روزنوشت های ژورنالیست

یادداشت های روزانه درباره مسائل مدیریتی، اجتماعی، فرهنگی و ...

ایرانگردی و پاسخگویی
ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٧  

پنجشنبه 3 بهمن برای پنج روز به اهواز می روم ...

به تهران برمی گردم و

جمعه 11 بهمن برای پنج روز به کیش می روم ...

از همان جا مستقیم

پنجشنبه 16 بهمن برای یک روز! به یزد می روم ...

اصولا هم علاقه ای به سفر ندارم ! اون هم به این صورت متوالی و در بحبوحه کارهای جشنواره و ... ، اما چه می شه کرد، توفیق اجباریه انگار !

به ده بیست ایمیل مربوط به مشکل وبلاگ نویسان هم جواب دادم ... البته پاسخگویی به وبلاگ نویسان رو دوست دارم، اما بعضی سوالات خیلی متداول و واضح هستن، فکر می کنم بهتره سیستم "پرسش و پاسخ های متداول" رو خیلی سریع تقویت و فعال کنیم که وبلاگ نویسان هم زودتر و کامل تر به جواب برسن.

 


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه
 
آستانه تحمل
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧  

وقتی دچار بحرانی می شیم ...
وقتی توی بحثی قرار می گیریم که مخالف عقیده ما صحبت می شه ...
وقتی احساس می کنیم امروز از همه طرف بدشانسی داشتیم ...
وقتی فکر می کنیم همه دشمن ما شدن ...

ممکنه آستانه تحمل مون به انتها برسه، یا به زبان دیگر کاسه صبرمون لبریز بشه ... اما چی باعث می شه بعضی ها آستانه تحمل پائین تر، و بعضی ها تحمل بیشتری در چنین مواقعی داشته باشن ؟

به نظرم خیلی وقت ها موقعی که جواب منطقی برای بحث یا مشکلی که پیش اومده نداریم و از طرفی احساس می کنیم که اگر جوابی یا واکنشی نشون ندیم به حساب ضعفمون گذاشته می شه، آستانه تحملمون به انتهای خودش می رسه و کارایی می کنیم که چندان پذیرفته شده نیست ... شاید هم بشه گفت استرس وقتی از حدی بیشتر می شه سبب به حد آخر رسوندن آستانه تحمل ما می شه

پس شاید برای حل این مشکل، لازمه که کمی مدیریت استرس داشته باشیم ...

و شاید لازمه کمی صیر بیشتری پیشه کنیم و منطقی تر باشیم


کلمات کلیدی: اخلاق ،زندگی ،احترام ،منطق
 
هر جا دوست دارم سیگار می کشم !
ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧  

شب گذشته در سایت فرندفید بحثی در میان دوستان جریان یافت درباره قانونی که قرار است به تصویب برسد و به موجب آن کشیدن سیگار در پارک ها ممنوع شود. قانونی که پیش از این شامل اماکن مسقف عمومی می شد و اکنون به دلیل مزاحمت هایی که دود سیگار برای کودکان ایجاد می کند و انگیزه ای که ممکن است به واسطه مشاهده سیگار برای آن ها ایجاد شود، پارک ها نیز در زمره اماکن "سیگار ممنوع" قرار خواهند گرفت.

نکته جالب برآشفتن دوستان از این قانون و اعتراض شدید به آن بود، حتی افرادی که سیگاری نبودند ! چرا که به اعتقاد آن ها هر گونه سلب آزادی از افراد جامعه و محدود کردن آن ها اکیدا ممنوع است ! اما به راستی محدوده آزادی کجاست ؟

آیا آزادی به این معناست که برای آسایش و راحتی خود، هر کاری را -حتی اگر موجبات ناراحتی دیگران را فراهم آورد- انجام دهیم ؟ آیا آزادی انسان به معنای رفتار بی و قید و شرط است ؟ قطعا آزادی نیز مانند هر مساله قانونی و اخلاقی دیگر تعریف خاص خود را دارد : تمام افراد بشر آزاد به دنیا می‌آیند و از لحاظ حیثیت و حقوق با هم برابرند. همه دارای عقل و وجدان هستند و باید نسبت به یکدیگر با روح برادری رفتار کنند.

 این، ماده‌ی اول اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر است که تمام کشورهای عضو سازمان ملل متحد، موظف به اجرای آن هستند.

و تعریف مشهور دیگری که از آزادی ارائه می شود : شما تا جایی آزادید که آزادی دیگران را محدود نکنید ... و در ادامه می توان گفت : آزادی گرایی به دنبال از میان برداشتن قانون و قواعد نیست، بلکه مستلزم آن است که قوانین برای همه افراد یکی باشد و هیچ کس بالاتر از قانون نباشد. افراد آزاد هستند تا شیوه زندگی خود را مادامی که به دیگران زیانی نرسانند، انتخاب کنند.

پس با توجه به این تعارف که گمان نمی کنم هیچ فرد منصفی در درست بودن آن ها شک و ایرادی داشته باشد، به این نتیجه می رسیم که ما آزاد نیستیم تا آنجا که دلمان می خواهد به حریم دیگران تجاوز کنیم، و هر نوع رفتاری را به عنوان یک شهروند در جامعه داشته باشیم، و از اینکه برای ما قانونی وضع می کنند که به موجب آن اگرچه محدودیتی پیدا می کنیم اما این محدودیت در راستای احترام به حقوق دیگران است، نباید آزرده خاطر و معترض باشیم.


کلمات کلیدی: فرهنگ ،اخلاق ،احترام ،منطق
 
نقد و بررسی فرار مغزها
ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ دی ۱۳۸٧  

معرفی و تاریخچه

فرار مغزها (brain drain) مساله ای است که سالیان بسیاری است درگیر آنیم. هر چند این موضوع تنها متعلق به جامعه و کشور ما نیست و بسیاری از کشورهای جهان سوم نیز با آن به عنوان پدیده ای ویران کننده دست در گریبان هستند.

ادبیات مربوط به پدیده فرار مغزها از کانادا و کشورهاى اتحادیه اروپا نخستین بار در اوایل دهه ۱۹۶۰ میلادى در جهان مطرح شد و این پدیده به عنوان یک آسیب اجتماعى از دهه چهل در ایران آغاز شد. یعنى زمانى که کشورهاى اروپایى بازسازى خرابی هاى پس از جنگ را آغاز کردند و در پى فرایند صنعتى شدن با احساس نیاز به متخصصین و نخبگان در این زمینه به جذب نخبگان و متخصصین از کشورهاى جهان سوم پرداختند و اینگونه بود که مانع دیگرى بر سر راه توسعه این کشورها پدید آوردند. (منبع)

دلایل فرار مغزها

مساله فرار یا مهاجرت مغزها بحث پیچیده و ریشه داری است و به راحتی نمی توان درباره آن قضاوت کرد، اما در این نوشتار می خواهم از زاویه ای دیگر آن را مورد بررسی قرار دهم، با توجه به اینکه کشور ما در میان تمامی کشورهای دنیا از این لحاظ حائز رتبه اول است ! (ادامه مطلب)


کلمات کلیدی: زندگی ،فرهنگ ،اخلاق
 
وجود جانشین؛ یک اصل مهم
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٧  

هر مجموعه یا سازمانی، چه فعالیت تجاری داشته باشد و چه فعالیت های فرهنگی، اجتماعی یا هر نوع دیگری از فعالیت، نیاز به فردی به عنوان مدیر و سرپرست آن موسسه یا سازمان یا ... دارد.

