
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧  

گاهی فکر می کنم آیا ممکن بود که هیچ گونه بدبختی، بیماری مهلک، رنج شدید و ... برای انسان ها نبود و می توانستند به راحتی زندگی کنند ؟ بعد به این نتیجه می رسم که آن وقت فلسفه زندگی چه می شد ؟

زندگی برای تمام ما عرصه آزمایش است،

گاه ما را با مال زیاد آزمایش می کند، و گاهی با نداری،

گاه ما را با سلامتی که داریم می آزماید، و گاه با بیماری،

گاه ما را با رسیدن به هدفمان مورد سنجش قرار می دهد، و گاه با ناکامی.

مهم، این است که در عرصه آزمایش زندگی جا نزنیم، به جای آنکه از وقوع این اتفاقات نا امید شویم، همواره شکرگزار باشیم که بدتر از این ها هم می توانست پیش بیاید و نیامده، و بدانیم که در هر حال ما برای سپری کردن یک آزمایش در این دنیا آمده ایم، پس وقوع حوادث تلخ و ناگوار و کمی ها و کاستی ها، هیچ یک عجیب نیست.

مهم، تنها، نوع برخورد ما با حوادث است.


کلمات کلیدی: منطق ،اخلاق ،زندگی ،دین
 
زمان ارزشمند ما
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧  

وقت طلاست !‌ ... در فرهنگ ما معنی می دهد ؟ ... ببینیم !

امروز چقدر در ترافیک مانده اید ؟

پروژه ای که قرار بود سر ماه تحویل داده شود به کی موکول شد ؟

این هفته چقدر سر قرارهای ملاقات معطل مانده اید ؟

مراسمی که قرار بود ۴ شروع شود چند شروع شد ؟

... متاسفانه در فرهنگ ما، زمان ارزش اصلی خود را از دست داده است  متاسفانه این معضل تاخیر و دیر رفتن و دیر رسیدن بین اکثریت عمومیت یافته و و در این میان هر کس که زمان شناس باشد زیان می کند !

گویی قراری نانوشته بین ما وجود دارد که همه کارها را در آخرین لحظاتی که مهلت انجام آن را داریم به اتمام برسانیم (که معمولا هم نمی شود و یا کار دیر تحویل داده می شود و یا به نحوی سر و ته آن به هم می آید و خدا می داند چه تحویل داده می شود!) و انگار اگر کاری را زودتر از زمان موعد تحویل دهیم نوعی افت محسوب می شود.

قدری بیندیشیم ! زمان ما واقعا ارزشمند است، به دیگر جوامع بنگرید که چه اهمیتی به ثانیه های هر روز خود می دهند و ما چه آسوده خاطر زمان می گذارنیم ...

کشتی چو به دریای روان می گذرد ... می پندارد که نیستان می گذرد
ما می گذریم ز این جهان در همه حال ... می پندارم که این جهان می گذرد


کلمات کلیدی: فرهنگ ،مدیریت ،اخلاق ،احترام
 
وصیت نامه
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧  

اگه ممکن بود برات، از اونی که داری به بقیه هم بده ... جای دوری نمی ره

دوست دارم که هر موقع خواستی عروسی کنی، ساده باشه ... پر خرجش نکنی ... خدا رو خوش نمیاد

قول بده کارامون رو تمومشون کنی ... حداقل کاری ازمون مونده باشه

خواهش می کنم فقط واسم یه مراسم ختم بگیری ... راضی نیستم کسی به خاطر من چند بار تو زحمت بیفته ... چیزی هم که می خواستید خرج کنید بدید به یکی که محتاج تره

اگه شد گاهی هم یاد من کن ... اونجا غریبم و دستم از دنیا کوتاه

....

به اطرافیانم،
به دوستم،
به همکارم،
به بازمانده ام،
و به تمام بازماندگانم


کلمات کلیدی: وصیت نامه
 
در احوالات ناخوشایند
ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧  

آدمی است دیگر ... مریض می شود ! سرما می خورد ! آن هم یک شبه !

فکر می کنم بار دوم یا سومی باشه که امسال سرما می خورم، هر دفعه هم به مدل قبلی ! (احتمال یه نوع ویروسه، مجددا احیا می شه!) چند وقت پیش جایی خونده بودم آدم های خوش اخلاق کمتر سرما می خورن و اگه در یک سال بیشتر از دو یا سه بار سرماخوردید، به روانکاو مراجعه کنید !

البته فکر می کنم دلیل اصلی ضعفی که باعث بروز اینچنین بیماری هایی شده بیشتر استرس کار باشه (هر چند اصولا سعی می کنم زیاد محلی به استرس نذارم و با آرامش بخوابم و بیدار بشم و به امورات برسم ... اما خوب اون لطف داره و دست از سرم بر نمی داره!)

به هر حال نقل معروفی هست که می گه ریشه 90درصد بیماری های جسمی در روانه ... و در کنار این اعتقاد دارم که مهلک ترین بیماری ها رو خود انسان با تمرکز و تقویت روحیه می تونه درمان کنه، بدون اینکه نیاز به هیچ درمان خارجی باشه ... ولی خوب واسه یه سرماخوردگی ساده که نهایتا سه چهار روز طول می کشه صرف نمی کنه اینقدر تمرکز به خرج بدم !