مدیر نقش های منحصر به فرد زیادی در هر مجموعه ای ایفا می کند.
در مواقعی که کار از حالت طبیعی خود خارج شده این تصمیم گیری مدیر است که مشخص می سازد ادامه کار با چه روالی انجام پذیرد.
هنگامی که لازم است نامه رسمی از طرف مجموعه مربوطه برای جایی ارسال شود عمدتا لازم است این نامه از سوی مدیر مجموعه امضا گردد.
هنگامی که قرار است فرد جدیدی به مجموعه اضافه گردد یا فردی از اعضای مجموعه از آن خارج گردد، این تصمیم مدیر است که قبول به اضافه و کم شدن افراد بگیرد یا خیر.

امروزه نقش های مدیران در قالب بخش های تخصصی تا حد زیادی پراکنده شده است، وظیفه استخدام افراد با مدیر منابع انسانی است، وظیفه مکاتبات رسمی و اداری با مدیر روابط عمومی است، وظیفه بعضی تصمیم گیری ها با مدیر داخلی یا مدیر اجرایی است و ... .

اما همچنان نیاز به مدیر مجموعه و حضور او، به خصوص در مجموعه هایی که اینچنین تنفیذ وظایفی به درستی انجام نگرفته و یا نقش مدیر اصلی آنقدر پررنگ است که لازم است در هر حال با او مشورتی صورت گرفته و موافقت او جلب شود.

مساله ای که در اینجا پدید می آید آن است که
آیا مدیر مجموعه حق دارد چند روزی را به مرخصی یا ماموریت برود ؟ بله !
آیا طی این مدت در دسترس است ؟ خیر !
آیا طی این مدت امور به وسیله فرد دیگری کاملا اداره می شود ؟ خیر !

صورت مساله بسیار واضح و برای همه ما ملموس است ! مدیرانی که هنگامی که حضور ندارند کارها به تعویق می افتد و مدیرانی که می دانند اگر حضور نداشته باشند این وضع به وجود می آید و بنابراین تحت هر شرایطی خود را ملزم به حضور می دانند و به هر حال هیچ یک از این دو حالت خوشایند نیست.

به نظر می رسد اصل وجود یک قائم مقام یا جانشین که همواره همراه و پا به پای مدیر پیش رود و بتواند وظایف مدیر را در هنگام غیبت وی انجام دهد و در هنگام حضور مدیر نیز بخشی از مسئولیت ها را به عهده بگیرد، نه تنها سبب سرعت انجام امور می گردد، بلکه سبب آرامش خاطر مدیر و ارتباط بیشتر با افراد سازمان و مشتریان خواهد شد. اما متاسفانه به دلایلی همچون نبود اعتماد به فرد دیگری به عنوان جانشین و یا خودمحور بودن مدیر و یا تعریف نشدن این جایگاه در چارت سازمانی مجموعه ها، شاهد فقدان قائم مقام و جانشین در مجموعه های کوچک و بزرگ هستیم.

آیا می توان فرهنگ وجود جانشین و قائم مقام را در جامعه تقویت کرد ؟


کلمات کلیدی: مدیریت ،فرهنگ
 
ما و نوستالوژِی هایمان
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧  

گذشته ... حال ... آینده

توی کدوم یکی بیشتر سیر می کنیم ؟ بیشتر توی فکر گذشته هایی هستیم که بوده، بیشتر توی زمان حال زندگی می کنیم و کاری به وقت دیگه نداریم، یا در آینده سیر می کنیم و به فکر عملی کردن رویاهای آینده هستیم ؟

مرور خاطرات گذشته بخشی از زندگی هر کدوم از ما رو تشکیل می ده، به خصوص وقتی سن کمی بالاتر می ره ... و این هاست که ازشون با عنوان نوستالوژی ها یاد می کنیم ... مرور خاطرات کودکی و نوجوانی، دیدن تصاویر و آلبوم های عکس، دیدن نمادهایی از اون موقع و ...

معنای نوستالوژی ؟ در زبان یونانی، برای بیان بازگشت، از واژه nostos استفاده می شود. به معنای رنج کشیدن است. پس نوستالوژی، رنج بردن ناشی از آرزوی ناکام بازگشت است... تمام کسانی که مهاجرت می کنند به دلیل نداشتن تعلق خاطر به مکان جدید دچار غم غربت می شوند.

حال گاهی این مهاجرت از مکانی به مکان دیگه است، گاهی از زمانی به زمان دیگه ... و ما گاهی خودمون رو در زمان حال غریب احساس می کنیم و به دنبال بازگشت به گذشته ای هستیم که برامون جذاب تر از زندگی حال بوده ...

البته همیشه هم شاید بد نباشه، به هر حال مرور گذشته ها تا حدی می تونه آدم رو از فشارهای زندگی اکنون خلاص کنه ... اما غرق شدن در گذشته و زندگی در میان نوستالوژی ها، برای ما افسردگی به ارمغان میاره، چون در میان چیزهایی زندگی می کنیم که دیگه وجود ندارن ...


کلمات کلیدی: نوستالوژِی
 
سمپاد؛ از خوب تا بد
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧  

در خبرها آمده بود دکتر جواد اژه، ریاست سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان (سمپاد) پس از 21 سال از سمت خود برکنار شد.

سمپاد نام مجموعه مدارسی است که پیش از انقلاب با هدف شناسایی و جذب استعدادهای درخشان آغاز به کار کرد و پس از انقلاب با تلاش دکتر اژه ای و حمایت دولت وقت (مهندس موسوی) از سال 1366 دوباره آغاز به فعالیت نمود.

در ادامه مطلب و به بهانه پایان دوران ریاست دکتر اژه ای بر سمپاد، به بررسی فلسفه وجودی، نقاط قوت و ضعف سمپاد و همچنین نقش دکتر اژه ای در این سازمان پرداخته شده است. (ادامه مطلب)


کلمات کلیدی: سمپاد
 
یادی از خانه
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٧  

در شب آزمونی که هیچ نوع آمادگی برای آن ندارم و به نوعی به درد بی خیالی دچار شده ام! در حال گشت و گذار بودم که به وبلاگی برخوردم که مرا به خاطرات سال های خیلی پیش برد ... آن زمان که خانه منتشر می شد، خانه روزنامه نگاران جوان ... خانه ای که تمام آن جذاب و خواندنی بود ... خانه ای که شبی که مدارکم را برای عضویت در آن آماده کرده بودم تا فردای آن روز پست کنم، خبر توقیف آن را در تلویزیون دیدم ... چه اینکه آن موقع مثل امروز نبود که روزنامه ای سراسری توقیف شود و خبری تکراری محسوب شود ! آن موقع توقیف یک نشریه، خیلی در چشم می آمد ... آن هم نشریه ای مثل خانه، زمانی که حتی ایران جوان نیامده بود.

محمدرضا زائری، مدیر مسئول خانه بود ... هنوز هم شماره خداحافظی خانه را به یاد دارم ... و چه تلخ بود آن خداحافظی ... و چه خوشحال شدم که بنیانگذار خانه را در کوچه پس کوچه های وبلاگستان دیدم، همسایه بودیم و بی خبر !

از وقتی خانه تعطیل شد، چشم انتظار نشریه ای ماندم که جای آن را پر کند ... اما حتی ایران جوان، با آن همه جذابیت و حرفه ای بودن، نمی توانست فضای خانه را داشته باشد ... هر چند نگذاشتند به همان ایران جوان نیز دلخوش باشیم و دو سال بعد از رفتن خانه، ایران جوان هم رفت ...
آن روزها با خود عهد کردم که اگر روزی توان آن را یافتم، خانه را از نو بنا کنم ... و امروز، ده سال از آن زمان می گذرد.


 
حکم زندگی
ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٧  

جبر و اختیار از موضوعاتی بوده که همیشه ذهن فیلسوف ها و بسیاری از آدم ها رو درگیر خودش کرده و از طرفی بحث ها و مسائل زیادی مطرح شده درباره اینکه چرا امکانات افراد به صورت پیش فرض توی زندگی به صورت یکسان نیست و هر کسی نوعی امکانات داره و این باعث می شه که از همه توی زندگی انتظار موفقیت نداشته باشیم ...

زندگی رو به خیلی چیزها تشبیه می کنن، و می شه به بازی حکم هم تشبیه کرد ... و جبر و اختیارش رو با این بازی مقایسه کرد. آیا در این بازی وقتی برگ ها تقسیم می شن همه چیز روشن می شه ؟ نه !

اول این بازی به نوعی از شانس سرچشمه می گیره، و بخت هر چیزی بود نصیب فرد می شه، درست مثل موقعیتی که به هر کدوم از ما توی زندگی های خودمون (خوب یا بد) بر اساس شرایط محیطی و ... نصیب شده. اما در وهله بعدی و مهمتر از همه، این نوع بازی کردنه که می تونه فرد برنده رو مشخص کنه، نه صرفا برگ هایی که در اختیار داره ... چه اینکه گفته شده هنر در این نیست که با دست خوب برنده بشی (یا دست خوب آوردن ملاک نیست) بلکه مهم اینه که دست بد رو بتونی خوب بازی کنی. همون طور که نوع تلاش ما در زندگی، می تونه کاری کنه که از بدترین شرایطی هم که در اطرافمون وجود داره، بهترین استفاده رو ببریم.

گاهی هم گفته می شه که یا باید دست خوب داشت، یا یار خوب. توی زندگی خیلی مواقع پیش میاد که شرایط اون طور که می خواستیم نیست، و شاید توان ما هم اونقدر نیست که از پس اون بر بیایم، اینجا مهمه که دوستان، مشاوران و همراهانی داشته باشیم که بهمون کمک کنن نبازیم ... و بعضی وقت ها هم این نقش رو ما باید برای اون ها ایفا کنیم.

هر چند مهمترین امید فرد به بزرگترین قدرت دنیاست و همیشه از اون باید همه چیز رو بخواد، اما نباید در زندگی نا امید بود و از حمایت دیگران هم بی بهره.

و یک چیزی رو هم باید به یاد داشته باشیم ... بازی های زیادی بودن که شش صفر پیش رفتن و برگ برگشته و هفت شش تموم شده ! مهم اینه که امید خودمون رو از دست ندیم، تلاش کنیم، و از خدا بخوایم که برگ های بهتری رو توی نوبت های بعدی برای ما فراهم کنه، چون زندگی هم به یک دست بازی محدود نمی شه که اگه یه جایی رو باختیم، نا امید بشیم ... زندگی حتی بیش از هفت دسته و برای بردن همیشه وقت هست !


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،زندگی
 
آزمون اول
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧  

سال هاست که درس می خوانیم ... سال های زیادی است ... نمی دانم چند سال، فقط می دانم به جز پنج شش سال اول (که البته آن موقع هم تحت آموزش های غیررسمی مهدها بودیم!) باقی عمر را در تحصیل گذرانده ایم !

امروز اولین آزمون دوره کارشناسی ارشد را سپری کردم، البته فکر می کردم تستی باشد که تشریحی بود! فکر می کردم جزیی سوال نمی دهند که دادند! فکر می کردم که خدای ناکرده شاید استادی بیاید و اشاره ای کند که منظور از سوال چیست که نیامد! و خیلی فکرهای دیگر می کردم که البته اگر جای آن همه فکر کمی درس می خواندم بهتر بود !

فدای سرمان! مهم این است که برای اولین بار همکلاسی های خود را دیدیم ! گپی و گفتگویی از اینکه وضعیت ثبت ناممان چطور بود و چرا کلاس نداریم و امتحانات از چه رو برای ما اینگونه اند تا باقی قضایا !

از امروز و با حضور بر سر جلسه امتحان و گپ پس از اولین آزمون، احساس کردیم که دوران دانشجویی دوباره آغاز شده ...


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه ،مدیریت
 
چرخه زندگی
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧  

در زندگی ما چرخه های زیادی وجود داره ... مثل چرخه های حیاتی که به صورت سینوسی از وقت تولد ما شروع می شن و می شه با استفاده از نرم افزارهایی محاسبه کرد که مثلا امروز، از نظر جسمی، ذهنی و روحی (روانی) توی چه وضعیتی قرار داریم ؟ همین طور چرخه فعالیتی ما در طول یک روز، که صبح در بهترین حالتش هست و الی آخر.

زندگی هم یک چرخه کلی داره از نظر احساس شاد بودن و ... می شه گفت در دوران کودکی و حتی نوجوانی، به اون صورت دغدغه ای نداریم و زندگی تقریبا شاده، اما با بالارفتن سن و پدیدار شدن دغدغه های درس و کار و زندگی، از این نشاط و بی خیالی کاسته می شه و زندگی بیشتر جدی می شه و شاید از اون شادی دوران کودکی دیگه خبری نباشه ... و خیلی وقتا به همین خاطره که وقتی نوستالوژی های دوران کودکی رو می بینیم و دربارشون حرف می زنیم، دلمون می خواد به اون دوران برگردیم ...

توی مدیریت گفته می شه که هر سازمانی چرخه حیاتی داره، که شامل تولد، رشد، بلوغ، افول و مرگ سازمان می شه، و به این خاطره که سازمان ها وابسته به محصولاتشون هستن و هر محصولی هم به هر حال عمری شامل این مراحل رو داره ... اما چیزی که باعث می شه یک شرکت یا سازمان به افول نرسه، اینه که وقتی در مرحله بلوغ قرار داره محصول جدیدی رو تولید و وارد بازار کنه که همچنان در اوج بمونه و هم زمان با افول محصول قبلی رو به زوال نره.

توی زندگی هم، گاهی احتیاج هست وقتی که می بینیم به یکنواختی رسیدیم، جهشی انجام بدیم. حالا این جهش ممکنه یک کار جدید، یک حرکت و یا حتی ازدواج و تولد فرزندی باشه که از این به بعد امید زندگی ما می شه و بر اون اساس ادامه می دیم. مهم اینه که همیشه در حال پیشرفتن باشیم.


کلمات کلیدی: مدیریت ،زندگی
 
گذاری بر ظهیرالدوله
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧  

یکی از اماکنی که معمولا پنجشنبه ها مراجعین بیشتری دارد آرامگاه آنهایی است که پیش از ما رفته اند ... هر چند جایی که ما رفتیم، آنقدرها هم مراجع نداشت، چه اینکه تمام آرامگاه ها مربوط به سی تا هشتاد سال پیش بودند و خوب ... انتظاری از بازماندگان نمی رفت ! و همان چند نفری هم که آمده بودند بیشتر به انگیزه دیدن مزار و آرامگاه افراد شهیر عرصه هنر (بیشتر موسیقی و ادبیات) به آنجا آمده بودند ... و شاید هم برای درد دلی، و شاید برای گذر زمان در جایی که می دانیم سرانجام همه ما آنجاست.

اما جالب است که دیدن چنین آرامگاه هایی آدمی را به این نتیجه می رساند که بعد از مرگ (در این دنیا) باز هم مساواتی بین افراد نیست ! برای یکی سنگ مزاری ساده گذاشته اند و آن یکی مقبره ای دارد که روی آن بسیار کار شده ! ... یکی در گوشه ای نه نامی دارد و نه نشانی، آن یکی بیشتر مراجعان را به سوی خود جلب می کند و بیشتر فاتحه ها را ...