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه
 
موسیقی خوب، موسیقی بد
ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧  

موسیقی چیست ؟

موسیقی ، به هر نوا و صدایی گفته می‌شود که شنیدنی و خوش‌آیند باشد و انسان یا موجودات زنده را دچار تحولی کند. موسیقی بیان احساسات انسان است به وسیله اصوات. موسیقی هنری است دارای نوا و سکوت.
واژه موسیقی از واژه‌ای یونانی و گرفته شده از کلمه Mousika و مشتق از کلمه Muse می‌باشد که نام رب النوع حافظ شعر و ادب و موسیقی یونان باستان می‌باشد. (منبع)

با بالا رفتن سطح فرهنگ و هنر معلوم شد صداهاى خوشایند، صداهایى هستند که از نظمى خاص پیروى مى‌کنند و بین آنها نسبت‌هاى معینى وجود دارد. براى همین عدد در موسیقى داراى اهمیت بسیارى است. تا جائى‌که فیثاغورث معتقد است که عدد اصل وجود در آفرینش است.



کلمات کلیدی: فرهنگ
 
زندگی؛ خوب یا بد ؟
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧  

می گویند دختری برای پدر خود نامه می نویسد که به خاطر کار همسرم به آفریقا آمده ایم و اینجا زندگی به سختی می گذرد ... پدر در جواب پاسخ می دهد : دو نفر در زندانی بودند. هر روز، یکی از پنجره به آسمان آبی نگاه می کرد و دیگری از همان پنجره به گل و لای کف خیابان، یکی هر روز انرژی و امید می گرفت و دیگری ناامید تر می شد ... این نوع نگاه توست که می تواند زندگی را در نظرت تغییر دهد.
 
ما چگونه به زندگی نگاه می کنیم ؟ ما در زندگی خود چه چیزهایی می بینیم ؟ چقدر افسوس گذشته ای که رفته را می خوریم ؟ و به قول آن جمله : چرا مرتب به پشت سرتان نگاه میکنید؟ مگر در جلو رویتان چشم اندازی نیست؟
ما همواره دوست داریم به گذشته نگاه کنیم  و خاطرات خوشی را که داشته ایم مرور کنیم ، چرا که با مرور خاطرات گذشته اندکی دردهایمان را التیام می بخشیم ... اما به شرط آنکه در گذشته فرو نرویم ! به شرط آنکه مدام به فرصت های از دست رفته گذشته فکر نکنیم و خود را آزار ندهیم !
 
 و به قول دیگری : هزاران معجزه میان زمین و آسمان مانده است ، دستی باید تا آن ها را فرود آورد !
اما افسوس که گمان می کنیم هیچ فرصتی در زندگی برای ما وجود ندارد و اگر هم چیزی بوده گذشته ! در صورتی که زندگی، سرشار از فرصت ها و موقعیت هاست.
 
افسوس که عادت کرده ایم به زندگی با بدبینی نگاه کنیم و این بدبینی، جز یک زندگی نامطلوب در آینده چیزی برای ما به ارمغان نخواهد آورد !
نگرش امیدوارانه و مثبت به زندگی خنده دار به نظر می رسد ؟ غیرممکن است با این نوع نگرش اتفاقی بیفتد ؟ سخت است اینچنین نگرشی ؟ ... شاید ! اما یک بار امتحان کنیم ... اگر جواب داد (که حتما می دهد) تغییر شگرفی در زندگی پدید می آید.


کلمات کلیدی: زندگی
 
مگه این مملکت برای من چه کرده ؟؟
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧  

در کامنت های پست قبلی و در پاسخ به اینکه چرا بعضی ها هنگام سرود ملی از جای خود بلند نمی شوند، شخصی این چنین نوشته :" من هم علاقه ای ندارم پا بشم.مگه این مملکت چی بهمون داده؟هر موقع دستی دراز شده یا برای گرفتن بوده یا زدن یا توهین یا..."

اول آنکه بلند شدن به احترام پرچم، احترام به هویت یک ملت است، و در همه کشورهای دنیا، صرف نظر از موافقت یا مخالفت مردم با حکومت یا دولتی که روی کار آمده، همواره به پرچم کشور خود احترام می گذارند.

اما واقعا این مملکت برای ما چه کرده که به آن احترام بگذاریم ؟ ... به یاد این جمله افتادم "پیش از آنکه بپرسید کشورم برای من چه کرده است، از خود بپرسید : من برای کشورم چه کرده ام ؟"

و باز هم به یاد آن فصل کتاب سنگفرش هر خیابان از طلاست افتادم که می گفت : وقتی دیدیم کره جنوبی به خاطر جنگی که از سر گذراند و ویران شد، نیاز به همت جدی دارد، به جای آنکه از 9 صبح تا 5 بعد از ظهر کار کنیم، از 5 صبح تا 9 شب کار می کردیم تا این عقب ماندگی را جبران کنیم و کره جنوبی وضعیت کنونی را پیدا کند.