... از استادی پرسیدم فرق برزخ و آخرت چیست ؟ ... یکی از تفاوت هایی که گفت، این بود که هنگامی که فرد در برزخ است، اعمالی که بازماندگان برای وی انجام می دهند بر زندگی او در برزخ اثر می گذارد ... به یکباره با فاتحه ای جانی می گیرد و ... . یادمان باشد، که آن ها که رفته اند و به معنای واقع کلمه دستشان از دنیا کوتاه است، چشم امیدی به ما دارند.

نمی دانستم رهی هم آنجاست ... چقدر دوست داشتم آرامگاه رهی را ببینم، و آن شعر زیبایی که برای سنگ مزارش سروده بود :

الا ای رهگذر کز راه یاری ... قدم بر تربت ما می گذاری
در اینجا شاعری غمناک خفته است ... رهی در سینه این خاک خفته است
فرو خفته چو گل با سینه چاک ... فروزان آتشی در سینه خاک
بنه مرهم ز اشکی داغ ما را ... بزن آبی بر این آتش خدا را
به شب ها شمع بزم افروز بودیم ... که از روشندلی چون روز بودیم
کنون شمع مزاری نیست ما را ... چراغ شام تاری نیست ما را
سراغی کن ز جان دردناکی ... بر افکن پرتوی بر تیره خاکی
ز شور سینه با ما همرهی کن ... چو بینی عاشقی، یاد رهی کن


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه
 
ما را صدا می زند
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳۸٧  

این که حسین فریاد مى‏زند - پس از این که همه عزیزانش را در خون مى‏بیند و جز دشمن کینه توز و غارتگر در برابرش نمى‏بیند - فریاد مى‏زند که: «آیا کسى هست که مرا یارى کند و انتقام کشد؟» «هل من ناصر ینصرنى؟»؛ مگر نمى‏داند که کسى نیست که او را یارى کند و انتقام گیرد؟ این «سؤال»، سؤال از تاریخ فرداى بشرى است و این پرسش، از آینده است و از همه ماست ...

و اى کسانى که مى گویید: «پیروزى بر خصم هنگامى تحقق دارد که بر خصم غلبه شود»، نه! شهید انسانى است که در عصر نتوانستن و غلبه نیافتن، با مرگ خویش بر دشمن پیروز مى شود و اگر دشمنش را نمى کشد، رسوا مى کند
و شهید قلب تاریخ است، همچنان که قلب به رگهاى خشک اندام، خون، حیات و زندگى مى دهد. جامعه اى که رو به مردن مى رود، جامعه اى که فرزندانش ایمان خویش را به خویش از دست داده اند و جامعه اى که به مرگ تدریجى گرفتار است، جامعه اى که تسلیم را تمکین کرده است، جامعه اى که احساس مسوولیت را از یاد برده است و جامعه اى که اعتقاد به انسان بودن را در خود باخته است ... و تاریخى که از حیات و جنبش و حرکت و زایش بازمانده است، شهید همچون قلبى، به اندام هاى خشک مرده بى رمق این جامعه، خون خویش را مى رساند و بزرگترین معجزه شهادتش این است که به یک نسل، ایمان جدید به خویشتن را مى بخشد.شهید حاضر است و همیشه جاوید.

(دکتر علی شریعتی)


کلمات کلیدی: دین ،اخلاق ،دکتر شریعتی
 
چشم انداز
ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧  

چشم انداز تصویری است از آینده ای که می خواهیم به آن برسیم و استراتژی مسیری است که رسیدن به چشم انداز را به ما نشان می دهد ...

هدفم بیان نظریه های علمی و ... نیست، چه اینکه همیشه معتقدم بعضی ها علم رو اونقدر می خوان پیچیده جلوه بدن که بگن فقط ما سر در میاریم و باقی افراد نمی تونن ! خوب آخرش که چی ؟ علم و دانش اصولا باید بین همه افراد جامعه توزیع بشه تا اون جامعه بتونه پیشرفت کنه.

مساله مربوط به استراتژی، چشم انداز و ... هم اونقدر مسائل کلان و تخصصی نیستن، هر کسی توی زندگی خودش می تونه چشم اندازی داشته باشه و برای رسیده به اون یه استراتژی مشخص کنه و بر اون اساس حرکت کنه. اما خوب، بسیاری از ما قائل به کار علمی نیستیم، فکر می کنیم "همین طوری" (بدون برنامه) هم می شه پیش رفت، همون طور که خیلی ها "همین طوری" رفتن ... اما فکر نمی کنیم اگر کمی علمی تر برخورد کنیم، اگه چشم انداز مشخصی برای خودمون رسم کنیم، اگه راهی برای رسیدن به این چشم انداز انتخاب کنیم و همه چیز رو در اون باره در نظر بگیریم و پیش بینی کنیم، قطعا ضریب موفقیت بالاتری خواهیم داشت.

چشم انداز چیز خوبی است ... استراتژی هم چیزی خوبی است ... کلا فکر کردن درباره مسائل و استفاده از ابزارهای علمی خوب است !


کلمات کلیدی: مدیریت ،تفکر
 
قضاوت
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧  

به نظرم قضاوت یکی از سخت ترین کارهای عالمه ! به خصوص اینکه خیلی وقت ها توی موقعیتی قرار می گیری که می بینی هر دو طرف تقریبا به یک اندازه حق دارن، و می مونی که باید چه تصمیمی بگیری.

خیلی وقت ها قرار نیست تصمیم تو حکم باشه و چیزی رو مشخص کنه، بلکه پیش خودت تصمیم می گیری، اما همین تضادی هم که برای خودت پیش میاد به اندازه کافی آزار دهنده هست.

به جهت فکر می کنم برای قضاوت دو عامل نقش مهمی دارن : یکی اطلاعات فرد، که هر قدر اطلاعات بیشتری داشته باشه توی زمینه های مختلف راحت تر می تونه قضاوت کنه، و هر قدر اطلاعاتش از اون دعوای خاص بیشتر باشه، یکی هم بی طرف بودنش ... خیلی سخته که تمایلات شخصی و حتی افکار شخصی فرد در قضاوتش اثر نذاره .


کلمات کلیدی: قضاوت
 
کلاس درس خالی
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧  

امروز اولین جلسه از کلاسی بود که قراره شانزده جلسه ادامه داشته باشه. گفتن که بیست، بیست و چهار سر کلاس هستن ... گفتیم چه خوب ! رفتیم اونجا، گفتن پونزده شونزده نفری ثبت نام کردن ... گفتیم بازم خوبه به هر حال ... یه دید به کلاسی که در حال برگزاری بود انداختیم ، هشت نه نفری بودن ... کلاس که تموم شد و استادشون رفت (البته دوره دیگری بود) یه نگاه کردم ببینم چند نفر سر کلاس نشستن ... دو نفر بودن !

با توجه به اینکه نیم ساعت هم از ساعت چهار گذشته بود و قطعا امکان اضافه شدن فرد دیگری نمی رفت، با پذیرش این واقعیت، درسم رو شروع کردم ! بماند که حضار محترم!! کلی روحیه دادن که کمیت مهم نیست و کیفیت مهمه ! ... من هم قاعدتا تائید کردم !

... کلاس جالبی بود، بماند که مجبور شدم کمی طرح درسم رو تغییر بدم ... یه جاهایی می خواستم مثال بزنم، آدم کم میومد، می گفتم مثلا فرض کنید ایشون (اشاره به صندلی خالی!!) ... !

به هر حال به قول همون حضار! کمیت مهم نیست، مهم اینه که همون ها هم از درس استفاده برده باشن و گامی به جلو برن


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه
 
نظم زندگی
ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ دی ۱۳۸٧  

دوستی می گفت :‌ اگر می خواهیم در زندگی و کارهای خود برنامه ریزی داشته باشیم،‌ پیش از هر چیز باید استاندارد فکر کنیم ... و برای استاندارد فکر کردن،‌ باید زندگی استانداردی داشته باشیم.

اما آیا ما زندگی استاندارد داریم ؟

صبح ها ساعت چند از خواب بیدار می شویم ؟ (بستگی دارد کارمند و موظف باشیم یا نه، بستگی دارد روز تعطیل باشد یا غیرتعطیل)
آیا هر روز صبحانه می خوریم ؟ (بستگی به وقتمان دارد!)
آیا ناهارمان ساعت مشخصی است ؟
آیا عصرانه می خوریم ؟
آیا شام را در ساعت مشخصی می خوریم ؟
آیا در ساعت مشخصی می خوابیم ؟

برای اکثر ما پاسخ این سوالات منفی است (البته استثناهایی هم در بین افراد وجود دارد!) و اینکه ما در زندگی روزمره خود از استانداردی استفاده نمی کنیم و همین عدم استفاده سبب آسیب رسیدن به چرخه زیستی روزانه ما می شود، نشان از آن دارد که تعهدی نسبت به برنامه ریزی نداریم.

در این میان بعضی می گویند زندگی و کار با افرادی که اینقدر منظم است قدری سخت به نظر می رسد! ... اتفاقا اینطور نیست. وقتی می دانید فردی ساعت 9 شام می خورد و ساعت 11 می خوابد، می دانید که اگر قصد دعوت او را دارید، بهتر است این دعوت برای ناهار باشد، چه اینکه برنامه روزمره مشخصی دارد و می دانید اگر می گوید فلان ساعت می آید، حتما می آید !

به هر حال نظم خوب است ... به خصوص نظم در زندگی و مدیریت زمان !


کلمات کلیدی: مدیریت ،فرهنگ
 
فرهنگ پیشگیری
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٧  

اصولا دست روی دست می گذاریم تا مریض شویم، بعد با تحمل درد و هزینه و صرف زمان به فکر درمان آن می افتیم (البته گاهی این مرحله را نیز با بی خیالی یا امید آنکه خودش خوب می شود! سپری می کنیم و آن وقت یک فاجعه را باید درمان کنیم!!)

اصولا ورشکست یا بی پول می شویم، بعد به این فکر می کنیم که باید پولی جمع کنیم چون دیگر پول نداریم !

اصولا همه کارها را دقیقه آخر انجام می دهیم، و همیشه تحت اعتراض دیگران قرار می گیریم، چرا که کاری که قرار است دقیقه آخر انجام شود معمولا دیرتر از موعدی که باید انجام می گرفت تمام می شود، و با کیفیت پائین تر !

چرا سعی نمی کنیم از خود بیشتر مراقبت کنیم ؟

چرا سعی نمی کنیم کمی دیدگاه اقتصادی قوی تری داشته باشیم ؟

چرا دوست داریم همیشه با استرس کارها را در آخرین لحظات انجام دهیم ؟

... اصولا فرهنگ پیشگیری و پیش نگری خوب است، اگر داشته باشیم ... اصولا فرهنگ چیزی خوبی است ... البته فرهنگ درست !


کلمات کلیدی: فرهنگ
 
اهمیت تفکر !
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧  

در باب فکر کردن و اهمیت فکر و قدرت فکر و تفکر، بسیار سخن رفته،‌ آنچه می گویم محض یادآوری است چه اینکه بر کسی پوشیده نیست آثار تفکر .

فکر کردن،‌ در بسیاری از موارد می تواند ما را از بسیاری از دوباره کاری ها، اتلاف وقت ها، اتلاف انرژی و منابع و ... نجات دهد. فکر کردن اصولا برای ما هزینه ای ندارد، اما فایده بسیاری دارد، تا آنجا که جمله قصاری از خود گفته ام با این مضمون ! :
‌ "فکر کردن،‌ کم هزینه ترین و پرسودترین کار دنیاست !"

... و تا آنجا که پیامبر خدا فرموده اند :"یک ساعت تفکر از هفتاد سال عبادت برتر است" و به نقل از امام صادق نقل شده :"عبادت به نماز و روزه‌ی زیاد نیست، بلکه عبادت اندیشیدن در امر خداوند است"

اما متاسفانه آنچه امروزه کم به چشم می خورد، عمل بدون فکر است، تا آنجا که گل آقا سال ها پیش نوشته بود :
مردم به دو دسته تقسیم می شوند، اول آن ها که کاری انجام می دهند و بعد از آن فکر می کنند، دوم آن ها که کاری انجام می دهند و بعد از آن هم فکر نمی کنند !! (ظاهرا دسته سومی وجود ندارد!)

باور کنیم با صرف بیشتری از وقت روزانه خود به تفکر (از فکر کردن درباره کارهایی که قرار است انجام دهیم و شیوه بهتر انجام آن ها تا فکر کردن درباره مسائل اصلی زندگی) خیلی جلو می افتیم ... باور کنیم !

 


کلمات کلیدی: تفکر
 
تشریف بیاورید جلسه ...
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧  

در عالم کار جلسات بخش مهمی از تعیین مسیر رو بر عهده دارن ... از جلسات تعیین خط مشی گرفته تا جلسات بازخورد و اصلاح استراتژی تا جلساتی که برای عقد یک قرارداد گرفته می شوند تا جلساتی که به بررسی یک طرح می پردازند .

اما آیا تشکیل جلسه فرهنگی دارد ؟
قطعا دارد !
آیا ضرورت تشکیل یک جلسه مشخص است ؟
قطعا بله !
آیا رعایت می کنیم ؟
قطعا خیر !

اگر به همه درخواست هایی که برای امروز داشتم پاسخ مثبت می دادم، می بایست چهار جا جلسه می رفتم ! مجیدیه، بهشتی، کشاورز، امیرآباد ! آن دو تا را که لزومی به حضور بود رفتم، دو تای دیگر با تلفن حل شد !

و در شگفت مانده ام که جلساتی که هیچ لزومی به دیدار حضوری نیست و قرار است فقط یک سری اطلاعات رد و بدل شوند، چه اصراری به حضور وجود دارد ؟

فکر می کنم این بخشی از فرهنگ تشکیل جلسات ما باشد، که احساس می کنیم رفتن و دیدار حضوری به معنی احترام و نرفتن و حل و فصل قضیه از طریق تلفن بی احترامی است!

بد نیست شما هم یک بار امتحان کنید، و فکر کنید درباره جلساتی که به آن ها دعوت شده اید، که آیا واقعا لزومی به حضور فیزیکی وجود دارد یا از طریق تلفن و ارسال اطلاعات به وسیله ایمیل و ... هم می شود قضیه را ختم به خیر کرد !

 


کلمات کلیدی: مدیریت ،احترام
 
احترام
ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧  

احترام به معنای احساس ارزش و اعتبار برای کسی است، و خود فرد آن را به دست می آورد.

در تعریف دیگری گفته شده : احترام چیزی است که همه آن را می خواهند اما معدودی به دست می آورند ... چرا که احترام اکتسابی است و آن را به کسی نمی دهند !