و به یاد آن حکایتی افتادم که اگر اشتباه نکنم درباره کارکنان دولتی شاغل در آلمان (یا یکی از کشورهای اروپای غربی) بود که برای کمک به دولت خود پس از بحرانی که سپری کرده بود، روزی نیم ساعت اضافه کار رایگان انجام می دادند.

چرا که آن ها می دانستند که در واقع برای دولت خود کار نمی کنند، بلکه برای پیشبرد جامعه خود تلاش می کنند و برای آسایش فرزندان خود.

آن وقت ما چه می کنیم ؟ تحصیل رایگان می خواهیم، استفاده از انواع یارانه ها را حق خود می دانیم، اگر کار دولتی می کنیم تنها ده درصد وقت خود را واقعا کار می کنیم و باقی را از کار می زنیم و عاقبت هم، از دولت، طلبکاریم !

البته هیچ دفاعی از عملکرد دولت (به خصوص عملکرد اقتصادی آن که نوعی فاجعه است!) ندارم، اما بد نیست ما که ادعا می کنیم دولتمان برای ما چه کرده، سری به دیگر کشورها بزنیم، کشورهایی که سی تا چهل درصد حقوق افراد را به عنوان مالیات اخذ می کنند، آب و برق و گاز و ... را هم به بهای تمام شده آن حساب می کنند ... و البته ما به ازای آن خدمات رفاهی بیشتری هم ارائه می کنند. ما انتظار داریم مالیات کمی بدهیم، همه چیز را یارانه ای دریافت کنیم و خدمات رفاهی هم به اندازه کشورهای اروپایی باشد !

یاد آن اس ام اس افتادم که می گفت یارانه دادن وظیفه دولت است، چرا که حقوق من ماهیانه سه هزار دلار است و هر ماه دو هزار و پانصد دلار آن را به دولت یارانه می دهم !

... مگر کسی شما را مجبور کرده برای دولت کار کنید ؟ مگر اگر شما شاغل در بخش خصوصی باشید، کسی برای شما سقف حقوق تعیین می کند ؟ برای خود کسب و کاری راه بیاندازید و ماهی پنج هزار دلار درآمد داشته باشید ! به عنوان متخصص جایی استخدام شوید و آنچه که حقتان است را مطالبه کنید.

خوب ، ما عادت داریم فقط ایراد بگیریم و غر بزنیم . این ساده ترین کار است ! این مساله هم مانند بسیاری مسائل دیگر، به فرهنگ ضعیف ما باز می گردد. فرهنگی که همواره سعی می کنیم همه چیز را تقصیر دیگران بدانیم و دیگران را بی فایده برای خود ! حتما دیده اید افرادی را که گاه می گویند مگر پدر و مادرم برای من چه کرده ؟ ... یا آن ها که بعد از چهار سال تحصیل در دانشگاه می گویند : مگر دانشگاه به ما چه یاد داده ؟ ... اصولا ما همیشه می خواهیم از همه طلبکار باشیم، نه انصاف داریم برای قضاوت، نه اراده ای برای تلاش بیشتر !


کلمات کلیدی: منطق ،فرهنگ ،احترام
 
احترام به پرچم
ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧  

پرچم ایران

در تاریخ بشریت پرچم از جایگاه ویژه ای برخوردار است. پرچم نماد گروهی از مردم یا ملتی است که آنان را از بقیه متمایز می سازد. به هنگام جنگ ها به دلیل فقدان وسائل ارتباطی مابین فرماندهی و نیروهای درگیر در میدان نبرد، پیام ها به وسیله پرچم به آنها ارسال می شد. اگر پرچم سقوط می کرد، جنگجویان متوجه می شدند که ارتش آنان نیز شکست خورده است. لذا نگهداری از آن اهمیت خاصی داشت.(1

همه به یاد داریم که از سال اول دبستان تا سال آخر دبیرستان، صبح روز اول هفته به جز مراسم تلاوت قرآن، مراسم احتراز پرچم نیز با پخش سرود و هم نوایی دانش آموزان با آن اجرا می شد ... اما آیا در طول این دوازده سال، در طول حدود پانصد هفته ای که پانصد بار این مراسم برای دانش آموزان اجرا می شود، هیچ وقت به آن ها فلسفه وجودی این مراسم یا فلسفه وجودی پرچم و لزوم احترام به آن گفته می شود ؟

در تمام ادارات دولتی و بر روی میز مدیران ارشد پرچم کشور قرار دارد، اما آیا این پرچم را روی میز دیگر مدیران و کارکنان هم می توان مشاهده کرد ؟ آیا می توان پرچم را به همین میزان در شرکت های خصوصی هم دید ؟

آیا به همان نسبتی که در دیگر کشورها، صرف نظر از توسعه یافته یا در حال توسعه بودن و صرف نظر از فرهنگ فرد گرا (مانند امریکا) یا جمع گرا (مانند ژاپن) بودن آن ها، پرچم کشورشان را در محیط های مختلف شهری و اداری و حتی منازل افراد می بینیم، در کشور ما هم می توان آن را مشاهده کرد ؟

متاسفانه تمام پاسخ ها منفی است ... ما هیچ گاه اهمیت و منزلت پرچم را به دانش آموزان خود نگفته ایم، همین دانش آموزان فردا مدیران بخش های دولتی و خصوصی می شوند و چون ارزش پرچم را نمی دانند بدان اهمیتی نمی دهند.

...

پرچم نماد یک کشور است نه سمبل حکومت و دولت، پرچم نشانه هویت ملی هر فردی است. بارها در مراسمی که جمعیت بسیار زیاد است دیده ام هنگامی که سرود ملی پخش می شود، بعضی افراد همچنان بر روی صندلی خود نشسته باقی می مانند و پیش خود چه احساس غروری می کنند از اینکه همه بلند شده اند و آن ها همچنان نشسته اند ! ... کسی که معنای احترام به هویت کشور خود را نمی داند، اصلا معنای احترام را می داند ؟


کلمات کلیدی: فرهنگ ،احترام
 
ما برای درک مطلب آمدیم ...
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸٧  

گاهی بعضی چیزا باعث می شه برگردیم به خاطرات دوران قدیم ... به یاد تمام روزهایی که می بایست درس می خواندم و نمی خواندم ، اما سعی می کردم همیشه باسواد باشم !

اصولا هیچ وقت هدفم از درس خواندن کسب نمره نبود. اگرچه مثل خیلی ها سال های دبستان همیشه معدل بیست داشتم (به جز سال پنجم که یه چند صدمی پائین تر شد!) اما با ورود به مقطع راهنمایی و سمپاد، برگه برگشت ! یادم می آید اولین نمره ای که گرفتم آزمون کلاسی زبان انگلیسی بود، دو شدم ! ... آن سال های اول هم آخرین سال هایی بود که رتبه دانش آموز را در کلاس و پایه اعلام می کردند و عمدتا جز دهک آخر بودم ! (البته در اینجا به دهک آخر نه تنها یارانه نمی دادند که چپ چپ هم نگاهش می کردند!!)

(ادامه مطلب را ببینید)


 
دریغ از اندکی مدیریت
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٧  

اتفاقی که در مورد جشنواره آیتکس افتاد، داستانی تکراری بود از فقدان مدیریت در بعضی جشنواره های بزرگی که در کشور برگزار می شود ... گفتم بعضی جشنواره ها، چرا که نباید از انصاف گذشت که بسیاری از جشنواره هایی هم که برگزار می شوند با کیفیت و خروجی هستند.

به دلیل بعضی مسائل نمی خواهم وارد جزئیات قضیه شوم، اما آنچه مسلم است اینکه واقعا پسندیده نیست در حوزه ای همچون فناوری اطلاعات که در آن ادعای پیشرفت  داریم، کار را به دست افراد ناپخته و بی تجربه ای بسپاریم که اینگونه هم سبب هدر رفتن بودجه تخصیص یافته شوند و هم بی آبرویی یک مجموعه. هر چند مشابه این جریان را از نزدیک و در جشنواره رسانه های دیجیتال که آبان ماه سال جاری از طرف وزارت ارشاد برگزار شد مشاهده کردم (و البته همه مشاهده کردند!) اما از آنجا که خود نیز به نوعی در بخشی از جشنواره مسئولیتی داشتم، به عمق فاجعه بیشتر پی می بردم !

البته امیدوارم که مساله ای که در مورد آیتکس رخ داد بحث مدیریتی باشد نه زیر پا گذاشتن اصول اخلاق حرفه ای و به کلام ساده آنها به دلیل سو مدیریت نتوانسته باشند به تعهدات خود عمل نمایند، نه به خاطر بعضی مسائل جریان کار را در روزهای پایانی تغییر داده باشند.


 
به قول استاد بنایی : الخیر ...
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٧  

حدود هفت هشت سال پیش سریالی ساعت ٢٠ از شبکه ٣ پخش می شد با عنوان همسایه ها ... گوهر خیراندیش، امین حیایی، محمدرضا شریفی نیا و ... از جمله چهره های مطرح این سریال بودند.

محمدرضا شریفی نیا در نقش یکی از همسایه ها دو سه جمله به عنوان تکه کلام داشت ! یکی "بشریت همیشه معطل زن هاست!"  و این را در مواقعی به کار می برد که می خواستند جایی بروند و اصولا خانم ها دیر حاضر می شدند و باقی قضایا ! ... یکی لذت های زندگی بود خواب - کباب - خواب - کباب ... که با الهام از همین قضیه آن را به شخصه! تکمیل کرده و خواب-کتاب-کباب-آب را به عنوان لذت های چهارگانه زندگی نامگذاری کردیم.

اما جمله بسیار زیبایی که همیشه به نقل از شخصی با عنوان استاد بنایی نقل می کرد : الخیر فی ما وقع

نمی دانم در زندگی شما چقدر پیش آمده که قرار بوده اتفاق خوبی بیفتد، قراردادی بسته شود، کاری انجام شود ... و به هر دلیلی لغو شده، و به جای آنکه از این قضیه حرص بخوردید و ناراحت شوید گفته باشید حتما حکمتی داشته و خیریت در این بوده که این قضیه انجام نشود ... و از قضای روزگار بعدها به خیریت آن پی برده اید !