اما تا چه حد به خود احترام می گذاریم ؟ تا چه حد به دیگران احترام می گذاریم ؟ اصلا چقدر احترام برای ما مهم است ؟

شاید احترام به خود را بتوان اینگونه تعریف کرد : احترام به خود از قدرتمان ناشی می شود نه از ضعفمان ... و در بسیاری موارد به مسائل اخلاقی باز می گردد. مثلا افرادی که احترامی برای خود قائلند، هر گاه وعده ای می دهند به سبب حفظ این شخصیت و احترام سعی می کنند بدان پایبند باشند ... و نقطه مقابل ؟ افرادی که وعده ای می دهند و سخنی می گویند اما برایشان تحقق آن اهمیتی ندارد ! این افراد در واقع احترامی برای شخصیت خود قائل نیستند.

احترام به دیگران گاهی از روی اعتقاد و شناخت ما ناشی می شود. مانند احترامی که برای دوستان و نزیدکان خود قائلیم ... حتی ممکن است کسی را می شناسیم و بر اساس این شناخت و آگاهی به او احترام می گذاریم، حتی اگر او ما را نشناسد.

گاهی احترام به دیگران از روی ادب است. در واقع ما همواره سعی می کنیم با عموم افرادی که نمی شناسیم به صورت پیش فرض رفتار محترمانه ای داشته باشیم (این مساله به همان احترام به شخصیت خود باز می گردد)

نوع سوم احترام به دیگران، احترام به مخالفان و دشمنان است، که به نسبت سخت تر به نظر می رسد ! تا چه حد می توانیم با کسانی که روزی با ما دشمنی کرده اند، یا عقاید آن ها مخالف عقاید ماست با احترام برخورد کنیم ؟

احترام به پدر و مادر نیز در طبقه بندی ها جایگاهی جداگانه دارد. صرف نظر از اینکه افراد پیرو چه دین و آئینی می باشند، احترام به پدر و مادر همواره در فرهنگ های مختلف جز اصول بنیادی بوده است (و در فرهنگ اسلام ارزش بیشتری دارد).

نوع دیگر احترام، احترام به جامعه است. در بسیاری موارد، فرد خاصی طرف حساب ما نیست، اما رفتار ما می تواند به گونه ای باشد که حاکی از احترام یا بی احترامی ما نسبت به جامعه تلقی شود. مانند احترام به عرف ها و هنجارهایی که از نظر عموم مردم جامعه مورد پذیرش قرار گرفته اند اما از نظر ما ممکن است مردود به حساب آیند، اما باز احترام به جامعه سبب می شود تا ما نیز با آن مسائل برخورد مناسبی داشته باشیم، نه برخوردی از روی عقیده شخصی. در واقع در این مورد می توان گفت احترام به جامعه همان رعایت حال دیگران در موارد و مواقع مختلف است.

درباره احترام، بزرگان بسیاری سخن گفته اند که به ذکر چند مورد از آن ها اکتفا می کنم :

آدام اسمیت : هر قدر به دیگران احترام بگذاری، برای خودت احترام خریده ای.
ماری کوری : احترام، بزرگی و کوچکی، فقر و ثروت، زشتی و زیبایی نمی‌شناسد.
آندره موروآ: احترام را باید در خانه آموخت. در مدرسه تمرین کرد و در جامعه کامل نمود.
توماس جفرسون: احترام به پدر و مادر در رأس همه احترامات قرار دارد

و در پایان، احترام واقعی را باید از پیامبر (ص) آموخت که حتی به کودکان خردسال نیز سلام می کرد.


کلمات کلیدی: احترام ،اخلاق
 
عقل یا احساس ؛ کدام یک ؟
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧  

در طول تاریخ همواره بحثی در مورد تضاد بین عقل و احساس به خصوص در زمان تصمیم گیری وجود داشته. اینکه تصمیم گیری باید بر اساس عقل باشد یا احساس یا هر دو ؟ و اگر هر دو هر کدام چه سهمی دارند ؟

 "ماکس پلانگ می گوید هر گاه که علم شکست می خورد، یک نظریه علمی غلط از آب در می آید غریو شادی و پیروزی از جان مردم بر می خیزد! موفقیت عقل هیچگاه شورانگیز نیست. آدمی دوست دارد که شاهد پیروزی اشراق (intuition) بر منطق باشد. علم خوار و احساس پیروزمند و سرافراز گردد. علم به ما قدرت می بخشد و احساس، زندگی ... (دکتر شریعتی، هبوط، ص 130)"

 حال اینکه این یک کشش درونی در وجود انسان هاست که اصولا به طرف احساسات بیشتر تمایل دارن تا عقل، یا اینکه از نظر فرهنگی اینطوری شدن، جای بحث داره.

 از طرف دیگه، این اختلاف همیشه وجود داشته که آیا تصمیم گیری زنان بر اساس احساس و مردان بر اساس عقل است ؟

 "خداوند نظام خلقت را بدون هیچ نقص و عیب آفریده و به انسان ها عقل و شعور و حس عطا کرده، همین طور هم در زن و مرد مشترکا عقل و احساس را قرار داده با این تفاوت که در مرد قوه تعقل و در زن قوه حس و ادراک حسی را رجحان بخشیده و این به دلیل هماهنگی و نظم بیشتر و پر کردن نقاط خالی به وسیله یکدیگر است.

ولی عامه مردم بدون شناخت و توجه به حقیقت زن، زن را موجودی احساساتی و مرد را عاقل تلقی کرده، سعی دارند این دو قوه خدادادی را به نفع مرد و به ضعف زن جلوه دهند. (روزنامه مردمسالاری، 6 تیر 1387، ارتباط صحیح زن و مرد در گرو شناخت صحیح عقل و احساس طرفین) "

 به هر حال هر چند از نظر قانون طبیعی، این به عنوان یک اصل وجود داره که در وجود زن شور احساسات بیشتر باشه و در وجود مرد مقدار منطق، اما گاهی می بینیم که مساله خیلی شور می شه. در مواردی که عقل گرایی خیلی زیاد شده و احساسات هیچ تاثیری داده نمی شه، فرد بیشتر به سمت منفعت گرایی می ره و شاید تا میزانی انسانیت در تصمیم گیری کم بشه، و وقتی احساسات غلبه می کنه، سبب بروز اشتباهات زیادی در تصمیم گیری ها می شه.


کلمات کلیدی: منطق
 
تنهایی
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳۸٧  

یکی از عواملی که انسان را در جامعه اش تنها می گذارد، بیگانه بودن اوست با آنچه که مردم همه می شناسند؛ تشنه ماندن اوست در کنار جویبارهایی که مردم از آن می آشامند و لذت می برند؛ گرسنه ماندن اوست بر سر سفره ای که همه خوب می خورند و سیر می شوند.روح به میزانی که تکامل می یابد و به آن انسان متعالی ای که قران از آن بنام قصه آدم یاد می کند، می رسد تنهاتر می شود. چه کسی تنها نیست؟ کسی که با همه، یعنی در سطح همه است.کسی که رنگ زمان بخود می گیرد، رنگ همه را بخود می گیرد و با همگان تفاهم دارد و در سطح موجودات و با وضع موجود ، به هر شکلش و هر بعدش منطبق است. این آدم احساس تنهایی و تک بودن و مجهول بودن نمی کند، چرا که از جنس همگان است. او در جمع است ،با جمع می خورد و می پوشد و میسازد و لذت می برد. احساس خلاء مربوط به روحی است که آنچه در این جامعه و زمان و در این ابتذال روزمرگی وجود دارد نمی تواند سیرش کند. احساس گریز، احساس تنهایی در جامعه و در روی زمین و احساس عشق که عکس العمل این گریز است، او را بطرف آن کسی که می پرستدش و با او تفاهم دارد می کشد، به آن جایی که جای شایسته اوست و متناسب با شخصیت او، احساس تنهایی و احساس عشق در یک روح به میزانی که این روح رشد می کند، قویتر و شدیدتر و رنج آورتر می شود.
درد انسان، درد انسان متعالی، تنهایی و عشق است.