کنسل شدن جریان سفر چند روزه به کیش نیز از جمله خبرهایی بود که نه تنها از شنیدن آن ناراحت نشدم بلکه بسیار مسرور گشتم ! ... هر چند ما هم مثل خیلی آدم های خاکی تا به حال آن طرف آب (حتی به جزیره کیش! چه برسد به آن طرف آب!!) نرفته ایم هنوز، اما در این یک ماه و نیم مانده به پایان سال و انبوهی از کارهای پیش رو و انجام نشده، ترجیح بیشتری به ماندن در تهران و انجام کارها داشتم (هر چند سفر کیش هم کاری بود) به هر حال و به قول استاد بنایی :‌ الخیر فی ما وقع !


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،منطق ،زندگی
 
نود و هیجان کاذب
ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧  

این روزها بحث برنامه تلویزیونی نود و مساله ارسال اس ام اس در حمایت این برنامه و مابقی بحث های حاشیه ای در این باره داغ است. سرگرمی خوبی است ... واقعا خوب ؟

مساله فقط برنامه نود نیست، مساله هیجان کاذبی است که فوتبال برای عده زیادی ایجاد کرده و آنچنان پیگیر آن هستند که گاه ممکن است گمان ببریم از سهامداران فلان باشگاه یا فلان تیم ملی هستند.

ورزش خود پدیده بسیار مثبت و اثرگذاری در زندگی هر انسانی می باشد، ورزشی که به درستی دنبال و انجام شود ... اما هر بار مدل ایرانی آن در ذهن می آید، به یاد آن کلیپ فلش طنزی می افتم که ایتالیا و اروپا را مقایسه می کرد و نشان می داد در اروپا افراد در باشگاه های ورزشی مشغول ورزش هستند و در ایتالیا پای تلویزیون نشسته اند و فقط هورا می کشند ! وضع ما هم همین است ! چند درصد از افرادی که با این جدیت فوتبال را دنبال می کنند واقعا خود نیز پا به توپ می زنند یا اصلا ورزش می کنند ؟ به جرات می توان گفت درصد بسیار بسیار کمی ! و وقتی انگیزه آن ها را از اینطور روزنامه ورزشی خواندن و نشستن پای تلویزیون می پرسیم، هیجان را دلیل عمل خود می دانند. هیجانی که در واقع نمی تواند نیروی مثبتی باشد، چه اینکه برد و باخت تیم ورزشی دست شما نیست و شما هیچ کاری در آن راستا نمی توانید انجام دهید !

برنامه نود نیز تنها حاشیه و هیجان فوتبال است. خیلی جالب است در جامعه فردگرایی چون جامعه خود، سعی داریم ورزش جمع گرایی چون فوتبال را نهادینه سازیم ... خوب نمی شود ! زور که نیست ! ما فرهنگ کار جمعی را نداریم و نمونه آن هم حاشیه هایی که هر روز و هر هفته رخ می دهد و شده فلسفه وجودی برنامه نود !

و جالب است که چه مردمان با غیرتی هستیم که وقتی قرار است برنامه ای اینچنینی تغییر کند یا تغطیل شود چنان متحد می شویم و ... که کسی نداند گمان می برد دشمنی خارجی به ما هجوم آورده و باقی قضایا !

(این نوشته ناتمام است)


کلمات کلیدی: منطق ،یادداشت روزانه
 
قلعه حیوانات
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٧  

قلعه حیواناتقلعه حیوانات نوشته جرج ارول کتابی نام آشناست برای آن ها که اهل حتی کمی کتاب خواندن هستند. یعنی آن ها که بیش از بیست سی کتاب خوانده اند، اصولا قلعه حیوانات را هم باید خوانده باشند (البته این اصل استثنا زیاد دارد !)

به هر جهت قلعه حیوانات داستانی نیمه تخیلی اما در عالم واقع بسیار واقعی از شرح حال مزرعه ای می باشد که حیوانات آن پس از مرگ یک خوک سالخورده به نام میجر و بر اساس خوابی که او دیده بود تصمیم به انقلاب می گیرند ! ... خلاصه کتاب آن است که در این انقلاب خوک ها به عنوان حیواناتی که اصولا باهوش تر از دیگران در آن جمع هستند پیشگام شده و رهبری جریان را به عهده می گیرند، اما پس از مدتی دچار دو دستگی شده، یک دسته با توسل به زور دسته دیگر را از صحنه خارج کرده و پس از آن نیز شاهد اعدام های انقلابی و زیر پا گذاشتن اصول اولیه انقلاب مزرعه حیوانات می باشیم.

این کتاب را حدودا شش سال پیش برای بار اول خوانده بودم، اما جز شبهی! در ذهنم باقی نمانده بود و به همین دلیل طی سه ساعت برای بار دوم آن را خواندم و اینک نیز به دوستان پیشنهاد می کنم آن را بخوانند، و به قول معروف این توصیه بدون شرح است! چه اینکه قلعه حیوانات هم از بعد جامعه شناسی سیاسی، هم مدیریت سازمانی و هم ... حرف هایی برای گفتن دارد.


 
عقل و دندان و ...
ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧  

البته که دندان اصولا از مهمترین و فعال ترین قسمت های بدن است،‌ چه اینکه نه تنها برای خوردن (که کار روزمره و به کرات ماست) ‌استفاده می شود، بلکه در صحبت کردن نیز نقش مهمی دارد.

اگر کمی به دندان ها فکر کنیم به شگفتی آن ها بیشتر پی خواهیم برد !‌ تنها عضو بدن است که یک بار سری کامل ابتدایی آن به وجود می آید (دندان های شیری) و سپس سری دوم آن (دندان های دائمی) و آنقدر پیچیدگی و حواشی زیاد دارد که در میان رشته های پزشکی جدا شده و از ابتدا به صورت تخصصی به دانشجویان علاقه مند به این رشته تدریس می شود.

اما در این میان همیشه برای من سوال بوده که وجود دندان عقل چه فلسفه ای دارد ؟ ... دندانی که البته نامگذاری آن به نظر کاملا بی جهت می رسد،‌ چه اینکه در بعضی افراد پس  از اینکه عقلشان به حد نسبتا کاملی می رسد هنوز رویش نیافته و در بعضی افراد نیز که پدیدار شده اثر آنچنانی از عقل دیده نمی شود ! ... از فلسفه نام آن بگذریم، اما فلسفه وجودی آن، که دیرتر از دیگر دندان ها پدید آمده و معمولا یا جای رویش ندارد و یا اگر داشته باشد معمولا دچار مشکل می شود و یا اگر دچار مشکل نشود پزشک تشخیص می دهد نباشد بهتر است !

به هر جهت رجوع به دندانپزشک به جهت مشکلی که برای یکی از دندان های چهارگانه عقلم پیش آمده بود دلیل نگارش روزنوشت امروز بود !


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،منطق
 
حکایت آن سه مجسمه
ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧  

دوستی نقل می کرد پادشاهی در روزگار قدیم به رسم اجداد خود برای تعیین جانشین مسابقه ای برگزار می کرد و از مدعیان جانشینی می خواست که تفاوت بین سه مجسمه ای که کاملا شبیه هم بودند را مشخص سازند.

حکایت به درازا نبریم که هیچ کس نتوانست و اختلافاتی که بین می شد قابل اعتنا نبودند، جوانی آمد و درخواست سه تار موی دم اسب کرد (موی دم اسب به نسبت ذخیم است) موی اسب را از گوش مجسمه اول داخل کرد و دیدند که از آن گوش مجسمه بیرون آمد. به همین ترتیب درباره مجسمه دوم، اما این بار از دهان او بیرون آمد و در مورد مجسمه سوم از شکاف سر بیرون آمد.

پادشاه از مرد جوان فلسفه این تفاوت را نیز جویا شد. او گفت مردم نیز همچون این مجسمه ها سه دسته اند. نخست آنان که حرفی که می شنوند از یک گوش داخل و از گوش دیگر بیرون می کنند. دوم،‌ آن ها که حرفی را که از کسی می شنوند رسم امانت نگاه نداشته و برای دیگران نقل می کنند. سوم، آن ها که حرف را که می شنوند درباره آن اندیشه می کنند.

* * * *

. . . بنگریم که از کدام دسته ایم !


کلمات کلیدی: اخلاق ،زندگی ،تفکر
 
بیست ساعت در راه سفر و بی شمار حرف
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ بهمن ۱۳۸٧  

همیشه زود رسیدن به مقصد مهم نیست ، گاهی نیمی از یک سفر مسیر آن است و اینکه چه می گذرد ... گاه زمان مهمتر است و پرواز می کنیم، گاه نیاز به ساعت ها سفر بر روی ریل داریم . در این بین،‌ گاه هم سفرها اهل صحبت نیستند و می شود فکر کرد، خواند و نوشت،‌ و گاهی هم سفرها حرف های زیادی برای گفتن دارند که می شود شنید و آموخت.

مسیر از تهران به اهواز از آسمان یک ساعت و از روی ریل و با قطار ١۵ساعت ... اما اتفاق است دیگر ! پنچر می شود ! در راه می مانی، وسط بیابان و تاریکی و زیر برف ! مهم نیست،‌ کوپه گرم است ... هم هوا و هم فضا ، حال اگر این ١۵ ساعت ٢٠ ساعت شد هم به فال نیک می گیریم !

 

حرف برای گفتن بسیار و مجال اندک، باشد در فرصتی مناسب تر قطعه قطعه شرح می دهم.


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه
 
نمی دانم !
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٧  

شکی نیست که برای شما هم زیاد پیش آمده که بگویید : نمی دانم !

گفتن نمی دانم گاهی از سر ندانستن پاسخ به جواب یا مساله پیش آمده است
                      گاهی برای طفره رفتن از پاسخ به سوالی که می دانیم (دروغ!)
                    و گاهی بر اثر تعارض و نداشتن قدرت تصمیم گیری برای انتخاب

در حالت اول، افرادی که اطلاعات کمی دارند، ضریب هوشی پائین دارند و هیچ وقت سعی در یادگیری نمی کنند، در پاسخ به انبوهی از سوالاتی که از آن ها پرسیده می شود این پاسخ را می دهند.