 (دکتر علی شریعتی)

 

خواستم چیزی اضافه کنم ... دیدم دکتر همه چیز را گفته . همین !

 

 


کلمات کلیدی: تنهایی ،دکتر شریعتی
 
نمایشگاه دستاوردهای علمی
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ دی ۱۳۸٧  

دیروز آخرین روز نمایشگاه دستاوردهای ٣٠ ساله وزارت علوم (و دانشگاه ها) بود. صرف نظر از اینکه به نظرم نمایشگاه ضعیفی بود (اصولا نمایشگاهی که دو هفته قبلش مشخص می شه تاریخ و مکانش عوض شده یعنی قوی عمل نکرده از نظر مدیریتی و برنامه ریزی!) به نظرم دستاوردها رو به خوبی مشخص نکرده بود !

تنها چیزی که به چشم می خورد یک سری روبات و دستگاه فیزیکی و احیانا چند جلد پایان نامه بود ... واقعا دستاوردهای علمی پژوهشی به همین ها خلاصه می شه ؟‌ چرا اصولا عقل ما به چشممونه و اصولا هر چیزی رو می شه با چشم دید و فیزیکی لمس کرد دستاورد به حساب میاریم ؟‌

چرا این همه کاری که در حوزه های علوم انسانی انجام می شه، و نیاز اصلی کشور هم به اون هاست، به عنوان دستاورد به حساب نمیان یا اگر هم بیان تنها به عنوان یک نماد یک جلد از اون تحقیق یا پایان نامه قرار داده می شه که هیچ برداشتی برای بازدیدکننده نداره ؟

فکر می کنم اگر کمی دستاوردهای علمی در حوزه علوم انسانی رو بیشتر تحویل بگیریم،‌ از نظر علمی می تونیم خیلی زیاد پیشرفت کنیم ... چون نیاز اصلی امروز ما رشته های علوم انسانیه، نه فنی مهندسی و علوم پایه و پزشکی.


کلمات کلیدی: مدیریت
 
آیا منطق داریم ؟
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧  

خیلی پیش اومده که اختلاف نظری پیدا شده، بحثی جریان یافته و نهایتا کار بالا گرفته ... ! یک جمله معروف هست که می گه : در یک بحث منطقی یا باید قانع بشی یا قانع کنی. از این دو حالت اصولا نباید خارج باشه، اما در خیلی بحث هایی که بین ما پیش میاد، نه حاضریم قانع بشیم و نه می تونیم طرفمون رو قانع کنیم ...

البته چند نکته هم نباید دور از چشم بمونه.

اول اینکه خیلی ها با اینکه محق هستن (یعنی حق با اون هاست) به دلیل ضعف بیان، کم داشتن یی کیو (ضریب احساسی) و عدم توانایی در بیان استدلال های کافی، از چیزی که می دونن حقه و حق هم هست، نمی تونن دفاع کنن ... و خوب عکس این قضیه هم صادقه کاملا، یعنی افرادی که با اینکه خلاف حق صحبت می کنن، اما با ابزار مختلفی مثل عوامفریبی و سفسفطه و مغلطه و هوچی گری و کارهای اینچنینی، سعی می کنن حرفشون رو به کرسی بنشونن و خیلی وقت ها هم موفق می شن !

دوم، گاهی حق با دو طرفه ! حکایتی هست که می گه بین دو نفر دعوایی پیش اومد، نفر اول پیش حکم رفت و جریان رو تعریف کرد ... حکم گفت حق با شماست ! ... نفر دوم هم جریان رو تعریف کرد، حکم گفت : حق با شماست ! ... نفر سومی اومد این وسط و پرسید ای آقا ! این که نمی شه شما هم به نفر اول حق دادید، هم به نفر دوم، در صورتی که این دو تا در تضاد با هم بودن ... گفت شما هم حق دارید !

خیلی وقت ها می بینید که در دعوایی، با اینکه هر یک از طرفین حقی رو می طلبه، اما هر دو هم محق هستن و واقعا نمی شه حق رو به یک طرف داد

اما از این دو استثنا بگذریم، در خیلی بحث هایی که پیش میاد گاهی حقیقت برای همه روشنه، اما افراد از سر لجاجت و گاهی نادانی، حاضر به قبول اون نیستن. بهتره توی صحبت ها، برخوردها و بحث ها، منطق بیشتری در گفتگو و پذیرش حقیقت داشته باشیم.


کلمات کلیدی: منطق ،فرهنگ
 
مدیریت
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸٧  

امروز در همایش مطلبی عنوان شد که هر چند تکراری، اما کلیدی بود ! البته مطالب زیادی گفته شد.

به هر جهت از یک سو اساتید و صاحبنظران اقتصادی و مدیریتی نشسته بودند و از سوی دیگر بعضی مسئولان و مقامات اجرایی، و تعامل خوبی به حساب می اومد. به خصوص بحث هایی که بینشون در می گرفت. مثلا رئیس سازمان توسعه تجارت ایران اومده بود و از اینکه تونسته بودن صادرات رو گسترش بدن دفاع می کرد، و بعد یکی از اعضای پنل بهش گفت چرا هنوز توی این طرز تفکر کلاسیک موندیم که توسعه صادرات اصله ؟ ... و مسائلی از این قبیل.

صحبت دیگه ای که انجام شد و از اون حرف های تکراری اما کلیدی بود، درباره میزان منابع و جمعیت و امکاناتیه که در اختیار داریم. جمعیت ایران 70 میلیون نفره که به نسبت جمعیت دنیا که 7 میلیارد نفره، یک درصد جمعیت دنیا متعلق به کشور ماست. حدودا یک درصد مساحت زمین هم متعلق به کشور ایرانه، اما به عنوان مثال ذخائر گازی ما هشت درصد کل دنیاست (یعنی هشت برابر به نسبت جمعیت و مساحت مون گاز داریم) و خیلی منابع دیگه ای که در اختیار داریم، و خیلی موقعیت هایی که داریم، کشور ما از معدود کشورهاییه که چهارفصل رو هم زمان داره و اختلاف دمایی 40 درجه رو توی کشور شاهد هستیم که پتانسیل زیادی برای فعالیت به حساب میان. اما با وجود این همه منابع و امکانات و ثروت بالقوه، چرا باز این چنین عقب هستیم ؟

جوابش در عدم هماهنگی این منابع با همدیگه، عدم وجود مدیریت منابع انسانی و مدیریت امکاناته ... اما چطور می تونیم به سمتی بریم که این مشکل رو حل کنیم ؟


کلمات کلیدی: مدیریت
 
همایش و جشنواره
ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧  

همایش توسعه اقتصادی

امروز از صبح به اولین همایش توسعه فعالیت های اقتصادی که از طرف دانشگاه پیام نور برگزار شده بود رفتم. فردا هم مجددا باید برم. همایش خوبی بود، البته متاسفانه توفیق نشد که به عنوان ارائه کننده مقاله حاضر باشم و تنها چکیده مقاله ام در کتاب همایش چاپ شده (که برای خودش امتیازی در دکتری دارد!)

به هر حال در همین حد هم که عده ای کارشناس و صاحب نظر و مسئول و دانشجو در یک جا جمع می شوند و از نظریات هم استفاده می کنند مناسبه، هر چند اگر از خروجی از همایش ها استفاده اجرایی می شد قطعا خیلی بهتر بود.