در حالت دوم، فرد اطلاعاتی دارد، اما یا اطلاعاتش کامل نیست و در مورد صحت آن ها شک دارد و یا تمایلی به افشای اطلاعات ندارد و به هر دو دلیل نمی دانم را بر زبان می آورد.

اما حالت سوم، حالتی است که برای بسیاری از ما حتی به صورت روزمره پیش می آید. ما هم اطلاعات کافی داریم و هم نمی خوایم حقیقتی را بپوشانیم، اما هنگامی که قصد تصمیم گیری در مورد مساله ای تعارض آمیز را داریم، در جواب به خود و یا دیگران می گوییم نمی دانم !

تعارض در سه حالت کلی پیش می آید.
خواست خواست (گرایش گرایش) : در این حالت می بایست تا از میان دو انتخاب مطلوب یکی را برگزینیم. مثلا فرض کنید هم امکان رفتن به مسافرت را دارید و هم شرکت در مهمانی یکی از دوستان، اما هر دو هم زمان هستند و شما ناچارید یکی را انتخاب کنید. در این حالت به تعارض می رسید و احتمالا می گویید : نمی دانم چه کنم !


خواست ناخواست (گرایش اجتناب) : در این حالت با انتخابی روبرو هستید که از سویی برای شما مطلوب و خواستنی است و از سویی تبعات نامطلوب دارد. مثلا فرض کنید در آزمون دانشگاه پذیرفته شده اید، از یک سو رفتن به مقطع بالاتر تحصیلی خواست شماست و از سوی دیگر پرداخت هزینه یا رفتن به شهر دیگر برای ادامه تحصیل برای شما مطلوب نیست و باید این تعارض را به شیوه ای حل کنید.


ناخواست ناخواست (اجتناب اجتناب) : وقتی دو گزینه نامطلوب به شما پیشنهاد می شود و ناچار باشید که از بین آن دو یکی را انتخاب کنید چه می کنید ؟ مثلا فرض کنید به علت مشکلات مالی حتما می بایست بین یکی از دو پیشنهاد کار که یکی حقوق پائینی به شما می دهد و دیگری مسیر بسیار دوری دارد یکی را انتخاب کنید، در صورتی که هیچ یک مطلوب نظر شما نیست.

گاهی اوقات هم بین وظیفه کاری و اخلاقی خود دچار تعارض می شوید و تعارضات دیگری همچون صحنه هایی که باید در موردی قضاوت کنید و ...

به هر جهت تعارضات جز تفکیک ناپذیر زندگی ما هستند و اگر قرار باشد در پاسخ به هر تعارضی از نمی دانم! استفاده کنیم، به سختی پیش خواهیم رفت. در بسیاری موارد تعارض باید به سرعت پاسخ داده شود و همچنین انتخاب مناسبی صورت پذیرد.

برای حل تعارضات و تبدیل پاسخ نمی دانم به یک پاسخ بهینه، می بایست تا بر اساس ارزش ها و اصول خود تصمیم بگیریم و در بسیاری موارد، این ارزش ها و اصول و اهداف اصلی زندگی ما مشخص می کنند که باید از میان دو یا چند گزینه، کدام را انتخاب کنیم.


کلمات کلیدی: مدیریت ،قضاوت ،منطق ،تفکر
 
ما و دیگران
ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧  

بحثی بین دوستان بود با این عنوان که تا چه اندازه در بیان حرف ها و احساسات خود نسبت به دیگران آزادی داریم ؟ چقدر دچار خودسانسوری هستیم ؟

خودسانسوری را هم اینطور معنا می کردند که هر موقع می خواهیم حرفی بزنیم یا رفتاری که مطلوب ماست انجام دهیم اما به خاطر خوشایند طرف مقابل این کار را نمی کنیم، عمل خودسانسوری را انجام داده ایم ! و این مغایر با آزادی وجودی ماست.

سانسور را می توان نوعی کنترل و خودسانسوری را خودکنترلی به حساب آورد. یعنی پیش از آنکه دیگران ما را به خاطر رفتار یا گفتارمان مورد سرزنش قرار دهند، خودمان از انجام آن خودداری می کنیم.

اما آیا این خودسانسوری (در مورد رفتار) لزوما معنای بدی دارد ؟ آیا اگر قصد ارتباط با مخاطبی را داریم، احترام به خواست او یکی از اصول ارتباطات نمی باشد ؟

آیا اگر ما در گفتارمان عادتا از کلمات نامناسبی استفاده می کنیم یا به موضوعاتی می پردازیم که چندان خوشایند جامعه نیست و می دانیم مخاطب خاص ما نیز همچون جامعه می اندیشد و از این نوع گفتار ما ناخرسند می شود، اگر رعایت کنیم دچار خودسانسوری شدیم یا احترام به طرف مقابل ؟

از گفتار بگذریم. اگر بدانیم خصوصیت اخلاقی داریم که می دانی درست نیست و از سویی مورد پسند فردی نیست، آیا تغییر این خصوصیت اخلاقی به این معناست که از موضع خود پائین آمده ایم ؟ یا سازش برای ایجاد یک رابطه موثر است ؟

شاید بد نیست این فرهنگ را در خود نهادینه سازیم که تغییر در جهت خواست جامعه و مخاطب، نه خودسانسوری است و نه پائین آمدن از موضع خود، بلکه احترام به مخاطب و جامعه و کوششی در جهت بهبود خودمان است.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،اخلاق ،احترام ،منطق
 
ما برای درک مطلب آمدیم ...
ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧  

گاهی بعضی چیزا باعث می شه برگردیم به خاطرات دوران قدیم ... به یاد تمام روزهایی که می بایست درس می خواندم و نمی خواندم ، اما سعی می کردم همیشه باسواد باشم !

اصولا هیچ وقت هدفم از درس خواندن کسب نمره نبود. اگرچه مثل خیلی ها سال های دبستان همیشه معدل بیست داشتم (به جز سال پنجم که یه چند صدمی پائین تر شد!) اما با ورود به مقطع راهنمایی و سمپاد، برگه برگشت ! یادم می آید اولین نمره ای که گرفتم آزمون کلاسی زبان انگلیسی بود، دو شدم ! ... آن سال های اول هم آخرین سال هایی بود که رتبه دانش آموز را در کلاس و پایه اعلام می کردند و عمدتا جز دهک آخر بودم ! (البته در اینجا به دهک آخر نه تنها یارانه نمی دادند که چپ چپ هم نگاهش می کردند!!)

(ادامه مطلب را ببینید)


 
من بی تقصیرم !
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧  

تقصیر من نبود !‌ اون نمی فهمید باید چی کار کنه ...

اگر به اندازه کافی بودجه داده بودن اینطوری نمی شد ...

مشکل از من نبود، ترافیک زیاد بود، وگرنه به موقع می رسیدم ...

این سیستم آموزشی مشکل داره، نه استاد درست حسابی داره، نه کتاب ...

چه مملکتیه !‌ هر جاش رو دست بذاری یه ضعف داره ...

...

این ها عبارات بسیار آشنایی هستند،‌ اینطور نیست ؟ حتی اگر خود ما روزانه به کرات از این عبارات استفاده نکنیم، بسیاری از اطرافیانمان یا آن ها که می بینیم عادت به توجیه مسائل از طریق "از دوش خود برداشتن و به گردن دیگری انداختن" دارند.

واقعیت این است که در فرهنگ ما، مسئولیت پذیری بسیار بسیار کمرنگ است! هیچ وقت حاضر نیستیم اشتباهی را که انجام می دهیم بپذیریم. حاضریم ساعت ها به بحث و گفتگو بپردازیم و از عمل اشتباه خود دفاع کنیم، اما مسئولیت آن را به گردن نمی گیریم.

همواره سعی داریم برای تبرئه خود، تقصیر را گردن دیگران بیاندازیم، حال این دیگران ممکن است اطرافیان و آشنایان و یا غریبه ها باشند، یا اینکه سیستم جامعه و محیط و آنچه که در حوزه اختیار فرد خاصی نیست !

به زبان ساده و کوتاه،‌ موفقیت ها همیشه از تلاش خودمان حاصل می شود و شکست ها از مشکلاتی که محیط و دیگران برای ما به وجود آورده اند !

انصاف داشته باشیم،‌ آیا اینطور است ؟ ... و یا می خواهیم با این طرز فکر به کجا برسیم ؟

مشکل اینجاست که این رویه، برای موارد استثنا نیست، چه اینکه ممکن است در موقعیتی دچار اشتباهی شویم و به دلایل مختلف بخواهیم از پذیرفتن آن سلب مسئولیت کنیم، هر از چند گاهی،‌ سالی، عمری یک بار این کار را انجام دهیم ... قابل درک است !‌ اما آنچه ما در پیش گرفته ایم، روالی است برای روزمرگی ها و تمام اتفاقات کوچک و بزرگ زندگی !

این فرهنگ به معنای واقعی یک فرهنگ مسموم است،‌ فرهنگی که نه تنها برای توجیه خودمان است،‌ بلکه آنقدر از آن استفاده کرده ایم و آن را تکرار می کنیم که خودمان هم باورمان می شود تقصیر از ما نیست ! و این یعنی عاملی برای "درجا زدن"، چرا که انسان هوشمند آن است که از اشتباهات خود درس بگیرد و دیگر آن ها را تکرار نکند، اما ما همواره اشتباهات را ناشی از عملکرد و طرز فکر ناصحیح خود نمی دانیم و به همین خاطر باز آن ها را تکرار می کنیم و باز به گردن محیط می اندازیم، تا جایی که احساس می کنیم چه محیط وحشتناکی داریم که این همه مسبب بروز اشتباهات ما می شود !!

شک نکنیم که برای موفقیت، می بایست تا اشتباهاتمان را بپذیریم، بپذیریم که اشتباه از خود ماست تا در صدد رفع آن برآئیم ! و از سوی دیگر اگر محیط هم مشکل داشت، سعی در بهبود شرایط کنیم، نه اینکه فقط غر بزنیم که این چه وضعی است !

آنکه می تواند، انجام می دهد
و آنکه نمی تواند، ایراد می گیرد

 


کلمات کلیدی: فرهنگ ،منطق ،اخلاق