نقد منصفانه ؟

نوشته یکی از بلاگرها رو درباره جشن شب یلدای پرشین بلاگ خوندم ... یاد این توصیف افتادم که به جبران خلیل جبران نسبت می دهند که برای هر ملتی هنری گفته، و به ما که رسیده گفته هنر پارسیان عیب جویی است !

البته منکر این نیستم که جشن شب یلدا مثل هر برنامه دیگه ای، دارای ایرادات و اشکالاتی بود که بعضی رو می شد برطرف کرد و البته بعضی رو نمی شد، اما اینکه قسم بخوریم که به جز جز یک برنامه ایراد بگیریم، فکر نمی کنم نشون از قدرت ما باشه. جرج برنارد شاو می گه آنکه می تواند انجام می دهد، آنکه نمی تواند انتقاد می کند ... و هنری فورد هم می گه به جای ایراد گرفتن چاره اندیشی کنید.

اما خوب، از اونجایی که غر زدن و ایراد گرفتن اصولا ساده ترین کاره و باعث کسب محبوبیت بین دیگرانی می شه که اون ها هم به دنبال سوژه کردن فرد یا جایی یا تخریب اون هستند، خیلی ها به این سمت می رن !

قسمتی از این نوشته : مراسم همچون قبل در سالن الغدیر دانشکده مدیریت دانشگاه تهران واقع در پل گیشا برگزار شد، جائیکه از لحاظ دسترسی یکی از مشکل ترین مسیرهای تهران به حساب می آید(!!)

نه اینکه چون دانشکده مدیریت محل تحصیل من بوده و در این سالن برنامه های بسیاری برگزار کرده ام، بلکه به این خاطر که همیشه گمان می کردم این یکی از خوش مسیرترین راه هاست این سوال رو مطرح می کنم : شما کجا رو پیشنهاد می کنید ؟! جایی که هم از مرکز شهر دسترسی به آن ساده و ممکن باشد، هم از شمال، هم از غرب ...

درباره باقی نوشته ایشان اظهار نظری نمی کنم، چون اگر کمی منصفانه به نوشته ایشان نگریسته شود مغرضانه بودن و نوع ادبیات به کار گرفته ایشان گویای همه چیز است.

برنامه ریزی برای جشنواره وبلاگ نویسی

طی این چند روز مشغول برنامه ریزی برای جشنواره وبلاگ نویسی بودم (و هستم و خواهم بود!). البته استارت کار و بخشی از این جشنواره پارسال انجام شد که به دلایلی متوقف گردید و قصد بر این است که امسال ادامه پیدا کند. هر چند اگر بخواهیم طبق زمان بندی اختتامیه جشنواره رو اردیبهشت ماه برگزار کنیم زمان کمی داریم، اما سعی بر این است که با لطف و یاری خدا و همراهی دوستان، این جشنواره با نهایت دقت و کارایی و نظم و بازدهی برگزار کنیم.

 


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه
 
یادداشت اول
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧  

به نام او که هستی نام از او یافت

یازده سال پیش نوشتن را آغاز کردم (البته قطعا مانند اکثریت مردم از سن شش سالگی قادر به نوشتن شدم! منظور از این نوشتن نگارش بود!) خردادماه 76 بود و به مناسبت تولدم شروع به نوشتن خاطرات و یادداشت ها کردم ...

داستان ژورنالیست شدن !

... و یک ماه بعد از آن، شبی از شب ها، تا صبح بیدار ماندم و یک نشریه هشت صفحه ای در قطع A5 آماده کردم ... اینکه آن شب چه شد و چرا اینگونه کردم و ... را امروز هم نمی دانم !

به هر حال آن نشریه آذرماه همان سال به چاپ رسید و شماره دوم آن هم اسفند همان سال چاپ شد ... سال دوم راهنمایی بودم .... و سال اول دانشگاه هم آخرین نشریه داخلی را چاپ کردم ، چه اینکه به این نتیجه رسیده بودیم که سطح کار فراتر از کار دانشجویی است و دیگر به کار حرفه ای تنه می زند !

از سال 77 همکاری با نشریات را آغاز کردم، اما خوب آن سال ها قسمت این بود که قدم به هر نشریه ای که می نهادیم مهر توقیف بر تارکش نقش می بست ! هفته نامه خانه (خانه روزنامه نگاران جوان)، روزنامه زن، هفته نامه ایران جوان، و هفته نامه گل آقا (که آخری خود تعطیل شد نه توقیف) ... و چند جای کم و بیش دیگر و پارسال هم مدتی روزنامه ابتکار.

چشم انتظار روزی هستم که با خاطری آسوده تر و توانی بیشتر، نشریه ای سراسری چاپ کنم ... شاید سه چهار سال دیگر.

نوشته های روزانه

می گفتم ! از سال 76 شروع به نوشتن یادداشت های روزانه در قالب دفتر خاطرات کردم و سال 78 اوج آن بود، چه اینکه هم زمان در چند دفتر! و روزانه در حدود بیست صفحه می نوشتم.

"دفتر خاطرات" که برای نوشته های روزانه بود، "چرندیات" که برای نوشته های طنز بود، از همه چیز که مقالات و یادداشت های کوتاهی بود که می نوشتم، من و خودم که حرف های تنهایی بود و شاید یکی دو دفتر دیگر ... این نوشتن ها تا سال 80 ادامه داشت تا آنکه اینترنت به صحنه روزگارم آمد !

وبلاگ نویسی

البته هیچ دلیلی نداشت که به خاطر گفتن و نوشتن حرف ها در اینترنت، نوشتن مکتوب را کنار گذارم، اما شد ! و چند باری هم طی سال های متوالی اقدام به دوباره نوشتن در دفتر خاطرات کردم، اما دیگر نشد !

وبلاگ اولی که داشتم با عنوان روزنامه نگار اینترنت در سایت بلاگر دات کام، به انعکاس دیدگاه ها و مقالات اجتماعی و اندکی سیاسی که داشتم می پرداخت، و از اسفند 80 تا تیرماه 81 فعال بود ... خرداد 81 و یکی دو روز پس از راه اندازی پرشین بلاگ، وبلاگی با همان نام روزنامه نگار اینترنت ایجاد کردم، اما به دلایل مختلف وقفه ای چهارساله افتاد و از سال 85 دوباره نوشتن را آغاز کردم ... که البته یادداشت های خودم در آن حجم کمی از مطالب را تشکیل می داد و بیشتر نقل از دیگران بود (و هست!)

... ادامه راه

می گفتم! وقفه ای چند ساله (هفت ساله) در نوشتن یادداشت های روزانه به دلیل حضور اینترنت پیش آمد و نتوانستم دیگر به صورت مکتوب آن را احیا کنم، و امروز بالاخره تصمیم گرفتم که در همین وبلاگ این کار را انجام دهم !

پی نوشت : به هر حال هر کسی در اینترنت نام مستعاری دارد، نام مستعار و ایمیل اول من آن زمان که هنوز اینترنت نبود و اینترانت بود، ام آر اس اچ (مخفف اسم و فامیلم) بود، که یکی از دوستان پیشنهاد کرد با توجه به سابقه کار روزنامه نگاری، نام ژورنالیست را انتخاب کنم. از آن روز و طی این هفت سال، به امور مختلفی شاغل شدم و بعضا تخصصی هم پیدا کردم، اما به احترام قلم و علاقه ای که به حرفه روزنامه نگاری دارم، همچنان وفادار به این نامم ...

 


کلمات کلیدی: یادداشت روزانه